خلوت من

ببه کي فردا، ايمرۊ جا بئتر ببه

ببه کي فردا، ايمرۊ جا بئتر ببه

باشد که فردا، بهتر از امروز باشد

Gil6ki Calendar

داستان شماره 03

نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود. او که شغلش خانه سازی بود، روزی به کارفرمایش گفت که می خواهد خانه سازی را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد. کارفرما که دید کارگر خوبش که سال ها برای او کار کرده است، می خواهد کارش را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار، تنها یک خانۀ دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد. اما کاملاً مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن این خانه از مصالح بسیار نامرغوب استفاده کرد و با بی حوصلی به ساختن خانه ادامه داد. وقتی کار به پایان رسید، کارفرما برای وارسی خانه آمد. او کلید خانه را به نجار داد و گفت: " این خانه متعلق به توست. این هدیه ای است از طرف من برای تو، به پاس زحماتی که در تمام این مدت برای من کشیدی ". نجار یکّه خورد. مایه ی تأسف بود! اگر می دانست که خانه ای برای خودش می سازد، کارش را آنگونه انجام نمی داد.
  • نیما

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی