خلوت من

ببه کي فردا، ايمرۊ جا بئتر ببه

ببه کي فردا، ايمرۊ جا بئتر ببه

باشد که فردا، بهتر از امروز باشد

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Gil6ki Calendar

۴۴ مطلب با موضوع «گیلان نامه» ثبت شده است

نشانی‌هائی از گذشته دور گیلان و مازندران (جهانگیر سرتیپ‌پور)


بدون هیچ مقدمه‌ای سراغ اصل مطلب می‌روم؛

«جـهــانـگـیــــر ســـرتـیـپ‌پـــور»

همین نام برای مقدمه و توصیف عاشق کافی‌ست.

متن پیش‌رو مقاله‌ای است که در مجله « بررسی‌های تاریخی»

نشریه بزرگ ارتشتاران (اداره سوم) مهر – آبان 1349، سال پنجم، شماره 4 به چاپ رسیده است.

آن‌چه که این مقاله را از سایرین متمایز می‌کند شهامت و عاشقی بزرگ‌مردی از تبار میرزاکوچک‌خان جنگلی است.

در طی 13 سال انتشار این مجله «1345 تا مهر- آبان 1357» تنها و تنها یک مقاله درمورد گیلان

و یکی از اقوام پیشاآریایی ساکن در ایران (قوم گیلک) منتشر شده است.

سکوتی عجیب و تا حدودی مغرضانه که نویسندۀ این متن نیز در مقدمه به آن اشاره می‌کند.

وأستي خأندن؛



کتاب‌هایی که تاکنون به نام تاریخ ایران نوشته شده است، غالباً از وقایعی یاد می‌کند که در زمان استقرار آریائی‌ها در این کشور روی داده است و از سرگذشت اقوام و طوایفی که پیش از ورود آریائی‌ها در این سرزمین می‌زیستند حکایت نمی‌کند.

با توجه به این مسئله که تاریخ هر ملت مجموعه سرگذشت‌های افراد و اقوام آن ملت است باید قبول کرد که سرگذشت اقوامی که بر این سرزمین می‌زیستند، جزئی از تاریخ کشور ما محسوب خواهد شد.

از جمله آن اقوام مردمانی هستند از زمان‌های قبل از تاریخ در ساحل جنوبی دریای کاسپی می‌زیستند و به عقیدۀ بعضی از محققین از جمله بنیادگذاران تمدن بشری شناخته شده‌اند.

روشن کردن گوشه‌ای از سرگذشت این مردمان که سرزمین‌هایشان در حال حاضر به نام‌های گیلان و مازندران نامیده می‌شود به منزله روشنائی افکندن به تاریخ میهن ما و شاید مشرق قدیم است که البته آن‌قدرها سهل و آسان نیست زیرا طول حیات تاریخی ایران، این سرزمین را شاهد وقایع و حوادث فراوانی کرده است که نظایر بعضی از آن رویدادها ملت‌هائی را به کلی نابود یا نام‌شان را از صفحه روزگار برانداخته است.

از جمله حادثات شکننده به مقابله با ناجوانمردی‌های فاتحانی بود که در جنگ‌ها تنها به تملک اراضی و غارت ثروت و کوچاندن مردان و زنان کارآمد ما به کشورهای خود قانع نبودند بلکه کوشش داشتند کلیه سرمایه معنوی و مدنی مردم این سرزمین را تباه و نابود کنند. مبانی آقائی و سروری را منهدم سازند و هرگونه ارتباط ما را با گذشته منقطع دارند و سرچشمه الهامات غرورانگیز را بخشکانند یا لااقل تیره کنند بدین منظور کتاب‌ها و اسناد ما را ربودند، دفتر ایام شاهنشاهان ما را سوختند، دانشمندان ما را کشتند، سنگ‌نبشته‌های ما را شکستند، زبان ما را بستند و رشته آداب و سنن را گسستند، خلاصه بسیاری از آثار هوش و ذکاء پدران ما را به بازی گرفتند و تحقیر نموده و به دست تباهی سپردند و راه تحقیق آیندگان را تا آن حد بریدند که ناچار می‌باید یا به مورخان غیر ایرانی عهد قدیم توسل جوئیم، یا آثار و شواهدی در دل خاک و بن‌اطلال جستجو نمائیم.

متأسفانه در این قسمت نیز از طرفی مداخله احساسات ملی مورخان عهد قدیم که هم‌نژاد با ایرانیان نبوده‌اند موجب تخلیط مسائل شده و از طرف دیگر آثار هنری و صنعتی تا حدی که بی‌دانشی تجویز می‌کرد، به نام دیگران ثبت یا به ناحق ضبط شده است که کار تحقیق را دشوار ساخته است با این مراتب زمانی وسیع لازم است تا بتوان به یاری صاحب‌نظران دشوارها را آسان کرد.

بر اساس این فکر، کوشش سازمان‌ها و مؤسسات تحقیقات و بررسی‌های تاریخی را، کوششی شایستۀ تحسین می‌دانم زیرا بابی می‌گشایند که موجب می‌شود نتایج بررسی‌های هر محققی در هر زمینه تاریخی و تا هر مرحله‌ای که تحصیل شده باشد در مجموعه‌ای گرد‌آوری شود و در معرض بحث و انتقاد قرار گیرد.

* * *

چنان‌که پیش‌تر گفتیم بحث ما، درباره مردمانی است که از ازمنۀ پیش از تاریخ در طول سواحل جنوبی دریای مازندران در فاصلۀ دریا و رأس‌الجبال البرز می‌زیسته‌اند. در تاریخ‌های داستانی ایران که عالی‌ترین نمونه آن شاهنامه فردوسی است و مجموعه‌ایست از محفوظات مردمان قرن‌های پیش از اسلام، اشاراتی دربارۀ مدنی بودن اقوام این سرزمین شده است. اگرچه داستان‌های شاهنامه به دلیل آن که متکی به گواهی مردم زمان یا نزدیک به زمان نیست از نظر تاریخ مورد اعتنای شایسته قرار نگرفته است ولی گاه‌گاه که دست تصادف از عمق اطلال مدارکی به‌دست می‌دهد که مربوط به پیش از ازمنۀ تاریخی است و دلالت بر تمدن کهن بومیان سرزمین‌های ساحل جنوبی دریای کاسپی می‌کند، اشارات فردوسی متبادر به ذهن می‌شود.

مثلاً وقتی در رساله «تمدن‌های اولیه» تألیف م-ژ.دمرگان «M.J.Demorgan» دانشمند و محقق فرانسوی می‌خوانیم در زیر خاک‌های رسوبی و شن‌دار «آمل» دندان کرسی فیلی کشف شده که نژادش ده‌ها هزار سال پیش منقرض گردیده است1 به خاطر می‌آوریم که ده‌ها هزار سال پیش در نقاط شمالی ایران آب و هوائی مناسب زیست فیل یا پستان‌دارانی از نوع حیوانات منطقه جنگلی و گرم‌سیری وجود داشته است.

یا وقتی به گزارش علمی دکتر کارلتون.س.کون «Carleton S. Coon» دربارۀ اکتشافات غار هوتو در بهشهر مراجعه می‌کنیم طی گزارش آن‌ها با فسیل انسان یا انسان‌هائی روبرو می‌شویم با دندان‌های آسیائی و مربوط به دورۀ علف‌خوارگی که دوران حیات آنان را تا حدود سی‌هزار سال پیش دانسته‌اند2.

و با خود می‌اندیشیم شاید نخستین کدخدائی که از طرف فردوسی در حوالی مازندران و گیلان در آغاز عصر آهن معرفی شده است3، از اخلاف همان انسانی باشد که چندین هزار سال پیش‌تر در سواحل جنوبی دریای مازندران می‌زیسته که نمونه یکی یا چند تن از آنان کشف گردیده است.

مسلم این است خیلی پیش‌تر از ظهور فرمانروایان هخامنشی و قبل از ایجاد پادشاهی ماد یا مدی که در حدود سال‌های «838 – 1000» قبل از میلاد نام بعضی از امراء آن‌ها در کتیبه‌های آسوری ذکر شده است4 و حتی پیش از جدائی آریائی‌های هندی از آریائی‌های ایرانی که مهاجرت و تاریخ جدا شدنشان در بین سال‌های «2000 – 1400» قبل از میلاد یادداشت شده است5 در سرزمین ایران چه در اطراف دریای داخلی که اینک به صورت کویری درآمده است و چه در سواحل جنوبی دریای مازندران مردمانی می‌زیستند که مانند مردم عصر ما به حکم احتیاج برای غلبه بر مشکلات حیات و تأمین ضروریات می‌کوشیده‌اند و به تشکیل واحدهای اجتماعی نیز موفق شده‌اند.

آثار کوشش مدنی این مردمان چه در نجد ایران چه در حاشیه دریای مازندران از غربی‌ترین ناحیه خمسه طوالش اعم از لنکران و آستارای آن‌سوی مرز، تا نواحی کلات‌قلعه و نمین امیرتومان و شاه‌گل دره و حسن زمینی

 

 

و آق‌اولر، تا شرقی‌ترین مناطق مازندران که قسمتی از خاک‌های آن‌سوی آن در مسیر آمودریا قرار داشته است، به‌دست آمده است6.

مصنوعات سنگی و سنگ تراشیده و مسی و سفالین و مفرغی و زرین و شیوه‌های صنعتی و هنری هر یک از آن آثار7، شاهدی‌ست بر سیر تدریجی تمدن آن مردمان از مرحله‌ای به مرحله دیگر که شایان بررسی منظم و مستمر در واحه‌های اطراف دریای داخلی و مردم سرزمین‌های کوهستانی غرب ایران روشن و معلوم گردد.

صرف‌نظر از مدارک و اسناد مذکور علی‌الاصول ناآشنائی ما به اوضاع و احوال مردم ازمنۀ قبل از تاریخ، وجود آنان و کوششی را که قهراً برای تحصیل شرایط بهتر زندگی داشته‌اند نفی نمی‌تواند کرد.

* * *

گمان دارم داستان‌های فردوسی که یقیناً ساخته و پرداخته یک نسل نیست و گواهی میلیون‌ها مردمی است که حتی پیش از عهد سلطنت ساسانیان اطلاعات خود را در لوح خاطر ثبت کرده و از نسلی به نسل دیگر انتقال داده‌اند. با یقین به تصرف و تحریفی که به مرور زمان در آن حکایات و نام‌های قهرمانان داستان‌ها به عمل آمده است ارزش آن را داشته باشد که نقطه شروع تحقیقات تاریخی شود.

بر اساس این گمان و اندیشه یکی از نشانی‌های شاهنامه را که مربوط به تشکیل دولتی در حاشیه بحر کاسپی و بر دامن البرزکوه می‌باشد سرفصل تحقیقات تاریخی نمودم تا مبنائی برای بحث و انتقاد فراهم شده باشد.

 

 




 

آثار سنگ سوراخ شده از گزارش هیئت علمی دانشگاه پنسیلوانیا که تحت عنوان «تفحصات در غار هوتو – ایران» در رسالۀ مربوط امریکن «فیلورز فیکال سوسایتی Filosophical Society» منتشر شده استخراج گردیده است «یک نسخه از این رساله در موزۀ ایران باستان موجود است» این اثر را بدواً به هفت‌صد قرن منسوب می‌دانستند و اکنون قائلاً احتمالاً در حدود سی‌صد قرن پیش به‌وجود آمده است.

در فصل دوم هم به گواهی‌های یشت زرتشت درباره وجود دولت‌های وارن و مازن یا واحد اجتماعی مقتدری در اراضی واقع بین دریای کاسپی و البرزکوه که توانستند مدت‌ها راه بر مهاجمین ببندند استناد کردم که گزارش آن در کتاب دینی ایرانیان به تفصیل ثبت شده است.

فصل سوم یادداشت‌های تاریخ‌نویسان مشرق قدیم درباره اوضاع و احوال مردمان سواحل جنوبی بحر کاسپی است که به‌طور پراکنده در تاریخ مشرق قدیم ثبت گردیده بود که گردآوری شده است.

سپس بررسی آثار و شواهدی که در طول سال‌های 1269 شمسی تا دوران کنونی در بسیاری مناطق گیلان و مازندران به‌وسیله هیئت‌های علمی ایرانی و غیرایرانی کشف گردیده که تا حد قابل ملاحظه‌ای مؤید یادداشت‌های مذکور است که تدریجاً در آینده در اطراف هر یک از آن بحث خواهیم کرد. اینک نگاه می‌کنیم به گیلان و مازندران از دیدگاه حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی

پژوهنده نامه باستان     که از پهلوانان زند داستان

چنین گفت کآئین تخت و کلاه     کیومرث آورد و او بود شاه

در تاریخ داستانی اولین پادشاه به‌نام کیومرث معرفی می‌شود و هنگامی که

کیومرث شد در جهان کدخدای     نخستین به کوه اندورن کرد جای

پس درون کوهی مقام گرفت.

از وقایع مهم عهد سلطنت کیومرث، جنگ با دیوان بود که در آغاز به سرداری سیامک فرزند کیومرث درگیر شد و سرانجام

سیامک به دست یکی زشت‌دیو

تبه گشت و شد انجمن بی‌خدیو    

و جنگ به پیروزی دیوان منتهی شد.

سالی بر این ماجرا گذشت که کیومرث آهنگ کین‌کشی کرد.

چو بنهاد دل کینه و جنگ را     بخواند آن گرانمایه هوشنگ را

و باری دگر ساز سپاه کرد و هوشنگ فرزند سیامک را به فرماندهی برگزید و بر دیوان حمله برد و بر آنان غالب آمد.

چو آمد مر آن کینه را خواستار     سر آمد کیومرث را روزگار

و سلطنت به هوشنگ رسید به جای نیا تاج بر سر نهاد با شناختن آتش،

به آتش ز آهن جدا کرد سنک    

آهنگری پیشه کرد

ز آهن، تبر، اره و تیشه کرد.

با توجه به شرح بالا کاشف آتش از نظرگاه فردوسی هوشنگ است یا لااقل در عهد پادشاهی او، آتش شناخته شده است8. پس پادشاهی کیومرث مربوط به اواخر عصر حجر و حیات اجتماعی کاملاً در مراحل بدوی بوده است زیرا

از آن پیش کاین کارها شد بسیج     نبد خوردنی‌ها جز از میوه هیچ

همه کار مردم نبودی ببرگ     که پوشیدنی‌شان، همه بود برگ

در چنین کیفیتی بی‌شک جنگ‌هایی که به آن اشاره شده بین دو همسایه نزدیک رخ می‌داده که جهت تلاقی فریقین به طی مسافات بعیده ناچار نبودند. وقتی یک طرف قضیه دیوان معرفی شده باشند با شناختن سرزمین آنان، می‌توان قلمرو پادشاهی کیومرث و هوشنگ را به قرینه معین کرد.

سرزمین دیوان: در تاریخ داستانی آمده است که کاوس کی به وسوسه رامشگری آهنگ تسخیر مازندران کرد.

سخن چون به گوش بزرگان رسید     از ایشان کس این رأی فرخ ندید

انجمن کردند و به مشاوره پرداختند و در طی سخن گفتند

فریدون پر دانش و پر فنون     مر این آرزو را نبد رهنمون

ز مازندران یاد هرگز نکرد     نجست از دلیران دیوان نبرد

بر اثر شور و مشورت مصلحت دیدند از زال زر سرور سیستان بخواهند که در تخت‌گاه حاضر شود و کاوس‌شاه را از لشکرکشی به مازندران باز دارد و چنان کردند. زال زر به بدرگاه رسید و با شاه چنین گفت:

شنیدم یکی نوسخن، بس گران     که شه دارد آهنگ مازندران

ز تو پیش‌تر پادشه بوده‌اند     مر این راه را هرگز نپیموده‌اند

که آن خانه دیو افسون‌گر است.

ولی کاوس‌شاه فرمود:

جهان آفریننده یار من است     سر نره دیوان شکار من است

بر تصمیم خویش استوار ماند و لشکر به مازندران کشید.

کجا جای دیو دژخیم بود     بدان جایگه دیو را بیم بود

در تصادم دو لشکر کاوس از دیوان شکست خورد و اسیر شد که بعداً به دست رستم‌دستان از چنگ دیوان رهایی یافت9.

در این قسمت شاهنامه می‌بینیم که سرزمین دیوان مازندران بوده است و جنگ‌های عهد کیومرث و بعد از آن، با مردم این سرزمین درگرفته است و بعدها متارکه گردید که تا آخر عهد پیشدادی از جنگ با دیوان سخنی به میان نمی‌آید.

* * *

وقتی دانسته شد مازندران سرزمین دیوان بوده با ملاحظه ابتدائی بودن حیات اجتماعی و توجه به این‌که جنگ‌ها و پیکارها هفتاد سال «به گفته شاهنامه» متناوباً ادامه داشته و در بسیاری از نبردها شاه یا ولیعهد به‌نفسه شرکت می‌کرده‌اند این معنی استنباط می‌شود که تخت‌گاه شاهان پیشدادی دیوار به دیوار مازندران بوده است.

بدیهی است قلمرو پیشدادیان نمی توانسته است در شمال باشد زیرا در شمال مازندران، دریای کاسپی قرار داشته، از جانب شرق، به جلگه و دشت گرگان محدود بوده است و سرزمین مازندران از جنوب هم به ارتفاعات البرز منتهی می‌شده است که شرایط تشکیل واحد بزرگ اجتماعی به علت فقدان دریا و رود عظیم در آن ارتفاعات وجود نداشته است. پس تخت‌گاه اولین دولتی که به تعریف فردوسی در ناحیه کوهستانی و جنگلی و در کرانه دریا بوده است باید در جهت غربی مازندران جستجو شود که همان سرزمین است که امروز به نام گیلان نامیده می‌شود.

چنان‌که در پیش گفته شد از داستان‌های شاهنامه که از قرن‌های دور سینه به سینه منتقل شده منظم و نامنظم، مدون و نامدون به فردوسی رسیده است از آن نظر استفاده کردیم که برای ترسیم دایره تحقیقاتی نقطۀ مبدأئی در اختیار گرفته باشیم با این اندیشه که از هر داستان می‌توان به خمیرمایه‌ای از سرگذشت‌های یک قوم دست یافت.

هرچند قهرمانان داستان‌هائی که در صفحات پیش یاد کردیم به گواهی نام‌های آریائی که دارند، عنصر آریائی شناخته می‌شوند و زمان داستان‌ها نیز که مربوط به اواخر عصر حجر و اوایل عصر آتش است با تاریخ ورود آریائی‌ها به این سرزمین مطابقت ندارد ولی یک نکته قابل دقت است که فردوسی و مردم قرن‌های پیش از فردوسی گیلان و مازندران را صحنه داستان‌هائی شناخته‌اند.

با آن‌که در فلات ایران مخصوصاً مسیر آریائی‌ها از سواحل آمودریا تا دجله و فرات و از دریای کاسپی گرفته تا خلیج فارس مناطق بسیاری بوده که می‌توانسته است از حیث شهرت و نام‌برداری صحنه تجلیات قهرمانانه معرفی شود.

* * *

به‌نظر می‌رسد در قرون بسیار پیش حتی قبل از ورود آریائی‌ها به ایران، گیلان و مازندران شاهد وقایعی بوده‌اند که از آن وقایع داستان‌هائی بر زبان‌ها بوده منتها اسامی قهرمانان آن تدریجاً فراموش گردیده است و مردمان زمان‌های بعد وقایع را با نام‌های مأنوس زمان خود یادداشت و ثبت نموده‌اند و به‌جای قهرمانان بومی گیلان و مازندران نام قهرمانان آریائی را اختیار کرده‌اند.

حال می‌رویم که گیلان و مازندران را در مدرک و سند کهن‌تری بیابیم و معرفی کنیم. پیش از آن‌که وارد بحث شویم مناسب دانسته شد درباره دیو که در گذشته از آن ضمن داستان‌ها سخن رفته و در آینده نیز طی اسناد دینی سخن خواهد رفت تعریف کرده باشیم.

در تارخ داستانی و کتاب دینی ایرانیان مکرر از دیو و از سرزمین دیوان صحبت شده است برای آن‌که یادآوری شود که غرض از کلمۀ دیو اشاره به موجودی عجیب‌الخلقه و شاخ و دم‌دار نبوده است توضیحی را لازم می‌دانیم. دیو که در اوستا دیوا DAEV A و در پهلوی دو DEV و در هندی باستانی دوا DEV A  خوانده می‌شود بنا به تعریف دانشمند محترم آقای دکتر معین و استاد فقید شادروان پورداود به گروهی از پروردگاران آریائی آریائی اطلاق می‌شد10 ولی پس از ظهور زرتشت و معرفی اهورامزدا پروردگاران قدیم یعنی «دیوان» گمراه‌کنندگان و شیاطین خوانده شدند ولی کلمه دیو نزد همه اقوام هند و اروپائی به استثناء ایرانیان معنی اصلی خود را محفوظ داشته است.

چنان‌چه دوا DEV A نزد هندوان به معنی خداست زئوس ZEUS نام پروردگار بزرگ یونان است و دیو DEUS پروردگار لاتینی و دیو DIEU به معنی خدا در فرانسوی از همین ریشه است، در مزدیسنا11 نیز توضیح داده شده است که اهریمن دارای دو دسته پیروان‌اند به نام‌های کماریکان – دیوان شماره دیوان مانند شماره ایزدان یعنی فرشتگان لایتناهی است که از آن‌جمله‌اند دیو مرگ، دیو خواب، دیو بدبختی و دیو تاریکی و غیره.

استاد فقید شادروان پورداود نیز دیو را پروردگار باطل معرفی کرده و دیو یسنا را پرستنده دانسته‌اند و در توضیح این کلمه افزوده‌اند «دین غیر ایرانی» و بسا با صفت دروغ‌پرست یک‌جا استعمال شده است12.

با این تفصیل دیو بر مردمی اطلاق می‌شده که از نظر ایرانیان و به قول فردوسی یزدان‌شناس نبوده‌اند.

تو مر دیو را مردم بد شناس      کسی کو ندارد به یزدان سپاس

بلکه پرستنده پروردگاران باطل بوده و دینی غیر دین آریائی‌های این سرزمین داشته‌اند.

مسکن چنین مردمی به فرموده فردوسی سرزمین مازندران بوده است و طبق اشارات زرتشت سراسر جنوب کاسپی و سرزمین‌های گیلان و مازندران معرفی شده است13. بدین تعریف، که از لحاظ سازمان‌های اجتماعی به آن پایه رسیده بودند که می‌توانستند سه ربع قرن با حریفان خود در جدال دسته‌جمعی باشند که اسناد زیر به صورتی که خواهد آمد مؤید این موضوع است.

 

«نظری به یشت‌ها و تفسیر اوستا»

از جمله مأخذ قدیمه که منتسب به حدود 600 الی 650 سال قبل از میلاد است اوستا و آثاریست که از یشت زرتشت14 به یادگار مانده است که خوشبختانه قسمت‌هائی از آن از دستبرد حوادث مصون مانده و در زمان ما به کوشش استاد گران‌مایه فقید پورداود به فارسی برگردانده و تفسیر شده است.

چون این اسناد نسبت به شاهنامه فردوسی قدیم‌تر و مربوط به دوهزار و شش‌صد سال پیش و شاید پیش‌تر است می‌تواند برای روشن کردن راهی که در پیش داریم مفید واقع شود.

از فقره 87 فروردین یشت: کیومرث در اوستا «کیه‌مرتن» آمده است در پهلوی «گیومرد» که در فارسی «کیومرث» گوئیم.

از فقره 10، یسنای 36 فروهرهای مردان پاک را می‌ستائیم فروهرهای زنان پاک را می‌ستائیم همه فروهرهای پاک پارسیان را از کیومرث تا به سوشیانت پیروزگر را می‌ستائیم...

از دو فقره یشت15 و یسنائی که در بالا آوردیم معلوم می‌شود که اولاً کیومرث یک عنصر آریائی است نه بومی و ثانیاً نخستین بشر است نه نخستین خدیو. به همین دلیل همه فروهرها از کیومرث که «نخستین بشر» است تا سوشیانت که به زعم زرتشت «آخرین خلقت موعود مزدیسنا» است و باید در آخرالزمان ظهور کند، بدان ترتیب یاد شده است.

کیومرث از نظر بندهش: در بندهش آمده – کیومرث نخستین بشر را اهورامزدا بیافرید «و مدت سی سال در کوه‌ساران تنها به سر برد» در هنگام مرگ از صلب او نطفه‌ای خارج شد که وسیله اشعه خورشید تصفیه گردید... الخ

اما درباره هوشنگ16 در اوستا مکرر به اسم هوشنگ پیشدادی برمی‌خوریم نخست در فقره 21 از آبان یشت و پس از آن در فقره 3 از درواسپ یشت در فقره 7 از رام یشت و در فقره 24 از ارت یشت در هر چهار یشت «هوشنگ پیشدادی» را بالای کوه هرا «البرزکوه نشان می‌دهد»17 که به ایزدان یشت‌های مذکور که ناهید و گوش و وایو وارت باشند نیاز نموده و درخواست می‌کند وی را بزرگ‌ترین شهریار روی زمین گردانند، که وی را به دیوها و مردمان و جادوان و پری‌ها و «کاوی‌ها» و «کرپان‌ها» چیره سازند که همه دیوها از او به هراس افتاده و رو به گریز گذارند که او به دیوهای مازندران و دروغ‌پرستان ورن «گیلان» دست یابد و همه را شکست دهد. ایزدان خواهش هوشنگ را اجابت نموده و او را کام‌روا ساختند.

* * *

با مراجعه به سطور بالا که مقتبس از یشت‌ها و تفسیر دانشمند فقید استاد پورداود است می‌بینیم هوشنگ هم که در اوستا اولین پادشاه معرفی شده است یک عنصر آریائی است، نه بومی مناطق جنوب دریای کاسپی، ولی صحنه داستان قهرمانیش باز در حدود گیلان و مازندران ارائه شده است، در «رام یشت» «کرده»18 می‌خوانیم.

بند 7 – او را بستود هوشنگ پیشدادی در بالای کوه هرای به فلز پیوسته در روی تخت زرین بر روی بالش زرین بر روی فرش زرین نزد به رسم گسترده با کف دست سرشار.

بند 8 – از او درخواست نمود این کام‌یابی را به من ده تو ای اندروای19 زبردست که من دو ثلث از دیوهای مازندران و دروغ‌پرستان ورن «گیلان» را برافکنم.

بند 9 – اندروای زبردست این کام‌یابی را به او داد تا این‌که هوشنگ کام‌روا گردید.

در این قسمت از سرودها هوشنگ چیرگی بر دو ثلث از دیوهای مازندران و دروغ‌پرستان ورن را آرزو می‌کند گوئی که بر یک ثلث آن‌ها مسلط شده است یعنی به سرزمین مازن و وارن راه یافته است20.

در کتاب مقدس ایرانیان از تهمورث که دومین پادشاه معرفی می‌شود دو بار یاد شده است. نخست در فقرات 11 - 13 رام یشت، دوم درفقرات 29 – 28 زامیاد یشت در رام یشت – تهمورث از فرشته هوا درخواست نمود که وی را به همه دیوان و مردمان و جادوان و پری‌ها چیره سازد، که وی اهریمن را به پیکر اسبی درآورده بر او سوار شود تا بدو انتها زمین براند.

در زامیاد یشت – فر کیانی مدت زمانی به تهمورث زنیاوند تعلق داشته از پرتو آن او در روی هفت کشور پادشاهی نمود تا به دیوها و مردمان و جادوان و کاوی‌ها و کرپان‌ها دست یافت و اهریمن را به پیکر اسبی درآورده در مدت سی سال بدو کرانه زمین همی تاخت.

از اعمال مشهور تهمورث که در اوستا از آن یاد شده است رام کردن دیوهاست در یکی از قطعات اوستائی معروف به «ره‌ائو کمدیجا» فقره 91 آمده است تهمورث زنیاوند یونگهان که دیو دیوان را به بارگاه داشت هفت قسم دبیر «خط» از او آورد.

«از این گزارش چنین برمی‌آید که پیش از تهمورث هفت قسم «دبیری» در جنوب دریای کاسپی شناخته شده و وسیله فهم از راه دور بوده است که تهمورث در عهد سلطنت خود بدان دست یافته است».

* * *

هم‌چنین در مینوخرد فصل 37 فقره 21 اشاره به همین معنی شده و در روایت منظوم موسوم «به ادبیات پارسیان» که مستشرق معروف اشپیگل Spiegel طبع نموده راجع به تهمورث چنین آمده است.

تهمورث اهریمن را در مدت سی سال در بند داشت بر او زین نهاد بر پشت او سوار شد و هر روز سه بار گرد گیتی می‌گشته بر سرش گرز پولادین می‌زد با او دریا و کوه و فراز و نشیب البرز را می‌پیمود و وقتی که از گردش برمی‌گشت او را در بند نموده جز زخم گرز گران آشام و خوراکی نداشته ...الخ.

در این قسمت هم می‌بینیم تهمورث دومین پادشاه در حاشیه البرز است، دریا و کوه و فراز و نشیب البرز را می‌پیماید.

در کرده 4 بند 15 رام یشت جمشید را در قلۀ البرز جائی که رود «اردویسور» از بالای آن به بلندی هزار قد آدمی سرازیر گشته و به دریای فراخکرت21 می‌ریزد مشاهده می‌کنیم.

و هم‌چنین در کرده 6 بند 24 می خوانیم «او را ستود فریدون پسر آبتین از خاندان توانا در مملکت چهار گوشه ورن . . . از او درخواست نمود که این کام‌یابی را به من ده ای اندروای زبردست که من به آژیدهاک سه پوزه و سه کله و شش چشم و هزار مکر دارنده، ظفر یابم. به این دروغ بسیار قوی و خبیث، فریفتار جهان، این دروغ بسیار زورمند که اهریمن بر ضد جهانم مادی بیافریند.

از برای فنای جهان راستی. . . الخ.

بند 25 – اندروای زبردست این کام‌یابی را به او داد، تا این‌که فریدون کام‌روا گردید.

 

نتیجه مقایسه

شواهدی که از اوستا و سرودهای مذهبی ایرانیان استخراج و در بالا یاد کردیم همه حکایت از آن دارد که آریائی‌ها هنگام پیشروی در سرزمین ایران از همه جا به سهولت گذشتند ولی در ورن و مازن یعنی گیلان و مازندران به مقاومت شدید برخورد کردند که برای شکستن آن ناچار بودند تا به یزدان خود توسل جویند فدیه و نیاز بدهند و از نیروی ایزدان خود برای تحصیل پیروزی استمداد کنند.

هرچند نام قهرمانان نام‌برده در ودا «veda» کتاب مقدس آریائی‌های هند نیز یاد شده است و با توجه به آن‌که تاریخ ودا تا هزار و چهارصد سال قبل از میلاد پیش می‌رود و طبعاً قدیمی‌تر از اوستای زرتشت است، معلوم می‌گردد این قهرمانان، قهرمانان مشترک آریائی‌های هند و ایران حتی قبل از جدائی این دو دسته آریائی می‌باشند که برای تجلیل آنان هر یک به زبانی و زمانی و مکانی سخن از وصف پهلوانان خود کرده‌اند در این‌صورت سرگذشت آنان فاقد ارزش تاریخی می‌گردد، ولی نکته‌ای که مورد استفاده است اشاراتی است که دلیل اهمیت مناطق مازن و ورن «مازندران و گیلان» می‌باشد.

به طوری‌که می‌دانیم اوستا متصرفات آریائی‌ها را در ایران به ترتیب پیشرفت به شرح زیر ذکر کرده است.

اول ایران واج یا کشور آریان‌ها   دوم سغد   سوم مرو   چهارم باختر   پنجم نیسایه   ششم هرات   هفتم کابل   هشتم غزنین   نهم گرگان   دهم رخج   یازدهم صفحه هیلمند   دوازدهم ری   سیزدهم شاه‌رود   چهاردهمین جا ورن   پانزدهم پنجاب هند   شانزدهم خاک‌های مجاور زرنگ.

از طرز شماره‌بندی خط حرکت آریائی‌ها از شرق به جنوب و انتشار آن‌ها در نجد ایران هویداست که هیچ‌یک از مناطق بالا از نظر یشت زرتشت شایستگی آن نداشته است که صحنۀ تجلیات نام‌داران آریائی تعرفه شود و این خود دلیل بر این است که در زمان زرتشت یعنی تقریباً هزار و ششصد سال پیش شهرت و اعتبار مازندران و گیلان زبان‌زد عامه بوده است و داستان‌هائی از تشکیلات اجتماعی و سازمان‌های دولتی و تجارب جنگی و استعداد منطقه و مردمش از قرن‌ها پیش به یادگار مانده بود که در تهیه سرودهای اوستا و احیاء نام قهرمانان آریائی مورد استفاده یشت زرتشت قرار گرفته است.

باید این نکته را هم به‌خاطر داشته باشیم که زرتشت در زمانی ظهور کرد که عده‌ای قابل ملاحظه رقیب دانشمند و مطلع و متنفذ که در درجۀ اول مغان بودند، در مقابل داشت.

چون زرتشت به صفت مصلح آئین مغان و مؤسس دین تجلی کرده بود و ظهورش منافی با مصالح و نفوذ مغ‌ها بوده است، لاجرم با حریفان بصیر و سرسختی روبرو بود، پس در انتخاب مضامین اوستا می‌باید کمال دقت و احتیاط مرعی می‌داشت تا بهانه تخطئه و سفسطه به حرفای نام‌دار که عنوان رهبری قوم هم داشته‌اند نداده باشد.

با درنظر گرفتن این شرایط نمی‌توان تصور کرد که انتخاب صحنۀ گیلان و مازندران صرفاً به صرافت طبع شت زرتشت بوده است، بلکه بیش‌تر می‌توان اندیشه کرد که انتخاب صحنه مزبور متناسب با دانش و اطلاع مردم زمان از اوضاع روزگاران پبش و مطابق با محفوظات تاریخی و داستانی عامه بود، که از نظر زرتشت قابل تأئید واز نظر مغ‌ها غیرقابل تخطئه بوده است.

نکته دیگری که شایان دقت است اشاره‌ایست که در تعبیر کلمه دئویسنا شده است که در صفحات پیش گفتیم آن را دین غیرایرانی دانسته‌اند. وقتی که مزدیسنا دین ایرانی معرفی شود طبعاً دئویسنا دین غیرایرانی یا به عبارت دیگر دین بومی خواهد بود.

مضافاً چنان‌که در پیش گفتیم این دین غیرایرانی دارای پیشوایانی نیز بوده است که به‌عنوان کرپان‌ها22 و کاوی‌ها23

در آریائی بر گروه رهبران و پیشوایان اطلاق می‌شده، یاد گردیده و قهرمانان آریائی در ادعیه خود غلبه بر آن‌ها را آرزو می‌کردند.

وجود دین و پیشوایان در ناحیه مازن و ورن به گواهی شت زرتشت و مردم زمان وی و هم‌چنین مردمان زمان پیش از زرتشت خود دلیل دیگری است که مردمان سواحل جنوبی بحر کاسپی از لحاظ هم‌بستگی اجتماعی و رشد اجتماعی به مقامی رسیده بودند که وجود قوانین و احکام را برای بقای جامعه و تکمیل شیرازه‌بندی لازم دانسته‌اند و توانسته بودند نظم و اطاعت را که محصول رشد عقلانی و احترام به حدود و حقوق است بین خود جاری سازند و در مقابل قوم دلیر و تازه‌نفس آریائی که از ایران واج سرازیر شده و سیزده استان یا کشور آن‌ روزی را درهم نوردید، مقاومت نمایند و در بین کلیه متصرفات آریائی‌های قبل از تاریخ، امتیاز قهرمان‌سازی را برای خود محفوظ دارند.


 *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-**-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-


پی‌نوشت:

1.      ص 59 از کتاب «تمدن‌های اولیه» م.ژ دمرگان

2.      گزاش رسمی هیئت تحقیقاتی دکتر کارلتون کون به نام «تفحصات در غار هوتو» نسخه‌ای از آن در موزه ایران باستان موجود است.

3.      نخستین خدیوی که کشور گشود ** سر پادشاهان کیومرث بود

4.      کتیبه شلم‌نصر پادشاه آسور، ص 169، ایران باستان

5.      اشاره به صفحات 38 و 39 و 156 ایران باستان پیرنیا

6.      به شرح اکتشافات هیئت‌های مختلفه که نمونه‌هائی از آن به شماره عکس 1 و 2 و 3 همراه این مقاله چاپ شده است

7.      به شرح عکس‌های شماره 2 و 3 منقبس از کتاب تمدن‌های اولیه دمرگان فصل مربوط به تالش

8.      نگاه کنید به شاهنامه فردوسی و پیدایش آتش

9.      نگاه شود به شاهنامه فردوسی و داستان هفت‌خوان و رهائی کیکاوس

10.  برهان قاطع به تصحیح آقای دکتر معین

11.  صفحات 165 – 164

12.  صفحه 28 از یشت‌ها

13.  نگاه کنید به درواسپ یشت و رام یشت که در همین مقاله آمده است

14.  زرتشت یا زردشت – مصلح دین مغان به قول فردوسی به دربار گشتاسب رفت یعنی از آذربایجان به سیستان شد و در حمایت ویشتاسب قرار گرفت، برخی از محققین تاریخ حیات را تا شش هزار سال پیش می‌برند

15.  یشت که در اوستا «یشتیYACHTI» آمده از ماده کلمه یسنا است که مفهوم ستایش و پرستش دارد مزدیسنا مزداپرست است (YASNA)

16.  ص 175 جلد اول یشت‌ها

17.  وجه تسمیه البرز – نام اصلی البرزکوه هر و صفتش برزئیتی یعنی هرای سر برکشیده یا سرفراز به مرور دهور حرف «هـ» به الف و حرف «ر» به لام مبدل شده است و کلمه دیگر برزئیتی است که مبدل به کلمه «برز» شده که دارای همان مفهوم سر برکشیده و سرافراز است «پورداود» ال برز یا هربرزئیتی (HARABAREZAITI) از دیدگاه ایرانیان قدیم محل دیده‌بانی خاص ایزد مهر بود که «ایزد خاص ایران» شناخته می‌شد.

سلسله جبال البرز تمام سرزمین‌های سواحل جنوبی دریای مازندران را فرا گرفته است دارای قله‌ایست به‌نام دماوند و بهیئت عقابی است پرگشوده که یک بال آن تا کوه‌های قفقاز ممتد می‌شود و بال دیگرش پس از انحراف مختصری بین استرآباد و بسطام به سمت خراسان و از آن‌جا به مرغاب و کندوز امتداد یافته و بالاخره به سلسله کوه‌های هدوکش می‌رسد.

طول محوطه‌ای که محدود به سلسله جبال البرز می‌شود «در قسمت مرکزی سلسله» از غربی‌ترین منطقه گیلان تا شرق مازندران و قسمت مختصری از گرگان – 654 گیلومتر است

18.  کرده از کلمه اوستائی کرت KARETA می‌باشد که به معنی کارد و خنجر و برش و یک قطعه بریده شده آمده و مفهومی معادل «فصل» عربی دارد. کرده اول یعنی فصل اول

19.  اندرورا = خرد مقدس که اراده‌اش هم بر آفریده خرد مقدس مستولی است هم بر ساخته خرد خبیث

20.  مازن و وارن به تفسیر برخی از محققین از جمله استاد پورداود همان مازندران و گیلان است که در مقالات آینده دلایل کافی برای آن خوهیم آورد

21.  یسنا جلد دوم ص 149 گوید: چئه چست «دریاچه رضائیه»از بن با دریای فراخکرت اتصال دارد که خود دلیل است بر این‌که مراد از فراخ کرت همان دریای کاسپی است که در جانب شرقی چئه چست قرار دارد به گواهی پاره 2 از فرگرد22

22.  کاوی و کرپان پیشوایانی بوده‌اند که مراسم دینی دیوها یا دین غیرایرانی را به‌جا می‌آورده‌اند در گات‌های زرتشت مکرر از آنان شکایت شده است که اسباب گمراهی مردم‌اند ص 93 گات‌ها

23.  تشابه نام کاوی و کاوه که هر دو به رهبری معرفی شده‌اند و داستان فریدون و ضحاک که شاهنامه و کتاب دینی ایرانیان آن را منتسب به سرزمین ورن کرده این معنی را به‌خاطر می‌آورد که ممکن است کاوه معروف نیز یکی از کاوی‌ها یا پیش‌روان بومی بوده که بر ضحاک شوریده و فریدون را حمایت کرده است، فقره 33 از آبان یشت گوید «فریدون در مملکت چهار گوشه ورن برای ناهید و ..... قربانی نمود و از او خواست که به آژی دهاک ... ظفر یابد» در ص 193 یشت‌ها و نیز در بندهش فصل 29 فقرات 8 و 9 آمده است «این اژدهاک که نیز بیوراسب می‌گویند ... در کوه دماوند زنجیر شده است» «از کتاب دینی تفسیر استاد پورداود»

از اشاره‌ای که در اوستا شده است چنین برمی‌آید که کاوی‌ها نیز سلسله داشته‌اند چنان‌که گوید کاوی دوم به نام «اوسه» Use از ایزد اردوی Ardvi می‌خواهد که او را فرمانروای بزرگ گرداند.

به هر تقدیر نام‌های کاوی، کاوه، کاوات، کاواتان از آن‌جهت که پیشوند نام بعضی آبادی‌های گیلان است مانند کبته Kabate، کاوک ده Kavak dah، کاوان کؤل Kavan kol قابل توجه است

 

 

 

 

جنبش‌های دهقانی گیلان در عصر پهلوی (هوشنگ عباسی)


جنبش‌های دهقانی گیلان

در عصر پهلوی


 

ماه نو با روی پر خون شفق را کن نگاه

کان ز داس و دست دهقانان حکایت می‌کند

«فرخی یزدی»

 

 

اوضاع اجتماعی – سیاسی ایران

کودتای سوم حوت (اسفند) 1299 خورشیدی رضاخان را در رأس امور کشور قرار داد. این کودتا «به دست قداره بندانی که از پشتیبانی محافل فئودال و بورژوازی برخوردار بودند انجام شد. اما سازمان‌دهندۀ کودتا انگلیسی‌ها بودند.»1

سال‌های 1299 تا 1304 از نظر سیاسی عصر بسیار پیچیده‌ای برای آرایش نیروهای اجتماعی و احزاب سیاسی بود، به همین سبب به صف‌آرایی و مبارزه بین اشرافیت مرتجع و احزاب دمکراتیک سپری شد. رضاخان ظاهراً در این سال‌ها به مسئله سیاسی توجهی نداشت اما مخفیانه موقعیت خود را در میان صاحب‌منصبان ارتش و سربازان تثبیت می‌کرد و «هرچه تفنگ پیدا می‌کرد به دوش سربازان خود می‌انداخت.»2

رضاخان پس از ایجاد حکومت بورژوا – فئودال به سرکوب نهضت‌های انقلابی در سرتاسر ایران دست زد. به همین منظور قیام جنگل در گیلان _ خیابانی در آذربایجان _ پسیان در خراسان به کمک محافل امپریالیستی به شدیدترین وجه سرکوب و در هم شکسته شد. برای تثبیت حاکمیت و مرکزیت بخشیدن به سیاست دولت و علیه تجزیه‌طلبی عده‌ای از خوانین و سران عشایر، به سرکوب آنان اقدام شد که در این میان امیرمقتدر در شمال، سمیتقو در غرب و شیخ خزعل در جنوب سرکوب شدند. دولت در پس سیاست تمرکز برای نظام سرمایه‌داری وابسته، به شبکه‌های وسیع از جاده‌ها، توسعۀ صنایع، ایجاد ادارات تازه و تأسیس ارتش جدید دست زد. اما بورژوازی وابستۀ ایران به‌خاطر بنیۀ ضعیف از ادارۀ اقتصاد کشور ناتوان بود. دولت برای کمک به سرمایه‌داری و انباشت سرمایه، خود منابع درآمد عمومی را در اختیار گرفت. در پی این سیاست انحصارات دولتی پدید آمد. مقامات عالی‌رتبۀ نظامی در رأس این نهادها قرار گرفتن. اشرافیت با رشد این طبقۀ نو رسیده ضعیف شده و از نفس افتاد. اراضی این طبقه به تصرف و مصادره بورژوا بوروکرات‌ها درآمد. با همه دگرگونی و تحول سطحی که حکومت رضاخان درصدد انجام آن بود، حکومت او بهبودی در وضع زندگی طبقات زحمت‌کش به‌وجود نیاورد. حکومت او از نظر سیستم فرتوت با حکومت‌های قبلی آن‌چنان فرقی نداشت. توده‌های زحمت‌کش دهقانان و کارگران در شرایط بسیار نامساعدی زندگی می‌کردند.

نیروهای متفقین در سوم شهریورماه 1320 خورشیدی وارد ایران شدند. رضاخان از کشور گریخت. فرار دیکتاتور آن شرایطی را که خلق در انتظارش بود به‌وجود آورد. زندانیان سیاسی آزاد شدند. مطبوعات در جوی آزاد به تنفس و افشاگری پرداختندو افشای جنایات 20 ساله به‌وسیلۀ زندانیان سیاسی در مطبوعات انعکاس یافت. جنبش‌های مردمی در سرتاسر ایران اوج گرفت. نفوذ امریکا هم‌زمان در ایران گسترش یافت. فقر و بدبختی، استثمار شدید، توده‌ها، خشونت ژاندارمری و ایجاد رعب به‌وسیلۀ باندهای ترور، فشار و رشوه در ادارات، حیف و میل اموال دولتی به نحو فزاینده‌ای رشد نمود. فقر و گرسنگی روستائیان موجب مهاجرت آنان به شهرها گشت. گیلان در این سال‌ها پیشتاز مبارزۀ دهقانی علیه فئودال‌ها بود.

بورژوازی با احتکار مواد غذایی و تأمین نیازهای ارتش خارجی دست به اندوخت و افزایش سرمایه زد. امپرسالیسم امریکا و انگلیس برای غارت هرچه بیشتر منابع کشور با هم به رقابت پرداختند. دکتر مصدق با خصلت ملی در مقطعی از سال‌های 32 – 31 در رأس امور دولت قرار گرفت، اما کودتای امریکایی 28 مرداد 32 سبب سقوط دولت او را فراهم نمود. با سقوط حکومت ملی، دولت سرسپرده امپریالیسم روی کار آمد.

بحران جهان سرمایه‌داری و شکست سیاست امپریالیسم در جهان حدود سال‌های 38 تا 41 انعکاس شدیدی در اقتصاد ایران داشت. صنایع داخلی ایران ورشکست و فقر و گرسنگی در کشور افزایش یافت. اعتصاب کارگران معادن و کارخانجات و کارمندان دولت سرتاسر کشور را فرا گرفت. تضاد بورژوازی وابسته با فئودالیزم رشد چشم‌گیر یافت. امپریالیسم امریکا خواهان حل این تضاد به صورت مسالمت‌آمیز بود. رفرم ارضی ششم بهمن 41 ضربۀ نهایی را بر پیکر فرتوت فئودالیزم وارد ساخت. محمدرضا شاه این اصلاحات را اهرمی برای بقای سلطنت خود قرار داد. آمریکا از هیچ‌گونه کمک و حمایت از رژیم دریغ نکرد. 15 خرداد 42 قیام عظیمی علیه رژیم به وقوع پیوست. با اجرای رفرم ارضی دهقانان به اقشار مختلف تقسیم شدند. شیول تولید و ساختار اجتماعی در روستاها متحول شد. دهقانان مرفه اهرم‌های ادارۀ روستا را در دست گرفته و در رأس نهادهایی چون شرکت‌های تعاونی _ خانۀ اصناف _ انجمن‌های ده قرار گرفتند. دهقانان متوسط اکثریت خرده‌مالکان روستا را تشکیل دادند. روستائیان فقیر که اغلب از خوش‌نشینان روستایی بودند به کارگران کشاورزی تبدیل شدند و یا به شهرها مهاجرت کرده به کارهای ساختمانی روی آوردند و یا در کارخانجات استخدام شدند. با اجرای اصلاحات ارضی مناسبات بورژوایی در روستاها گسترش یافت و به مبادلۀ کالاها شدت بخشید. با این اصلاحات اغلب مالکان سابق اراضی خود را فروخته و به سرمایه‌داری در بخش‌های مختلف تجاری یا صنایع مونتاژ روی آوردند. اصلاحات ارضی دست زمین‌خواران را از اراضی دهقانان کوتاه نکرد، بلکه طبقۀ جدیدی از زمین‌خواران پیدا شدند. این گروه از خانوادۀ دربار، رؤسای ساواک، مقامات بلندپایۀ ارتش، استانداران و نمایندگان مجلس فرمایشی بودند.

«در گیلان تا اردیبهشت 1343 از 284/2 ده تنها 70 ده شش‌دانگی و 278 ده کمتر از شش‌دانگ خریداری شد.»3 بقیه به بهانۀ وجود نظام اجاره‌ای مشمول اصل خریداری نگردید. امتیاز کشت و صنعت «شادرو» در اطراف سفیدرود در زمینی به مساحت 5000 هکتار با سرمایۀ هشتصد میلیون ریال به یک سرمایه‌دار تبعۀ دانمارک داده شد. «وزارت آب و برق» و «وزارت جنگ» از شرکاء بودند.

برای ایجاد کشاورزی مکانیزه به شیوۀ سرمایه‌داری شرکت‌های سهامی زراعی در 19 بهمن 1346 تأسیس شدند. شرکت سهامی زراعی رودپیش در گیلان روی زمینی به مساحت 739 هکتار با 163 سهام‌دار و تعداد 8645 سهام شروع به فعالیت نموده و شعباتی در دیگر مناطق تأسیس کرد. دهقانان در حالی که در اراضی متعلق به خود از بریدن حتی یک درخت برای ساختن خانه و طویله مورد مؤاخذه و بازداشت قرار می‌گرفتند، هزارها هکتار از اراضی مرتع و جنگلی با وام‌های بلاعوض در اختیار وابستگان به رژیم قرار می‌گرفت. گاهی اراضی دهقانان به زور خریداری یا غصب می‌شد و دهقانان از اراضی خود رانده می‌شدند. این اراضی به انحاء مختلف مورد استفاده قرار می‌گرفت.

در شمال ایران و گیلان برای ایجاد شهرک‌های ساحلی، فروش ویلاها سود سرشاری نصیب صاحبان آن می‌ساخت. گاه به بهانۀ ایجاد اراضی مکانیزه وام‌های بلاعوض نصیب آنان می‌شد. دست‌اندازی و غصب و تصاحب اراضی روستائیان موجب خشم و طوفان مردم را فراهم می‌نمود. این جنبش‌های اغلب پراکنده و بدون سازمان‌دهی بودند. بیشتر این جنبش‌های به نحو شدید سرکوب شده و رهبران و فعالین دهقانی زندانی و مورد شکنجه قرار می‌گرفتند. آن‌چه در ذیل به عنوان جنبش‌های دهقانی می‌آید مشتی از خروار است. در حالی که ده‌ها نوع دیگر را در این ولایت می‌توان جست. بیشتر افراد و آحاد این اینسری قیام‌ها برزگران و روستائیان برنج‌کاری بوده‌اند که تمامی هستی و وجودشان ریشه در زمین و مزرعۀ برنج داشته است. چون مجال پرداخت به همه آن‌ها در این مختصر نمی‌گنجد، تنها به نمونه‌هایی چند از آن اشاره می‌کنیم.

 

قیا مسلحانه روستائیان در اشکور

جنبش‌های مسلحانه دهقانی در اواخر دورۀ قاجار علیه نظام فئودالی و حاکم مستبد در گیلان شکل همه‌گیر یافت. قیام سه روستایی به نام‌های قدرت، ملک و چراغعلی از جنبش‌های معروف این دوره است. این سه روستایی در جنگل‌های اطراف جواهردشت و روستاهای اشکور قیام کردند و علیه مظالم ارباب و حکام ستم‌گر به مبارزۀ مسلحانه پرداختند. این قیام شدیداً مورد حمایت و پشتیبانی روستائیان قرار گرفت. گروه سه تن به حمله علیه فئودال‌ها و پناه در جنگل‌ها اقدام می‌ورزیدند. بسیج نیروهای فئودالی و قواب دولتی علیه آنان سبب ضعف گروه گردید و سرانجام جنگ و گریز این سه تن علیه خوانین با شکست مواجه گردید و رهبران قیام مسلحانه قدرت، ملک و چراغعلی به‌دست خوانین به قتل رسیدند و خون سرخ آنان به جنبش دهقانی رنگ تازه‌ای بخشید و موجب گسترش قیام دهقانی شد.

این درگیری به مدت پنج سال به درازا کشید. خوانین چون در مقابله با روستائیان خود را عاجز و ناتوان یافتند، به روستاها حمله کرده، خانه‌های روستائیان را به آتش کشیده و اموال آنان را به غارت بردند. روستائیان هم به حملات تلافی‌جویانه دست زدند. دامنۀ جنبش، روستاهای اطراف را دربر گرفت. اهمیت قیام وشته و نقش توده‌های روستائی در دفاع از حقوق و منافع خود و نوع برخورد ویژه با خوانین الگوی بسیار جالبی در قیام دهقانان است. «زد و خورد خونین وشته منجر به یک تصمیم عجیب و بی‌اسبقه گردید، روستائیان پس از دستگیری یکی از زورمندانی که در منطقه موجب قتل و ویرانی گردیده بود، در یک طویله زندانی می‌نمایند، به اتفاق آراء و در یک محاکمۀ سریع و کوتاهی او را به نام (محمودخان) با یکی از هم‌دستانش محکوم به اعدام نموده و حکم را بلافاصله در همان طویله اجرا می‌نمایند و بدین ترتیب به یک ماجرای پنج ساله خاتمه داده می‌شود.»4

 

جنبش‌های دهقانی در دیلمان و سیاهکل

جنبش مسلحانه دهقانی در منطقۀ شرق گیلان به رهبری هیبت در میان انبوه قیام‌های روستایی کم‌نظیر یا بی‌نظیر است. اهمیت آن به ویژه هنگامی آشکار می‌شود که زنی روستایی در رأس آن قرار گرفته باشد. هیبت را می‌توان هم‌ردیف زنانی چون قرة‌العین قرار داد. اگر چه از نظر عنصر آگاهی و سازمان‌دهی از او به مراتب پایین‌تر است، ولی از نظر خصلت شجاعت و فداکاری در ردیف زنانی چون اوست. هیبت زنی بلند قامت، زیبا و با شهامت بود. آن‌چه سبب گردید این زن روستایی کشت و کار، دوشیدن دام، بچه‌داری و پخت و پز خانه را کنار بگذارد و اسلحه بر دوش، رهبری عده‌ای از دهقانان را برعهده بگیرد و علیه دیکتاتور و خوانین نابکار به ستیز برخیزد، ظلم و اجحاف فئودال‌ها و ستم حکتم محلی بود. هیبت از بستگان حیدر و قره‌خان بود. اینان دو برادر روستایی بودند که علیه مالکان سر به شورش برداشته بودند. شورش آنان مقارن با رشد نهضت جنگل بود. این دو تن مدتی با نهضت جنگل همکاری کرده ولی از آن‌جا که افرادی تک‌رو بودند و به نظم و انضباط تشکیلاتی پایبند نبودند، همکاری آنان با نهضت جنگل چندان دوام نیافت.

حیدر و قره‌خان در منطقۀ شرق گیلان نفوذ چشم‌گیری به‌هم زدند. نفوذ آنان به دو علت بود. اول به‌خاطر تمایلی بود که توده‌های زحمت‌کش دهقانی علیه مالکان داشتند و آنان را به سوی حرکت‌های ضدفئودالی جلب می‌کرد. دوم مبارزۀ گروه حیدر سمت و سوی ضدفئودالی داشت. این موضوع سبب نفوذ و محبوبیت آنان در میان روستائیان بود. «سرانجام قره‌خان در آسیابر به وسیلۀ گروه‌های شجاع‌الملک به قتل می‌رسد، حیدر انتقام خون برادر خانه‌های خوانین را در دیلمان و سیاهکل به آتش می‌کشد.»5 ولی اندکی بعد خود حیدر به سرنوشت برادر دچار می‌شود. حیدر و گروه او سرکوب شده و حیدر پس از دستگیری به قتل می‌رسد.

قبل از شورش حیدر، کوشش‌های پراکنده و نافرجام دیگری صورت گرفته بود. از جمله آنان قیام میرزا احمد روحانی بود. وی برای مقابله با مالکان عده‌ای از روستائیان را مسلح نموده، برای مقابله با مالکان دیلمان به آن‌جا حمله برد، ولی در برابر نیروهای متحد مالکان و حکام دولتی شکست خورده و سپاهیان روستایی او متفرق و پراکنده شدند. سرانجام هیبت گروهی از دهقانان را دور خود جمع کرده به قیام مسلحانه علیه حکومت رضاخان و مالکان دست زد. قزاقان دولتی برای دستگیری هیبت، روستائیان را تحت فشار قرار داده و به آنان ظلم و اجحاف می‌کردند. روستائیان به‌طور وسیع از این قیام حمایت می‌نمودند. شیوۀ مبارزۀ هیبت شبیخون زدن به قوای دشمن و پناه گرفتن در دل جنگل‌ها و کوه‌ها بود. این قیام خصلت ضدفئودالی _ استبدادی داشت. توسعه و گسترش قیام موجب وحشت فئودال‌ها و حکام دولتی را فراهم نمود. رضاخان قوای بسیاری از قزاقان را برای سرکوب قیام به سیاهکل و دیلمان گسیل داشت. قزاقان برای پیدا کردن هیبت و دسته او، روستا به روستا و خانه به خانه را در منطقه زیر پا گذاشتند. هیبت با جنگ و گریز در حمایت روستائیان خود را از دید دشمن پنهان می‌داشت و در پناه محلات و روستاها به مقاومت خود ادامه می‌داد. بالاخره قزاقان به کمک عوامل محلی، هیبت را تحت محاصره قرار داده و دستگیر کردند. هیبت و یاران او پس از دستگیری شدیداً مورد شنکجه قرار گرفتند و مقاومت دلیرانه از خود نشان دادند. قیام هیبت در ذهنیت توده‌های ستم‌کشیدۀ دهقانان شرق گیلان بازتاب فراوان داشته و در ادبیات فولکلور محلی اثر گذاشته است.

 

جنبش‌های انقلابی روستائیان پس از شکست جنگل

پس از شکست نهضت جنگل شعله‌های نیم‌سوز آن کاملاً خاموش نش، بلکه چون جرقه‌ای در دل جنگل‌های گیلان درخشید و کاخ بیدادگران را به لرزه انداخت. بقایای این نهضت بار دیگر اسلحه بر دوش گرفته، در میان دهقانان شروع به فعالیت نمودند. قیام کربلایی ابراهیم و سیدجلال چمنی از معروف‌ترین آن‌ها می‌باشد. این دو قیام در دهۀ آغازین حکومت رضاخان به وقوع پیوست. رضاخان برای سرکوب و درهم شکستن آن‌ها از خوانین استفاده نمود. کربلایی ابراهیم (معروف به کبریت‌خان) از جنگلی‌های سابق بود. وی پس از شکست نهضت جنگل عده‌ای از روستائیان را دور خود جمع نمود و در مناطق فومن علیه خوانین و قوای دولتی به مبارزه پرداخت. دهقانان و پیشه‌وران از این جنبش حمایت کرده و در تهیه سلاح و آذوقه به انقلابیون یاری می‌رساندند. رضاخان نیروهای زیادی از قزاقان را برای دستگیری کربلایی ابراهیم به گیلان و جنگل‌های فومن فرستاد. تمام مناطق اطراف تحت محاصرۀ قوای قزاقان درآمد. خوانین منطقه نیروهای خود را در اختیار رضاخان قرار داده و عوامل آنان به عنوان بلد و راهنما با قزاقان همکاری می‌کردند. ارتش رضاخان با محاصرۀ جنگل‌ها، روستائیان را زیر فشار گذاشت. قیام درهم شکسته شد و عدۀ بسیاری از دهقانان دستگیر شدند و «رهبر آن کربلایی ابراهیم در رشت تیرباران شد.»6

سیدجلال چمنی یکی دیگر از مبارزان نهشت جنگل بود که جسته گریخته با نهضت همکاری می‌کرد و دویست مجاهد را زیر فرماندهی خود داشت. پس از شکست نهضت جنگل، سیدجلال علیه حکومت رضاخان سر به شورش برداشت و با قوای دولتی به زد و خورد پرداخت. شناخت و آشنایی سیدجلال به راه‌های پر پیچ و خم جنگل سبب گردید مدت‌ها بتواند در مقابل قوای قزاقان مقاومت نماید. او عدۀ بسیاری از افراد قزاق و افسرانشان را به خاک و خون کشید. «او تاکتیک بدوی جنگلی‌ها را به‌کار می‌بست، مثلاً در نقطۀ معینی می‌جنگید و سپس شب و یا روز بعد در محل دیگری که از جبهۀ جنگ مسافت بسیار داشت حمله می‌برد. این تحرک جنگی به ضمیمۀ شدت عمل وی، رعب عجیبی به دل‌ها افکند. به طوری که از برخاستن هر صدائی در قرارگاه به توهم حملۀ سیدجلال، انتظامات و سکون و آرامش به‌هم می‌خورد، دل‌ها می‌تپید و نظامیان به حالت آماده درمی‌آمدند.»7

رضاخان برای سرکوبی این قیام، قوای قزاق را با اسلحۀ مجهز به منطقه گسیل داشت. حلقۀ محاصرۀ جنگلی‌ها روز به روز تنگ‌تر می‌شد. نیروی بدنی مبارزان به علت جنگ و گریز مدوام، به تحلیل رفته بود. با این همه قوای قزاقان با شدت عمل فراوان از دستگیری آنان عاجز بودند. رضاخان برای پایان دادن به کار قیام دست به نیرنگ تازه‌ای زد. فرج‌الله بهرامی (دبیر اعظم) را پیش امیر مقتدر (ضرغام‌السلطنه) از خوانین بزرگ طالش فرستاد و از او خواست تا زمینۀ دستگیری گروه سیدجلال را فراهم نماید. یعقوب‌بیک یکی از خوانین ماسال به دستور خان طالش در پی این سیاست، ترتیب ملاقات با سیدجلال را فراهم نمود و به او اطمینان داد اگر به طالش برود مورد حمایت امیرمقتدر قرار خواهد گرفت و قرآنی ممهور به مهر امیرمقتدر به او هدیه نمود.

سیدجلال و برادرش سید نازآقا و همراهان فریب سوگند خان را خورده به سوی اراضی امیرمقتدر حرکت کردند. امیرمقتدر در روزهای نخست برای جلب اعتماد سید و همراهان از آنان پذیرایی گرم به عمل آورد. پس از آن به سید و همراهان پیشنهاد شد به منظور نظافت به حمام پونل (قصر ییلاقی امیرمقدر) بروند. زمانی که سید و 14 تن از همراهان او لخت در حمام مشغول استحمام بودند به دستور خان طالش سواران جوزی‌خان فولادلو حمام را محاصره کرده، سید و همراهانش را لخت دستگیر و با کت‌های بسته تحویل مقامات نظامی دادند. همراهان سیدجلال همگی به رشت اعزام و تحت محاکمه قرار گرفتند و جز یک تن به نام محمدآقا معروف به عموجنگلی گوراب زرمخی که به اشارۀ امیرمقتدر آزاد شد، بقیه تیربازان شدند. «سیدجلال در موقعی که تیرباران می‌شد فریاد می‌زد: زنده باد سیدجلال.»8

جنبش سیدجلال و گروه او خصلت آزادی‌خواهانۀ ضد استبدادی _ فئودالی داشت. به همین منظور خوانین را به وحشت و هراس انداخت و جبهۀ مشترکی از نیروهای خوانین و قوی دولتی را علیه او بسیج نمود. این جنبش مورد حمایت روستائیان محروم و فقیر بود، چرا که سیدجلال و همراهان او بدون حمایت دهقانان از مقاومت طولانی در برابر قزاقان ناتوان بودند. پس از دستگیری و قتل سیدجلال، قصر ییلاقی ضرغام‌السلطنه، خان طالش دچار آتش‌سوزی شد و به طور کلی ویران گردید. بعدها خان طالش به دست رضاخان به هلاکت رسید. قیام سیدجلال با این‌که توانسته بود جرقۀ امیدی در دل روستائیان به‌وجود آورد، اما عمر آن چندان به درازا نکشید.

متعاقب سرکوب این جنبش، اعتراضات گستردۀ دیگری در میان روستائیان به وقوع پیوست. «در نواحی جنگلی فومن، در استان گیلان از سربازان فراری که مورد پشتیبانی پیشه‌وران و دهقانان بود، دسته‌های پارتیزانی به‌وجود آمد و این دستجات علیه مالکان و حکام شاه مبارزه می‌کردند.»9 هم‌زمان با جنبش مسلحانه در گیلان، دهقانان خراسان، آذربایجان و گرگان علیه فئودال‌ها به مبارزه پرداخته، خواهان لغو مناسبات فئودالی بودند. این قیام‌ها به شدیدترین شیوه، به وسیلۀ خشن‌ترین سربازان سرکوب و درهم شکسته می‌شدند.

 

طغیان قنبرشاه

اعتراض علیه مناسبات ارباب _ رعیتی در گیلان بار دیگر در سال‌های 1307 _ 1308 اوج گرفت. حدود این سال‌ها دهقانی به نام قنبر در روستاهای اطراف کوچصفهان _ خشک‌بیجار علیه حکومت رضاخان و خوانین دست به مبارزۀ مسلحانه زد. او خود را پیرو راه میرزاکوچک‌خان جنگلی می‌دانست و معتقد بود که از مریدان میرزاکوچک‌خان جنگلی می‌باشد. طرف‌داران و پیروان او، وی را به نام قنبرشاه می‌شناسند. قنبر به منازل اعیان و خوانین دستبرد زده و اموال آنان را به غارت می‌برد. هم‌رزمان میرزاکوچک‌خان جنگلی هرگونه پیوند قنبر را با نهضت جنگب انکار می‌کنند. مبارزۀ مسلحانۀ قنبر در زمان تثبیت حاکمیت رضاخان هرچند حرکتی فردی بود اما، بازتاب اعتراض جامعۀ دهقانی علیۀ مناسبات فئودالی بود. قنبر مورد حمایت روستائیان رنج‌کشیده و محروم قرار داشت ولی، از آن‌جا که یک کوشش فردگرایانه بود خیلی زود منجر به شکست و نابودی گردید. قنبر پس از مدتی دستگیر و در رشت تیربارانشد.

 

قیام روستائیان رودبنه لاهیجان

قوام‌السلطنه، دشمن نهضت‌های ملی، نخست وزیر دوره‌های سیاه، سرکوب‌گر آزادی‌خواهان و انقلابیون، نوکر جیره‌خوار بیگانه از بزرگ‌ترین مالکان گیلان بود که باغات چای لاهیجان رودبنه تحت مالکیت او قرار داشت. قوام به وسیلۀ ایادی و مباشران خود نهایت سخت‌گیری و اجحاف را بر روستائیان تحمیل می‌کرد. او با سوءاستفاده از مقام دولتی و با ایجاد گروه‌های اشرار زمزمه‌های اعتراض را در دهقانان خاموش می‌ساخت. دهقانان رودبنه در سال 1325 خورشیدی علیه عوامل مالک و ده‌بان محل که از گماشتگان او بودند سر به شورش برداشتند و خواهان الغای مناسبات فئودالی شدند. اعتراض دهقانان به زد و خورد شدیدی بین آنان و عوامل ارباب منجر شد. روستائیان عوامل ارباب را از روستا بیرون کرده و ازاطاعت آنان سرپیچیدند و از پرداخت عوارض مالکانه خودداری کردند. عوامل ارباب از استاندار وقت گیلان عبدالحسین مسعود انصاری که از ایادی قوام در گیلان بود یاری خواستند.»10 استاندار به ژاندارمری مأموریت داد به این کار خاتمه دهد. غلامحسین دیلمی (این شخص بعداً به سناتوری انتخاب شد) به اتفاق عده‌ای ژاندارم برای استقرار ده‌بان که اهالی از او نارضایتی داشتند به طرف روستای رودبنه حرکت کرد. ژاندارم‌ها پس از ورود به روستا در محاصرۀ دهقانان قرار گرفتند. بین دهقانان و ژاندارم‌ها زد و خورد و درگیری پیش آمد. ژاندارم‌ها به سوی دهقانان تیراندازی نمودند، یکی از دهقانان در این ماجرا به قتل رسیده و عده‌ای از دهقانان مجروح شدند. نهضت و قیام دهقانان رودبنه با دخالت مقامات استان و هجوم قوای مسلح سرکوب و خاموش شد.

 

قیام دهقانان لشت‌نشاء

خاندان امینی از بزرگ‌ترین مالکان گیلان، اراضی حاصل‌خیز لشت‌نشاء را در اختیار داشتند. این اراضی برکت‌خیز به عنوان گنج بادآورده برای این خانواده محسوب می‌شد. این خاندان به وسیلۀ مباشران و کدخدایان نهایت بهره‌کشی از دهقانان را به عمل می‌آوردند و در عمران و آبادانی این قصبه هیچ کوچک‌ترین اقدامی نمی‌کردند. ناصرالدین شاه اراضی این منطقه را به عنوان تیول به میرزا علی‌خان امین‌الدوله از رجال بلندپایۀ قاجار سپرده بود. سپس به عنوان جهیزیۀ فخرالدوله در مالکیت محسن‌خان امین‌الدوله پسرش درآمد. محسن‌خان امین‌الدوله در دورۀ نهضت جنگل با کمک عده‌ای از مالکان درصدد سرکوب نهضت جنگل برآمد، به این منظور عده‌ای از اشرار را مسلح نمود، ولی با پیش‌دستی میرزاکوچک‌خان جنگلی مواجه گردید. محسن‌خان امین‌الدوله به وسیلۀ رهبران نهضت دست‌گیر و به کسما برده شد. بالاخره با تصمیم سران جنگل قرار بر این شد با پرداخت هفتاد هزار تومان آزاد گردد. مباشران مالک برای تهیۀ این پول دهقانان را تحت فشار قرار داده و هر دهقانی موظف بود مبلغی عوارض به نام عوارض آرادی مالک به مباشران پرداخت نماید. این اقدام دو هدف به دنبال داشت. اولاً دهقانان با پرداخت پول در ازای آزادی ارباب نسبت به نهضت بدبین می‌شدند؛ ثانیاً ایجاد ترس و رعب در میان دهقانان بود. پس از مدتی محسن‌خان با پرداخت مبلغ مورد نظر آزاد گردید. در حالی که دهقانان با فروش آذئقۀ سالانه سبب آزادی خان را فراهم نموده بودند.

پس از محسن‌خان امین‌الدوله اراضی منطقۀ لشت‌نشاء در مالکیت پسران او درآمد. دهقانان لشت‌نشاء در سال‌های 32 – 1323 به‌طور یک‌پارچه علیه مناسبات و نظام پوسیدۀ ارباب ‌رعیتی سر به شورش برداشته و عوامل ارباب و مباشران ر از روستاها بیرون کرده و از دادن بهرۀ مالکانه سر باز زدند. سرنگونی دیکتاتوری رضاخان و جو نسبتاً دمکراتیکی که در کشور حاکم شده بود شرایط بسیار مساعدی برای مبارزۀ دهقانان به‌وجود آورده بود. دهقانان در سال 1323 شمسی علیه ارباب و مباشران او سر به شورش برداشتند و از دادن بهره مالکانه سر باز زدند. یکی از مباشرزادگان به وسیلۀ دهقانان ترور شد. ارباب از ژاندارمری کمک خواست، دهقانان روستای نوده _ بلوچ _ لیچاه _ چونچنان و چند روستای دیگر به مرکز بخش آمده و در مقابل ساختمان اربابی تجمع کردند. پیشه‌وران و خرده‌فروشان و کارگران از دهقانان حمایت نمودند. رهبران دهقانان در اجتماع عظیمی علیه مفاسد ارباب و مباشران به سخن‌رانی و افشاگری پرداختند و دهقانان را علیه نظام ارباب _ رعیتی تهییج کردند. ژاندارمری در این کار دخالت کرده، در پی متفرق‌کردن دهقانان برآمد.

دهقانان به ساختمان اربابی حمله‌ور شدند مأموران ژاندارمری به سوی دهقانان تیراندازی نمودند. چند تن از دهقانان به قتل رسیده و عده‌ای مجروح شدند. مأموران در مقابل ایستادگی دهقانان ناچار به عقب‌نشینی شدند. عوامل ارباب ناچار از منطقه فرار کردند.

روستائیان برای ادامه مبارزه دست به تشکیل گروه‌های دهقانی در هر روستا زدند. دهقانان آگاه در هر ده بر رأس این هسته‌های مقاومت قرار داشتند. هسته‌های مقاومت برای دهقانان فقیر بذر تهیه می‌کرد و وسایل کشت را در اختیار آنان می‌گذاشت. مجموع این هسته‌ها در مرکزیتی ادغام می‌شدند. دهقانان لشت‌نشاء به رهبری شخصی به نام تیهو در یک اجتماع عظیمی برای ایجاد پیوند با دهقانان خشک‌بیجار به یک راهپیمایی عمومی دست زدند. هزاران نفر از روستائیان در میتینگی با شعارهای ضدفئودالی به سوی خشک‌بیجار حرکت کردند. عوامل ارباب به وسیله اشرار در امر راهپیمایی اخلال می‌کردند. بالاخره سازماندهی راهپیمایی از دست رهبران خارج شد. با توطئۀ فئودال‌ها شهر خشک‌بیجار به آتش کشیده شد. اموال کسبه و اصناف به وسیلۀ اشرار و عوامل کارشکن به تاراج رفت. عده‌ای از مردم زخمی و مجروح شدند. خسارات زیادی به اهالی وارد شد. با این توطئه، تفرقه در صفوف دهقانان به‌وجود آمد و این‌کار سرکوب دهقانان را تسریع نمود. رهبران جنبش دهقانی و عده‌ای از روستائیان دست‌گیر و زندانی شدند. جنبش دهقانی به مدت محدودی فروکش نمود.

دهقانان لشت‌نشاء در سال 1325 خورشیدی بار دیگر علیه عوامل ارباب و مناسبات فئودالی سر به شورش برداشتند. این‌بار نیز قیام به وسیلۀ نیروهای مسلح سرکوب گردید. اتحادیه‌های روستائی که در اوج مبارزه دهقانان شکل یافته بود بهبسیج دهقانان علیه مالکان اقدام می‌نمود. جنبش‌های دهقانی در این سال‌ها بار دیگر در سرتاسر ایران اوج گرفت و گسترش یافت. «این‌بار نیز گیلان در پیشاپیش سایر مناطق حرکت می‌کرد. نقطۀ اوج جنبش دهقانی گیلان در برخوردهای خونین در «لشت‌نشاء» بود که دهقانان به‌طور دسته‌جمعی به رشت آمده و در آن‌جا با نیروهای مسلح برخورد کردند.»11 عدۀ زیادی از این دهقانان در این درگیری زخمی شدند و تعداد بسیاری از آنان دست‌گیر و زندانی شدند. زندان رشت از انبوده زندانیانی تشکیل یافته بود که در مبارزه علیه مناسبات فئودالی شرکت کرده بودند. دهقانان در زندان هم خاموش ننشسته، بلکه به مبارزۀ گسترده دست زدند. نیروهای پلیس در داخل زندان به سوی دهقانان تیراندازی کردند. چند تن از دهقانان به قتل رسیده و عده‌ای از زندانیان مجروح شدند.

مبارزۀ دهقانان هم‌چنان ادامه یافت «انجمن حمایت از دهقانان» در مبارزه دهقانان علیه مالکان از آنان حمایت می‌کرد و فریاد اعتراض دهقانان را در مطبوعات انعکاس می‌داد. دهقانان در مبارزۀ خود علیه ارباب و مباشران برای کسب حقوق اجتماعی و آزادی از دولت مصدق حمایت و پشتیبانی می‌کردند. رهبران قیام روستائی که به وسیلۀ عوامل ارباب و مباشران شناسایی شده بودند، در جریان کودتای 28 مرداد 1332 شمسی مورد شورش اشرار و قوای مسلح قرار گرفتند. سران و رهبران جنبش به وسیلۀ قوای مسلح دست‌گیر و شدیداً تحت شکنجه قرار گرفتند.

 

قیام دهقانان نخجیرکلا و دیوشل لاهیجان

جنبش دهقانان دو روستای نخجیرکلا و دیوشل از آن‌جا که از حمایت گروه زیادی از دهقانان برخوردار بودند دارای اهمیت ویژه است. روستائیان برای مقاومت در برابر استثمار و یورش خوانین خود را مجهز و مسلح نمودند و دست به مقاومت گروهی و مسلحانه زدند. مالکان از روستاها گریخته و دهقانان به مدت کوتاهی از فشار و ستم خان آسوده و راحت زیستند. «مبارزۀ مسلحانۀ مردم نخجیرکلا در سال 1333 شمسی پس از یک‌بار ترور یکی از قدرت‌مندان محلی که بی‌نتیجه ماند، با ماجرای خونین روبه‌رو می‌گردد و عده‌ای کشته به‌همراه داشت.»12 خوانین فراری برای زهرچشم گرفتن از روستائیان عده‌ای مزدور مسلح استخدام نموده شبانه به دهکدۀ روستائیان شبیخون زده، خانه‌های آنان را به آتش کشیده و اموال‌شان را به غارت برده و عده‌ای از آنان را کشته یا زخمی کردند. دهقانان در برابر این توطئه و جنایت مالکان خاموش ننشستند، بلکه درصدد عمل تلافی‌جویانه برآمدند. خان قدرت‌مند و صاحب نفوذ و عامل توطئه بالاخره به عدالت دهقانی سپرده شدو خشم دهقانان دامن او را گرفت و «به دست سه روستائی در یکی از خیابان‌های لاهیجان به قتل می‌رسد.»13 دهقانان روستای دیوشل به قیام نخجیرکلا می‌پیوندند و علیه خوانین دست به مبارزۀ مسلحانه می‌زنند و عوامل خان را از روستا بیرون کرده و خود قدرت را در روستا به‌دست می‌گیرند. روستائیان برای حفاظت از روستا و جلوگیری از غارت و وحشی‌گری خوانین برای حفظ خانه و کاشانۀ خود برای این‌که چون روستای نخجیرکلا در مقابل حملات غارت‌گرانه غافل‌گیر نشوند، «شب‌ها را به نوبت در مناطق و راه‌های حساس بر دهکده می‌ماندند و به زنان نیز در این پاس‌داری سهمی داده شده بود و چه بسیار شب‌ها جوانان را می‌دیدند که برای دفاع از حریم زندگی در فواصل معین تا صبح بیدار و مراقب می‌ماندند.»14 قیام دهقانان نخجیرکلا و دیوشل با حمایت رژیم از مالکان به وسیلۀ قوای مسلح سرکوب گردید.

 

قیام دهقانان چونچنان

مهدی‌خان امینی پسر ابوالقاسم‌خان امینی مالک لشت‌نشاء پس از سال‌ها اقامت در ممالک غربی به سال 1338 خورشیدی به کشور بازگشت. ارباب نورسیده در خیال خویش سودای روزگار گذشته را در سر می‌پروراند. روزگاری که مالک صاحب جان و مال و ناموس رعیت بود و در ملک خود پادشاهی مطلق‌العنان بود. اما دوران خیلی تغییر کرده بود. روستائیان پس از سال‌ها مبارزه چون فولاد آب‌دیده شده بودند و بسی به آگاهی آنان افزوده شده بود. مهدی‌خان فردی مستبد و هرج و مرج‌طلب بود. او پس از ورود به گیلان در ملک پدری خود به تاخت و تاز و چپاول و زورگویی پرداخت و درصدد برآمد برای خود دم و دستگاهی روبه‌راه سازد و حکومت در حکومتی به‌وجود آورد. به همین منظور با استفاده از اوباش و اراذل به ایجاد باندای ترور در منطقه دست زد و از این باندها برای سرکوب دهقانان بهره جست. او برای دهقانان خاطی محکمه تشکیل می‌داد و در مورد آنان حکم صادر می‌کرد. دهقانان خاطی در سیاه‌چال‌ها انداخته می‌شدند و به دست سگ‌های وحشی او سپرده می‌شدند. بدین وسیله عدۀ بسیاری از دهقانان به دست او مورد شکنجه و آزار قرار گرفتند. با این اقدامات اجحاف و ستم را بر روستائیان به حد نهایت رسانید.

فشار و ستم این خان نورسیده موجب طغیان دهقانان را در منطقه فراهم نمود. نخست عده‌ای از دهقانان چونچنان در روی پل بندر علی‌آباد (زیباکنار فعلی) جلوی اتومبیل ارباب را گرفتند تا اعتراض خود را علیه عوامل ارباب به گوشش برسانند. ارباب که از عمل دهقانان خشمگین شده بود درصدد برآمد با شلاق دهقانان معترض را گوش‌مالی دهد. این عمل ارباب دهقانان را بیشتر متشنج ساخت، دهقانان شلاق ارباب را از دستش گرفتند. ارباب برای متفرق کردن روستائیان به فکر افتاد از تفنگ استفاده نماید. دهقانان تفنگ را از دست ارباب ربوده، شیشه‌های ماشین ارباب را شکستند و تصمیم گرفتند ارباب را از بالای پل به داخل رودخانۀ «اشمک» سرنگون سازند. عده‌ای از ریش‌سفیدان روستایی که در صحنه حضور داشتند این‌کار را صلاح نداستند و به وساطت آنان ارباب آزاد گریدد. ارباب که از دست دهقانان چون گرگ تیرخورده رها شده بود، پیکی به پاسگاه ژاندارمری فرستاد و خواهان اعزام نیرو برای سرکوب دهقانان شد و از سوی دیگر عده‌ای اراذل را مسلح کرده، با یک دستگاه بولدوزر به طرف روستای چونچنان حرکت کرد و درصدد برآمد روستا را غارت کرده، خانه‌های روستائیان را به آتش کشیده، ویران نماید.

روستائیان چونچنان در ده خود سنگربندی کرده آمادۀ مقابله با اوباش ارباب شدند. دهقانان روستی علی‌آباد و روستاهای اطراف به آنان پیوستند. در این هنگام تعدادی خودرو پر از قوای مسلح برای سرکوب دهقانان به سوی منطقه روانه شدند. قوای مسلح در بین راه به عده‌ای افراد چماق‌دار برخوردند. مأموران به هوای این‌که اینان از گروه دهقانان شورشی می‌باشند، همۀ آنان را دست‌گیر کرده برای بازجویی به رشت فرستادند.پس از دست‌گیری و بازجویی این عده معلوم گردید که اینان از هواداران خان می‌باشند. مسئولان در مقابل کار انجام شده قرار گرفته بودند. اصل موضوع را به مرکز گزارش دادند. این امر موجب آبروریزی خان و دار و دستۀ او گردید و تمسخر روستائیان را برانگیخت. دهقانان منطقه شکایتی علیه اعمال خلاف ارباب تنظیم و خواهان محاکمۀ او شدند. مسئولان به علت هراس از طغیان عمومی دهقانان ظاهراً به شکایت روستائیان ترتیب اثر داده، خان را از منطقه تبعید کردند. این تجربه به دهقانان آموخت که با مبارزه و اتحاد می‌توان به حقوق از بین رفته دست یافت. مهدی‌خان آخرین فرد از خانوادۀ امینی بود که در منطقه حضور یافته بود. با تبعید او، املاک امینی‌ها به اجارۀ دهقانان درآمد، و دست آنان برای همیشه از منطقه کوتاه گردید.

 

جنبش دهقانان در حسن‌کیاده لاهیجان

سپهبد نصیری (رئیس ساواک) صدها هکتار از اراضی بایر و موات جنگلی کناره سفیدرود را تحت تصرف خود درآورد. با این سیاست مقدار زیادی از اراضی متعلق به دهقانان روستاهای حسن‌کیاده (کیاشهر فعلی)، محسن‌آباد، لیچاه و چالکش را که ادارۀ جنگل‌بانی از مناطق ممنوعه به حساب آورده بود ضمیمۀ اراضی خود کرد. این امر سبب اعتراض و شورش دهقانان را فراهم نمود. اعتراض دهقانان در سال 1352 خورشیدی موجبات طغیان را در روستای حسن‌کیاده به همراه داشت. روستائیان در حالی که در اراضی تحت تصرف خود حتی جرأت و اجازۀ بریدن یک درخت برای ساختن خانه و احداث طویله نداشتند و بریدن یک درخت منجر به جریمه و درگیری با ادارۀ جنگل‌بانی و گارد جنگل می‌شد، نصیری در اراضی تحت تصرف درختان را می‌برید و جنگل‌ها را به آتش می‌کشید و ترتیب ایجاد اراضی مکانیزه را مهیا می‌ساخت و در این اراضی به پرورش گل‌های متنوع دست می‌زد و با فروش آن جیب‌های خود را از پول انباشته می‌کرد. دهقانان که از این مسئله ناراضی بودند به اراضی تحت تصرف نصیری حمله کرده، تیرهای آهن نصب شده دور زمین را شکسته و سیم‌های خاردار اطراف آن‌را پاره کردند. نصیری برای زیر فشار گذاردن روستائیان با عده‌ای از افراد مسلح به منطقه سفر کرد. دهقانان روستای حسن‌کیاده برای ابراز اعتراض جلوی ماشین نصیری را گرفتند و قصد حمله به او را داشتند. محافظین نصیری با استفاده از مسلسل و تیراندازی توانستند دهقانان را متفرق سازند. پس از آن موج حمله و دست‌گیری دهقانان توسط پلیس و ژاندارمری آغاز شد. 17 تن از دهقانان که در مبارزه علیه نصیری فعال بودند دست‌گیر و زندانی شدند. دهقانان مدت‌ها در زندان به جرم اخلال‌گری محکومیت کشیدند. سپس با سپردن وثیقه به ترتیب آزاد شدند.

 

قیام دهقانان روستاهای ساحلی

شاهپور غلام‌رضا (برادر شاه) و قطبی (دایی شهبانو فرح) اراضی حاصل‌خیز کناره دریای کاسپین شامل زمین‌های موات، استخرها و جنگل‌ها را تحت تصرف خود درآوردند و محوطۀ اطراف را با تیرآهن و سیم خاردار محدود ساختند. این اراضی برای ایجاد شهرک‌های و فروش ویلاها درآمد قابل توجهی نصیب آنان می‌ساخت. این اراضی متعلق به دهقانان روستاهای ساحلی باغ امیرکنده، امین‌آباد، خشک‌اسطلخ، چونچنان و زیباکنار بود. دهقانان که از تجاوز آشکار اعضای دربار به حقوق خود ناراضی بودند، مدت‌ها در مقابل عناصر صاحب‌نفوذ دربار چاره‌ای جز سکوت در خود نمی‌دیدند. این کار عامل تشدید فشار به حقوق آنان را دربر داشت و روز به روز اراضی بیشتری ضمیمۀ زمین‌های آنان می‌شد. اعضای دربار در غصب اراضی دهقانان چون اژدها سیری ناپذیر می‌نمودند. دهقانان جهت اعتراض طوماری جمع کردند و علیه تصرف اراضی متعلق به خود شکوائیه‌ای تسلیم دستگاه‌های دولتی و مقامات ذی‌صلاح کردند. این کار نتیجه‌ای عایدشان نساخت. دهقانان وکیلی گرفته و در دادگستری دادخواست خود را پیگیری نمودند. این کوشش‌ها نیز ثمری نبخشید.

دهقانان روستای خشک‌اسطلخ در اوخر سال 1353 خورشیدی علیه اقدامات شاه‌پور غلام‌رضا در منطقه سر به طغیان برداشتند. دامنۀ شورش به روستاهای اطراف کشیده شد. دهقانان به اراضی شاه‌پور غلام‌رضا حمله نموده تیرهای آهنی اطراف زمین را شکسته و سیم‌های خاردار را پاره کردند. عوامل شاه‌پور غلام‌رضا از ژاندارمری لشت‌نشاء کمک خواستند. ژاندارمری لشت‌نشاء برای متفرق کردن دهقانان دخالت نمود. کار به زد و خورد کشید. ژاندارمری در مقابل ایستادگی دهقانان ناچار به عقب‌نشینی شد و از هنگ ژاندارمری رشت یاری خواست. هنگ ژاندارمری صدها نفر از قوای مسلح را برای سرکوب روستائیان به منطقه اعزام نمود. قوای مسلح با سرنیزه و قنداق تفنگ به سوی دهقانان هجوم بردند. دهقانان در مقابل یورش قوای مسلح به مقاومت پرداختند. نیروهای مسلح به سوی دهقانان بی‌دفاع تیراندازی کردند. یکی از دهقانان به قتل رسید و تعدادی از آنان مجروح و زخمی شدند. دهقانان با داس و چماق از خود دفاع کرده، عده‌ای از قوای مسلح را زخمی کردند. دهقانان جسد مقتول را برداشته با شیون و فریاد به سوی شهر رشت حرکت کردند. دهقانان روستای چونچنان، امین‌آباد و امیرکنده به آنان پیوستند.

مبارزۀ دهقانان به طور وسیع در منطقه انعکاس یافت. افکار توده‌های زحمت‌کش منطقه به سوی آنان جلب گردید. کارگرانی که در شرکت‌های ساختمانی وابسته به رژیم یا در شرکت‌های خصوصی شهرک‌سازی کار می‌کردند و ساختمان‌های رادیو شرکت ورزیدند و دست به اعتصاب زدند. دهقانان معترض پس از ورود به شهر رشت زیر مجسمۀ شاه به تحصن نشستند. این حادثه مقارن با سفر هویدا نخست‌وزیر وقت به گیلان بود. دهقانان درصدد برآمدند به‌طور دسته‌جمعی جلوی اتومبیل هویدا را گرفته و صدای اعتراض خود را به گوش او برسانند. این امر موجب یورش و هجوم پلیس به سوی دهقانان را دربر داشت. صدها نفر از دهقانان در یورش پلیس و ژاندارمری دست‌گیر و زندانی شدند. روستای خشک‌اسطلخ و روستاهای مجاور شدیداً در محاصرۀ پلیس و ژاندارمری و نیروهای امنیتی درآمد. عبور و مرور در سطح منطقه تحت کنترل مأموران قرار گرفت. افراد ناشناس که از آن‌جا می‌گذشتند مورد بازجویی قرار گرفته و حکومت نظامی در منطقه برقرار گردید.

قوای مسلح با هر دهقانی که برخورد می‌کردند با ضرب و شتم پاسخ می‌دادند. زنان و کودکان و مردانی که از دست پلیس جان به در برده بودند خانه‌های خود را رها کرده به استخرهای باتلاقی و جنگل‌ها پناه برده و پنهان و متواری شدند. سرکوب جنبش دهقانی تا مدتی ادامه یافت. عده‌ای از دهقانان مدتی در زندان باقی ماندند. سپس با سپردن تعهد و گذاشتن وثیقه آزاد گردیدند. قیام دهقانان که در این سال‌ها همه‌گیر شده بود سطح منطقه را فرا گرفت. روستائیان ماهی‌گیر روستای لیچاه علیه مأموران مسلح گارد ساحلی سفیدرود دست به مقاومت زدند. دو تن از دهقانان صیاد در برخورد با گارد ساحلی جان خود را باختند. قیام‌های روستایی در مناطق مختلف گیلان از جمله در هشتپر و رضوان‌شهر علیه زمین‌خواران اوج گرفت. این قیام‌ها با سرکوب دهقانان خاموش گردید.

 

جنبش دهقانان رودسر

دهقانان روستاهای رودسر در مرداد 1354 علیه مظالم خان و حکام دولتی دست به اعتراض وسیع زدند. دامنۀ اعتراض به پایتخت کشیده شد. ماجرا از طرف یکی از مالکان و سرمایه‌داران بزرگ املش که از طایفۀ صوفی بود دامن زده شد. خان صوفی اراضی بسیاری از باغات چای و کارخانه‌های منطقه را در اختیار خود داشت. این طایفه از نیروهای مرتجع منطقه بوده و پیوسته در سرکوب آزادی‌خواهان و دهقانان نقش داشته‌اند، در کتاب «تاریخ سی سالۀ ایران» آمده که در سال‌های 25 _ 1323 حزبی به نام «حزب جنگل» با سوءاستفاده از نام جنبش ملی و ضد امپریالیستی نهضت جنگل از مالکان بزرگ و نظامیان مرتجع مثل بهارمست _ حسین‌خان زال _ جعفرخان رشوند و صوفی و ... تشکیل شد. مرکز ان در چالوس بود. افراد اوباش و وابستگان ارباب اعضای آن بودند. ژاندارمری از این دار و دسته حمایت می‌کردند. این دسته سیطرۀ خود را بر شرق گیلان کشاند. خانه‌های دهقانان به یغما و غارت و تجاوز و به آتش کشیده شد.»15 این گروه با خوش‌خدمتی به رژیم پهلوی حتی بعد از اجرای رفرم ارضی نبض اقتصاد منطقه را در دست خویش داشته‌اند.

خان صوفی املشی درصدد برآمد جلوی آبی را که از «پل‌رود» سرازیر شده و روستاهای چینی‌جان، چاف‌جیر، لیسه، گواسرا، کلکاسرا و چند روستای دیگر را مشروب می‌ساخت ببندد و تمام آب را به مزارع خودش سرازیر کند. او با دادن رشوه به فرماندار و مقامات اداری به این منظور رسید. مزرع برنج دهقانان از بی‌آبی پژمرد و شروع به سوختن نمود. دهقانان که مبلغ زیادی به نزول‌خواران و شرکت‌های تعاونی و بانک کشاورزی بدهکار بودند و خطر گرسنگی و فقر آنان را تهدید می‌کرد، ابتدا گروهی از آنان دور هم جمع شده با میراب و رئیس خانۀ انصاف مذاکره نمودند. این‌کار نتیجه‌ای عایدشان نساخت. پس از آن برای مبارزه با فئودال صاحب‌نفوذ وکیل گرفتند. این عمل آنان هم سودی نبخشید. دهقانان که از همه جا ناامید شده بودند سرانجام تصمیم گرفتند با فشار و زور حق خود را به‌دست آورند. «صبح روز سه‌شنبه هفتم مردادماه 1354 دسته‌دسته اهالی روستاهای کلکاسرا، لیسه و چاف‌جیر به طرف رودسر حرکت کردند. چون مسیر دهقانان از چینی‌جان می‌گذشت، در چینی‌جان هم اهالی این روستاها به آنان پیوسته و همگی به سوی شهر رودسر حرکت کردند.

ساعت هشت صبح عدۀ زیادی از دهقانان جلوی فرمانداری اجتماع کردند . از فرمانداری خواستند که آب مزارع‌شان را به آن‌ها بازگرداند. آن‌ها می‌گفتند که مزارع ما تمام سوخته است. فرماندار سعی می‌کرد با وعده و وعید دهقانان را آرام سازد.»16 دهقانان فریب حرف‌های فرماندار را نخوردند. اعتراض آنان گسترده‌تر شد. فرماندار از رئیس شهربانی برای سرکوب دهقانان کمک خواست. پلیس و پاس‌بانان به سوی دهقانان هجوم برده با باتوم شروع به زدن دهقانان نمودند. دهقانان خشمگین شده با سنگ و چماق به سوی فرمانداری حمله کردند و به داخل ساختمان فرمانداری راه یافتند. فرماندار به همراه شهردار از رودسر فرار کردند. شهربانی برای متفرق کردن دهقانان از ژاندارمری کمک خواست. عده‌ای از زحمت‌کشان شهر رودسر به حمایت از دهقانان برخواستند. شهربانی و ژاندارمری در مقابل انبوه جمعیت ایستادگی از کف دادند و عقب‌نشینی کردند. روستائیان تا ساعت چهار بعدازظهر شهر را در اختیار خود داشتند. مقامات منطقه که از دامنۀ جنبش دچار هراس شده بودند برای جلوگیری از گسترش قیام به مناطق دیگر تسلیم خواست‌های دهقانان شدند و فرماندار را برکنار کردند. فرماندار جدید به دهقانان اطمینان داد که مدافع حقوق آنان باشد. دهقانان به روستاهای خود بازگشتند و آب به سوی اراضی آنان سرازیر شد. گرچه بیشر اراضی سوخته و محصولات نابود شده بود.

متعاقب آن عده‌ای از دهقانان که در جنبش شرکت فعال داشتند به وسیلۀ پلیس دست‌گیر و مورد شکنجه قرار گرفتند. دهقانان را شلاق می‌زدند و در طول شبانه‌روز لخت در آب سرد نگه داشته، شکنجه می‌کردند. پس از سرکوب شدید دهقانان از آنان تعهدی گرفته شد. سپس آنان را آزاد کردند. اثرات شکنجه سبب گردید عده‌ای از دهقانان پس از خلاصی از زندان به علت نققص عضو توان کار کردن را از دست بدهند.

روستائیان گیلان در سال 1357 هم‌گام با دیگر اقشار زحمت‌کش علیه کاخ بیداد پرچم مبارزه را برافراشتند. اراضی غصب شده توسط زمین‌خواران را تحت تصرف خود درآوردند. اغلب این اراضی به‌طور یکسان بین دهقانان فقیر و خوش‌نشینان تقسیم گردید.

 

 

منابع و مآخذ

1_ ا. س. ملیکف. استقرار دیکتاتوری رضاخان در ایران ترجمۀ سیروس ایزدی (تهران _ امیرکبیر 1358) ص 42.

2_ ملک‌الشعراء بهار _ تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران (تهران _ امیرکبیر 1313) جلد دوم ص 29.

3_ باقر مؤمنی _ مسئلۀ ارضی و جنگ طبقاتی در ایران (تهران _ پیوند 1359) ص 310.

4_ سیدمحمدتقی میرابوالقاسمی _ سرزمین و مردم گیل و دیلم (رشت _ طاعتی) ص 242.

5_ سیدمحمدتقی میرابوالقاسمی _ نهشت‌های روستایی در ایران ص 99.

6_ م. س. ایوانف _ تاریخ نوین ایران ترجمۀ هوشنگ تیزابی _ حسن قائم‌پناه ص 52.

7_ ابراهیم فخرائی _ سردار جنگل میرزاکوچک‌خان _ (تهران _ جاویدان 1357) ص 417.

8_ همان منبع ص 419.

9_ تاریخ نوین ایران ص 82.

10_ رضا رضازاده لنگرودی _ یادگارنامۀ فخرائی _ (تهران _ نشر نو 1363) ص 169.

11_ ب. ج. تاریخ سی‌سالۀ ایران جلد اول ص 61.

12_ سرزمین و مردم گیل و دیلم ص 242.

13 و 14 _ همان منبع ص 242.

15_ تاریخ سی‌سالۀ ایران جلد اول ص 58.

16_ نبرد خلق شماره 7 _ خرداد 1357.


صدای شالیزار (مجموعه شعر و مقاله درباره برنج و برنجکاری)

به کوشش: رحیم چراغی                                    

نشر گیلکان / 1368                                        



گیلان از دیدگاه هنر (جهانگیر سرتیپ پور)


در این گزارش سخن از استان گیلان می‌رود که در شمال ایران بر دریاکنار نشسته، رو به دریا و پشت به البرزکوه دارد و مشتمل است بر دریا و جلگه و کوهسار که آبادی‌هایش به درختستان‌ها و بیشه‌ها و جنگل‌های تنک و انبوه پیوسته است. مناظرش از نقش‌های زیبایی تشکیل می‌شود که بر زمینۀ سبز و آبی است که رنگ‌هایی آرامش‌بخش‌اند. هوایش معتدل است و سرما و گرمایش قابل تحمل، مگر در زمستان‌ها و تابستان‌های استثنایی.

به لطف رطوبتی که در فضایش شناور است آثار لطافت بر روی و خوی کسان می‌نشاند و به یمن اعتدال، از تلاقی سرما و گرمای محیط جریان معتدل پدید می‌آورد که به کیفیت نسیم یا بادهای بی‌شتاب هوا را می‌شکافند و با هر موجی که در گیلان (فر far) خوانده می‌شود صداهایی را که در مسیرشان جاری است به پیش می‌رانند که به تدریج واضح و واضح‌تر شده، تک‌صداها دوصدایی و احیاناً چندصدایی می‌شوند و آوایی به گوش می‌رسانند خیال‌انگیز و گاهی هیجان‌خیز.

از آن آواها بعضی پیام بهار را دریافت می‌کنند و برخی ندای یار را. صاحب‌دلی سماع فلک را می‌شنود و آن‌دیگر نغمه ملک را؛ اما هستند کسانی که از آواها چیزی جز صدا نمی‌شنوند و از نوایی که در دل هر صدایی است غافل می‌مانند که معذورند چون گوش و هوش‌شان معطوف به جای دگر است.

فراوان بودند مردمی که آمدند و زیستند (برگ درختان سبز را) دیدند و گذشتند و ندیدند آن‌چه را که اندیشمند بزرگ سعدی علیه‌الرحمه دید و در آن تأمل کرد و دریافت که هر برگ (دفتری است از معرفت کردگار).

می‌رویم بر سر موضوع. نسیم‌ها و بادها که در گیلان از مبدأ مشخصی برمی‌خیزند و در مسیر معینی پیش می‌روند به دو بخش تقسیم می‌شوند. بخشی نام از مبدأ خود می‌گیرند مانند: سیا وا (باد از کوه برخاسته) _ دریا وا (باد از دریا برخاسته) _ خزری وا _ دشتˇ وا _ گیلˇ وا _ کـۊتيم وا _ منجیلˇ وا یا (باد مه). بخشی دیگر به صفت شناخته می‌شوند مانند: خۊشکˇ وا _ گرمˇ وا يا گرمˇ باد يا (گرمش) _ بيرۊن وا _ سرتۊکˇ وا و جز آن1 که در این گزارش تنها از آن دسته جریان‌های هوایی یاد خواهیم کرد که منشأ درون‌مرزی دارند1 کم‌تاب یا بی‌شتاب‌اند مانند نسیم.

نسیمی که دامن‌کشان از روی دریا می‌گذرد و بر روی آب چین‌های ریز و درشت پدید می‌آورد که با نام‌های زیر مشخص می‌گردند:

1_ شرّه šarra   2_ تلیم talim   3_ سرپاشه sarpâše   و جز آن که سرپاشه‌اش بزرگ‌تر از تلیم و تلیم‌اش بزرگ‌تر از شرّه.

این موج‌ها متوالیاً به سوی ساحل پیش می‌روند با نوار ساحلی برخورد می‌کنند و به تناسب خردی یا کلانی موج، تک‌صداهایی به گوش می‌رسانند که با الفبای موسیقی تطابق دارد. از آمیزش صداها هم‌سرایی ملایمی عرضه می‌شود که نوازش‌گر است.

چنین است تأثیر عبور بادی که در بیشه‌ها و جنگل‌ها از لابه‌لای شاخه‌های درشت و ریز می‌گذرد و همه را هم زمان با نوازشی یکسان می‌نوازد. جنبش کند شاخه‌های بزرگ و دیرجنب، نوسان تند شاخه‌های باریک و جنب و جوش برگ‌های بی‌قرار را به نمایش می‌گذارد که هر یک به حرکتی منشأ صدایی می‌شوند و با هر صدایی مصدر الفبایی از الفبای موسیقی.

از هم‌سرایی آن‌ها الحانی خلق می‌شود که نه ذهن بشر را در ساختن آن دستی است و نه دست بشر را در پرداختن آن دستی. ظاهراً «بادآورد» است اما آسمانی است و از مظاهر طبیعی است که ناشی از نظام حاکم بر کائنات است. چون از نظام برآمده است پس بر قاعده نظم است و مانند هر منظومه‌ای است از جهان هستی، که در آرایش گیتی و فرح‌بخشی آن سهم دارند.

هر بهره و بخشی از آن آواها بر خاطر صاحب ذوقی بنشیند مبنایی می‌شود برای زمزمه‌ای و آهنگی؛ و زمینه‌ای به دست می‌دهد برای بهره‌گیری از الحان دل‌پذیری که در جهان جاریست از قبیل الحان پرندگان، زمزمه چشمه‌ساران، خروش رودها و دیگر صداها، و پایه‌ای می‌شود برای ترانه‌ها و داستان‌هایی که زبان به زبان به حافظه‌ها و از حافظه‌ها به زمان‌ها منتقل می‌شوند و از صافی زمانه می‌گذرند سرانجام به صورت «ترانه‌های بی‌امضاء» یا «آهنگ‌های بی‌امضاء» جای خود را در فرهنگ عامه می‌یابند.

آن‌چنان که آهنگ‌ها و ترانه‌های فراوانی از این دست جای خود را در فرهنگ عامه گیلان یافته است. نظایر این آهنگ‌های بی‌امضاء را در اقلیم‌های دیگر هم می‌توان یافت که مایه از صداهای اقلیم خود گرفته‌اند. که هر محیطی را آوایی مخصوص به خود است. غلغله دریا، همهمه جنگل، پژواک کوهستان، آوای دره‌های عمیق و صدای بیابان هر یک تأثیری جدا بر جای می‌گذارند. در میان آواهای متفاوت؛ آن‌هایی دل‌انگیزتر بر گوش می‌نشیند که از هم‌سرایی لحن‌های گونه‌گون طبیعت مایه‌های بیشتری دریافت کرده باشند که نغمات و آهنگ‌های گیلان از این دسته به‌شمار می‌آیند.

شاید همین امتیاز سبب شده است که آهنگ‌ها، ترانه‌ها و داستان‌های گیلی اعم از دریاکناری، جلگه‌ای و کوهساری در حیات خانوادگی و اجتماعی مردم منطقه نقش گسترده‌ای بیابد که آثار آن در سراسر گیلان در هر مرحله از مراحل زیر مشهود افتاده است:

1_ آهنگ‌های گوناگون لالایی (در کنار گهواره کودکان)2

2_ کلام ضربی برای نظم بخشیدن به حرکات در بعضی بازی‌های نونهالان و نوخاستگان (در صحن خانه یا چمنزار)3

3_ هم‌سرایی زنان کشت‌کار به هنگام نشاکاری و وجین به‌ویژه در روزهای (یاوردهی) (در مزرعه‌های برنج، بجارها)4

4_ نی‌نوازی شبانان برای هدایت گوسفندان و فراخوانی آن‌ها به هنگام گردهم‌آوری و بازگشت (در مراتع و دامنه‌ها)5

5_ صلا زنی یا دعوت عام هم‌جواران به وسیله ساز و نقاره یا سورنا و دمبل جهت شرکت در مراسم زیر:

الف_ مراسم عقد بندان و تشریفات مربوط

ب_ مراسم عروس‌بران6

ج_ شرکت در مسابقات کشتی «گیله‌مردی»7

د_ شرکت در تماشای «بندبازی» و شیرین‌کاری‌های مجریان8

هـ_ شرکت در تماشای «جنگ گاوان نر» که برای زورآزمایی تربیت می‌شوند9

(سه مورد اخیرالذکر غالباً پس از برداشت محصول اجرا می‌شود).

6_ ترانه‌های شب‌های «شب‌پاسی» که حرکات موزون مدعوین هنرمند را بدرقه می‌کند.

7_ سر و صداهای آهنگین و ضربی که تک‌نوازان را همراهی می‌کند (در جشن‌های ختنه‌سوران و سرتراشی) و جز آن.

علاوه بر آهنگ‌های ویژه سنتی معمول در مراسم، آهنگ‌ها و ترانه‌ها و داستان‌های دیگری با گویش مختلف گیلان به گوش می‌رسد مانند («گـۊسپند دۊخان» نک 5) _ «زردˇ مليجاى»10 _ «نی‌زن»11 _ «جنگل‌پر»12 _ «ای یار ای یار»13 _ «شرفشاهی»14 یا «کي تانه» (که به وسیله کرنا اجرا می‌شود)15.

این ترانه‌ها و آهنگ‌های کوتاه و بلند؛ یا از آوای طبیعت مایه گرفته‌اند یا از الحانی که مایه اصلی آن‌ها جدید است و بیانگر نوعی احساس قهر و مهر، و ساخته ذهن و ذوق آدمی است. تاریخ پیدایش لحن‌های دسته دوم با تاریخ پیدایش تفکر هنری در جوامع بشری ارتباط دارد و به زمانی مربوط می‌شود که تیکه و «بهره» کوتاهی که از آوایی بر ذهن می‌نشست و مبنای سرودی می‌شد نمی‌توانست چندان قانع‌کننده باشد. هم‌چنین صدای دستک یا کوبیدن دو قطعه چوب به یکدیگر یا به صدا درآوردن تشتک و چیزهایی از این قبیل ذوق آدمی را ارضا نمی‌کرد به ناچار صاحبان ذوق بر آن شدند برای غنی کردن موسیقی و به دست آوردن ابزار کار مؤثر در غنای موسیقی، چاره‌ای کنند. لاجرم تفکر هنری در زمینه تکمیل صوت‌یابی و صوت‌شناسی و اندازه‌گیری صوت‌ها شیوه بهره‌گیری از تلفیق صدا و تهیه ابزار و آلاتی که بتوان به وسیله آن‌ها بر لطف آوازها، سرودها و لحن‌ها افزود به کار افتاد.

تفکر هنری در سطحی وسیع‌تر آغاز شد. دست‌اندرکاران، طی کاوش‌ها و پژوهش‌ها نغمه‌ و نواهای نویی حتی از درون خویش شنیدند. صدای دل، ندای نیازهای روح که تقلید آن‌ها آسان نمی‌نمود؛ ولی پیگیری متوقف نگردید. سرانجام نیروی خواستن مانند همیشه بر دشواری‌ها غلبه کرد و به برکت تفکر هنری و تأمل در صدا و ندا و هر عامل صداساز و هم‌چنین ساختن‌ها و شکستن‌های ابزار مورد نظر به قصد دست‌یابی به ادواتی کامل‌تر و مراوده و تبادل تجارب به مرور زمان هم به غنای موسیقی دست یافتند هم به طبقه‌بندی الحان و هم‌چنین به تدارک ابزار و ادواتی که به تدریج کامل و کامل‌تر گردید از قبیل سازهای ضربی مانند: دف _ دمبک16 _ تنبک _ نقاره _ دهل و جز آن.

سازهای دمی از قبیل لبک (توتک) _ نای‌های گونه‌گون «مجلسی، میدانی و جنگی» و هم‌چنین سازهای زهی مانند: سه‌تار (سٚتا) _ تنبور _ چنگ _ سنتور _ عود _ قانون و کمانچه و جز آن‌ها. ادوات مزبور را برای همراهی با سرایندگان و هم‌نوازی جهت تحریک عواطف و احساسات به عرصه موسیقی کشاندند تا سراینده‌ای چون سخن ساز کرد، دف و چنگ و نی نیز هم‌آوازی کنند. در این رهگذر قدر سهم ایران چشم‌گیر بوده است.

با بهره‌مندی از مایه‌سازی‌ها و هم‌نوازی‌ها؛ راه‌ها و لحن‌ها خلق شد که نام سازندگان و نوازندگان معدودی از آنان بر اثر تقرب به قدرت‌های زمان، امکان تحصیل شهرت داشتند که در کتاب‌های مربوط به موسیقی آمده است و نام ردیف‌ها، مایه‌ها، راه‌ها و نغمه‌ها نیز در دیوان شاعران بزرگ ایران ثبت شده است. واژه‌ها و اصطلاحات بسیاری در ارتباط با موسیقی وضع گردید که در فرهنگ هنر و موسیقی ایران ضبط و ثبت شد که همه نشانه‌هایی تحسین‌آور از کوشش پردامنه و ثمربخش موسیقی‌شناسان و نوآوران این سرزمین است که گیلان نیز در آن سهم ممتاز دارد که در یادداشت‌های پژوهشی اهل دانش و هنر بدان اشاره شده است.

* * *

از جمله آن اشارات، گزارشی است از ابن خرداذبه که در حوالی سال‌های 255 و 256 هجری قمری ندیم خلیفه عباسی معتمد علی‌الله «احممدبن متوکل» بود و بر آگاهی‌های وی در زمینه رقص و آواز می‌افزود. در کتاب این دانشمند پرمایه به نام «الموسیقی العراقیه» آمده است17:

«آوازخوانی مردم خراسان با زنج – زنگ – است که درای هفت سیم است و زخمه آن مانند زخمه چنگ است و آوازخوانی مردم ری و طبرستان و دیلمان با تنبورهاست»... «ایرانیان تنبور را از بیشتر سازها برتر می‌گیرند».

در صفحه 96 همین کتاب آمده است: «ایرانیان نای را با بربط گرفتند دوتایی را برای تنبورها و سورنای را برای طبل و سنج را برای چنگ...».

* * *

با در نظر گرفتن گزارش بالا درمی‌یابیم که مردم ری و طبرستان و دیلمان به هنگام آوازخانی تنبور را به کار می‌گرفتند و جهت هم‌نوازی با تنبور «دوتائی» به کار می‌بردند که این شیوه‌ای جدید از شیوه خراسانیان بوده است.

در کتاب دیگری که از فیلسوف نامی ابونصرفارابی به نام «الموسیقی»18 به جای مانده است آمده «339 ق» «تنبور خراسانی دارای دو سیم است و گونه‌ای دیگر تنبور جیلی _«تنبور گیلانی»_ است». از این گزارش هم‌چنین برمی‌آید حتی ساز گیلانی هم به سبب بزرگی یا کوچکی کاسه یا کوتاه و بلندی دسته یا تعدد سیم، ساخت جداگانه‌ای داشته است.

آن‌چنان که ساخت نای جنگی «کرنا»ی گیلان19 با ساخت نای جنگی دیگر نقاط ایران متفاوت است.

باز می‌خوانیم: «شیوه کوک کردن تنبور گیلانی از شیوه کوک خراسانیان جداست و کوک گیلانی را با عنوان «تسویه جیلی» ثبت کرده است و معلوم می‌دارد که قواعد فنی گیلان نیز با قواعد مکتب‌های دیگر فرق داشته است».  

از این نکات چنین برمی‌آید که هنرمندان گیلان در راه پیشرفت هنر، راهی جدا داشته‌اند و در مقامی قرار یافته بودند که صاحب‌نظران والامقامی چون ابونصر محمد فارابی شیوۀ آنان را در مقایسه با شیوۀ مکتب‌هایی از قبیل خراسانیان یا عراق قابل یادآوری می‌دانسته...

* * *

این تذکر ضروری است که غرض از تذکار وجوه تفاوت و بازگویی نظرات اندیشمندان بلندپایه ترجیح شیوه‌ای بر شیوه دیگر نیست بلکه مقصود ارائه اثر وجودی مکتب‌هایی است که در خراسان و عراق و گیلان و معدودی نقاط دیگر به خاطر غنای موسیقی ایرانی و بسط آن، کوششی داشته‌اند.

نتیجه تفکر هنری و کار و کوشش مستمری که قرن‌ها ادامه یافت طراز نفایسی است از تراوشات روح و هنر نسل‌ها که در هفت گنجینه موسیقی زیر عنوان «هفت دستگاه» به یاگار مانده است با نام‌های شور – همایون – راست ماهور – نوا و غیره که به زعم موسیقی‌شناسان صاحب‌نام، کامل‌ترین و شامل‌ترین آن‌ها دستگاه شور است که با شاخه‌ها و مایه‌ها و گوشه‌هایش «فرهنگ عامه» سراسر ایران به ویژه گیلان را پرآوازه کرده است که پیش‌تر در اشاره به نفوذ موسیقی در حیات خانوادگی و اجتماعی گیلان، مواردش را برشمردیم. باید بیفزاییم که آثار چنان نفوذ در همه نقاط ایران مشهود است.

صاحب‌نظری که همت به گردآوری آهنگ‌های محلی مصروف می‌داشت و به بیشتر نقاط کشور مسافرت کرد و دست‌آوردهای خویش را منتشر نمود در مقدمه کتابچه‌ای که محتوی شش آهنگ محلی بوده و به سال 1328 شمسی انتشار داده چنین آورده است: «پس از مطالعات زیادی که درباره آهنگ‌های محلی در نقاط مختلف ایران کرده‌ام به یک نتیجه نهایی رسیده‌ام و آن «سلطنت گام شور است در ایران... » که این حکومت تازگی ندارد بلکه قرن‌ها پیش به‌وجود آمده است».

و می‌افزاید: «طواف ایرانی با آواز شور مشتری جلب می‌کند، بنّا آجر را با آواز شور می‌گیرد، روضه با آواز شور خوانده می‌شود، در تلاوت هم لحن شور شنیده می‌شود».

* * *

چنین می‌نماید که دستگاه شور مجموعه‌ای است از نخستین مایه‌هایی که هر یک از اقوام ایرانی از آوای طبیعت اقلیم خود دریافت کرده‌اند که نام آنان هم بر شاخه‌ها و نغمه‌ها و گوشه‌های دستگاه شور به‌جا مانده است20 و هم آن یافته‌هاست که به دست گوهرشناسان هنر موسیقی در ترصیع دستگاه به‌کار رفته و مجموعه‌ای واحد به نام «دستگاه شور» به‌وجود آورده است که به صورت «رمز وحدت و یگانگی» ملت ایران درآمده است. رمزی که نمایان‌گر کوشش هنری همه اقوام ایرانی است و میراث مشترک نسل‌هاست. رمزی که ریشه در روح دارد و از اندیشه‌های متعالی همه دوران‌ها سیراب شده است و مدام در حالت بالندگی است. رمزی که در فراز و نشیب‌های تاریخ مظهر کرامت‌هایی هم بوده است.

این است شاهدی از تاریخ: از کتاب «الاغانی» ج 3 ص 276 چ قاهره 1947 م.

« در نخستین قرن هجری در جریان جنگ‌هایی که بین یزید بن معاویه و عبدالله بن زبیر روی داد و به استیلای ابن‌زبیر بر حجاز و عراق عرب منتهی گردید؛ خانه کعبه به سختی آسیب دید و ابن‌زیبر بر آن شد خانه کعبه را نوسازی کند. اجرای نیت را به بنّایان ایرانی حوالت کردند. آن‌ها به سال 64 هجری قمری به حجاز آمدند و آغاز به‌کار کردند. در حین بنّایی به شیوه خود که معمول ایران بود به آوازه‌خوانی پرداختند و پس از فراغ از کار روزانه به بربط‌ نوازی سرگرم شدند. آن نواها بر دل تازیان صاحب ذوق حجاز نشست. کسانی مانند ابوعثمان سعید بن مسجح به فرا گرفتن آهنگ‌های ایرانی راغب شدند... الخ».

از این ماجرا قرن‌ها سپری شده است ولی صدای آن بنّایان و آهنگ‌های ایرانی که از خانه کعبه برخاست هنوز از متن موسیقی مردم جزیرة‌العرب به گوش می‌رسد. الحان همان بنّایان ایرانی است که متن نغمه‌های ملت‌های مسلمان است اعم از عرب یا مستعرب که از اقیانوس اطلس تا اقیانوس هند و هم از مدیترانه تا خلیج فارس بود و هنوز شنیده می‌شود و کرامت رمزی را که بدان اشاره داشتیم آشکار می‌کند. گمان داریم همین یک نکته کافی باشد.

... در این مقام شایسته است یاد دانشمندان بلندپایه و هنرمندان گران‌مایه را گرامی بداریم که در گذشته و حال عوامل پیوند روحی مردم ایران را گرامی داشتند و هم‌چنان گرامی می‌دارند، بر جاذبه و منزلش افزودند و می‌افزایند و از آلایش‌های پست به دورش داشته و منزه‌اش می‌دارند.

به سائقه همین گرامی‌داشت، از هنرمندی یاد می‌کنیم که شایسته اعزاز است و او موسیقی‌دانی بود به نام ملا موسی و معروف به «مرد».

ملا موسی مرد در نخستین سال‌های قرن چهاردهم هجری قمری به خاطر تعلیم موسیقی و ردیف‌شناسی و پرورش صوت و تربیت داوطلبان شرکت در صحنه شبیه‌خوانی، مکتبی در رشت تأسیس کرد. به کوی سبزه‌میدان ناحیه تکیه مستوفی جنب مسجدی که به همین نام است. مشوقش در این کار میرزا طاهر مستوفی رشتی بود و دستیارش ملا عیسی روضه‌خوان که مانند همه اهل منبر آن دوران، تعلیم یافته از مکتب استادی موسیقی‌دان بوده است. او سال‌ها پس از درگذشت «مرد»، زیست و سرانجام به سن یک‌صد و چند سالگی در رشت بدرود حیات گفت.

از ملا عیسی که هر هفته به روزهای دوشنبه در روضه‌خوانی خصوصی مستفیض‌مان می‌داشت شنیدم که می‌گفت: ملا موسی «مرد» صوتی خوش داشت، بیانش شیوا بود و صوایش رسا و به دقایق موسیقی ایرانی آشنا. طنین صدایش چنان بود که وقتی بر منبر اوج می‌گرفت آویزه‌های چلچراغ مسجد مستوفی را به جنبش درآورده و نظر تحسین حاضران را جلب می‌کرد. ملا موسی مرد، سالی دو ماه در محرم و رمضان به منبر می‌رفت و هر سال دوازده روز نیز در شبیه‌خوانی بر حسب تعهدی که پیش خود کرده بود نقشی بر عهده می‌گرفت. بقیه اوقات سال به تعلیم می‌پرداخت. در مکتبی که گشود شاگردان زیادی بر او جمع شدند. او مرا (ملا عیسی؟) به دستیاری دعوت کرد. پذیرفتم که هم کار، کار خیری بود و هم فرصتی که چیزهای تازه‌ای از او فرا گیرم...

بعد از بنیادگذاری تکیه دولت «تازه‌ای» در تهران که دری هم به کاخ گلستان داشت از او و دیگر خوش‌صدایان موسیقی‌دان بلاد دیگر دعوت شد که در تعزیه‌داری دولت شرکت جویند. ملا موسی همراه حاکم وقت راهی پایتخت شد. سه بار بر منبر و سه بار در صحنه شبیه‌خوانی هنرنمایی کرد و درخشید. باری نقش مقابلش را در شبیه‌خوانی به حریفی واگذاشتند که در «محاوره آهنگین» بر همتایان خود فائق آمده بود اما در مقابله با ملا موسی شکست یافت زیرا «مرد» با لحنی که در مایه مثنوی بداهتاً ابداع کرده و به‌کار گرفته بود حریف را دچار سرگشتگی نمود که این نکته از نظر صاحبان مجلس مکتوم نماند و تقدیر و تحسین خود را با اعزاز و اکرام و انعام ابراز داشتند. مثنوی ابداعی او را «مثنوی مرد» خواندند که چندی به همین نام گوش‌نواز بوده است. ملا موسی مرد در آخرین سال‌های عمر، مجاور بلده طیبه قم شد و مؤذن افتخاری حرم مقدس. سرانجام به سال 1327 هجری قمری به سوی آفریننده‌ای پرواز کرد که «نوا» ازوست و نوازش هم. روانش از نوازش ایزدی بهره‌مند باد22.

 

حواشی:

1_ بادهای بیرون‌مرزی عبارتند از گرمˇ وا یا باد گرم و خشک‌کننده که از صحرای تفته بیرون از مرز اوج می‌گیرد و از جنوب غربی گیلان وارد منطقه می‌شود و از شمال شرقی خارج می‌گردد، موسمی، سست‌کننده و گرم است.

ب_ سر تـۊکˇ وا، از شمال دریای کاسپی برمی‌خیزد و به سوی جنوب پیش می‌آید، موجب تلاطم دریا و بدهوایی می‌شود.

ج_ منجیلˇ وا که در مرز بین گیلان و آذربایجان و زنجان بر اثر تلاقی دو جریان گرم و سرد به‌وجود می‌آید، از تنگه منجیل عبور می‌کند و دشت منجیل را فرا می‌گیرد.

د_ بیرۊن وا و بادهای دیگری که درباره آن‌ها و تأثیرشان باید جداگانه بحث کرد.

2_ لالایی مانند «شاله شاله شال بامؤ – یا – ریکای ریکای – و غیره».

3_ مانند أشترمه اۊشترمه.

4_ سرود بجار «اؤهؤى مار مي مار اؤى».

5_ مانند «گۊسپند دۊخان» که استاد ابوالحسن صبا از دیلمان به‌دست آورد و به نت کشید با نام «دیلمان» ضبط و منتشر نمود.

6_ عارۊس بران: در اختیار استاد ابوالحسن صبا قرار دادم، به نت کشیدند و چاپ شد.

8_ 7_ در اختیار استاد ابوالحسن صبا قرار دادم، به نت کشیدند، به نام «پهلوانان» منتشر کردند، به اهتمام دکتر لطف‌الله مفخم پایان در مجموعه‌ای که شامل 25 قطعه ضربی بود به سال 1327 شمسی انتشار یافت.

9_ نگاه کنید به شماره 8 – 7 چاپ و منتشر شد، به نام پهلوانان «فومنی مقام».

10_ زردˇ ملیجای را استاد صبا از منطقه امارلو به‌دست آورد و به نت کشید. قسمتی از آن را با سرود «ای وطن، ای حب تو آئین من» همراه کردند، ضبط و منتشر شد.

11_ نی‌زن: در اختیار استاد ابوالحسن صبا قرار دادم، ایشان تحت عنوان «گوش به زنگ» به نت کشیدند، در کتابچه نت 25 قطعه‌ای آقای دکتر مفخم پایان چاپ شده است. آهنگ آن را از سلسله (شهریاری مقام) دانسته‌اند.

12_ جنگل‌پر: با ارکستر اداره کل فرهنگ و هنر با خوانندگی بانو خاطره پروانه به افتخار یکی از رئیسان دول خارجی اجرا شد. ترانه در «اوخان» چاپ شده است.

13_ « ای یار، ای یار» در کتابی که از طرف اداره فرهنگ و هنر به چاپ رسید، منتشر گردید.

14_ شرفشاهی: به وسیله آقای ملا مهدی فرزند ملا عیسی روضه‌خوان که شرحش گذشت «با تسلط کامل خوانده شد» و استاد ابوالحسن صبا به نت کشیدند.

15_ «کي تانه يال واکۊنه» که با کرنا نواخته می‌شود. در این مقام مناسب است یادآوری شود که کرنا در گیلان از نی گیاهی ساخته می‌شود، بر سر آن آلتی به شکل «ن» نصب می‌کنند.

16_ دمبک: را در گیلان دمبل می‌نامیدند. در محاورات خودمانی هم با عنوان «دایره دمبل» یا دایره دمبک یاد می‌کردند و دمبل عبارت است از دو طبل بیضی متصل به هم که یکی کوچک‌تر از دیگری و سورنای را همراهی می‌کند. دمبل خیلی کوچک‌تر از نقاره است.

17_ صفحه 25 از کتاب «الموسیقی العراقیه» چاپ بغداد 1370 هجری قمری.

18_ صفحه 167 و 149 از کتاب «الموسیقی» تألیف فارابی موجود در کتابخانه مجلس.

19_ کرنای: مرکب از دو لغت کر و نای می‌باشد. کر به معنی جنگ که در فرانسه به صورت «گر» و به انگلیسی «وهر» خوانده می‌شود، در فارسی کلمه کارزار آمده است که به معنی جنگ است. و نای همان نای است که در گیلان از نی گیاهی نه فلزی ساخته می‌شود، با سری به شکل دایره «ن» یا «ل» و به طول دو تا دو و نیم متر که به وسیلۀ هیئت‌های سه یا چهار نفری در نمایش وقایع جنگی نظیر واقعه کربلا نواخته می‌شود.

20_ نگاه کنید به کتابچه مشتمل بر شش آهنگ محلی از «دشت باوی» گردآورنده منوچهر محمودی، ناشر دکتر لطف‌الله مفخم پایان، آبان 1328.

21_ بر شاخه‌ها و نغمه‌ها و لحن‌ها و گوشه‌های دستگاه شور این نام‌ها هم دیده می‌شود: «نیشابور – نیشابورک – دشتی – دشتستانی – گیلی – آذربایجانی – افشار – قجر – بیات کرد – عراقی – فهلویات – گبری – چوپانی – اسپهبدی – بیات زند» (بیات زند را بیات ترک هم خوانده‌اند ولی نام اصلی همان بیات زند است که پس از استیلای قاجاریه به سبب کینه‌ای که محمدخان قاجار و سلسله‌اش از زندیه داشتند، موسیقی‌دانان آن را به جای بیات زند، بیات ترک شناساندند تا نغمه مزبور را در دستگاه شور حفظ کرده باشند).

* نام اسپهبد که در شاخه‌های شور به‌کار برده شده نام ناحیتی بوده در شمال گیلان که حمدالله مستوفی در کتاب «نزهت‌القلوب» موضع‌اش را معلوم داشته است. «چاپ تهران به کوشش محمد دبیرسیاقی» طول جغرافیایی از جزایر خالدات «فه» = 85 و عرض از خط استوا «لح» = 28 درجه که منطبق است با طالش کنونی و آستارای دو سوی مرز، و حاکم‌نشین آن منطقه «شنیدان» نام داشته است.

** یاوردهي: مراسمی است گروهی که در مواقع کمک اهالی به خانواده زارع مجاور انجام می‌شود. کمک دست‌جمعی و همکاری در خانه‌سازی – کمک دست‌جمعی یک‌روزه مردان خانواده عروس در کشت و زرع به پدر یا رئیس خانواده داماد و متقابلاً کمک یک‌روزه و گروهی زنان خانواده داماد در نشاءکاری یا «وجین مزرعه» با مادر عروس یا خود وی، که با تشریفات شادی‌آوری صورت می‌گیرد.

*** سرتراش: مراسمی است که روز حمام رفتن و اصلاح و آرایش سر و روی داماد (برای اولین ملاقات با خانواده عروس)، در محیطی شاد برگزار می‌شود و هدایایی هم به داماد تقدیم می‌شود.

22_ در شرح حال بالا از گواهی‌های مرحومان محمدی انشائی – سیدعباس جلیل‌زاده – نعمت‌الله فروزش کسمائی به نقل از مرحوم معین‌التجار مقیمی استفاده شده است که در کتاب نام‌ها و نام‌دارها تألیف نگارنده خواهد آمد.

 



نؤرۊزبل مۊوارک

1590اسپندارما30-تئران-آثارˇ ملي أنجۊمن


گۊرۊم گۊرۊم گۊرۊم بل     نؤرۊزما ؤ نؤرۊزبل


  نؤسال ببه سالˇ سۊ         نؤ فأدي خانه واشۊ


   نؤزا ؤ بۊد ؤ وابۊ         أمي رۊزي ره واشۊ


*=*=*=*=*=*


1591ˇ گيلکي نؤسال؛ هممتا گيلکانˈ مۊوارک ببه






ايشالا کي هممتانˇ ره خۊجير سال ببه


نوروزی که مال گیلک‌هاست

در واقع این تقویم مال خورشید است

تقویم دیلمی

نظریه‌ای درباره نام تالش (هارون شفیقی عنبرانی)


نظریه‌ای درباره نام تالش (هارون شفیقی عنبرانی)

*******************************************

تالش به یک واحد جغرافیایی از گیلان اطلاق می‌شود که تا امروز دربارۀ آن مطالبی در تاریخ نوشته‌اند. اگر کسی بخواهد امروز دربارۀ همین منطقۀ تالش دست به تحقیقاتی بزند و در این راه باز به جمع‌آوری نظرات سابق محققان بپردازد تصور می‌کنم این‌کار زیاد جالب و قابل‌توجه نباشد، زیرا این اقدام جز تکرار مکررات چیزی به‌شمار نمی‌آید، چه بازگو کردن یک سلسله منقولات از مآخذ مختلفه به عقیدۀ این بنده به درد یک تألیف جداگانه می‌خورد تا به درد یک اظهارنظر تحقیقی و استنباطی از شواهد و قرائن موجوده که در خلال اوراق و افکار فرهنگ اجتماع جای گرفته است.

بشر متمدن همیشه در مقابل دو نوع منشأ معلومات قرار دارد. یکی معلومات در صحیفه‌های مدونات و کتب و دفاتر، دوم آن‌چه در میان اجتماع در سینه‌ها در زوایای روایات در لفافه‌های کلمات بالاخره در مسیر پرنشیب و فراز زندگانی یک جامعه قرار گرفته است. به نظر نگارنده مطالعه یک دایرة‌المعارف محیط و جامع به مراتب آسان‌تر است از مطالعه و استنباط یک سلسله معلومات که در صفحات زندگی یک ملت نهفته است. البته این نظر در دایرۀ خارج از امور مسلمات تاریخ صحت دارد و درست است.

ما اگر من‌باب مثال بخواهیم دست به تحقیقات دربارۀ همین شناختن ریشۀ کلمۀ «تالش» بزنیم می‌توانیم به نظریات محققانی که در این موضوع اظهارنظر کرده‌اند توجه داشته باشیم ولی این کار نه مانع ابراز عقیدۀ کسی می‌تواند باشد و نه مانع انتقاد از نظریات دیگران.

عده‌ای از محققین و مورخین وقتی که می‌خواهند روی همین اسم تالش بحث کنند نمی‌دانم به چه مناسبتی به یاد یونان زمان اسکندر و دارا می‌افتند و با لحنی مقرون به قاطعیت می‌گویند که: تالش از تالوش یونانی یا از کادوس مثلاً زبان فارسی بوده است و توأم با چند حدسیات دیگر. اما اگر ما در مقابل این اظهارعقیده‌ها کمی به خود جرأت بدهیم و در اولین قدم تسلیم بلاشرط نظریات غیرقطعی تاریخ نشویم و تأثیر کلمات و زبان یونانی را روی فرهنگ خودمان در دوهزار و اندی سال پیش نپذیریم، تصور می‌کنم مرتکب گناهی نشده‌ایم.

راستی چرا یونان؟ ما با یونانیان و یونانیان با ما چه روابط و چه مناسبتی داشته‌اند؟ اجازه بدهید عرض کنم. ما می‌تواینیم ارتباط دوهزار و اندی سال پیش ایران و یونان را در سه عنوان خلاصه کنیم.

نخست از راه روابط علمی و شاید تجاری دو ملت. دوم از طریق لشکرکشی خشیارشا به یونان. سوم از نظر هجوم اسکندر مقدونی به کشور ما. البته اگر بتوان این دو عنوان اخیر را «ارتباط» نامید!

اما عنوان نخستین! ما هیچ‌گونه لزومی نمی‌بینیم که در هم‌چنین ارتباطی شاهنشاهی ایران آن زمان برای نام‌گذاری یک منطقه کوچک از کشور بزرگ خود لفظی را به عاریت از بیگانه بگیرد و آن را مورد استفاده قرار دهد!

اما در عنوان دومی! خشیارشا در تمدن و اجتماع یونان نفوذ کرد و تسلط به‌دست آورد، در این صورت باید زبان و لغات ایران در جامعۀ یونان اثر بگذارد نه عکس قضیه.

در عنوان سومی باید گفت: قیام اسکندر و حمله او به ایران و کشته شدن داریوش سوم تا برچیده شدن تسلط مقدونیان از ایران زمانی طولانی نبود. پس دشوار است که ما باور کنیم زبان این قوم برای ما در نام‌گذاری یک واحد جغرافیایی منطقه‌ای کوچک از کشور بزرگ خودمان مورد نیاز باشد. از طرفی دیگر این سؤال پیش می‌آید که آیا منطقۀ تالش آن‌وقت مسکون بود یا نه؟ و اگر نبود پس این قصور که یک دولت مهاجم بیاید و به یک راه سوق‌الجیشی غیرمسکون نامی بگذارد و آن نام هم برای آن نقطۀ غیرآباد اسم خاص گردد و چندهزار سال هم به اعتبار خود باقی باشد صحیح نیست! و اگر بگوییم که: بلی مسکون بود و قومی در این منطقه سکونت داشتند آن‌وقت باید پرسید: آیا این قوم برای محل و موطن خود نامی داشتند یا نه؟

مسلماً جواب این پرسش مثبت است! زیرا محال می‌باشد جمعی در محلی بنشینند و برای آن محل نامی نداشته باشند. پس نتیجه می‌گیریم قبل از این‌که پای لشکریان اسکندر به این خاک برسد این سرزمین کوچک از هر حیث شناخته شده بوده و نام هم داشته است.

بالاخره هر نوع فرض کنیم نمی‌توانیم این موضوع را قبول نماییم که این نقطه از ایران یا هر نقطۀ دیگر از ایران نام خود را از لغت بیگانه گرفته باشد، آن‌‌هم بیگانه‌ای که مانند باد و طوفان مدت محدود و کوتاهی در کشور ما سر برافراشت و بعد برای همیشه خاموش گردید.

با این مقدمه نسبتاً طولانی اگر ما ادعا کنیم که کلمۀ تالش اسمی است که ساکنین این مرز و بوم از زبان خودشان برای محل سکونت‌شان آن‌هم مبتنی بر یک مناسبت معقول و طبیعی برگزیده‌اند حرفی به گزاف نگفته‌ایم. حالا برویم سر نظریاتی که ما می‌خواهیم دربارۀ پیدایش و تکوین نام تالش و ریشۀ این واژه ارائه دهیم، و برای عرضه نظریات خود لازم است از موقعیت جغرافیایی طبیعی این محیط الهام بگیریم.

تالش در ساحل غربی دریای کاسپی واقع شده و همیشه دارای باران‌های موسمی و غیرموسمی است. از این جهت زمین‌اش مرطوب و پر از گل و لای می‌باشد . گل و لای را هم در این زبان «تـۊل = tul» می‌گویند. این کلمه عیناً به همین معنی، امروزه در زبان گیلکی هم به‌کار می‌رود. در زبان تیره‌ای از بومیان این منطقه حرف «ش» ساکن پسوندی است معادل و مترادف با پسوند «زار» فارسی در کلمه‌های «لاله‌زار»، «گل‌زار»، «چمن‌زار»، «گندم‌زار» و امثال آن. گو این‌که این پسوند تالشی در میان کلمات خیلی کم دیده می‌شود و شاید هم موارد انگشت‌شماری داشته باشد ولی قطعاً هست و وجود دارد. پس اگر ما نام تالش را ترکیبی از «تـۊل» به‌علاوۀ پسوند «ش» به معنای «گل‌زار» یعنی جای گل، گل‌خیز توجیه کنیم زیاد هم بیراهه نرفته‌ایم. هم‌چنان که این معنی در اسم گیل و گیلان و گیلک هم منظور بوده است، و تصدیق این نظریه قدمت و اصالت این دو اسم را برای این دو واحد جغرافیایی به وضع روشنی ثابت می‌نماید. یعنی این دو تیره از قوم ایرانی اسم محیط خود را از حالت و کیفیت طبیعی همان محیط اتخاذ کرده‌اند و چه ابتکار بی‌نظیر و ذوق و سلیقۀ واقعاً قابل تقدیری1! هم از این‌رو است که نام گیلان و تالش تناسب تطابق مسمی با اسم خود را برای همیشه حفظ کرده و خواهد کرد زیرا این نام از یک وضع طبیعی و اصیل محیط که باران‌خیز بودن آن نیز هست متأثر گردیده است2.

ما در منطقۀ تالش به کلماتی دیگر برمی‌خوریم که عین این کلمه «تـۊل» را به شکلی کمی متفاوت در خود حفظ کرده است. مانند کلمات: «تالش‌دۊلاب و گیل‌دۊلاب».

ما می‌دانیم که واژه «دۊلاب» به معنی چرخش و درحرکت نیست، بلکه این‌هم ترکیبی است از دو کلمۀ «تـۊل» که تای منقوطه‌اش به دال تبدیل یافته و «دل‌آب» یعنی «آب گل‌آلود» شده است. با این تقدیر «تالش» یک اسم خاص کلی خواهد بود و «تالش‌دۊلاب» یک اسم خاص دیگر شامل یک قسمت از آن و ترکیب کلمۀ «تـۊلش» به همان معنی که گذشت و «تـۊلاب» باهم هرگز تکرار دو کلمه به یک معنی را نمی‌رساند، بلکه این ترکیب به اعتبار دو معنی و دو حالت متفاوت در یک چیز است. مثلاً «تـۊل» به معنی مطلق گل و «تـۊل‌آب» به معنی گل مایع مانند خون و خوناب و احتمال دارد که اصل اين کلمه از «تـۊل» به اضافۀ «اب» یا «ابی» باشد که هر دو به معنای نهر است و مرحوم استاد عباس اقبال به‌کار برده است3.

 

 

حواشی

*********

1-      می‌گویند هوای نقطه‌ای در آذربایجان باعث سلامت و صحت یکی از امراء و بزرگان شد. به‌خاطر این اثر طبیعی نام آن‌جا را تب‌ریز گذاشتند. اگر این روایت صحیح باشد امروز ما نمی‌توانیم برای وجه تسمیۀ تبریز که همان ریختن تب از شخص بیمار است اعتباری قائل باشیم زیرا این نقطه برای همه‌کس و برای همیشه تب‌ریز نیست و شاید هم با این‌همه دود و گازوئیل قرن ماشین و تمدن این اسم با مسمای خود زیاد هم منطبق و صحیح نباشد. باز می‌گویند اسب مخصوص نادرشاه افشار مریض بود و هر مداوا که کردند سود نبخشید تا به رودخانه‌ای در همین تالش ما رسیدند و پس از یک هفته که لب به آب و علف نزده بود در آن‌جا آب خورد و شفا یافت. نام آن رودخانه را «شفارۊد» گذاشتند. باز این معنی شفا یافتن اسب نادر جز در همین مورد نادر مورد دیگری ندارد.  

2-      در این جا سؤالی پیش می‌آید که آیا حرف «ش» پسوند مترادف با «زار» فارسی در کلمۀ «تالش» که گفتیم نظایری هم دارد، مثلاً در چه کلمه‌ای و کجا؟ باید گفت در این خصوص زیاد جستجو نشده است و ما یکی از نظایرش را در زبان تالشی عنبران اردبیل می‌شناسیم. در زبان تالشی عنبران درختچه‌های کوتاه جنگلی به ارتفاع یک متر و کمتر از آن را «کـؤل» با ضم کاف عربی و سکون لام می‌گویند، و جایی که از این قبیل درخت در آن زیاد می‌روید «کـؤلش» نامیده می‌شود به‌معنای «درخت‌زار، بوته‌زار» یا «کـؤل‌زار». کلمه‌ای دیگر هم به‌صورت «ارش» هست که کمی تفاوت معنی با کلمه «تـۊل» و «کـؤل» دارد و به معنی «گردش‌گاه، گذرگاه، سیاحت‌گاه» و امثال این‌ها می‌باشد.  

3-      تاریخ مغول، عباس اقبال آشتیانی، انتشارات امیرکبیر، چاپ سوم، 1347هـ.ش، ص 3، 16 و 60.

 

 

واژه‌های گیلکی (دکتر سیروس شمیسا)



برخی از لغات گیلکی با لغات زبان‌های ایرانی کهن از قبیل اوستائی و پهلوی و نیز فارسی دری کهن مشابه و هم‌ریشه‌اند.

در این‌جا بدون این‌که وارد بحث فنی و تخصصی بشویم از باب نمونه به مواردی اشاره می‌کنیم.


واژه های گیلکی (سیروس شمیسا)



خط ؤ کيليدتأخته | خط و صفحه‌کلید

ریشه یابی واژه های گیلکی (جهانگیر سرتیپ پور)





ریشه یابی واژه های گیلکی (جهانگیر سرتیپ پور)


جلد دوم کتاب «ویژگی های دستوری و فرهنگ واژه های گیلکی» / رشت / 1372 / گیلکان / چاپ اول







به مناسبت سالگرد شهادت سردار بزرگ جنگل؛ میرزاکوچک‌خان جنگلی


«لازمۀ قضاوت شکیبایی به‌هنگام شنیدن، تأمل به‌هنگام گفتن، بصیرت به‌هنگام رسیدگی و بی‌طرفی به‌هنگام قضاوت است.»

«سقراط»

جاوید نام ابراهیم فخرايی در فصل پانزدهم از چاپ سوم کتابِ پرارزش خود بنام «سردار جنگل» پس از شرح مبسوط وقایع رخ داده در نهضت جنگل، چنین می‌نویسد:

«ما بر آنیم که در این فصل کمی از متن به حاشیه برویم، اما از آن‌جائی که خود، سهمی در این نهضت داشته‌ایم ارزیابی آن بلاشبهه از طرف ما صحیح نخواهد بود چه کمترین اتهامی که نسبت داده شود جانب‌داری و اعمال تعصب است و تحمل این اتهام بر ما گران است. تنها وظیفه‌ای که باقی می‌ماند این است که ایرادات و انتقادات مطروحه را یک‌یک (تا آن‌جا که مطلعیم) برشمرده و پس از توضیح مختصر که درباره هر یک از آن‌ها خواهیم داد قضاوت عادلانه را به افکار عمومی واگذار می‌کنیم.»



علامه فقد محمد قزوینی در یادداشت‌های تاریخی خود به‌نام «وفیات اعیان» درباره حیدرخان عمواوغلی چنین نوشته‌اند:

«حیدرخان مشهور به چراغ‌برقی یا بمبیست که اسم اصلیش تاری‌وردیوف بوده یکی از رؤساء و مجاهدین خارجی یعنی غیر ایرانی بوده مثل قفقازیان و گرجیان و ارامنه که از اول تأسیس مشروطه ایران داوطلبانه به این مملکت آمده بودند» تا آن‌که به آخر شرح احوالش که حاجتی به نقل همۀ آن‌ها در اینجا نیست رسیده می‌نویسد «نامبرده در اوایل سال 1340 قمری مطابق پاییز سال 1300 شمسی از طرف بالشویک‌های باکو به گیلان آمده با اتباع میرزاکوچک‌خان جنگلی مخلوط گردید اما چون وجود او از طرف اتباع میزا مظنون تشخیص داده شد ایشان او را در آنجا کشتند»(مجله یادگار، شماره 5، ص 40)

این گفتار کمی با نوشته مورخ شهیر (احمد کسروی) در تاریخ مشروطیت ایران اختلاف دارد زیرا در چند جای کتاب مزبور حیدرخان اصلاً اهل سلماس معرفی شده که در تفلیس تحصیل مهندسی برق می‌نموده است به‌علاوه وجودش مورد سوءظن اتباع میرزا نبود و احتراماتی فراخور یک مرد بزرگ انقلابی درباره‌اش مرعی می‌گردید. از این گذشته به شرح توضیح صفحات ماقبل، نه میرزا و نه اتباعش که در این مورد حمل بر اطرافیان نزدیک می‌شود کسی حیدرخان عمواوغلی را نکشته است این شایعۀ علی‌الظاهر مستند به اشعار لاهوتی است که در دیوانش به شرح زیر آورده است:

میرزا می‌گوید:

نه من باید که در تاریخ این کشور سمر گردم

در ایران شخص اول شاه بی‌تاج و کمر گردم

اگر هم‌دست مشتی مردم بی‌سیم و زر گردم

پس این جاه و جلال و دولت و شوکت چه خواهد شد

حیدرخان در حبس:

ز حبس پیشوای خود قوای اجتماعیون

پریشان بود و دشمن شاد از این کردار ناموزون

از این‌رو طالع اردوی دولت گشته روز افزون

سپاه شاه اندر حمله از کهسار و از هامون

یکی از شب‌های مخوف:

شبی تاریک و باد سردی و بوران ز حد افزون

بزندان حال حیدر زین هیاهو بود دیگرگون

دلش پیش رفیقان چشمش از زور غضب پر خون

دو دستش محکم از پس بسته و زنجیر در گردن

وبعد:

در آن تاریکی شب هیئتی وارد به زندان شد

سپس برقی بزد کبریتی و شمعی فروزان شد

به پیش اهل زندان صدر ملیون نمایان شد (مقصود میرزاکوچک‌خان است)

سخن کوتاه حیدر با رفیقان تیرباران شد

بدیهی است که اشعار مزبور با همۀ هنرنمایی‌های شاعرانه و با همۀ احترامی که شادروان ابوالقاسم لاهوتی نزد آزادی‌خواهان ایران داشته است و هنوز هم دارد کاشف از یک واقعیت مسلم نیست و نشان از تأثری می‌دهد که به لاهوتی از فرط غلبه احساسات، و بر اثر از بین رفتن یک تن از مجاهدین غیرتمند مانند عمواوغلی که کم‌نظیر یا بی‌نظیر بود، دست داده و مسلماً همۀ دوستان عمواوغلی در این تأثر و تأسف شرکت داشته‌اند اما شایسته نبود ابراز یک چنین تأثری به‌شکل پرخاش های انتقام‌جویانه تظاهر کند و به‌ طوری که دیده‌ایم غل و زنجیری درکار نبوده دستی از پشت بسته نشده و شمعی فروزان نگشته و تیربارانی رخ نداده است. خاصیت انقلابات مشرق‌زمین همین است که قائدینش را سرانجام در لهیبش می‌سوزانند و خاکسترشان را به باد فنا می‌دهند و این مسئله آن‌قدر که از بی‌توجهی به هدف و لجاجت‌های جاهلانه و خودخواهی پیشوایان قوم ریشه می‌گیرد به هیچ انگیزۀ دیگری ارتباط ندارد. شواهدی که می‌توان بر تأیید این مطلب اقامه کرد فراوان است یک نمونه آن که هنوز از خاطره‌ها محو نشده داستانی است که در سنوات اخیر در همین کشور رخ داده که همه به تفصیل از آن مطلع و آگاهند و احتیاجی به شرح و توضیح ندارد از این‌رو شگفت نیست از این‌که گفته شود اختلاف بین میرزا و عمواوغلی که معلوم نبود روی چه زمینه منطقی و مبنای اساسی به‌وجود آمده مشمول همین حکم کلی است شاید هم بتوان گفت که مقدرات در تعیین سرنوشت هر دو نفر بی‌دخالت نبوده است.

*

*

*

تاریخ احزاب سیاسی و دیوان بهار

در تاریخ احزاب سیاسی به جملات زیر برمی‌خوریم:

-          وثوق‌الدوله آمد و دو سال هم خوب کار کرد غائله کاشان ختم شد غائله تبریز هم می‌رفت حل شود که دولت سقوط کرد (ص 29)

-          یک روز قبل از ورود بالشویک‌ها به ایران حکومت میرزاکوچک در رشت دایر گردید (ص 49)

-          چیزی نگذشت که درصدد برآمدم بین دوستان خود یعنی فامیل فیروز و تیمورتاش و سید ضیاءالدین ارتباط صمیمانه ایجاد کنم (ص 64)

-          جمهوری خراسان نیز مانند جمهوری گیلان بود. آقای سید محمد تدین که از طرف حزب دموکرات از مرز به ملاقات میرزاکوچک‌خان زعیم جنگلیان به رشت رفته بود ضمن سخنانی که از زعیم ملی شنیده بود این بود که ما تا هر جا که بتوانیم جلو می‌رویم و قصد جزم نداریم که ایران را به تصرف درآوریم. از حرکات میرزا و هم‌چنین از طرز رفتار کلنل پیدا بود که قصدشان تصرف ایران و حکومت مرکزی صالح نبود بلکه به همان ولایاتی که در کف داشته قانع بوده‌اند (ص 159)

-          اگر مرحوم میرزا در سال 1336 که طهران بین دولت‌های سست و شیرازه دررفته دست به‌دست می‌شد به تهران حمله کرده بود بدون هیچ شکی دولت ایران مانند موم در دست او و اتباعش نرم شده و به میل آن‌ها ساخته می‌شد و همان کاری که موسولینی بعدها در ایطالیا کرد و از شمال حمله کرد و با سازش سری اهالی پایتخت، شهر رم را به‌دست گرفت و پادشاه ایطالیا نیز بدو تسلیم شد میرزای ما هم کرده بود ... (ص 159)

-          بین خالوقربان و میرزا نزاع شده خالو از میرزا جدا می‌گردد و حیدرخان عموغلی که از احرار دموکرات بود به‌دست میرزا کشته می‌شود (ص 165)

در دیوان بهار تألیف محمد ملک‌زاده چاپ 1336 چنین آمده است:

شد باقبال شهنشه ختم کار جنگلی

جنگل از خلخال و طارم امن شد تا انزلی

دولت دزدان جنگل سخت مستعجل فتاد

دولت دزدی بلی باشد بدین مستعجلی

استاد بهار به‌طوری که قبلاً دیده‌ایم از دموکرات‌های تشکیلی از طرف‌داران جدی سیاست وثوق‌الدوله بود و لازم به توضیح است که یگانه هم وثوق‌الدوله، در برانداختن جنگل و هموارساختن نقشه‌های سیاست انگلستان در ایران و رفع هرگونه مشکلات و دشواری‌های مربوطه بوده در این‌صورت و با وصف مسلم بودن این موضوع تجلیل از یک چنین شخصیت مفتضح که خیانت‌های علنی او به مردم ایران محقق شده شایسته مرد آزاده و پاک‌باز و شاعر گران‌مایه‌ای هم‌چون بهار نبود و این مسئله را باید به‌نام «یکی از اشتباهات سیاسی» آن مرحوم ثبت نمود. به‌علاوه در صحت این گفتار که «ما قصد نداریم ایران را به تصرف درآوریم» تردید است چه هیچ‌یک از زعمای جنگل چنین سخنی را به یاد ندارند و آن را تأیید نمی‌کنند ولیکن این مطلب که «ما هرجا بتوانیم پیش می‌رویم» مسلماً از گفته‌های میرزا است و نشانۀ محدودیت قدرت است و تأکید این‌که پیشرفت‌های آیندۀ جنگل، منوط به توسعه و تکمیل این قدرت می‌باشد در حقیقت بیان مزبور، عکس نتیجه‌ای است که از گفتار میرزاکوچک استنباط شده زیرا مفهوم جمله اخیر، عزیمت به طهران و ایجاد حکومت مرکزی صالح در آن مدغم و نهفته است. کشته شدن حیدرخان عمواوغلی به‌دست میرزا نیز بر حسب آن‌چه قبلاً توضیح شده عاری از صحت و از حقیقت واقع به‌دور می‌باشد.

*

*

*

ایران در جنگ بزرگ

در این کتاب تاریخی نفیس به قلم مورخ‌الدوله سپهر که خدمات ملی قائد جنگل را به‌حق ستوده‌اند چند جمله نامأنوس دیده شده از این قبیل:

-          شیخ محمود کوس‌اندیش به ریاست سواران ایلخی و چریک برگزیده شد (ص 386)

-          در همان ایام جمعی دیگر به سرکردگی خالوقربان و برادر احسان‌الله خان از بادکوبه وارد شدند (ص 392)

-          حیدرخان عمواوغلی مدتی با قواء جنگل جنگید – در حین حریق ملاسرا احسان‌الله خان فرار نمود و حیدرخان عمواوغلی قبل از آن‌که نزد میرزا برده شود به‌وضع فجیعی به قتل رسید (ص 393)

نخست باید توضیح شود شیخ محمود کسمائی (کوسندشتی) برادر حاج احمد کسمائی مردی روحانی بوده و هیچ‌وقت به ریاست ایلخی برگزیده نشده بود و خالوقربان که یک مجاهد ایرانی و اهل هرسین بوده از بادکوبه نیامده و حیدرخان عمواوغلی هیچ‌وقت با قواء جنگل نجنگیده و در حریق ملاسرا احسان‌الله خان اصلاً حضور نداشته و قتل حیدرخان به شرحی است که قبلاً بیان شده و این اشتباهات از نظر صحت وقایع تاریخی مستلزم اصلاحند.

*

*

*

کتاب بیرنگ

در کتاب مزبور تألیف س . ع . آذری چنین مذکور است:

«نهضتی را که میرزا در رشت و جنگل ایجاد نمود به الوان مختلف رنگ‌پذیر شد. اختلاف او با احسان‌الله خان و سپس خالوقربان باعث شد که این نهضت 9 بار تغییر لون دهد.

میرزا به مشورت عقیده نداشت رفته‌رفته استبداد رأی بر سایر صفاتش چیره شد. سخنان رفقای صمیمی و باوفای خود را به هیچ می‌گرفت کم‌کم غرور و نخوت و خودسری بر وجودش مستولی گردید تا سرانجام به ارتکاب قتل بی‌رحمانه حیدرخان عمواوغلی مجاهد و دموکرات معروف انقلاب مشروطیت فرزند خلف ایران شیرازه کار از دستش بیرون شد و در کوه‌های طالش و خلخال از سرما سیاه گردید و رنود سرش را بریده به عنوان ارمغان پربها به رشت آوردند.

خطای میرزاکوچک‌خان نسبت به قتل حیدرخان عمواوغلی محرز و مسلم و از این جهت نام خود را در تاریخ انقلاب جنگل لکه‌دار نمود»

در این باره آن‌چه که باید گفته شود گفته شده است توضیح اضافی ما این است که واقعۀ ملاسرا یک تصمیم غیرعاقلانه و یک نقشۀ مطاله نشده بود چه اگر دستگیری افراد کمیته حتماً ضرورت داشت به نوع دیگری که حتی به خالی کردن یک تیر هم احتیاج نباشد می‌شد این امکان را به‌وجود آورد و اصولاً چه ضرر داشت که اختلافات موجود ولو برای به‌دست گرفتن قدرت به طرز مسالمت‌آمیز و بدون خون‌ریزی حل می‌شد زیرا هدف‌ها به شکل «ازوم» و «عنب» و «انگور» ظهور می‌یافت بدیهی است که نتیجۀ تصمیمات مطاله نشده و تبعیت از احساسات تند و حاد جز این نمی‌توانست باشد که همۀ زحمات گذشته یک‌باره بر باد رود و همۀ ارکان انقلاب یکی از پی دیگری فرو ریزد لیکن تغییر لون آن‌هم 9 بار به هیچ وجه نمی تواند قابل قبول باشد زیرا جنگل یک رنگ بیشتر نداشت و آن رنگ ملی و میهنی بود و برای جلا و شفافیت همین رنگ بود که به استقبال حوادث و جریانات مساعد می‌رفت. بنابراین تعبیر اختلاف افراد به تغییر لون صحیح نیست چه اصلاً میرزا و خالوقربان اختلافی باهم نداشته‌اند. خالوقربان مرد سادۀ بی‌سوادی بود که تبلیغات مخرب دیگران در وی مؤثر می‌افتاد و به زودی از جا درمی‌رفت زیرا قوۀ تعقلش ضعیف بود تا جائی که به‌صورت آلت فعل درمی‌آمد و مخالفین میرزا او را هم‌چون مهره‌ای علیه‌اش به‌کار می‌بردند آن‌چه مسلم است حیدرخان عمواوغلی مرد شجاع و مبارزی بود شاید نام اصلیش به شرح مذکور در «وفیات اعیان» همان تاری‌وردیوف زیرا در آذربایجان ایران و قفقاز نوعاً از این قبیل اسامی فراوانند اما قبول این مطلب که تاریخ انقلاب جنگل را میرزا با قتل عمواوغلی لکه‌دار نموده است اغراقی است آمیخته به فقدان منطق.

*

*

*

قیام کلنل محمد تقی‌خان

در دی‌ماه 44 تجدید چاپ شده مقداری از مطالب مغلوط و عاری از صحت دیده شد بدین شرح:

-          عدۀ جنگلی‌ها بالغ بر یکصد و پنجاه هزار نفر شد (ص 149)

-          کار جنگل به جائی رسید که برای نخستین بار میرزا اعلام جمهوریت کرد. این‌بار کار او نگرفت. برای بار دوم در 24 رمضان 1339 لایحه‌ای از طرف او در رشت انتشار یافت که در آن لایحه میرزا خود را رسماً به ریاست و زمام‌داری معرفی نمود (ص 151)

-          در همین هنگام بادی به کله‌اش خورد و چند نفر از کارکنان صدیق نهضت از قبیل سردار محی و حاجی میرزا احمد کسمائی و چند نفر دیگر را دستگیر و محبوس ساخت.

-          اقدام دیگری که در آن موقع کرد تشکیل یک کمیته به عضویت احسان‌الله خان و خالوقربان و میزا محمدعلی خان و دو نفر دیگر که نام آن‌ها نوشته نشده است به اضافۀ یک‌نفر روس – با آن‌که ضعف وافری در قواء مرکز وجود داشت میرزا پا را از رشت فراتر ننهاد - حیدرخان که از چندی پیش در باکو نگران اوضاع گیلان بود نظرش این بود که با رفع اختلاف میان جنگلیان راست و چپ جبهۀ قوی تشکیل دهد و با انگلستان از در پیکار درآید و با این نیت پاک به گیلان رفت و پس از سه روز استراحت قرار می‌شود در محلی بین طرفین، ملاقات روی دهد و به کار اختلاف رسیدگی شود. هنگامی که دستۀ جناح چپ حاضر و در انتظار بودند که میرزاکوچک و اتباعش بیایند از چهارسو مورد شلیک قرار می‌گیرند. جمعی مقتول –عده ای اسیر- حیدرخان در پسیخان به‌دست معین‌الرعایا محبوس وشبانه در زندان تیرباران می‌شود»

به نویسندۀ ارجمند اطمینان می‌دهیم که عدۀ جنگلی‌ها هیچ‌گاه از پنج شش هزار تن تجاوز نکرد – اعلامیه‌ای به نام جمهوریت بیش از یک بار آن‌هم در 18 رمضان 1338 انتشار نیافت - سردار محی در عداد جنگلی‌ها نبود تا از همکاران صدیق محسوب شود و مطالب مربوط به او و حاجی احمد کسمائی و دیگران در صفحۀ 195 همین کتاب تفصیلاً بیان شده است - داستان کمیتۀ انقلاب و جریانات مربوط به حیدرخان عمواوغلی در صفحات 416 و 423 همین کتاب ذکر شده است.

محتویات کتاب آقای آذری در این باب ظاهراً مأخود و مقتبس از کتابی است که به‌نام «دکتر حشمت که بود» نشر یافته است. مؤلف این کتاب میرزامحمد تمیمی طالقانی است ولی بیشتر مطالب کتاب مربوط به دکتر علی اصغر خان حشمت است- مرحوم دکتر علی اصغرخان حشمت که خود را دکتر حشمت ثانی می‌نامید اصرار داشت که در کسب شهرت از برادر شهیدش (دکتر ابراهیم حشمت) عقب نماند و نامش در زمرۀ افراد برجستۀ تاریخ ذکر شود لیکن استعداد کسب این مقام را نداشت معهذا تا آن‌جا که مقدورش بود پیش رفت و در ارضای غرور جاه‌طلبانه‌اش کوشید - او بر آن بود که از کفه شهرت و محبوبیت میرزا بکاهد و متقابلاً به کفۀ لیاقت برادر شهیدش بیفزاید و سرانجام نقش بزرگ ماجرای انقلاب گیلان را به شخص خود اختصاص دهد. اشتباه عده‌ای از نویسندگان که مطالب کتابشان را از کتاب مزبور اخذ و اقتباس نموده‌اند از همین‌جا است که مندرجات کتاب مزبور را تماماً صحیح و غیرقابل خدشه فرض کرده‌اند و حال آن‌که نیمی از گفتار کتاب، تحریف حقایق و نیمی دیگر به واقعیات جنگل غیرمرتبط اند.

*

*

*

اطلاعات هفتگی

سید مهدی خان فرخ (معتصم‌السلطنه) که قسمتی از دوران مأموریت دولتیش را در رشت با دارا بودن سمت «کارگذار» گذرانیده در مجله اطلاعات هفتگی چنین نگاشته‌اند: (شماره 524 سال یازدهم جمعه اول شهریور 1330)

-          سید عبدالوهاب که از آزادی‌خواهان گیلان بود با اطلاعات ناقص خود سیاست دول اروپا را حل می‌نمود.

-          من جنگلی‌ها را متوجه کردم که کمیته جنگل و جنگلی‌ها در مقابل دولت انگلیس از پشه در مقابل فیل هزاران مرتبه کوچک‌تر و بی‌اهمیت‌ترند.

-          از خارج مخصوصاً تهران اشخاص هوچی و جاه طلب و شیاد، جنگل را با تبلبغ، اهمیت داده و آن را چندین بار بیش از آن‌چه بوده‌اند جلوه می‌دادند یکی از این اشخاص دکتر ابوالقاسم‌خان از اهالی لاهیجان است که مدتی مبلغ بهایی‌ها بوده و ادعا می‌کرد که در فرانسه تحصیل طب می‌کرده است این شخص از جاسوس‌های سفارت انگلیس بود.

-          از مستوفی‌الممالک تلگراف رمز رسید که به‌وسیله جنگلی‌ها از مسافرت انگلیس به باکو جلوگیری شود.

-          من به جنگلی‌ها مراجعه کردم و متوجه شدم به‌قدری می‌ترسند که حتی کوچک‌ترین اقدام هم نخواهند نمود.

-          من با وسایل عملی و تدابیر و تحریک روس‌ها هرقدر وسایل حمل و نقل بحری در ساحل بود دور کردم تا آن‌جا که برای مسافرت به شمال دریای کاسپین (خزر) وسیله‌ای در انزلی به‌دست نمی‌آمد در این موقع 63 اتومبیل از راه قزوین وارد شد و جنگلی‌های ترسو نتوانستند از این پول‌های هنگفت و مهمات زیاد استفاده نمایند.

اولاً عده‌ای از روحانیون به‌نام، که در انقلاب ایران شرکت داشته‌اند در موارد عدیده ثابت کرده‌اند که از بعضی از تحصیل کرده‌های فرنگ‌دیده خوش‌فهم‌تر و مجرب‌تر و مآل‌اندیش‌تر نباشند کم ضررترند و بنابراین انتقاد از یک روحانی آزادی‌خواه معنیش این است که درک سیاست‌های اروپایی فقط به عدۀ مخصوصی که انتقاد کننده از آن‌جمله است انحصار و اختصاص دارد و به دیگران نمی‌رسد که در قلمرو حقوق طبقات ممتاز وارد شوند. آقای فرخ گویا مطلع نبوده‌اند که سید عبدالوهاب صالح یکی از پیش‌قدمان انقلاب مشروطیت و از افراد مطلع و فعال و آب‌دیده این نهضت بود که به جرم همین فهم و فعالیت سیاسی مدت‌ها به دستور نکراسف قونسول تزاری روس از خانه و لانه‌اش آواره و در تبعید می‌زیست. به چه دلیل آقای فرخ حق نداده‌اند چنین فردی که مطلع به سیاست دنیاست و جریانات کشور خویش محققاً از آقای سناتور آگاه‌تر است در حل مسایل پلیتیکی صاحب‌نظر باشد؟

این امر که جنگلی‌ها در مقابل انگلیس‌ها در حکم پشه‌اند کلام برجسته‌ایست که نمونه‌هایی از اندیشه‌های میهن‌پرستانه! گویندۀ آن است مسلماً اگر چنین مطالبی را آن‌روزها بیان نمی‌داشتند کسی به اهمیت این کلام و یا بهتر بگویم به اهمیت این اعجاز پی نمی‌برد.

متأسفانه نوشته‌هایشان درباره دکتر ابوالقاسم‌خان لاهیجانی معروف به «فربد» نیز صحیح نیست نامبرده که آخرین سمتش در دستگاه بهداری دولت ریاست بیمارستان ارتش در «رضائیه» با درجه سرهنگ تمام بوده هیچ‌گاه دعوی تحصیل طب نمی کرده و مبلغ بهایی‌ها نبوده است مردی بود مسلمان و چیزفهم و وارد به جریانات سیاسی و از اطباء مجرب و حاذق گیلان‌زمین به‌شمار می‌آمده است. تحصیلات طبی‌اش را در پاریس به پایان رسانیده و به دریافت دیپلم دکترای غیرمستعمراتی که حتی می‌توانست در خود فرانسه به طبابت اشتغال ورزد نایل گردیده بود. یک عنصر آزادی‌خواه و صریح‌الهجه‌ای که طالب خودستایی و عظمت‌فروشی (مانند آقای فرخ) نبود و کسی از گیلانیان حق‌شناس او را جاسوس انگلیس‌ها ندانسته و نام او را جز به نیکی یاد نکرده است و این اظهارات آقای فرخ قابل تأسف است.

این‌که نوشته‌اند جنگلی‌ها به‌قدری ترسو بوده که کوچکترین اقدام نکرده‌اند ولی او با تدابیر عملی وسایل حمل و نقل بحری را یک‌تنه از ساحل دور نمود گویا مقصودشان همان قایق‌های مسافربری است که بین انزلی و غازیان مدام در حرکت بوده و یا لتکه‌هایی ترکمنی که دورکردنشان از ساحل کار یک لتکه‌چی (قایقران) است و یک دوقان (ترکمن) هم می‌تواند به آسانی انجام دهد و مهارت و تدابیر عملی هم لازم ندارد والا چنان‌چه مقصود از دور کردن وسایل حمل و نقل بحری «کشتی‌های بخاری» می‌بود جای این پرسش است که با تدابیر ماهرانه مزبور که ایشان برای جلوگیری از عزیمت انگلیس‌ها به قفقاز به‌کار بسته پس انگلیس‌ها به چه وسیله به باکو رهسپار شدند؟

آقای فرخ که اکنون دوران بازنشستگی را طی می‌کند و دست معظم‌له به علت کبر سن و کهولت از تصدی به مقامات وزارت و صدارت و سفارت و نمایندگی مجلس کوتاه است به پیروی از همکاران قدیم و سالخوردگان هم‌دندانش که به دروغ و راست مطالبی را به منظور تشخص و تقرب به مبادی قدرت سرهم می‌کنند و به نام «خاطرات دوران خدمت» به‌خورد مردم می‌دهند اخیراً مطالب بیشتری راجع به جنگلی‌ها به خبرنگار مجله «سپید و سیاه» به‌عنوان مصاحبه بیان داشته و به مباحثه خویش جنبۀ تاریخی داده‌اند.

متأسفانه روح خودستایی و حماسه‌سرایی که در سرتاسر بیانات قبلیشان جلوه‌گر بود در این مصاحبه هم‌چنان به‌چشم می‌خورد مخصوصاً جملات تلخ و سخنان طنزآمیزش نسبتب به اعضاء هیئت اتحاد اسلام که می‌نویسد «ناگهان بی‌دین از آب درآمدند» - «جمهوری گیلان از میان انبوه درختان تناور و کنار بوته‌های تمشک وحشی به ظهور پیوست» - «به میرزا گفتم به شرطی حکومت گیلان را قبول می‌کنم که تو در امور داخلی این ایالت مداخله نکنی» و از این قبیل فرمایشات نغز و حکیمانه، خواننده را به ناچار به‌یاد پهلوان پنبه‌های قدیم و هنرنمایی دون‌کیشوت‌های ادوار گذشته می‌اندازد و با تمامی این احوال نتوانست این حقیقت مسلم را منکر شود که قائد نهضت جنگل (میرزاکوچک) مردی وطن‌پرست و آزادی‌خواه و دلیر و بی‌طمع بوده است (مصاحبه آقای فرخ مندرج در شماره 607 مجله سپید و سیاه مورخ دهم اردیبهشت 44) و جنگلی‌ها مردانی شریف، وطن‌دوست و انگیزه‌ای جز آزادی‌خواهی و ایران‌دوستی نداشته‌اند. (شماره 608 مورخ 17 اردیبهشت)

*

*

*

تاریخ 18 ساله آذربایجان

مورخ فقید احمد کسروی در تاریخ 18 ساله آذربایجان چنین نوشته‌اند:

-          گروهی که برای نبرد با بیگانگان برخاسته افزار دست بیگانگان می‌شدند.

-          برای دشمنی با انگلستان، با آلمان و عثمانی بستگی پیدا و سرکردگان اطریشی در میان خود می‌داشتند و جای افسوس است که آلمان و عثمانی از دشمنی اینان با روس و انگلیس سود می‌جستند.

-          از آن‌سوی جنگلیان تا دیری پیروی از اتحاد اسلام می‌نمودند و میرزاکوچک‌خان به همین نام نمایندگانی به طهران فرستاد ولی سپس با شورشیان روس که به انزلی دست یافته بودند به‌هم بستگی پیدا کرده پیروی از راه و رفتار آنان نمودند. اینها هیچ سازشی نمی‌توانستی داشت و خود دلیل است که پیروی از یک راه روشنی نمی‌داشته‌اند (ص 817)

-          اسکندر نامی از ایشان به دولتیان پیوست.

-          دکتر حشمت و معزالسلطنه و موفق‌السلطان و میرزا علی اکبرخان که از سردستگان بودند با هزاران تن دستگیر افتادند (ص 819)

ما قبلاً دیده‌ایم که افسران اطریشی و آلمانی و عثمانی که در جنگل همکاری می‌کرده‌اند اسیرانی بوده که از روسیه فرار و به جنگل پناهنده شده بودند و شکی نیست که رد درخواست پناهندگی آنان دور از جوانمردی محسوب می‌شد کما این‌که تسلیم تعدادی از خارجیان مقیم ایران که به کارهای فنی اشتغال داشته‌اند به متفقین، در جنگ دوم جهانی تا حدود زیادی به پرستیژ ما در دنیا صدمه زد. اساساً هم بستگی جنگلی‌ها با شورشیان روسی اجباری و الزامی بود و این اجبار از زمان بمباران غازیان و عقب‌نشینی قواء انگلیس آغاز گردید. ایستادگی جنگل در برابر نیروی مهاجم کمترین تأثیری نداشت چه در جایی‌که دولت امپراتوری انگلیس نمی‌توانست با همه تجهیزات و استحکاماتش تاب مقاومت بیاورد ایستادگی یک عده جنگلی چریک که حتی سلاح کافی در اختیار نداشته‌اند مستبد به نظر می‌رسید از این گذشته جنگل چنین می‌پنداشت که این طوفان به زودی فرو خواهد نشست زیرا قواء مهاجم به قصد تملک این نقطه از خاک کشور ما نیامده بودند بلکه فعالیت انقلابیون را که طرد قواء دنیکن از آن جمله بود دنبال می‌نموده و بنابراین به مصلحت نزدیک‌تر بود که برای حفظ نفوس و اموال مردم گیلان جلوی ضایعات و خراب‌کارهایی را که احیاناً امکان داشت از برخورد خصمانه جنگل با آن‌ها به مردم می‌رسید – مقابله جنگل با انگلیس‌ها و سازش بعدی آن‌ها نیز یک چنین مصلحتی را به‌وجود آورده بود و تردید نداشت که جنگلی‌ها همیشه از یک اصل کلی پیروی می‌کردند و آن این‌که از هر پیش‌آمدی به نفع انقلاب ایران استفاده نمایند زیرا عقب‌ماندگی ایران را از دیرزمان نتیجۀ نفوذ و مداخلۀ سیاست انگلستان شناخته و این قولی بود که عموم آزادی‌خواهان ایران در آن اتفاق داشتند بنابراین این دشمنی با سیاست انگلیس ولو از راه سازش با دشمنانشان، با تجارب تلخی که اندوخته بودند دور از منطق نبود و مشروع تلقی می‌شده است. اسکندر نام که نوشته‌اند به دولتیان پیوست همان اسکندرخان امانی مجاهد نامی مشروطیت است که در شهامت و پاک‌بازی شهرت داشته و تا آخرین قدم با جنگل همراه بوده و هنگام پاشیدگی قواء به میرزا قاسم‌خان شبان شفتی تسلیم گردید اما دستگیرشدن موفق‌السلطان و معزالسلطان و میرزا علی‌اکبرخان نام ظاهراً مبنی بر اشتباه است زیرا شخصی به‌نام موفق‌السلطان اصلاً در عداد جنگلی‌ها وجود نداشت – معزالسلطنه (رضا خواجوی) همراه احسان به روسیه مهاجرت نموده و دستگیر نگردید و اما علی‌اکبرخان نام، آن‌که نام‌خانوادگی‌اش «ناصری» و از همراهان سابق کمیتۀ مجازات طهران بود به اتفاق مهاجرین به روسیه رفت و دیگری که علی‌اکبرخان حشمتی برادر شادروان دکتر حشمت بود با قواء ابواب‌جمعی خالوقربان تسلیم فرماندهی نیروی دولت گردید.

*

*

*

قیام آذربایجان

در کتاب مزبور نگارش طاهر بهزاد چنین مسطور است:

-          این خبر گفته‌های عباس‌خان را به‌خاطر می‌آورد (عباس‌خان برادر بزرگ حیدرخان عمواوغلی بود) و برای هر کس ایجاد تصور می‌کرد که آیا حیدرخان در تغییر سیاست نسبت به روس‌ها عجله کرده و روس‌ها از نقشۀ پنهانی او خبردار شده و میرزاکوچک‌خان را اغفال کرده علیه او شورانیده‌اند.

-          در این حیص و بیص حیدرخان از طرف یک‌نفر روس به قتل رسید.

-          گفتند چون حیدرخان دانست که یک‌نفر روس از افراد میرزاکوچک‌خان قصد جان او را دارد برای رفع سوء تفاهم و آشتی نزذ او رفت و گفت ما با هم دشمنی نداریم و من آمده‌ام خود را معرفی کنم چون حیدرخان به‌دفعات چنین اقدامی کرده و نتیجۀ خوب گرفته بود تصور می‌کند این دفعه هم می‌تواند اختلاف را از بین ببرد ولی حریف ناجوانمردانه از فرصت استفاده کرده سینۀ آزادمرد را هدف تیر ماوزر قرار داد (ص 441)

این گفتار نیز ازهمان مقوله گفته‌هایی است که بدون اتکاء به دلیل دربارۀ قتل حیدرخان عمواوغلی منتشر شده است. همه می دانند که در عقاید حیدرخان عمواوغلی کمترین تغییر راه نیافته و میرزاکوچک‌خان جنگلی در تقرب به سیاست شوروی نزدیک‌تر از عمواوغلی نبود شاید مراد نویسنده از «یک‌نفر روس» همان گائوک آلمانی باشد که به زبان روسی تسلط کامل داشت یعنی همان کسی که تا آخرین دقایق حیات، با میرزا بود و از دوستان صمیمی‌اش به‌شمار می‌رفت. تصادفاً مناسباتش با عمواوغلی چندان حسنه نبود و حسن تفاهمی با یکدیگر نداشته‌اند والا از طرفداران میرزا کسی از اتباع روس وجود نداشت که قصد جان عمواوغلی را بکند و این داستان به‌کلی ساختگی است.

*

*

*

تاریخ بیداری ایرانیان

در این کتاب که مؤلف آن حبیب‌الله مختاری است جمله‌ای است مبنی بر این‌که «صفحات رشت و لاهیجان و مازندران و گرگان را میرزاکوچک‌خان و جمعی از اشرار و اعوان او شروع به چپاول و غارت کردند (ص 151)

در حالی که جنگلی‌ها هیچ‌گاه به به گرگان نرفته و فقط یک‌بار از نیروی اعزامی به مازندران به‌وسیلۀ گرگانی‌ها دعوت به‌عمل آمد که صفر نام معروف به «لتکه‌چی» با عده‌ای عازم این مأموریت گردید که به مجرد ورود به «بندر جز» به آن‌ها حمله شد و همگی به قتل رسیدند. متهم ساختن جنگلی‌ها به چپاول و غارت در صورتی‌که آلوده به غرض خاصی نباشد ناشی از بی‌اطلاعی و عدم احاطه نویسنده کتاب به جریان وقایع است.

*

*

*

تاریخ اجتماعی و اداری دوره قاجاریه (تألیف عبدالله مستوفی جلد سوم قسمت دوم)

 روشن‌ترین و منصفانه‌ترین گفتار، درباره جنگل همان است که در این کتاب منعکس است:

-          انگلیس‌ها با آن‌که طبعاً از وجود این قوه که خار راه آن‌ها بود بسیار ناراضی بودند هیچ‌وقت با آن‌ها طرفیت مستقیم نمی‌کردند بلکه گاهی بیچراخف و زمانی دولت‌های ایران را مانند دو مورد در کابینه وثوق‌الدوله وامی‌داشتند به‌عنوان وحدت حکومت با قوه جنگل طرفیت نمایند.

-          میرزاکوچک در تمام مدت نهضت جنگل یک‌قدم برخلاف دیانت و حب‌وطن برنداشت حتی در مواقعی که کابینه‌های صالح روی کار می‌آمدند خود از تماس با دولتیان کنار می‌گرفت که دولت به آزادی مشغول عملیات اصلاحی خود شود (ص 119)

-          انگلیس‌ها در رفت‌وآمد خود از کنار جنگل، البته به فکر بند و بست با میرزاکوچک‌خان هم افتاده و شاید بدشان نمی‌آمد که با میرزاکوچک‌خان هم بند و بستی نظیر قرار و مدار با رضاخان افسر قزاق بکنند. تنها میرزاکوچک‌خان به افسون آن‌ها فریفته نشد و از راه وطن‌پرستی و دیانت از برآوردن تقاضای آن‌ها تن زد (ص 120)

-          معتقدم که اگر روزگار وسایل ترقی بیشتری برای او فراهم کرده از ریاست ولایتی به ریاست ملی می‌رسید سادگی او با حقه‌بازی‌هایی که ناگزیر شیادها در اطرافش به‌راه می‌انداختند سازگار نشده و از کار بازمی‌ماند. ریاست جامعه یک کشور غیر از صدق و صفا و بی‌طمعی و بی‌غرضی لوازم دیگری هم دارد که گیلک‌مرد از آن‌ها به دور بوده است (ص 127)

بیانات مزبور یک واقعیت محض و مؤید مراتبی است که در گذشته بیان شده و نموداری است از یک قضاوت صحیح و تشریح یک اصل کلی که هنوز رشد ملی ما و تربیت اجتماعیون به آن مرحله نرسیده است که برای نیل به هدف مشترک از توجه به مسایل کوچک و بی‌اهمیت خودداری کنیم بنابراین فرضاً جنگلی‌ها به فتح طهران نیز توفیق می‌یافته باز در شرایط آن‌روزی کشور، همان ایادی و عواملی که سالیان دراز نبض این کشور را به‌دست دارند و در تمام شئون کشور حکم‌فرمایی می‌کنند و منشأ بروز سوانح و حوادث گوناگون می‌شوند تظاهر می‌کرد و اوضاع را زیر و رو می‌نمود کما این‌که در دوران مشروطیت و بعد از فتح طهران، همین حال پیش آمد وشیادان حرفه‌ای به لباس مشروطیت درآمدند و با مشروطه‌خواهان واقعی به آن طرز افتضاح‌آمیز که در پارک اتابک روی داد رفتار نمودند.

در دوران اخیر نیز زمان ملی شدن صنعت نفت دیدیم که برای افشاندن تخم نفاق بین سررشته‌داران امور، چه خدعه‌ها و نیرنگ‌ها به‌کار رفت و چگونه آن‌ها را مقابل هم به مخالف‌خوانی واداشتند تا آن‌که همه رشته‌های چندین ساله یک‌باره پنبه گردید.

*

*

*

روزنامه به‌سوی آینده

در شماره مخصوص اردیبهشت ماه 1330 این روزنامه ضمن تشریح سوابق عمواوغلی چنین نوشته شده است:

نامبرده در تابستان 1921 میلادی به منظور میانجی‌گری بین میرزاکوچک‌خان از یک‌طرف و احسان و خالوقربان از طرف دیگر به گیلان آمده اما درست وقتی که قرار بود طرفین ملاقات نمایند و کار اختلافات پایان یابد چادر عمواوغلی و یارانش از طرف دسته میرزاکوچک‌خان محاصره شد و تفنگ‌چی‌ها شلیک کردند حیدرعمواوغلی که موفق به فرار شده بود به‌دست معین‌الرعایا از کسان میرزا دستگیر و محبوس و سپس تیرباران می‌شود.

مخدوش بودن این گفتار قبلاً به‌نظر خوانندگان ارجمند رسید و تکرار نخواهیم کرد. عمواوغلی به کرات با میرزا ملاقات و مذاکره نموده و اعلامیه‌های مشترک به امضاء خودشان نشر داده‌اند پیدا است که نویسندۀ مقاله مزبور از اشعار مرحوم لاهوتی الهام گرفته است.

*

*

*

مجله خواندنیها

در یادداشت‌های آقای عباس خلیلی مدیر روزنامه اقدام در مجله خواندنیها سطور زیر ملاحظه شده است:

-          میرزاکریم‌خان رشتی (خان‌اکبر) روزی گفت میرزاکوچک‌خان یکی از آدم‌های ما بود و من برای شیخ احمد سیگاری این مراتب را نقل کردم و او برآشفت (شماره مسلسل 304 (11 تیر 38)

-          شیخ حسین کسمایی در وقایع جنگل، اول با میرزا همراهی کرد بعد برگشت و اشعار معروف محلی در مذمت جنگلی‌ها سرود که تحت عنوان «نوبوخه» معروف است (ص 15)

-          دکتر حشمت بعد از تسلیم، مجدداً تمرد کرد تا او را گرفتند و در میدان رشت اعدام نمودند (ص 79)

-          میرزاکوچک اهل «زیدخ» از توابع فومن است (شماره 305 همان سال)

-          این نکته باید ذکر شود ولو به مذاق متعصبین تلخ باشد و آن این است که جنگلی‌ها با داشتن پنج‌هزار مرد مسلح نتوانستند تنگه منجیل را حفظ کنند و حال آن‌که ممکن بود با عده کمتر ولی دلیرتر راه را بر انگلیس‌ها و روس‌ها مسدود ساخت (شماره مسلسل 308 سال 38)

-          چون مرام میرزا مخالف مرام کمونیزم بود حیدرعمواوغلی با او نبرد کرد و تا سوماسرا (صومعه‌سرا) پیش رفت بعداً صلح کرد و شخصاً نزد میرزا رفت و کوشید او را به رشت ببرد ولی میرزا به اصرار وی تن در نداد چون حیدر در جذب و جلب میرزا ناامید شد به‌فکر انهدام قوای او با اعدام شخص او برآمد. عده‌ای مانند احسان و خالوقربان و ذره و حسابی تصمیم گرفتند به جنگل رفته میرزا را ترور کنند.

-          خالوقربان و احسان‌الله‌خان از ملاسرا گریختند و حیدرعمواوغلی گرفتار و با وضع فجیعی کشته شد (شماره 311)

نخست باید دانسته شود که میرزا کریم‌خان رشتی (خان‌اکبر) در واقعه مشروطیت رییس «کمیته ستار» و میرزاکوچک‌خان یکی از سران مجاهدین بود و هر دو به آزادی و مشروطیت ایران خدمت کرده‌اند.

در کتاب «تاریخ مشروطیت ایران» به قلم دکتر مهدی‌خان ملک‌زاده (سناتور متوفی) سطور ذیل به چشم می‌خورد:

-          میرزاکوچک‌خان به داشتن اراده و آزادمنشی و قوه استدلال و قدرت تفکر در میان طلاب معروف بود.

-          میرزاکوچک‌خان یکی از مجاهدین حقیقی و یک فرد مؤمن به مشروطیت بود.

-          او نه فقط یک سرباز آزاده بود و در راه آزادی می‌جنگید بلکه یک مبلغ آزادی بود و در هر مورد و مقام، در تبلیغ مردم به پیروی از حق و عدالت و حقوق انسانیت فروگذار نمی‌کرد.

-          پس از آن‌که در جرگه مجاهدین مشروطه‌خواه وارد شد از گرفتن جیره و مواجب خودداری نمود.

با این مقدمات و سوابق چنان‌چه خان‌اکبر واقعاً چنین مطلبی را بیان نموده و یک مجاهد آزادی را در عداد نوکرهای شخیصش معرفی کرده باشد حقیقتاً جای تأسف است و شیخ احمد سیگاری را باید محق شمرد که از شنیدن این جمله عصبانی شود زیرا یکی از یاران نزدیک میرزا بود و به اوضاع زمان مشروطیت آگاهی کافی داشته چنان‌چه این جمله، به‌عین، مطابق باشد با آن‌چه از نامبرده نقل شده است نشانه کدورتی می‌باشد که خان‌اکبر از میرزا در دل داشت و از لشت‌نشاء سرچشمه می‌گرفته است. توضیح آن‌که لشت‌نشاء در اجاره میرزا کریم‌خان بود که بین او و امین‌الدوله اختلافاتی بروز کرده بود. خانم فخرالدوله اجاره را فسخ کرد و آن‌را به آقا محمدجواد گنجه‌ای اجاره داد و در آخر کار به حاجی محمدعلی‌آقا (داود زاده) واگذار نمود. خانم که به‌حق باید گفت زن مدیره و مدبره‌ای بود در تمام این موارد سلامت لشت‌نشاء و دست‌نخوردگی آن‌را می‌خواست و این نظر جز با استفاده از نفوذ و موقعیت سیاسی و اجتماعی مستأجرین تأمین نمی‌گردید چه، خان‌اکبر در دوران مشروطیت نفوذ بدون معارض داشت و پشتیبانی قونسول روس از یک تن از اتباعش (گنجه‌ای) هرگونه تعرضی را از طرف لشت‌نشاء دور می‌کرد و داود زاده هم به قدرت جنگل اتکاء داشت در حالی‌که هیچ‌گاه دیده نشد که از اختلاف بین میرزا کریم‌خان و داود زاده، میرزاکوچک به حمایت از مستأجر برخیزد. میرزا دارای آن‌چنان روحیه خشک و غیرقابل‌انعطاف بود که اگر فردی از افراد جنگل حتی نزدیک‌ترین اقوامش در مقام سوء استفاده برمی‌آمد به تقبیحش دچار می‌شد و چنان‌چه ادامه می‌داد سیاستش می‌نمود. تأیید این گفتار آن‌که روزی برادرش (رحیم) را که جملۀ نامناسبی از دهانش پریده بود با موزر دنبال نمود که اگر دیگران وی را در نیمه راه نگرفته و خشمش را فرو ننشانده بودند برادرش را می‌کشت. بنابراین بدبینی‌های خان‌اکبر و برادرش (سردار محی) در دوران نهضت جنگل ممکن است ناشی از سوء تفاهم مزبور باشد و یا جهات دیگری داشت که بر ما پوشیده است.

ثانیاً حسین کسمایی از جنگل برنگشت و مخالف نشد بلکه تنها حاجی احمد کسمایی را به‌علت ناساز شدن با رفیق دیرینش به‌باد انتقاد گرفت و در تمام اشعار گیلکی (محلیش) که در شماره اول مجله فروغ (1306 شمسی) چاپ کرده‌ایم کوچک‌ترین بی‌احترامی نسبت به میرزا و نهضت جنگل دیده نمی‌شود به‌عکس در مورد حاجی‌احمد کسمایی و پیروان وی مطالب زننده بسیار به‌چشم می خورد.

ثالثاً دکتر حشمت تسلیم دولت نشده بود تا به‌علت تمرد، مستوجب اعدام باشد. جریان این بود که نصرت‌الله‌خان صوفی املشی، دکتر را به رشت آورد تا از فرماندهی قواء دولت دیدن کند ضمناً نظریات فرماندهی را در باب منطقه شرق گیلان استفسار نماید نامبرده پاسخ داد که اگر دکتر حشمت تسلیم شود گذشته از امنیت جانی مزایایی هم به وی تعلق خواهد گرفت. دکتر در مراجعت از رشت آن‌چه از فرمانده قواء ایران شنیده بود با مشاورانش درمیان گذاشت و آن‌ها مجداً وی را از قبول وعده‌های خدعه‌آمیز برحذر داشتند. میرزاکوچک‌خان نیز دو نفر از جانب خود به لاهیجان اعزام داشت تا دکتر سلیم‌النفس را از فریفته‌شدن به مواعید و رویاهای شیرینی که فرماندهان ارتش تکلیف می‌کنند باز دارد و به او بفهمانند که قبول این مواعید در حکم خودکشی است و بعداٌ که منطقه فومنات تخلیه می‌شود و مهاجرت به لاهیجان آغاز می‌گردد و دو یار قدیمی به دیدار یکدیگر فائز می‌گردند اصلاً مذاکره با فرماندهی قواء دولت مسکوت و منتفی می‌گردد.

رابعاً زادگاه حسن آلیانی با میرزا اشتباه شده چه، آن‌کس که اهل زیدخ یا زیده (از توابع فومنات) بوده حسن‌خان کیش‌دره‌ای است نه میرزا.

خامساً سرزنش جنگلی‌ها با این‌که با دارا بودن پنج‌هزار مرد مسلح نتوانستند تنگه منجیل را حفظ کنند شبیه آن است که فرانسوی‌ها ملامت شوند از این‌که خط دفاعی ماژینو را با آن‌همه استحکامات نتوانستند در جنگ دوم جهانی نگاه دارند. البته با قدرت آتش توپخانه سنگین روس که نقاط حساس جنگلی‌ها را می‌کوبید استقامت افراد، فایده نظامی نداشت جز این‌که مقاومت لجوجانه مزبور و به قول آقای خلیلی «دلیرانه» به قیمت خون همه مدافعین تمام شود که با فرض اخیر، این بحث پیش می‌آمد که آیا نگه‌داری منجیل، ارزش این را که سه‌هزار تن در آستانه‌اش قربانی شوند و تازه معلوم نباشد که با چنین فدیه سنگین به نتیجه مثبتی برسند دارا است یا نه؟ و آیا این مقاومت از نظر نظامی قابل شماتت و سرزنش نیست؟

سادساً حیدرخان عمواوغلی با میرزا نبرد نکرد و تا سوماسرا (صومعه‌سرا) پیش نرفت. اصلاً عمواوغلی با میرزاکوچک‌خان نجنگید و در واقعه ملاسرا احسان‌الله‌خان حضور نداشت – کشته شدن حیدرخان با وضع فجیع جمله‌ای است که نخستین بار در کتاب «ایران در جنگ بزرگ» (ص 393) انعکاس یافت و سپس در سایر مطبوعات نقل شد بدون این‌که توضیح شود وضع فجیع مورد اطلاع نویسندگان، از چه قرار بوده است. اساساً داستان عمواوغلی بعد از اعزام شدن به قریه «مسجدپیش» حتی به خود جنگلی‌ها پوشیده است چه رسد به کسانی که از دور دستی بر آتش داشته‌اند.

*

*

*

روزنامه دنا

در روزنامه مزبور که در دوران انتشارش خواننده فراوان داشت (به‌جای داریا نشر می‌شد) تحت عنوان «یادبود انقلاب» و «قیام جنگل» و «بحث تحلیلی از قیام جنگل» مقالات جالب توجهی درج و از آن‌جمله چنین ذکر شده که:

-          مرحومین پسیان و جنگلی و خیابانی در تکمیل مشروطیت نکوشیده و آن‌را ناقص گذاشته‌اند.

-          میرزا تا استخاره نمی‌کرد اقدام به هیچ امر نمی‌نمود.

-          او یک مرد سیاست‌مدار و یک انقلابی درس‌خوانده و یک نقشه‌کش جاه‌ طلب محسوب نمی‌شد.

-          او نتوانست یک عقیده اجتماعی و یک دکترین اقتصادی قابل‌قبول به جوانان دور و بر خود تلقین کند.

-          نداستن تاکتیک صحیح و بی‌اطلاعی رهبران انقلاب از اوضاع کشور سبب شد که نتوانند در بهترین شرایط، کوه‌های طوالش و فومنات را ترک کنند و با وجود دعوت‌های مکرر لیدرهای اقلیت برای حمله به طهران آماده شوند (شماره‌های 10 و 11 و 12 «آذرماه 1327»)

آماده شدن جنگلی‌ها برای حمله به تهران به اصرار و توصیه و تأکیدات مرحوم مدرس صورت می‌گرفت به این اندیشه که با قبضه شدن مرکز کشور، اوضاع به کام آزادی‌خواهان تحول خواهد یافت اما قدرت و امکانات موجود جنگلی‌ها هیچ‌گاه درنظر گرفته نمی‌شد. اکنون این سؤال مطرح است که چه کاری از دست برمی‌آمده و از آن مضایقه کرده‌اند شاید اگر خود میرزا زنده بود اعتراف می‌کرد که یک سیاست‌مدار درس‌خوانده و یک نقشه‌کش جاه طلب آن‌طور که نویسنده آن مقاله توصیف نموده است نیست و ما می‌دانیم که در دوران زندگی این اشخاص، دانشگاهی که مردان سیاسی ملی تربیت کند وجود نداشت او و امثالش در دانشگاه طبیعت درس مبارزه انقلابی آموخته به ندای وجدان و غرائز فطری یک انسان زنده پاسخ مثبت داده‌اند. اکثر پیشوایان تاریخی ما وقتی درست نگریسته شود جز به سبب نیک‌اندیشی و ابراز شهامت در خدمت به نوع، از دیگران ممتاز نبوده و چیزی افزون‌تر از مردان عادی نداشته‌اند. میرزا یک طلبه سیوطی‌خوان مدرسه جامع رشت بیش نبود که فریاد مظلومیت هم‌وطنان را به گوش هوش شنید و درس و بحث را به یک سو انداخت و به دنبال دستگیری از مظلومین و محرومین شتافت. مقایسه جریانات چهل و چند سال پیش با امروز شاید کار چندان دشواری نباشد لیکن شرایط زمان و مکان را نباید از نظر دور داشت آن‌روزهایی را باید به‌یاد آورد که طنین چکمه سربازان بیگانه، بیم و رعب در دل‌ها می‌افکند و به زحمت می‌شد هیجان و احساسات درونی میهن‌پرستان را که از دیدار این مناظر دردناک، که تحریک و جریحه‌دار می‌شد و به خشم می‌آمد را کنترل نمود. مردم رشت و پهلوی همین‌که قزاقان روسی را با رژه‌های فاتحانه می‌دیدند که با هیکل‌های درشت خود، یاپونچی به‌دوش، سرودخوانان از برابرشان می‌گذرند و به مردم تماشاچی، با دیده خشونت و دشمن‌وار خیره می‌شوند بر خود می‌لرزیدند و احساس حقارت می‌کردند. پیدا شدن یک طلبه تسبیح به‌دست و ایستادگی‌اش در مقابل دستجات مسلح مختلف، از لزگی و چرکس و قزاق، که سوار بر اسب‌های زمخت، شتابان می‌گذرند و از هیچ‌گونه عمل گستاخانه پروا ندارند جز فداکاری و ازخودگذشتگی چه می‌توانست باشد؟

جنگل مانند حالا، یک جایگاه امن برای مطالعات دیالکتیکی نبود جنگلی‌ها می‌بایست با خرس‌های سیاسی و گرازهای داخلی و ببرهای خارجی دست و پنجه نرم کنند و آنی از دقایق عمرشان را آرام نگیرند الان خوب می‌توان استنباط کرد که چرا بعد از پنجاه و چند سال مشروطیت هنوز حزبی نتوانسته است در این کشور ریشه بگیرد و یا دوام کند و به چه دلیل احزاب سیاسی که بقاء کشورهای دموکراسی قائم به وجود آن‌ها است یا اصلاً به معنی حقیقی خود به‌وجود نیامده و یا این‌که یکی از پی دیگری از پا درآمده‌اند. به‌همین جهت است که ایرادمان به پیشوایان انقلاب وارد نیست چه، در بررسی‌های امروز باید شرایط زمان گذشته را ملاک قضاوت قرار داد. اکنون که اعلامیه حقوق بشر حاکم بر جریانات سیاسی دنیا است هنوز بیان عقیده آزاد برای بسیاری از کشورهای شرق تأمین نیست و حتی قبول و پیروی پاره‌ای عقاید سیاسی جرم و مورد مؤاخذه قانونی است در این‌صورت به شما نیز آقای نویسنده محترم این ایراد وارد است که در عصر تسخیر فضا در لب آب فرات نشسته و تشنه کامید.

وضع امروزی ما نتیجۀ ناقص ماندن انقلابات پسیان و جنگلی و خیابانی نیست آن‌ها به وظایفشان به‌نحو اکمل و با نهایت سرافرازی عمل کرده و تحمل ننگ و خفت را به خود راه نداده و هیچ دلیل معقولی وجود ندارد که قصور دیگران را به حساب آن‌ها بگذاریم. عقب‌ماندگی ما از آن جهت نیست که آن‌ها به وظایفشان اقدام نکرده‌اند بلکه از آن جهت است که از پشتیبانی ملت برخوردار نشدند و پشت سرشان را خالی دیدند وقتی بنا شد در یک اجتماع، یکرنگی و هم‌آهنگی موجود نباشد و سازها با هم نخوانند و هر فردی به آن‌چه دارد بیاندیشد و مصلحت اجتماع را مدنظر نگیرد حتی راضی شود به این‌که مدام، دروغ بشنود و تحقیر شود و تحت کنترل باقی بماند و به امور زندگی خود و اعقابش به‌طور بی‌اعتنایی و بی‌علاقگی نظر بیفکند و تنها تکیه‌اش این باشد که به افتخارات و احترامات گذشته‌اش ببالد بدون این‌که خود در این‌باره نقشی ایفا نموده باشد و خدا را شکر کند از این‌که داخل هیچ گروه و دسته‌های سیاسی نیست در صورتی‌که زندگی وحشی‌ترین قبایل جهان از سیاست جدا نیست و اصلاً خود زندگی نوعی سیاست است مسلماً ارکستر دل‌نوازی به‌گوش نخواهد رسید و وضعی بهتر از وضع و حال کنونی را نباید متوقع بود چرا که تنها راه که ما را از مواجهه با خفت‌ها و حقارت‌ها و شرمساری‌ها مصون بدارد همانا توجه به واقعیت‌های زندگی است و عمل نمودن به شرایط آن.

از این‌که نوشته‌اند نداشتن یک تاکتیک صحیح و بی‌اطلاعی سران انقلاب از اوضاع عالم سبب شد که نتوانند در بهترین شرایط وقت، کوه‌های فومنات را ترک کنند معلوم نیست آن‌ها که مطلع به اوضاع جهانند چه تاج افتخاری به تارک این ملت زنده‌اند؟

بهترین شرایط وقت چه هنگام و در چه تاریخی بوده که ما از آن اطلاعی نداریم. آن‌چه می دانیم این است که دفینه‌ای در زیر کوه‌های فومنات وجود نداشته تا آن‌که جنگلی‌ها از خوابیدن روی آن دفینه‌ها رویاهای شیرین ببینند و از عزیمت به مرکز، دل برکنند و هم‌چون شاه سلطان‌حسین صفوی شهر اصفهان برای آن‌ها بس باشد. تصادف خوب و مساعد دوبار برای جنگلی‌ها روی داد یکی در دوران حکومت وثوق‌الدوله که جنگلی‌ها تا «آقابابای» قزوین پیشروی کردند و مواجه با آخرین ستون سربازان روس و قواء انگلیس شدند که بالنتیجه راه عزیمتشان به جانب مرکز مسدود گردید. بار دوم در دوران حکومت جمهوری بود که نفوذ و تسلطشان تا نود کیلومتری رشت (لوشان) بسط یافت و از طرف شمال به آذربایجان و از مشرق به مازندران رسید که کودتای سرخ عملیاتشان را خنثی نمود. راست است که لیدرهای اقلیت تسریع هجوم به مرکز را توصیه می‌کردند مخصوصاً سید حسن مدرس تا حد «سرزنش» پیش رفت و به نماینده جنگل «پیربازاری» بی‌توجهی میرزا را از حرکت به‌سوی طهران به یک نوع غفلت و مسامحه متهم می‌ساخت اما حق این است که بگوییم انجام نقشه تصرف مرکز به جهات عدیده امکان نداشت و با زمان دوران مشروطیت که سپهدار و سردار بختیاری به عجله راه طهران را پیش گرفتند با وجودی که قواء مسلح روس در پشت سرشان بود، فرق بسیار داشت. یک نمونه برجسته این امر، هجوم بی‌مطالعه احسان‌الله‌خان به طهران بود که به شکست افتضاح‌آمیزش منتهی گشت بنابراین فرصت مناسب که نویسنده مقاله را محق به انتقاد سازد هیچ‌گاه پیش نیامد. شاید اگر حرکت و عمل خلاف حزم و تدبیر روی می‌داد نویسنده همان مقاله انتقادآمیز، نخستین کسی بود که نیش قلم خود را به این فکر ناپخته فرو می‌برد و آن‌را مذمت و تقبیح می‌نمود.

در جنگ منجیل انگلیس‌ها با داشتن دو هواپیمای جنگی که همه‌روزه از قزوین پرواز می‌کرد و آزادانه شهر رشت و نقاط اطرافش را بمباران می‌نمود پنج‌هزار تن افراد جنگی به علت نداشتن توپ و دفاع ضدهوایی به انجام هیچ‌گونه فعالیتی توانایی نداشتند بنابراین حمله به طهران، بدون آماده بودن شرایط، یک عمل ناشیانه و غیرعاقلانه بود که در نتیجه آن امکان داشت هزارها تن افراد کشور را به خاک و خون بغلتاند بدون این‌که کمترین بهره و فایده‌ای نصیب سازد و باز اگر نصیب می‌ساخت تحمل این ضایعه ارزش داشت؟ 

*

*

*

کتاب سیاست شوروی در ایران

احسان‌الله‌خان بعد از پایان انقلاب گیلان یادداشت‌هایی در مجله «نوی‌وستک»چاپ مسکو انتشار داده که از طرف نویسندۀ کتاب سیاست شوروی در ایران به شرح زیر نقل شده است:

-          با آن‌که میرزاکوچک‌خان از آزادی‌خواهان دست راست بود و من این موضوع را می‌دانستم معهذا از رفقاء کمیته ما بیش از یک‌نفر باقی نمانده بود ناچار به همکاری شدم.

-          به میرزا گفتم من هرگز نماز نخوانده‌ام و به شما هم توصیه می‌کنم هرگاه بخواهید با بالشویک‌ها متحد شوید نماز و مذهب را کنار بگذارید.

موضوع پناهنده شدن احسان‌ را به جنگل سابقاً شرح داده‌ایم که با وصف فشار وثوق‌الدوله در تحویل گرفتن این مرد، که حتی حاضر بود امتیاز مهمی به جنگل بدهد میرزا از قبول درخواست رییس دولت سرباز زد و هرگونه زیان احتمالی را به خود گوارا شناخت تنها از این نظر که تسلیم یک پناهنده به‌دست دشمن، ویژه آن‌که آزادی‌خواه و ایرانی باشد دور از آیین جوان‌مردی است و با این سابقه حق این بود که احسان می‌نوشت در مقابل جوان‌مردی آن‌روز میرزاکوچک‌خان که حاضر نشد او را به هیچ قیمت تسلیم وثوق‌الدوله نماید من از او سپاس‌گذارم نه این‌که بگوید ناچار به همکاری با او شدم – اظهارات مربوط به نخواندن نماز متأسفانه واقعیت ندارد زیرا در او چنین جرأت و جسارت که بتواند با میرزا از چنین مطالبی گفتگو کند وجود نداشت مسلماً اگر به چنین جملاتی تفوه می‌نمود با عکس‌العمل شدید مواجه می‌گشت چه، میرزا پیش از آن‌که یک فرد انقلابی باشد یک‌نفر مسلمان بود و به مغزش هیچ‌گاه خطور نمی‌یافت که مقررات دینیش را تحت‌الشعاع افکار انقلابی قرار دهد و احسان نیز رسوم ادب و نزاکت را در گفتار و کردارش در مقابل کوچک‌خان خواه از روی ترس و خواه از روی احترام، رعایت می‌نمود و مؤید این گفتار آن‌که در یکی از ضیافت‌های منزل خود که عده‌ای از فرماندهان ارتش سرخ و خانم‌هایشان حضور داشته‌اند بین او و یکی از نزدیکان میرزا، پیش از صرف شام سخنان تلخ رد و بدل شد و متعاقب آن دست ها به‌طرف قبضه موزر و پارابلوم رفت که نگارنده و مرحوم حسین بهزاد و چند نفر دیگر به‌زحمت توانستیم از خالی شدن تیر جلوگیری کنیم و شام‌نخورده به منزل برگردیم - صبح روز بعد که نگارنده از جلوی شورای انقلاب عبور می‌کردم احسان مرا به بالا طلبید و سفارش اکید نمود که حادثه شب گذشته به گوش میرزا نرسد و این سفارش ناشی از ترس آمیخته به احترامی بود که نسبت به میرزا داشت.

اشتباهات دیگری نیز در این کتاب دیده شده است از جمله آن‌که حیدرعمواوغلی و خالومراد بزرگ و قاپوک‌اف و چند نفر دیگر با میرزا جنگیده و تا سوماسرا (صومعه‌سرا) پیش رفتند (ص 93)

-          «حیدر عمواوغلی پیش از آن‌که نزد میرزا برده شود به‌وضع فجیعی مقتول شد» که با توضیحات قبلی ما، تمامی  این مسایل روشن شده است و نیازی به تکرارشان نیست.

*

*

*

تاریخچه جنگلیان

جزوه‌ای بدین نام که حقاً باید آن‌را فحش‌نامه نامید در سال 37 قمری از طرف مالکین گیلانی مقیم مرکز و با پول و هزینه آن‌ها در تهران انتشار یافت اینان که از عرش فرعونیت به‌زیر افکنده شده بودند حق داشتند در مقام معارضه برآیند چه از تمام نعمت‌هایی که سالیان دراز در آن غوطه‌ور بودند یک‌باره محروم شده و اکنون جز آهی در بساطشان باقی نمانده بود بهره اربابی و یا به قول خودشان «غرامت» را که می‌بایست درب خانه‌شان تحویل شود جنگلی‌ها بالا کشیده بودند – دیگر زارع به ارباب «عوارض» نمی پرداخت، اسبش را برای سواری ارباب زین نمی‌کرد و خود پیاده به دنبالش نمی‌دوید – به بیگاری تن درنمی‌داد و نه دشنام می‌شنید و نه مجبور بود گاو و گوساله ارباب را بلاعوض نگاه دارد و شیر و ماست و کره و پنیر سالیانه‌اش را تأمین نماید - دیگر اطفال و جگرگوشه‌گان زارع و دهقان برای نوکری و کلفتی ارباب حاضر نمی‌شدند و همۀ این مطالب دردهایی بود که روی دل ارباب مانند غده‌های سرطانی عقده کرده بود.

میرزا کریم‌خان رشتی که در واقعه مشروطیت از سرجنبانان متنفذ به‌شمار می‌رفت و ملاکین درجه اول گیلان مانند سردار معتمد و سپهدار و حاجی سیدرضی و جز آن‌ها از نامبرده حساب می‌بردند این‌بار نیز پیش‌قدم شد اما چون مرد زیرک و عاقل و سیاست‌مدار بود علناٌ وارد میدان مبارزه نگردید و به عادت همیشگی خود، دیگران را آلت فعل نموده و خود در پشت پرده استتار، به انتظار می‌نشست:

شیخ محمدباقر شریعت گیلانی که به معرفی خان‌اکبر، در دستگاه اعیان و اشراف و روحانیون صاحب املاک وسیع، رفت و آمدهایی داشت و گاه و بی‌گاه حامل پیغام‌ها و جواب‌هایی می‌شد و کمک‌های مادی از هر جانب به وی می‌رسید از طرف میرزا کریم‌خان مأمور نوشتن «فحش‌نامه» شد و او که خود از دست جنگلی‌ها هم‌چون لاله داغ‌ها بر دل داشت مسئول مرشد را اجابت کرد گو آن‌که از بیم مواجه با انتقام جنگلی‌ها جرأت نکرد امضایش را پای تاریخچه بگذارد ولی همه می‌دانستند جز او کس دیگری نمی‌توانست به این وحاقت چیز بنویسد. جنگلی‌ها به شیخنا «ثالث‌الخیر» لقب داده بودند از آن جایی‌که مندرجات تاریخچه عبارت از مشتی دشنام و اسناد نسبت دزدی و غارت‌گری است که می‌توان گفت مندرجات کتاب «رستاخیز ایران» در این زمینه تقلیدی از استاد است هم‌چنین افترا و اهانت به اعضاء هیئت اسلام که اغلب افرادش را مردم گیلان به‌درستی می‌شناختند و دربارۀ هریک از آن‌ها قضاوت‌های صحیح و عادلانه شده و هیچ‌یکشان فعلاً زنده نیستند لذا از توضیح بیشتر در اطراف جزوه مزبور خودداری می‌نماییم.

*

*

*

مجله اسپارتاکوس

مجله مزبور (چاپ پاریس) ضمن نشر مطالبی از تصمیمات متخذه کمینترن (مخفف کمونیست انتر ناسیونال «بین‌الملل سوم») در فاصله بین سال‌های 1920 و 1921 از توسعه کمونیزم بحث نموده و به تبلیغات شدید روس‌ها در آسیا اشاره کرده است و سپس از آثار این فعالیت پیدایش دسته‌ای را در شمال ایران به سال 1919 میلادی به رهبری روس‌ها نام می‌برد که نفوذشان را در گیلان و مازندران مستقر ساخته‌اند و می‌نویسد که ریاست اسمی این نهضت با کوچک‌خان بود لیکن نهضت را روس‌ها اداره می‌کردند. کمی بعد میرزا‌کوچک‌خان را مردی صدیق نامیده می‌گوید یک ایرانی متفکر و یک مرد ایده‌آل بود ولی اطرافیانش نیمی سرسپرده روس و نیمی دیگر سرسپرده انگلیس بودند.

و در جای دیگر از تعداد قشون این نهضت بحث کرده سه‌هزار تن افراد نخبه ارتش سرخ را که در جنگ‌های انقلاب روسیه شرکت داشته‌اند تحت فرمان دوست نظامی‌اش «بولومکین» معرفی می‌کند و او را فرماندهی نشان می‌دهد که از دستور کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران سرپیچی داشته و چون تمامی دستورهایش را از مسکو می‌گرفت یک‌روز در میان جنگ خونین، دستور انصراف از پیکار را دریافت نموده و بی‌درنگ نهضت را رها کرده از میدان کارزار خارج شده است و از این گفتار نتیجه می‌گیرد که چون لنین احساس کرده بود پافشاریش در مورد ایران ممکن است از طرف فرانسه و انگلیس عکس‌العمل‌هایی ایجاد کند از این‌رو انقلاب ایران را یک چیز بی‌فایده تشخیص داده بود.

و اما کوچک‌خان را می‌نویسد که دست از جنگ برنمی‌داشت و از دو لب بولومکین شنیده که مسکو به او امر داده بود چنان‌چه کوچک‌خان اصرار به دوام جنگ نشان دهد او را به قتل رساند.

داستان را به اینجا ختم می‌کند که از سرنوشت بعدی جنگل که روسیه او را در بین زمین و هوا رها کرد دیگر اطلاعی ندارد.

در این مقاله که به سال 1925 میلادی از مکزیکو برای مجله اسپارتاکوس فرستاده شده است خواه نویسنده‌اش شخص بولومکین باشد که سابقاً نامی از وی برده شده است و یا شخص دیگری به‌نام کیگالو که داستان ملاقاتش را با میرزا دیدیم و یا هر کس دیگر اشتباهاتی دیده می‌شود از جمله آن‌که پیدایش جنگل را به سال 1919 به رهبری روس‌ها نام برده است و حال آن‌که همه آگاهند که حوادث خراسان و آذربایجان و قیام کلنل محمدتقی‌خان پسیان و خیابانی و هم‌چنین انقلاب جنگل بدون هیچ کمک خارجی و تنها با فکر و نقشه ایرانی به‌وجود آمده و جز عدم رضایت مردم و نابسامانی کارها، محرک دیگری نداشته است از این گذشته، این مسئله کمال اهمیت را دارد که بدانیم میرزاکوچک‌خان از افکار مردم کشور خود و از نیروی آن‌ها الهام می‌گرفت نه از خارج و کسانی که افتخار همکاریش را داشته‌اند از مفیدترین و خدمت‌گذارترین افراد کشور محسوب می‌شده‌اند که در نتیجۀ تحمل مصائب بی‌پایان، چه کشته شده و آرزوی تعالی کشور را به گور برده و چه به اجل طبیعی، دیدگان آرزومندشان را از این جهان ناپایدار فروبستند و در هر حال دامان شرافت ملی‌شان را کسی نتوانست لکه‌دار کند و با این وصف قضاوت نویسنده مقاله را باید صرفاً «مغرضانه» نامید گرچه نمی‌توان و نباید وجود عناصر مخل و مخرب منتسب به ایادی بیگانه را در اجتماعات شرقی‌ها نفی نمود و ما در سابق یک تن از آن‌ها را معرفی کردیم که پس از ایجاد تفرقه و نفاق، چگونه وجوه نقدینه جنگل را که عهده‌دار حفاظتش بود ربود و به طهران گریخت و با وجه مزبور کاخ مجللی در سه‌راه شاه طهران ساخت که بر اثر همین خدمات صادقانه به مراکز غیبی، وکیل و وزیر و استاندار شد لیکن این مسایل چه ربط دارد به اینکه بتوان تمام همکاران کوچک‌خان را به یک چوب راند و نیمی از آن‌ها را سرسپرده روس و نیم دیگر را سرسپرده انگلیس‌ها دانست؟

جنگل به‌عکس نظر نویسندۀ مزبور در سال 1919 به‌دنیا نیامد. تاریخ آغاز نهضت جنگل 1333 قمری است یعنی تاریخی که هنوز انقلاب فوریه بورژوازی روسیه به رهبری کرنسکی و انقلاب سوسیالیستی اکتبر 1917 به رهبری لنین شروع نشده و کمینترنی به‌وجود نیامده بود. جنگل به‌طوری که دیده‌ایم یک شاخه کوچک از درخت تناوری بود که با ریشه‌های محکمی که به‌نام اتحاد اسلام داشت قد برافراشت و عناصر ملی هم‌چون سید یحیی ندامانی (ناصرالاسلام) و میرزا طاهر تنکابنی و سلیمان محسن اسکندری و امثال آنان از قوایم و استوانه‌هایش بوده‌اند و از همه مهم‌تر آن‌که ملت ایران این نهضت انقلابی را در کمال خلوص نیت تایید می‌نمود.

در وطن‌پرستی جنگلیان همین بس که هرجا پای مصالح کشور به‌میان می‌آمد سرسختی از خود نشان می‌دادند – در مبارزه با قزاقان روس - در نبرد با قزاقان وثوق‌الدوله - در کشمکش با عشایر و ایلات – در پیکار با انگلیسی‌ها و سرخ‌های مصنوعی، ایمان جنگلی‌ها هم‌چنان محفوظ و دست‌نخورده باقی ماند. در این‌صورت معلوم نیست اطلاع نویسنده آن مقاله از کجا سرچشمه گرفته که نوشته است روس‌ها انقلاب جنگل را اداره می‌کردند.

شاید بی‌فایده باشد در اطراف تصمیم لنین در امر انقلاب ایران بحث شود زیرا آن مرد بزرگ که انقلاب سوسیالیستی اکتبر را به‌ثمر رسانیده بود درباره کشور ما چه نحو فکر می‌کرد بر ما پوشیده است اما این مسئله متفق علیه است که سیاستمداران جهان، هیچ‌گاه، مصالح بیشتر را فدای منافع کمتر نمی‌کنند و نفع خاص را به فایده عام ترجیح نمی‌دهند. پس اگر رهبر روسیه با امکان بروز عکس‌العمل‌هایی از طرف فرانسه و انگلیس از تعقیب انقلاب ایران منصرف شده باشد این مسئله را از لحاظ نتایج و آثاری که به‌جای مانده نگریست چه، کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران در همان زمان، ضمن نشر اعلامیه‌ای خاطرنشان ساخت که در ایران، زمینه برای انقلاب کمونیستی آماده نیست و متذکر شده بود زمانی می‌توان به این مسئله امید داشت که یک تطور بوژوازی در ایران صورت بگیرد و این مسئله با فی‌الجمله اختلاف، چکیده همان گفتاری بود که میرزا با زمام‌داران مسئول انقلاب در میان گذاشته بود. تایمز لندن در همان هنگام خبر داد که فعالیت و تبلیغ، هرچند وسیع، در اطراف برقراری حکومت پرولتاریا در ایران بی‌فایده است زیرا در ایران کارخانه و کارگر وجود ندارد بنابراین بالشویک واقعی نیز در این کشور وجود نخواهد داشت.

مجله دنیای مسلمان نیز در یکی از شماره‌هایش (دسامبر 1922) چنین نوشت که «قلب طبقه منورالفکر ایران در طرف چپ و جیب آن‌ها در طرف راست است» از آنجایی‌که ایران دارای صنعت و یک طبقه از کارگران متشکل نیست لذا برای قبول رژیم کمونیستی نیز آماده نمی‌باشد و نظیر این بیان را روزنامه ارگان حزب کمونیست (ایزوستیا) انتشار داد مبنی بر این‌که کشور ایران در حال حاضر بدون وجود صنایع سنگین و تشکیلات کارگری آماده پذیرش رژیم سوسیالیستی، مشابه آن‌چه در روسیه است نیست به‌همین جهت تلاش جمهوری شوروی گیلان به نتایج مثبت نرسیده است.

*

*

*

امپریالیزم انگلیس در ایران و قفقاز

در کتاب ژنرال دنسترویل فرمانده قوای انگلیس در ایران به‌نام امپریالیزم انگلیس در ایران و قفقاز جملات زیر مسطور است:

-          «پروگرام نهضت جنگل حاوی همان افکار و اصول و مرام‌های مبتذل و غیرقابل تحمل می‌باشد من‌جمله آزادی – مساوات - اخوت – ایران مال ایرانیان است – دورباد خارجی.

-          تصریح سایر مواد نتیجه ندارد زیرا همان‌اندازه که دروغ و کذب محض است به‌همان نسبت هم زیاد می‌باشد.

-          دنیا از این مرام‌ها به ستوه آمده است» (ص 41)

گویا فرمانده انگلیسی انتظار داشت بشنود ایران مستعمره انگلستان است – ساکنین جزیره بریطانیا مولا و صاحب‌اختیار کشور ایرانند – مساوات و اخوت و آزادی چیزهای مبتذل و مسخره‌ای هستند و مخصوصاً به‌مذاق فرماندهی ثقیل و ناخوش‌آیند است بایستی از قاموس فکر ایرانی برداشته شود تا دنیا به‌ ستوه نیاید و خاطرمبارکش آسوده باشد اما در حقیقت این‌طور نیست و این واژه‌ها نه دروغ‌اند و نه دنیا از شنیدنش احساس اشمئزاز می کند فقط ممکن است افرادی از نوع ژنرال‌های انگلیسی را به ستوه بیاورد که در برابر امیالشان افرادی مومن به این مفاهیم را مشاهده می‌نمایند.

در جای دیگر همان کتاب می‌نویسد:

سرهنگ استوکس را با بیرق سفید نزد میرزاکوچک‌خان فرستادم و از جانب خود وعده دادم که اگر شرایط و تقاضاهای ما را قبول و رعایت نماید حق تعقیب سیاست داخلی او را در ایران به رسمیت بشناسیم.

حق تعقیب سیاست داخلی یک جمله دیپلماسی است و همان معنی را دارد که کلنل مزبور بالصراحه در «آتشکا» به میرزا پیشنهاد نمود. کلنل استوکس مأموریت داشت بگوید چنان‌چه جنگلی‌ها به سیاست انگلستان اعتماد کنند (یعنی تحت امر دولت مشارالیها باشند) دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان حاضر است سیاست داخلی کوچک‌خان (یعنی حکومت آینده‌اش را نسبت به کشور ایران) به رسمیت بشناسد ولی به‌طوری که دیده‌ایم کوچک‌خان زیر بار چنین پیشنهادی نرفت و ابراز تمایل به تشکیل حکومتی تحت نفوذ بیگانه نشان نداد.

*

*

*

 دیوان عارف قزوینی

آقای عبدالرحمان سیف‌آزاد مدیر مجله «صنایع آلمان و شرق» که در خدمت به مطبوعات سوابق درخشانی دارد و چاپ دیوان عارف قزوینی به همت او صورت گرفت قسمتی از گفتار دیوان مزبور را به میرزاکوچک‌خان جنگلی اختصاص داده و ضمن قضاوت صحیحی درباره جنگلی‌ها و احترام و تجلیل نسبت به پیشوای نهضت جنگل (که البته مورد تقدیر و سپاس‌گذاری دوستان زنده آن مرحوم است) در صفحه 587 دیوان مزبور اشاره‌ای به تقویت کمیته مجازات از طرف تشکیلات سری جنگل نموده‌اند که به نظر ما بر تأیید این گفتار قرینه و دلیلی در دست نیست و کمیته مجازات (خوب یا بد) به تشکیلات جنگل و تقویت و یاری‌شان بستگی نداشت. شکی نیست که موافقین این عقیده بسیارند و از بین بردن افراد معینی را که مضر تشخیص دهند اصولاً برای سلامت جامعه تجویز می‌کنند لیکن باید درنظر گرفت که مخالفین این نظر هم کم نیستند. مؤید مقال آن‌که روزی یکی از جنگلی‌ها به طریق تعرض و پرخاش به میرزا گفت به چه جهت درصدد برنمی‌آیی به حیات دشمنی که ممکن است قاتل هزاران تن از افراد جنگل باشد با شلیک یک مجاهد از جان گذشته خاتمه دهی؟ او جواب داد اگرچه جنگیدن، خود یک نحوه آدم‌کشی و توحش است ولیکن ترور و کشتن افراد به‌طور ناگهانی از آن وحشیانه‌تر است و هیچ نباشد مخالف جوان‌مردی است.

یقین دارم که آقای سیف‌آزاد از این توضیحی که به ملاحظه تصحیح تاریخ به عمل آمده به دیده عنایت خواهند نگریست.

 


پَت، اژدهای چوب‌خوار در پَست بوم شمال ایران (کریم کوچکی)

 

پَت (پُت – پوت) یا کرمک چوب‌خوار که به آن «سوسک چوب» گویند، اما هیچ شباهتی به سوسک ندارد و از آن تبار نیست. او در فرهنگ عامه گیلانیان جایگاه ویژه دارد و دشمن «تمدن چوب1» در شمال ایران شناخته گردیده است، از این‌رو به شرح احوال آن می‌پردازیم. دوره‌ی زندگی پت از دیرباز در دستور کار نگارنده قرار گرفت و بسی کوشش که از چند و چون حیات و ممات آن سر درآورم، در این راستا عکاسی را در خدمت خود گرفته تا مراحل مختلف زندگی آن‌را به تصویر کشم. این کرمک سپید اندام نرم‌تن در اندازه‌های مختلف دیده می‌شود، اگر در میان چوب‌های باریک که ضخامت‌شان به یک سانتیمتر می‌رسد دیده شود، درازایش حدود دو سانت و قطر آن در حد نیم سانت و کمتر است، ولی اگر در دورن کُنده‌های بزرگ دیده شود به طول پنج تا هفت سانت و به ضخامت دو سانت رشد می‌کند.

دو قلاب بسیار کوچک از جنس ناخن در پیشاپیش دهان خود دارد که بسیار سخت است و بر روی بدنی نرم و ظریف استوار گردیده، با این دو قلاب متحرک است که چوب را می‌رَندد و به صورت خاک ارّه درمی‌آورد، به طوری که صدای غَرَچ غوروچ آن به وضوح شنیده می‌شود. پت‌هایی که در میان کُنده‌های مرطوب و یا درون خاک نرم زندگی می‌کنند قابل دگردیسی نیستند و یا اگر هم باشند نگارنده از آن آگاه نیست، ولی آنانی که از متن چوب‌های خشکیده و یا سرسبز به وجود می‌آیند، در فرآیند تکامل قرار می گیرند و در بهار تبدیل به حشره‌ای قاب بالِ پروازی و سبز رنگ می‌شوند که در گویش رودسری به «شاخدار وي يأئ» Sh…wiyay (حشره شاخدار) و در لفظ لاهیجی به «کَبترأئ» Kabtaray نامورند و در شب‌های تابستان در خانه‌ها پرسه می‌زند و تبدیل به خَرَفستَري بی‌آزار می‌گردد.

نگارنده از چگونگی تولیدمثل آن چیزی درنیافتم، اما پیداست که در شرایط «بی‌هوازی» به موجود زنده مبدل می‌گردد و از درون و متن چوب تکوین یافته، سپس راه به بیرون پیدا می‌نماید، از این جهت آن را می‌توان از شگفتی‌های آفرینش دانست.

این کرمک حادثه‌آفرین و خرابکار، چونان اژدهای خُرد، همه دست‌ ساخته‌های چوبی انسان جلگه‌نشین را در گیلان و مازندران در کام خود آسیاب کرده و کانال‌های پیچاپیچ در چوب‌های جنگلی فاقد صمغ و اِسانس ایجاد می‌کند و راهروهای پُرپیچ و خمی را درون مصنوعات چوبی به وجود می‌آورد و فعالیت‌های شبانه‌روزی دارد و در این میان پس از گذشت چندین ماه یا چند سال همه لوازم چوبی را از درون خورده و تبدیل به گَرد نرم و براده‌های ریز می‌نماید.

او مانند موریانه چندان خاموش عمل نمی‌کند و در موقع رندش چوب سر و صدایی از آن برمی‌آورد. پَت دارای کُلُنی مانند موریانه نیست، بلکه با تعداد اندک و گاه انفرادی شروع به لانه‌سازی می‌کند. شرایط زیست و چگونگی تکوین و دوره‌ی زندگی آن بسیار مرموز است و آنچه به یقین رسیده آن است که در دما و رطوبت مناسب از درون نسوج چوب پا به عرصه‌ی وجود می‌گذارد، سپس وارد دنیای آزاد حشرات می‌گردد.


                                                                                                                                             

                                                          پت در حال دگردیسی در متن چوب بید مشک

فیزیک بدن پَت نوع چوب خوار حالت مخروطی دارد که رأس مخروط به دُم آن منتهی و سرش قاعده مخروط را تشکیل می‌دهد، با کلّه‌ای نسبتاً بزرگ و شکمی باریک‌تر که این ضخامت از ناحیه‌ی سر به شکم رفته رفته به باریکی می‌گراید و به تدریج از ستبری آن کاسته می‌شود و نوع خاک‌ زی که به مراتب بزرگ‌تر است، کاملاً استوانه‌ای می‌باشد.

شکل ظاهری پَت دارای بندهای عرضی است که هر بند آن فرورفتگی‌هایی دارد و سطح بدن آن را ناهموار می‌سازد. وجود همین بندها است که با حرکت دادن آن، وول خورده تا خود را به پیش رانَد، زیرا در این مرحله از زندگی فاقد دست و پا و چشم است، اما دارنده حسگرهایی (سنسور) است که به محض شنیدن صدایی از فعالیت باز می‌ایستد. در ماه‌های اردیبهشت و خرداد که هوا رو به گرمی می‌رود، غیر از صدی رندش چوب، صدایی دیگر از او برمی‌آید، گویا نشان از هنگامه فَحل و جفت‌گیری‌شان است.

پت به مصنوعات چوبی که جابه‌جا می‌شوند و یا منقول هستند، کمتر آسیب می‌رساند و بیشتر تیرک‌های سقف و چارچوب درب و پنجره‌های چوبی که همواره ثابت‌اند را محل زیست خود قرار می‌دهد.

در مصنوعات چوبی صمغ‌دار دیده شده که پس از سپری شدن چند دهه از وجود پت سالم مانده‌اند، ولی پس از زایل شدن مواد صمغی و اِسانس چوب در گذر زمان، مجدداً مورد یورش پت قرار گرفته و آنها را کُنام خود ساخته است، چون برخی از چوب‌های جنگلی شمال ایران (البرزکوه) دارای مواد ضد پوسیدگی هستند، مانند سرو کوهی (زربین – سَلم Salm – سور) و شمشاد (کیش – شیشار)و درخت آزاد (أزا دار – سیادار – نیل – سؤغ) که از متن چوب‌شان بوی ویژه‌ای متصاعد می‌گردد و به همین دلیل تا سال‌ها از رندش پت و موریانه در امان می‌مانند و از این جهت این‌گونه درختان در شمال ایران دارای ارزش بیشتری هستند و دوام سازه‌های چوبی و بومی را زیادتر می‌کنند.

پت و سایر حشرات چوب‌خوار و کاغذ‌خوار نسبت به دود ناشی از سوختن هیزم بسیار گریزانند، از این‌رو در خانه‌های قدیمی، اجاق هیزم‌سوز (کَلَه چال) را در درون اتاق نصب کرده و پیوسته با آن آشپزی نموده تا جایی که پس از گذشت چند سال دود برخاسته از آن، تمام سطوح لوازم چوبی را به نوعی ایزوله کرده و از یورش این خَرَفستَران ایمن می‌گردانید.

سوراخی که پت پس از فعالیت شبانه‌روزی گاه چند ساله از درون چوب بر سطح آن به وجود می‌آورد، از پنج تا ده میلیمتر قطر دارد که اغلب مقطع آن بیضوی است و قطر این سوراخ‌ها بستگی به میزان بالیدگی آن دارد، پس از آن که از زندگی درون‌چوبی بدر می‌آید، از حالت کرمینه تغییر شکل داده تبدیل به حشره‌ای قاب بال می‌گردد، که دارای دو جفت پا و یک جفت بال به همراه پوشش آن (قاب) و دو شاخک حِسگر بر سر که قادر است به کندی پرواز کوتاه داشته باشد و فیزیک بدنش در این حالت دارای سر و سینه و شکم است، بدین گونه وارد دنیای آزاد حشرات می‌گردد.

از زندگی او پس از این مرحله و چگونگی تولید مثل آن، نگارنده را آگاهی نیست، طی پژوهش‌های میدانی، دریافت گردید که زیستگاه اصلی پت در میان چوب‌های کاملاً خشکیده سازه‌های بومی است، اما در بطن برخی از درختان سرسبز نیز زیستگاه دارد مانند بیدمشک، بید مجنون و توسکای ساحلی، در این میان به چوب سبز بیدمشک بیش از سایر موارد علاقمند است، به طوری که شاخه‌های سریع‌الرشد این درخت بیش از چهار پنج سال نمی‌پاید، و پس از وزیدن تند بادی از محل لانه‌سازی آن می‌شکند. محل لانه‌سازی بر سطح درختی که مورد فعالیت زیستی پت قرار می‌گیرد، متورم شده که از بیرون کاملاً مشهود است.

پت را مرغ و ماکیان و انواع پرندگان بسیار دوست می‌دارند (البته اگر بدان دسترسی داشته باشند) در سال‌های اخیر، ماهیگیران لانس به‌دست حرفه‌ای، از پت به عنوان بهترین نوع طعمه‌ برای صید برخی از ماهیان، مانند کپور و بینو Binu (زرده پر – خَرَج – أنگۊر خؤره) به‌کار می‌برند. پت را از دورن خاک نرم و کُنده‌های پوسیده در آورده، مورد مصرف قرار می‌دهند.

آرواره‌های پت بسیار نیرومند است، اگر با سر انگشتان لمس شود، از خود واکنش نشان می‌دهد. این کرمک چوب‌خوار را «رابینو» نایب کنسول بریتانیا در رشت (1906 – 1912 عیسوی) که یکی از گیلان‌شناسان بود به نام Stromatium Unicolor معرفی نموده که به مصنوعات چوبی از قبیل تیرک‌ها، دستک (نرده چوبی)، پنجره و مبل زیان فراوان می‌رساند. (ولایات دارالمرز گیلان – بنیاد فرهنگ ایران – ص 36)

پت را در غرب مازندران (رامسر و تنکابن) پۊت put در غرب گیلان (فومنات) نیز پۊت می نامند(واژه طب سنتی گیلان – دکتر تائب – ص 42)، در برخی نقاط غرب گیلان چون ضیابر با «پات» موسوم است. در رشت هم به پت نامور است (گیله گب – فریدون نوزاد – ص 83 ایضاً: واژه‌نامه گویش گیلکی – احمد مرعشی – ص 111) در شرق مازندران (قائمشهر) به لَمبیک Lambik و يا لَمبۊک Lambuk موسوم است و به افراد بی‌حال و شُل و ول اطلاق می‌شود (فرهنگ واژگان تبری – جلد 4 – ص 1843)

در لاهیجان پت به خاکه نرم چوب گویند که در اثر کرم‌خوردگی این موجود به‌وجود آید. در قدیم‌الایام از این خاکه بیشتر برای التیام زخم ناشی از ختنه کودکان به‌کار می‌بردند و ختنه‌چیان بومی کیسه‌ای متقالی از همین گَرد چوب را با خود به همراه داشتند و محل برش نرینه‌ی کودک را بدان می‌آغشتند تا موجب عفونت نشود و خون‌ریزی بند بیاید2. (واژه نامه طب سنتی گیلان – تائب، ص 41 ایضاً: گیله گب – نوزاد – صص 83-84)

در ضیابر (غرب گیلان) پات نام کرمی است که حبوبات را تباه می‌کند (فرهنگ گیلکی – منوچهر ستوده – چاپ ایلیا – رشت – ص 62) در لفظ طبری (مازندرانی) پت Pat به نوعی میگوی کوچک سواحل دریای مازندران را گویند که در سال‌های اخیر طعمه ماهیگیران لانس به‌دست و نیز غذای ماهیان نوع سرد آبی و ماکیان است. (فرهنگ واژگان تبری – جلد 1 – ص 403) این موجود ریز اندام سخت‌پوست را در رودسر «أجیگه» و در رشت و انزلی بدان «رۊش» Rush نامند با نام علمی Gamarus. (ویژگیهای دستوری و فرهنگ واژه‌های گیلکی – جهانگیر سرتیپ‌پور – ص 212)

 

*****

 

اندر ماهیت و خاصیت پَت در منابع تاریخی و پزشکی قدیم

در منابع طبی و کشاورزی قدیم و عجایب نامه‌ها و لغت نامه‌ها، پَت را زیر عنوان «اَرضه» (عرضه) و دیوچه آورده و شرح بلیغی درباره‌ی آن داده‌اند که غالباً تعریفی مخدوش میان موریانه و بید و پَت است و تفاوتی بین آنها قائل نشده‌اند، چون پت که از نظر ماهوی چوب‌خوار است و نه کِرمی «بسیار ریزه» که در «مخزن‌الادویه» مذکور است و مانند موریانه هم زندگی اجتماعی ندارد و منحصراً درون خاک نرم و چوب زیستگاه دارد و از آن تغذیه می‌کند و فاقد چشم و دست و پا و بال است. آن‌گاه که دگردیسی می‌یابد به هیأت حشره‌ای بال‌‌دار و شاخک‌دار و دست و پا دار درآمده و توان پرواز پیدا می‌کند، که شرح آن گذشت.

پَت را علی اکبر دهخدا چنین تعریف می‌کند: شب‌پره‌ای است که آن‌گاه که صورت کِرم دارد، پشم و امثال آن خورد و تباه کند. بید، سوس، متّه، عثّه، دیوچه. (لغت نامه دهخدا – جلد 4 – ص 5423)

همو ذیل واژه دیوچه آورده است: کرمکی باشد که اندر پشم افتد. (صحاح‌الفرس) و آن در ابتدا تخمی است که شب‌پره خُردی ریزد بر روی جامه پشمین و آن تخمِ کِرمی پُرزدار است و خُرد و گِرد است و سپس پَر برآورده می‌پرد. (یادداشت مؤلف) کرم‌گونه‌ای بوَد که در پشمینه‌ها افتد و به زیان برد. (لغت فرس اسدی) دیوَک، بید، پَت (از برهان قاطع). کرمی است که از زمین برآید و هر چه بر زمین افتد بخورد و ضایع سازد و بیشتر چیزهای پشمینه را تباه نماید و آن را دیوَک نیز گویند و به تازی «اَرضه» خوانند. (از فرهنگ جهانگیری)

در فرهنگ‌هایی چون جهانگیری، برهان قاطع، غیاث‌اللغات ذیل واژه «خوره» چنین آمده است: کرمی که از زمین نمناک برآید که جامه پشمینه و مویینه و هر چه بر زمین افتد و اکثر چوب و دیگر اشیاء را بخورد و تباه سازد. اما در میان این فرهنگ‌ها در حقیقت در میان بید و پت که حیوانی خورنده و تباه‌کننده پشمینه‌ها و موریانه با چوب‌خوار یا اورنگ که کرمی تباه‌کننده کاغذ و چوب و غیره است خلط گردیده و توان گفت که دیوچه لغتی است برای هر دو معنی. (لغت‌نامه دهخدا – جلد 8 – صص 11446و 11445)

در مجمع‌الفرس یا فرهنگ سروری، رَشمیز به معنی کرمک چوب‌خوار آمده است. بیت از احمد اَطعمه: گازر بی ثبات چون رشمیز – جامه را کرده ریزه و ناچیز. (ماهنامه یغما – مسلسل 229 – مرداد 1346 – ص 250) رَشمیز کرمی است چوب‌خوار که به عربی اَرضه و به هندی دیمک3 گویند. (غیاث اللغات – غیاث الدین رامپوری – چاپ امیرکبیر – ص 408 – تألیف به سال 1242 قمری)

در «کَنزاللغات» (فرهنگ عربی-فارسی) تألیف محمد بن عبدالخالق، که به سال‌های حدود 870 هجری قمری تألیف یافته، ذیل واژه «اَرضه» چنین آورده است: کرمکی است که چوب خورَد و به زبان گیل «پَت» گویند. (گیله‌وا – ماهنامه چاپ رشت – شماره 5 – ص 27 – آبان 1371 – مقاله: کَنزاللغات و زبان گیل – به قلم سید جعفر مهرداد)

زکریا مکمونی قزوینی که اثرش را در قرن هفتم هجری تألیف نموده در کیفیت «اَرضه» می نویسد: کرمی کوچک است، سفید، هر جا که باشد راخی4 از گِل سرکشد و در زیر آن می‌باشد از خوف مورچه، و آن جانوریست که عصای سلیمان بخورد، و اگر راخ ایشان را خراب کنی همه جمع شوند و آن را به زوری راست کنند و چون یکسال بگذرد پَر برآوَرَد و او چوب سوراخ کند. (عجایب المخلوقات و ...، کتابخانه مرکزی تهران، 1361 – چاپ دوم – ص 446)

در ماهیت پَت (اًرضه)، محمد حسین عقیلی خراسانی طبیب و داروشناس که اثرش را به سال 1185 قمری به اقتباس از آثار قُدما تألیف نموده، چنین شرح می‌دهد: اَرضه (به فتح اول) به هندی دیمک نامند، ماهیت آن کِرم‌هایی است بسیار ریزه]؟[ و سفید و سَرو دهن آنها اندک صُلب ]سخت[ و تنه آنها نرم و پُر از رطوبت لزجی، چوب و درخت و کاغذ و کتاب و لباس و فرش و آن‌چه را بیابند می‌خورند و هر چه که بخورند اطراف آن گل‌آلود می‌باشد و چون خشک شود اندک صُلب می‌گردد و شاید تمام لعاب دهن و آن‌ها و آن‌چه را می‌خورند همه گِل می‌گردد و با اندک زمانی فاسد و فانی می‌گردانند، به خصوص کتاب و فرش و لباس را، و مادّه تکّون آنها اَبخره مُحتقنه مُحتبسه در جوف بیوت و صندوق‌ها و فروش و یا تحت آنهاست و محل تکّون آنها مواضع و زمین‌های نمناک با رطوبتی است که خاک آنها نرم و سخیف باشد و در آن اماکن آن‌چه می‌روید همه را می‌خورند و فاسد می‌سازند و در مُلک بنگاله در اواخر ]فصل[ بَرسات بزرگ و بالیده و بلند به مقدار استه ]هسته[ خرما می‌گردند و پَر آورده پرواز می‌کنند و به اندک زمانی فانی می‌گردند. و اهل هند می‌گویند که پادشاهی ]ملکه‌ای[ دارند و جثه آن بسیار بزرگ و بالیده می‌باشد به حجم انگشتی و به طول دو بند آن به زعم ایشان آن ]کِرم[  بسیار گرم و مقوی است و در زمستان از اماکنی که محل تکّون آنهاست مانند صحراها و دامنه‌های کوه برآورده می‌خورند، بدین نحو که سر آنها را دور نموده، تنه آن را به روغن گاو چرب نموده و می‌بلعند، و می‌گویند اگر به زودی نبلعند و یک دو روز بگذارند تمام آن گداخته، آب لزجی از آن برمی‌آید و پوست خالی می‌ماند. و علامت شناخت آنکه پادشاه ]ملکه[ آن‌ها را در کدام جاست، آن است که در صحرا در مواضعی که دهقانان علف‌های زراعت را کنده جابجا می‌نمایند و به رطوبات بارش و شبنم و حرارت تابش آفتاب متبخّر گشته و تعفن یافته از آن ارضه تکّون می‌یابد.

پس اشخاصی که معرفت آن را دارند، آن مواضع را کنده برمی‌آورند. در بعضی از آن‌ها یک یا دو عدد می‌باشد، و گویند چون آن‌را در روغن سنام بَقَر ]گاو[ حل کنند و بر بواسیر بمالند نافع است و پاشیدن آب مطبوخ خر زهره کُشنده آن است و دُخان ]دود[ پَرِ هدهد و کُرکی ]کلنگ[ و گشنیز خشک و فوتینج ]پودنه[ گریزاننده آن است. (مخزن‌الادویه – انتشارات سنایی – صص 114-115)

 

زبانزدها و اصطلاحات پَت گونه

شماری از زبانزدها و کنایات برگرفته از «اِتولوژی» پَت در فولکلور (فرهنگ عامه) گیلان بر جای مانده که در پی می‌آید.

1- پتˇ کـۊر  Pat ə kur= (چون حشره) پَت کور است. کنایه از آدم‌های بی‌عرضه و دست و پاچلفت که از عهده کاری ساخته و پرداخته نیستند. به چنین افرادی در غرب گیلان «پَچَل» گویند. (گیله‌ گب – فریدون نوزاد – ص 84) و در لاهیجان به «شله پیتاه»5 Shalah Pitah نامورند.

2- لاکـۊ پتˇ کـۊره Laku Pat ə Kurah = دختره مانند پت کور است. کنایه از دختر چشم و گوش بسته که از محیط خانه بیرون نزده باشد و مانند بره تربیت‌پذیر باشد. در تهران به این گونه افراد «دختر کور» گویند. (زبان و فرهنگ مردم – محمود کتیرایی – ص 117)

3- پت بزأ تیلیمبارˇ بۊن نيشتأ Pat baza tilimbarah bun nishtah = زیر تلنبار پت زده نشسته است. (با صرف فعل درزمان‌های مختلف) کنایه از افلاس و نداری و بیچارگی باشد که هر آینه در کوران زندگی دچار مشکلات گردد و خطری او را تهدید کند. نشستن در زیر تلنبار پت زده که هر لحظه خطر ویرانی و سقوط آن می‌رود و ممکن است بر سر نوغان‌دار آوار گردد، کار عاقلانه‌ای نیست.

4- پت بزأ چـۊ (مؤندنه) = Pat baza choo (mondanah) = چوب پت زده (را ماند). کنایه از آدم ضعیف و ناتوان و مردنی باشد و پوسیدگی و عدم استحکام چیزی را می‌رساند.

5- پتˇ کـۊنده Pat ə kundah = کُنده (تنه درخت پوسیده) پت زده. اصطلاحی است که اهالی لاهیجان به‌کار می‌برند. کنایه ازآدم‌های ضعیف و بی‌دست و پا و بی‌ارزش باشد که نفعی به کسی نمی‌رسانند و خاصیتی ندارند.

6- پتˇ خۊله (پتˇ خۊله ديم) Pat ə khulah (pat ə khuah dim) = سوراخ پت (آبله‌رو) به گویش رشتی، کنایه از افراد آبله‌رو یا مُجَدَّر که در رودسر «أؤله چـۊ کـۊد» Aowlah chu kud گویند. این گونه اشخاص به علت (بیماری) آبله صورتشان ناهموار می‌گردید و فرورفتگی‌هایی که تمام سطح صورت، پیشانی و بینی را می‌پوشاند. اهالی رودسر اصطلاحی داشتند که فوق‌العاده ایماژیک و نمادین بود و تشبیهی بسیار جالب که در مورد این گونه افراد به کار می‌بردند. «أنار پيشه کينا ديم» Anarpishah kina dim یا «أنار پيشه پۊشته ديم» Anar pishah pushtah dim به معنی پوست انار این‌رو به آن‌رو شده، که دانه‌هایش خورده شده باشد و آثار و جایگاه دانه‌هایش بر سطح داخلی پوست باقی بماند. در گذشته در کوی و برزن افراد آبله‌رو بسیار دیده می‌شد، ولی امروزه به دلیل ریشه‌کن شدن این نوع بیماری نشانی از اشخاص آبله‌رونیست. اگر از چوب پت زده‌ای برش طولی یا عرضی تهیه نمایند، حفره‌های پیچاپیچی در سطح مقطع آن دیده می‌شود که شباهت زیادی به آبله‌رو دارد، این کنایه از آنجا ناشی شده است.

7- پتˇ کـۊسه Pat ə kusah = به مردانی اطلاق می‌شود که ضمن آبله‌رو، کوسه و فاقد ریش هم باشند. چهره زشت گونه‌ای از این افراد متصور است. یک زبانزد به گویش رشتی ناظر به این اصطلاح است. رجوع شود به کتاب: (فرهنگ مثل‌ها و اصطلاحات گیل و دیلم – محمود پاینده – چاپ سروش – ص 82)

 

*****

 

موخّره

وقتی که شرح حال پت چوب‌خواره را به نگارش آوردم، این موضوع به یادم متبادر شد که شاید پت‌ها، مأموران ویژه انتقام‌جویی بودند که از سوی درختان دیرسال و مستطاب فرمان یافته که پاره‌های تن خود را که ابناء بشر (به ویژه گیلکان) از آن برای خود سرپناه و ابزار می‌ساختند، مورد تهاجم قرار داده و آن‌ها را بر سرشان آوار کنند. در فرآیند این مبارزه و کشمکش که چندین سده به درازا انجامید سرانجام درختان مغلوب نوع بشر جنگل‌زدا و ابزارمند شدند و ازصفحه روزگار محو گردیدند. اما این لشگریان به ظاهر ثابت و خاموش درختان نبود که شکست خوردند، بلکه این انسان افزون‌خواه بود که با از میان بردن درختان و امحاء جنگل، بساط بهشت‌گونه آن‌را برچید و عرصه‌ی دوزخی برای خود گسترد، چرا که پهنه جنگل، کُنام هزاران جهنده و چرنده و درنده و خزنده بود و نابود کردن جنگل موجب تخریب زیستگاه آن‌ها هم گردید، و میدان را در وهله‌ی نخست برای خودِ انسان تنگ نمود که اگر هزاران تدبیر هم اندیشد نمی‌تواند به دوران گذشته بازگردد.

نگارنده را عقیده بر آن است، پیش از آن که انسان به فنون ابزارسازی و کشاورزی نوین و تولیدات صنعتی روی بیاورد، بایسته بود دانش همزیستی با درختان و حیات‌وحش و شیوه تولید ارگانیک را می‌آموخت و برای موجودات زنده دیگرحق حیات قائل می‌شد، تا چون زمان حاضر در تنگنا قرار نگیرد و دچار گیجی مفرط نگردد.

-----------------------------------------------------------     

1-تمدن چوب، عنوان نوشتاری پژوهشی از نگارنده است که در آن به تاریخ و سیر تحولات مصنوعات و سازه‌های چوبی در شمال ایران پرداخته شده است.

2-تار عنکبون (لابدون) و پنبه سوخته نیز چنین خاصیتی داشت.

3-گویا تحریفی از «دیوَک» فارسی است که به زبان هندی راه یافته.

4-راخ در لغت‌نامه‌ها یافت نگردید. شاید بتوان آن‌را «پوششی از گِل» (لوحه) معنی نمود. در «ورزنامه» خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی وزیر نامدار ایرانی عصر مغول در تعریف پول رایج مردم چین، آمده است: ... دیگر آنکه، اکثر معاملات ایشان]مردم ختا و چین[ به چاو ]چاپ[ است که از کاغذ می‌کنند ]مراد اسکناس باشد[.... و از «لوخ» نیزمی‌سازند، از آنچه از سر آن گَرد می‌شود و چون رسیده شود، شکفته گردد و باد ببرد کاغذ می‌سازند. (آثار و احیاء – به اهتمام منوچهر ستوده و ایرج افشار – چاپ دانشگاه تهران – 1368 – ص 37).

5-شَلَه – پیله (کَچ) نارس کرم ابریشم که تارهای آن کامل نشده باشد، معمولاً این‌گونه پیله‌ها از کرمهای بیمار تنیده می‌شوند و فاقد ارزش اقتصادی است. پیته شاید تحریفی از «پَت» باشد و «شله پیته» به معنی کرمک بی دست و پاست. ضمناً پیته به کهنه پارچه و لته گویند.

6- تیلیمبار – تَلَنبار – تَلَمبار – بنایی است چوبی که به ارتفاع دو متر از سطح زمین ساخته می‌شود، که ویژه پرورش کرم ابریشم (نوغان) است.

 

ماهنامه ره‌آورد گیل/شماره 48و49/پیاپی 61و62/فروردین و اردیبهشت 1395

 

زندگینامه مجدالدین میرفخرایی (گلچین گیلانی)


مجدالدین میرفخرایی نامدار به گلچین گیلانی، از شاعران پیشاهنگ نوگرایی در ایران، در سال 1288 ش در شهر رشت به دنیا آمد پدرش سید مهدی میرفخرایی، زاده تفرش بود که بعدها منشی میرزا عبدالله‌خان وزیر و مستوفی حاکم تبریز شد و لقب دبیر دفتر گرفت. سپس به فرمانداری شهرهای سبزوار، قم و تربت حیدریه رسید.

مجدالدین، آموزش ابتدایی خود را در شهر رشت به پایان رساند. در همین زمان، شعرهایی از او در روزنامه‌های رشت به چاپ رسید و مورد پسند خوانندگان قرار گرفت. دوره کودکی و نوجوانی او که در زادگاهش گیلان سپری شد، در ذهن و زبان شاعرانه او تأثیر بسیار به جای گذاشت.میرفخرایی پس از پایان دوره ابتدایی به تهران رفت و در مدرسه متوسطه سیروس و دارالفنون درس خواند. وحید دستگردی و عباس اقبال آشتیانی، از استادان او در دارالفنون بوده‌اند.

گلچین در این دوره نیز همچنان در گسترۀ ادبیات کار می‌کرد و در نشست های انجمن ادبی ایران شرکت می‌جست. شعرهای او از سال 1307 در مجله ارمغان به سرپرستی وحید دستگردی منتشر می‌شد.

او دوره عالی آموزش خود را در دارالمعلمین عالی در رشته ادبیات و فلسفه و علوم تربیتی گذراند و پس از پایان دانشگاه در سال 1312 در آخرین آزمون اعزام دانشجو به خارج از کشور در زمان رضاشاه، پذیرفته شد و از راه روسیه به اروپا رفت. چندی در فرانسه ماند و سرانجام به گفته خودش با این که انگلیسی نمی‌دانست، اما چون روش ساده زندگی انگلیسی را دوست داشت، به انگلستان رفت و در دانشگاه لندن به آموختن زبان و ادبیات انگلیسی پرداخت. پس از اندک زمانی بر آن شد تا به جای زبان و ادبیات انگلیسی، پزشکی بخواند. خود او در این‌باره به یکی از دوستانش گفته بود:

"فکر نمی کنی که به انگلستان آمدن و در اینجا به تحصیل ادبیات و یا تاریخ پرداختن کاری نامعقول باشد؟ این قبیل مطالب را در همان ایران بهتر می‌توانستیم دنبال کنیم و حالا که به هر تقدیر، پایمان به اروپا رسیده است، باید چیزی را فرا بگیریم که در کشور خودمان، وسایل تحصیل آن خیلی آسان به‌دست نمی آید. بدین جهت من قصد دارم تغییر رشته بدهم و در رشته پزشکی به کسب معلومات بپردازم."

با آغاز جنگ جهانی دوم، دولت ایران همه دانشجویان اعزامی را به ایران فراخواند، اما گلچین به این فراخوان گردن ننهاد و همچنان در لندن ماند.

م

مجدالدين ميرفخرايي (گلچين گيلاني)


در هنگامه جنگ به سبب بسته شدن دانشگاه‌ها و دشواری‌های مالی، گلچین در زیر بمباران لندن، به گویندگی فیلم‌ها و رادیو، ترجمه خبر و مقاله و رانندگی آمبولانس پرداخت. پس از پایان جنگ، آموختن پزشکی را ادامه داد و در سال 1947 م در رشته بیماری‌های عفونی و بیماری‌های سزمین‌های گرمسیری، دکترای تخصصی گرفت و کار پزشکی را آغاز کرد. او در این دوره در نامه‌هایش به دوستان و نزدیکان، چندین بار از آمدن به ایران سخن گفته بود، اما دیگر به ایران بازنگشت. با این‌همه، پیوند خود را با دوستان ایرانی‌اش از جمله محمد علی اسلامی ندوشن، صادق چوبک، هوشنگ ابتهاج، محمد زهری، مسعود فرزاد، محمد مسعود و پرویز ناتل خانلری، همچنان حفظ کرد.

گلچین با چاپ شعر باران در مجله سخن، شناخته شد. بعدها این شعر به کتاب‌های درسی نیز راه یافت و کودکان و نوجوانان آن را بسیار پسندیدند. نخستین مجموعه شعر او به نام "نهفته" که درونمایه فلسفی دارد، در سال 1948 م / 1327 ش در لندن منتشر شد.دومین دفتر شعرش "مهر و کین"، یک ترکیب‌بند بر پایه داستان رستم و سهراب است. سومین دفتر شعرش "گلی برای تو" نام دارد که در دهه واپسین زندگی خود سروده است.

شعرهای گلچین گیلانی به زبان‌های انگلیسی و روسی نیز برگردانده شده‌اند. برخی از شعرهای او را ا. جی. آربری از فارسی به انگلیسی ترجمه کرده است. گلچین، بخشی از هملت را به شعر فارسی درآورد و یک نمایشنامه نیز نوشت که ناتمام ماند.

او نقاشی هم می کرد و زیر نقاشی‌هایش، نام خود را میساسو Misasso می‌نوشت.

گلچین گیلانی در سال 1351 با بیماری سرطان خون درگذشت و در گورستان پانلی لندن به خاک سپرده شد.

 

خاطره‌ای از دکتر حسن انوری درباره شعر باران گلچین گیلانی؛

در آن اوقات با آن که دعوای شعر کهنه و نو در جراید جریان داشت و طرفداران شعر نو در مجله فردوسی از شعر نو دفاع می‌کردند و سنت گرایان در مجله یغما و دیگر مجلات و در انجمن‌های ادبی به نوپردازان می‌تاختند، شعر نو جای خود را تا آن حد باز کرده بود که باید وارد کتاب‌های درسی شود. دنبال شعر نو مناسب برای کودکان ده ساله بودم تا این که محمود مشرف تهرانی (م. آزاد) شاعر نوپرداز ذهن مرا متوجه شعر باران گلچین گیلانی کرد. شعر را خلاصه کردم و به نظر بعضی از دوستان رساندم و در کتاب جای دادم :

باز باران / با ترانه / با گهرهای فراوان / می‌خورد بر بام خانه / یادم آرد روز باران / گردش یک روز دیرین / خوب و شیرین / توی جنگل های گیلان / کودکی ده ساله بودم / شاد و خرم / نرم و نازک / چست و چابک / با دو پای کودکانه / می‌دویدم همچو آهو / می‌پریدم از سر جو / دور می‌گشتم ز خانه / می‌شنیدم از پرنده / از لب باد وزنده / داستان‌های نهایی / رازهای زندگانی / برف چون شمشیر برّان / پاره می‌کرد ابرها را / تندر دیوانه غرّان / مشت می‌زد ابرها را / جنگل‌ از باد گریزان / چرخ‌ها می‌زد چو دریا / دانه‌های گرد باران / پهن می‌گشتند هر جا / سبزه در زیر درختان / رفته رفته گشت دریا / توی این دریای جوشان / جنگل وارونه پیدا / بس گوارا بود باران / به! چه زیبا بود باران / می‌شنیدم اندر این گرهرفشانی / رازهای جاودانی / پندهای آسمانی / پیش چشم مرد فردا / زندگانی خواه تیره / خواه روشن / هست زیبا / هست زیبا / هست زیبا.
 

دکتر حسن انوری

عضو پیوسته فرهنگستان ادب و زبان فارسی



در واقع شعر برای کودک ده سالۀ کلاس چهارم مناسب است. محمد احصایی خطاط آن را نستعلیق‌نویسی کرد با زمینیۀ بنفش کم‌رنگ و در اواخر کتاب که در فصل بهار خوانده می‌شود، چاپ شد. البته قبل از چاپ ماجرایی پیش آمد، در آن سال‌ها وزیر آموزش و پرورش پیش از چاپ، کتاب‌ها را می‌دید. زیرا رضا پهلوی، ولیعهد، با این کتاب‌ها درس می‌خواند و به این مسئله اندکی حساس بودند .وزیر وقتی شعر نو را در کتاب دیده بود وحشت کرده بود و گفته بود این را برد‌ارید، وزارت آموزش و پرورش را هو می‌کنند.

من به وسیله جهانگیر شمس‌آوری که معاون وی و در عین حال رئیس سازمان کتاب‌های درسی بود، سفارش دادم آیا وزیر میان ادبا کسی را قبول دارد؟ گفته بود دکتر صفا و دکتر خانلری را قبول دارم. گفتم شعر باران را به آنها نشان دهد اگر آنها تأیید کردند در کتاب می‌گذاریم، گر نه حذف می‌کنیم. خوشبختانه هر دو تأیید کرده بودند و شعر در کتاب چاپ شد و این اولین شعر نویی بود که وارد کتاب‌های درسی شد و مخالفتی برنیانگیخت جز آن که شاهانی در مجله خواندنی‌ها در طنز نمدمالی مرا مالاند.

گفتنی است که اگر چه شعر باران به عنوان شعر نو، ورود شعر نو را به کتاب‌های درسی آسان کرد ولی در واقع از دیدگاه شعرشناسی قدمایی شعر نو نیست بلکه نوعی بحر طویل است. بعد از انقلاب ۵۷ که کتاب‌های ابتدایی را به کلی عوض کردند شعر باران را حذف نکردند و هم‌اکنون در کتاب چهارم ابتدایی هست.

 


شعر باران

 

باز باران

آسمان آبی چو دریا

با ترانه

یک – دو ابر این‌جا و آن‌جا

با گُهرهای فراوان

چون دل من

می‌خورد بر بام خانه

روز روشن

 

 

 

من به پشت شیشه تنها

بوی جنگل، تازه و تر

ایستاده

همچو می مستی دهنده

در گذرها

بر درختان می‌زدی پر

رودها راه اوفتاده

هر کجا زیبا پرنده

 

 

 

شاد و خرّم

برکه‌ها آرام و آبی

یک - دو سه گنجشک پرگو

برگ و گل هر جا نمایان

باز هر دم

چتر نیلوفر درخشان

می‌پرند این سو و آن سو

آفتابی

 

 

 

می‌خورد بر شیشه و در

سنگ‌ها از آب جسته

مشت و سیلی

از خزه پوشیده تن را

آسمان امروز

بس وزغ آن‌جا نشسته

نیست نیلی

دم به دم در شور و غوغا

 

 

 

یادم آرد روز باران

رودخانه

گردش یک روز دیرین

با دو صد زیبا ترانه

خوب و شیرین

زیر پاهای درختان

توی جنگل‌های گیلان

چرخ می‌زد، چرخ می‌زد، همچو مستان

 

 

 

کودکی ده ساله بودم:

چشمه‌ها چون شیشه‌های آفتابی

شاد و خرّم

نرم و خوش در جوش و لرزه

نرم و نازک

توی آن‌ها سنگ ریزه

چُست و چابک

سرخ و سبز و زرد و آبی

 

 

 

از پرنده

با دو پای کودکانه

از خزنده

می‌دویدم همچو آهو

از چرنده

می‌پریدم از سر جو

بود جنگل گرم و زنده

 

 

دور می‌گشتم ز خانه

می‌پراندم سنگ ریزه

جنگل از باد گریزان

تا دهد بر آب لرزه

چرخ می‌زد همچو دریا

بهر چاه و بهر چاله

دانه‌های گرد باران

می‌شکستم "کردˇخاله"

پهن می‌گشتند هر جا

 

 

 

می‌کشانیدم به پایین

برق چون شمشیر برّان

شاخه‌های بیدمشکی

پاره می‌کرد ابرها را

دست من می‌گشت رنگین

تُندرِ دیوانه، غُرّان

از تمشک سرخ و مشکی

مشت می‌زد ابرها را

 

 

 

می‌شنیدم از پرنده

روی برکه مرغِ آبی

داستان‌های نهانی

از میانه، از کناره

از لب باد وزنده

با شتابی

رازهای زندگانی

چرخ می‌زد بی شماره

 

 

 

هرچه می‌دیدم در آنجا

گیسویِ سیمین مه را

بود دلکش، بود زیبا

شانه می‌زد دست باران

شاد بودم

بادها با فوتِ خوانا

می سرودم:

می‌نمودندش پریشان

 

 

 

"روز! ای روز دل‌آرا!

سبزه در زیر درختان

داده‌ات خورشید رخشان

رفته رفته گشت دریا

این چنین رخسار زیبا

توی این دریای جوشان

ورنه بودی زشت و بی‌جان

جنگل وارونه پیدا

 

 

 

این درختان

بس دل‌آرا بود جنگل

با همه سبزی و خوبی

به! چه زیبا بود جنگل!

گو، چه می‌بودند جز پاهای چوبی

بس ترانه، بس فسانه

گر نبودی مهر رخشان؟

بس فسانه، بس ترانه

 

 

 

روز! ای روز دل‌آرا!

بس گوارا بود باران

گر دل‌آرایی است، از خورشید باشد

به! چه زیبا بود باران!

ای درخت سبز و زیبا!

می‌شنیدم اندر این گوهرفشانی

هرچه زیبایی است، از خورشید باشد"

رازهای جاودانی، پندهای آسمانی:

 

 

 

اندک اندک، رفته رفته ابرها گشتند چیره

"بشنو از من، کودک من!

آسمان گردیده تیره

پیش چشم مرد فردا

بسته شد رخسارۀ خورشید رخشان

زندگانی – خواه تیره، خواه روشن -

ریخت باران، ریخت باران

هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا"

 



ژوئیه 1940، لندن

 

 

 

گیلانِ عصر صفویه در توفان سیاست (فریدون نوزاد)

 

کشورهای اروپایی از دیرباز برای یافتن بازار تجارت و دستیابی به درآمدی که بتواند به جامعه آنها رونق بخشد، چشم به آسیا دوخته و در این قاره، کشور ایران برایشان نقطه‌ای آرمانی محسوب می‌گردید. راحت و نزدیک‌ترین راه حضور در ایران، گذر از گذرگاه‌های روسیه و دریای کاسپین بود و این مسیر کوتاه، روس‌ها را هم متوجه کشور ثروتمند و کهن ایران و مردم نوگرا و آزاده‌اش نمود. کشوری که ابریشم مرغوب و فراوان، معادن دست‌نخورده و غنی، جنگل‌های انبوه با درختان تناور سر به فلک افراشته، محصولات مطلوب و مورد استفاده داشت و می‌توانست به رواج و رونق بازار همسایگان بیفزاید. مرواریدهای غلطان و اصیل و سنگهای گرانبها و درخشان و زربفت‌های بی‌رقیبش زینت‌بخش خانواده‌ها و گستردگی فروشگاه‌های شخصی آنها باشد.

شناخت بیگانه از چنین کشوری، دیرین‌ترین روابط ایران و روسیه را فراهم آورد، روابطی که جنبه‌های مثبت و منفی فراوانی متوجه مردم ایران ساخت، و مطالعه دقیق آن برای تمام افراد جامعه به‌ویژه نسل جوان و متأسفانه تاریخ‌گریز لازم و ضروری به نظر می‌آید. این روابط از سال 1475 میلادی، برابر 880 ه.ق در دوران ایوان واسیلیویچ (Ivan Vassiliewitch) سوم آغاز گردید. در این زمان مارک روفو (Marc Ruffo) نامی با عنوان سفارت خود را به دربار اوزون حسن رسانید و مورد پذیرش و احترام قرار گرفت، ولی به درستی دانسته نیست که این سفیر چه درخواست‌هایی داشته و چه موفقیت‌هایی به‌دست آورده است.

پس از آن در سال 1503 م، یعنی سلطنت شاه اسماعیل اول، رابطه مجددی برقرار گردید که گویا رسمیت چندانی نداشت، آمد و رفت‌های انفرادی یا کاروانی بود و بس، که در سال 1563 م برابر سال 972 ه.ق، آخرین دهه زندگی شاه تهماسب، صورت رسمی و دولتی یافت.

برخی از کشورهای اروپایی، مخصوصاً انگلستان که شیوه استعماری و استثماری پیش گرفته بود، بهترین راه چیرگی مورد نظرش را در عبور از مرز دوستی! و اعزام سفیر و ارسال هدایا دانسته و در سال 1562 م اولین هیئت اقتصادی و سیاسی خود را به ایران فرستاد. آنتونی جنیکینسون(Anthoni Jenikinson) دریانورد ماجراجویی که در کشور روسیه یک شرکت تجارتی بنیاد نهاده بود، به ظاهر از سوی خود ولی از طرف و به دستور ملکه الیزابت (Elizabeth) اول با عنوان سفارت راهی ایران گردید تا نسبت به برقراری داد و ستد بازرگانی بین ایران و انگلستان کاری بنیادی انجام دهد. ایوان مخوف (Ivan Terrible) هم از فرصت استفاده کرد و از سوی دربار، خود به آنتونی جنیکینسون مأموریت ایجاد روابط داد و او با دو عنوان نمایندگی به ایران آمد. با همه کوشش به‌کار گرفته در ملاقات با شاه تهماسب، نتوانست نظرش را به برقراری رابطه فی‌مابین جلب و جذب نماید، و عدم موفقیتش را زاثیدۀ دوگانگی مذهبی اعلام نموده و می‌نویسد: چون در پاسخ شاه گفتم مسیحی هستم...


(... فوراً گفته شد، ای کافر، ما را هیچ حاجت و نیازی به دوستی با کفار نیست و از

من خواست که خارج شوم و در همان حال شخصی با یک سینی بزرگ پر از خاک از

عقب من روانه شده و تمامی راه مرا در داخل کاخ از جلو شاه گرفته تا در حیاط، به

هر کجا که قدم می‌گذاشتم، برای تطهیر خاک می‌ریخت.)


و به همین سادگی دو جهاندار قدرتمند از دستیابی به آنچه می‌خواستند بی‌بهره ماندند.

شاه تهماسب مردی متظاهر به دینداری بود ولی نه بدان پایه که بیگانگان را نپذیرد، چون در همان زمان هم مسیحیان دیگری به دربار آمد و شد داشتند و اگر پیرامون این روابط مورخان ایرانی اشاراتی مفصل و روشن‌تر می‌نمودند، می‌شد بهانه شکست آنتونی را به گونه درست‌تری تجزیه و تحلیل نمود. نوشته او مبهم و تردیدزاست و نشانه ثبوت شک حاصله را می‌توان از محبت شاه تهماسب در پذیرفتن آرتور ادواردز (Arthur Edwards)، جانشین او در شرکت مسکوی به سال 972 ق برابر 1566 م پیدا نمود.

وی بعد از آمدن به ایران و اعلام سفارت خود از سوی روس‌ها به سادگی موافقت و اجازه شاه را به‌دست آورد، شرکت مسکوی (شرکت انگلیس و روسیه) از پرداخت حقوق گمرکی معاف بوده و عمال شرکت هم با استفاده از این معافیت، بدون پرداخت راهداری، در سراسر کشور به رفت و آمد تجاری اشتغال ورزند.

تلاش دیگر روسیه در ایجاد مناسبات متأسفانه به گونۀ هجوم دزدان دریایی ثبت گردید...


(... به دربار ایران خبر رسیده بود که چند کشتی دزدان بحری در دریای خزر پیدا

شده که اغلب در گیلان و مازندران دستبرد می‌زنند.)


کارکنان این کشتی‌ها با مسالمت و نرمش و به بهانه‌های فریبنده در سواحل شمالی ایران پهلو گرفته، آنگاه با حملات غافلگیرانه مردم را غارت می‌نمودند و در صورت مقاومت از کشت و کشتار ابایی نداشتند. عمال این مهاجمان که منافع کشتیرانی انگلیسی را در دریای خزر نیز به مخاطره می‌افکندند، اگرچه نه زود، لیکن به هر حال پایشان از آبهای ایران کنده می‌شد، منتهی این‌گونه دست‌اندازی‌ها در مردم رمیدگی خاطر ایجاد کرده و اثر نامطلوبی در روحشان به‌جای می‌نهاد.

برخی‌ها انگیزه ایجاد روابط را فراوانی محصول ابریشم ایران و منافع سرشاری که از تجارت آن متوجهشان می‌نمود پنداشته‌اند و البته این عامل مؤثری می‌توانست باشد ولی روس‌ها به گیلان، که در آن زمان هم دروازه اروپا بود، توجه خاصی نشان داده و می‌خواستند این مدخل آبی را که مستقیم و بهترین راه نفوذ به داخل ایران و طریق وصول به آبهای گرم محسوب می‌شد در اختیار داشته باشند.

بعد از شاه تهماسب و مرگ مشکوک اسماعیل دوم، سلطان محمد خدابنده جایشان را گرفت. این مرد در دوران پادشاهی خود با توفان‌های مداوم سیاسی و نظامی رویارویی داشت و از این روی در سال 955 ه.ق هادی بیک نامی از درباریان معتمدش را به مسکو فرستاد و قهر تئودور ایوانویچ (Iwanowith) تزار روسیه را با حاتم‌بخشی شهرهای باکو و دربند به دریوزگی تمنّا نمود. این شرم‌آورترین بخشش تاریخی بود و اگرچه قطعیت نیافت ولی قابل توجیه هم نبود و نیست. تئودور ایوانویچ در پاسخ مثبت به این خیانت اسف‌بار، گرگوری واسیل چیکف (Gregori Vassiltchikoff) را به سفارت فرستاد. خوشبختانه این صفیر هنگامی به ایران رسید که سلطان محمد خدابنده را سرداران و درباریانش خلع و پسرش عباس را به شاهی برگزیده بودند.

گرگوری واسیل چیکف در 1589 برابر 11 رمضان 996 وارد گیلان گردید. در اینجا خان احمدخان گیلانی فرمانفرمای قدرتمند شرق گیلان به بهانه پذیرایی از مهمان دستور داد او و نماینده ایران هادی بیک را از حرکت به سوی پایتخت باز دارند و حتی هدایای تزار را به منظور حفاظت از دستبرد احتمالی از سفیر بازستانند. این دستور در واقع به سبب بی‌توجهی به رسم زمان بود، چون سفرا می‌باید هدایایی نه تنها برای پادشاه، حتی فرمانروایان محلی به‌همراه آورده و تقدیم حضور می‌نموده‌اند. ره‌آوردی که تقدیم خان گیلان گردید نه از جانب تزار روسیه، بلکه از وزیرش بوریس گودنف فئودرویچ (Boris Godunov Feodorowitch) بود و این را خان مایه تخویف خود شمرد. به هرحال بعد از دو ماه بالاخره خواجه حسام‌الدین لنگرودی وزیر خان موفق گردید به این بازداشت محترمانه پایان دهد و اجازه حرکت هیئت را به دربار شاه عباس اخذ نماید.

سفیر روسیه با احترامات شایان توجهی در 20 جمادی‌الاول 996 ه.ق به حضور شاه بار یافت و بعد از دو ماه و اندی کم با اصغای اعلام بخشش باکو و دربند به تزار، که در این موقع به تصرف دولت عثمانی درآمده بود، به مسکو بازگردید. در این بازگشت که از راه گیلان صورت گرفت، خواجه حسام‌الدین وزیر خان احمدخان هم به عنوان سفارت مسکو به اعضاء هیئت افزوده گشت تا از تزار درخواست برقراری روابط دوستانه سیاسی و بازرگانی را بنماید. تئودور ایوانویچ هم این خواسته را به رضا و رغبت پذیرفت و اعلام آزادگذاشتن جاده بازرگانی را نمود که دوستی فوق‌العاده و به سود طرفین بوده است.

هنوز دیری از این مسئله نگذشته بود که خبرگزاران از حمله قریب‌الوقوع شاه عباس به گیلان گزارش‌هایی تقدیم داشتند. خان احمد دگربار در جمادی‌الاخر سال 999 ه.ق سفیری به مسکو فرستاد و درخواست کمک نظامی نمود. سفیر خان به نام (توره کامل؟) در پنجم جمادی‌الاول سال 1000 ه.ق به دربار تزار بار یافت و موافقت او را در یاری رساندن به خان جلب کرد، ولی نوش‌دارو پس از مرگ سهراب بود، گیلان تسلیم شاه عباس شده و احمدخان هم به شیروان گریخته بود.

در تمام سال‌های سلطنت شاه عباس روابط ایران و روسیه به گونه حسنه ادامه یافت، اگرچه پی‌یترو دولاواله (Pietro della Valle) می‌نویسد:


(... روابط آنان با ایرانیان تعریفی ندارد و در بحر خزر و ولگا به کشتی‌های بازرگانان

ایرانی مرتباً دستبرد می‌زنند، با وجودی که فرمانروای مسکو با شاه ایران ادعای

دوستی می‌کند و گاه‌گاهی میان دو کشور سفیر رد و بدل می‌شود ولی باید گفت این

دوستی ظاهری است و در باطن هیچ یک از آنان یکدیگر را دوست ندارند و

اختلافات زیادی که ناشی از همسایگی است همیشه بین دو ملت در بین است.)


به هر حال صورت ظاهر حفظ می‌شد تا این که گراندوک روسیه الکسیس رومانوف (Allexis Romanov) پدر پطر (peter) کبیر در زمان شاه عباس دوم مصمم شد به روابط سیاسی و مناسبات بازرگانی دو دولت تحکیم بخشد، هیأتی مرکب از هشتصد نفر به همراه دو تن از مأموران سیاسی خود را به سفارت دربار صفوی فرستاد:


(... چون صفوی‌ها به مهمان‌نوازی عادت داشتند از مسکوی‌ها در یک قصر

باشکوهی پذیرایی به عمل آمد ولی به زودی معلوم شد که این عده تجاری می‌باشند

که برای این که از پرداخت حقوق گمرکی معاف شوند خود را به صورت سفیر در

آورده‌اند.)


همان خدعه دردناکی که نمی‌بایست صورت می‌پذیرفت، و این نیرنگ‌بازان آزمند توانستند با عجله و در مدتی کوتاه (... بیش از هشتاد هزار تومان فقط پوست ]بفروشند[ بقیه را باید از این رو قیاس کرد.)

این‌ها خیال می‌کردند، دولت و مردم از درک فریب‌کاری‌ها عاجزند. آنها مهمان‌نوازی و مهربانی ذاتی ایرانیان را به حساب سادگی و ناآگاهی گذاشتند و متوجه نشدند افشاء این نیرنگ چه زیان سنگینی را متوجهشان خواهد نمود و ثابت گردید که تصمیم قاطع شاه عباس دوم چه ضربه سنگینی به آنها وارد آورد، چون دستور داد محترمانه عذرشان خواسته شود.

الکسی رومانوف انتظار چنین برخورد تندی را نداشت و شاید حتی تصور این همه قاطعیت و قدرت را نمی‌کرد، از این عمل شدید رنجید و بر آن شد چشم‌زهری از ایرانیان بگیرد از این روی استنکو رازین (Stenko Rasine) رئیس قزاق‌های دن را تحریک به دست‌اندازی نوار ساحلی دریای گیلان نمود. شش هزار قزاق جنگجو در چهل فروند کشتی با هشتاد قبضه توپ وارد آبهای ایران شدند، با مکر و خدعه خود را بازرگانانی مشتاق به امر تجارت و خرید اجناس ایرانی نشان داده و بدون هیچ معارضی در گیلان پیاده و وارد شهر رشت شدند، به طرزی نامتعارف به خرید اجناس پرداختند. این سپاهیان بازرگان نما...


(... تظاهر می‌کردند که چیزی نمی‌فهمند و پول طلای فراوان برای اجناس عادی

خرج کردند، تجار ایرانی مدت پنج روز قزاق‌ها را ریشخند کردند و اجناس فراوان

به آنها فروختند و آنها را احمق تصور کردند.)


روشی که قزاق‌ها در پیش گرفتند، تنها جنبه فریب مردم داشت، می‌کوشیدند همه را بدینسان مشغول کرده و مانع از توجه به حضور بیشمار آنان در منطقه گردند، و چون هجوم همه آنها به یکباره در شهر ایجاد شک می‌کرد می‌کوشیدند به نهانی روزانه تعداد هزار نفر وارد شهر نمایند. متأسفانه سودجویی بیش از حد بازرگانان و پیشه‌وران، توجه مردم را از تجمع روزافزون قزاق‌ها باز گرفت. کسی از خود نمی‌پرسید چرا و به چه انگیزه بیگانگان چنین خاصه‌خرجی نشان می‌دهند؟، آنان نیز در همین کوتاه زمان به بررسی دقیق قدرت نظامی و استعداد جنگی گیلکان پرداخته و یقین کردند در مقابل بی‌دفاع و ناآزموده‌ای قرار گرفته‌اند. اطلاعات مکتسبه به آنها دل و جرأت داد تا...


(... یک مرتبه دست به شمشیر برده و هرکس را که سر راه دیدند از دم تیغ

گذراندند، همه خانه‌ها را غارت کردند و با غنایم بسیار و بعد از این‌که حداقل پانصد

نفر را کشتند به کشتی‌های خود سوار شده از ساحل دور گشتند...)


این عمل نیز نه با جنبه جنگی که به حیله و دور از مردانگی و جنگاوری زمان و به صورت اغفال انجام گرفت. به اعتقاد شاردن چون قزاق‌ها از مهلکه خود را رها یافتند...


(... برای مخفی داشتن نیّت اصلی چهار نفر از میان خود انتخاب نموده، با

اعتبار نامه سفارت به دربار ایران روانه کردند...)


این نمایندگان اگرچه در اصفهان به دربار راه یافتند ولی شاه عباس دوم به علت تهاجم از پذیرفتن آنها خودداری کرد، منتهی صدر اعظم وی اجازه یافت نمایندگان را به حضور خواسته و منظورشان را جویا گردد، در پاسخ گفتند ما شش هزار قزاق از رعایای دولت مسکو هستیم و چون تزار مسکو ما را دشمن می‌دارد، به امنیت خویش اطمینان نداریم به ناگزیر به عرصه دریا فرار نموده و با آگاهی که از عدالت پادشاه ایران داریم می‌خواهیم ما را در شمار رعایای خود آورده و اجازه اسکان در این کشور به ما بدهد و برای تایید نظم خود اعتبار نامه مخدوش و مغشوشی ارائه دادند که تا آخر نیز هیچ‌کس نتوانست آن را به درستی خوانده و ترجمه نماید.

در همین زمان نیز سفیری از مسکو وارد ایران شد و مکتوب امپراتور روسیه را از نظر گذراند که حکایت می‌کرد...


(... اطلاع رسیده عده‌ای از قزاق‌ها برای گریختن از قید اطاعت، ترک وطن گفته و

به ایران مهاجرت کرده‌اند، لذا از اعلیحضرت خواهش می‌شود آنها را نپذیرفته راه

ندهند چه همه یاغی و فراری هستند و هرگز در مملکتی به صداقت و دوستی عمل

نخواهند کرد.)


 امپراتور روسیه با ارسال نامه می‌خواست در نخست دولت خویش را از شائبه تحریک قزاق‌ها مبرّا نماید در دوم یاغی‌گری آنها را در باور دولت ایران بنشاند و در سوم دولت صفوی را به بهانه »عدم تنبیه و به راه راست آوردن این گروه و عدم تحویل‌شان« تهدید به قشون‌کشی نماید.

با تمام ضعف دولت، مردم آماده مقابله با تهاجمات بیگانگان بودند و ا ز شاه جداً می‌خواستند:


(... ناوگان ایران در دریای کاسپین برای مقابله با قزاقان که به سواحل خزران تهاجم

کرده بودند به حرکت درآید، اما یک ماه وقت را هنگام اجرای چنین طرحی تلف

کردند، چون قمر در عقرب بود(!!) مردم مملکت از دولت خود استعانت می‌کردند

اما به ایشان در کمال خونسردی جواب گفته می‌شد که قمر به عقرب است... این

صورت سخت مشئوم است، در چینن موقعی همه چیز خطرناک می‌باشد، تعطیل

مطلق اولی‌تر و امتناع احسن وجوه است...)


شگفتا از دولتی که خواسته مردم را با چنین روش خرافاتی پاسخ گوید، اساساً سعد و نحس ستارگان در امری حیاتی چه تأثیری می‌تواند داشته باشد. در این پاسخ ضعف قاطع دولت صفوی چشمگیر است، بوی پوسیدگی ریشه سلسله صفوی به مشام می‌رسد، البته اگر به احقاق حق مردم ترتیب اثری داده نشد، تهدید توخالی روس‌ها هم جنبه عملی نیافت، منتهی زمان داشت به زورمندی دست دشمن می‌افزود. پطر کبیر را به زمامداری کشور پهناور روسیه و شاه سلطان حسین ضعیف‌الاراده و بازیچه دست منفی بافان را به سلطنت ایران رسانید، آن فرمانروای واقع‌گرا و ناسیونالیست به عظمت روسیه عشق می‌ورزید، برای رسیدن به آبهای گرم و ارتباط کشورش با دنیا توجه عجیبی به ایران نشان داد و هیئتی زیر نظر ایسرائل اوری (Israel Orii) به سفارت ایران فرستاد. هیئت همراه که تعدادشان هم اندک نبود بازرگانانی سودجو با کالاهای فراوان بودند و در واقع عنوان هیئت، سرپوشی در فرارشان از پرداخت هزینه‌های گمرکی و مالیاتی بوده است که سلطان حسین به‌جای برخورد قدرتمندانه با این غارتگری، روشی کاملاً نرم و احترام‌آمیز پیش گرفت، دیده را ندیده انگاشت.

با آمدن این هیئت شایعه احتمال حمله و تصرف گرجستان و ارمنستان توسط تزار مسکوی در اصفهان بر سر زبان‌ها افتاد. مردم چون می‌دانستند فاقد دولتی قاطع و مقاوم‌اند و سلطان حسین به هیچ عنوان حریف میدان نیست، به ناگزیر روشی احتیاط آمیز نشان داده و می‌نمایاندند خواهان جنگ و درگیری نیستند و خوشبختانه این شایعه نیز پایه و اساس درستی نداشت و هنوز روسیه به خود اجازه چنین تهاجمی نمی‌داد، ولی افغان‌ها پیش گامی کرده و به ایران تاختند و فرمانروای در خود گمشده صفوی به بدترین گونه‌ای زبونی را پذیرا و تسلیم مهاجم گردید.

در این روز و روزگاران گروهی سیاسی و اقتصادی به سرپرستی افسری لایق و جوانی شایسته و کنجکاو به نام آرتمی وُلینسکی (Artemi Volynski) به ایران آمد، این مأمور سیاسی آموزش دیده می‌باید در گیلان آگاهی‌های لازمه را کسب و اخذ نموده، همراه نقشه‌های حساس جنگی به دربار تزار گزارش دهد. به همراه این هیئت آموزش یافته، عده‌ای سرداران لشکری و کارکنان کنسولی و بازرگانی موظف به بررسی دقیق اوضاع نظامی و اجتماعی گیلان و دیگر ایالات نوار ساحلی بوده‌اند.

پطر می‌خواست با دریافت گزارش واقعی جغرافیایی و نظامی و مطالعه آن تصمیمی منطقی و سودمند برای حمله به ایران بگیرد، آرتمی وُلینسکی اصرا عجیبی داشت که امپراتور از اوضاع پریشان و درهم ایران سود جسته و هر چه زودتر به گیلان حمله‌ور گردد، و اطمینان می‌داد هیچ قدرت مقاومی برای سد پیشرفت روس‌ها وجود ندارد. از این روی پطر با یقین کامل دو فوج مجهز روسی به فرماندهی سرهنگ شیپوف (Shipov) جهت تسخیر گیلان و مازندران فرستاد. افواج روسی در نوامبر 1722 م در بندر انزلی از کشتی پیاده شدند و واقعاً بدون برخورد با مانع و رادعی گیلان را متصرف شدند و شیپوف مدت یکسال یعنی تا ماه مارس 1723 م در این منطقه حساس به فرمانروایی مطلقه پرداخت.

شگفتی برانگیز است که آب و هوای گیلان به یاری مردم آمد، نه از شاه مدد خواست و نه به جانبازی‌های مردم گیلان چشم دوخت و متکی شد و نه از هیچ مرجع و مقام فردی خواست، رایگان و بدون توقع صفوف دشمنان را مورد هجوم بی‌امان قرار داد، بیماری ناشناخته و کشنده‌ای به جان سپاهیان مهاجم مستولی ساخت. این بیماری یقیناً وبا و طاعون نمی‌توانست باشد زیرا همه‌گیر نبوده است، اگرچه دکتر لارنس لوکهارت (Lawrence Lochart) معتقد است که بیماری وبا بوده و از قول مانشتین (Manstein) سیاح آلمانی می‌نویسد:


(از همان حمله اول بر گیلان و سایر ولایات نزدیک آن، روسیان را بیماری ]و[

تلفات بسیار رسید، لشکریان روسی، مخصوصاً آنان که در گیلان بودند، چون مور و

ملخ می‌مردند... به روسیان در طی مدتی که سرگرم اشغال نواحی ایران بودند میان

یکصد و سی تا دویست هزار تن از بیماری تلفات وارد آمد...)


بنابراین آمار روشن، چگونه می‌توان نیروی عظیم مهاجم را فقط به دو فوج محدود کرد؟ تازه اگر سلطان حسین در ضعف هم نمی‌بود از کجا می‌توانست از عهده چنین سپاه انبوه و مجهزی به سادگی برآید. بنابراین عدم مقاومت مردم گیلان قابل توجیه می‌تواند باشد، ولی همین مردم بسیار زود به خود آمده و حرکتی جانانه نشان دادند.

در این زمان سلطان حسین کاملاً تسلیم محمود افغانی شد، هرج و مرج داخل کشور به اوج خود رسید، شاه تهماسب هم که خود را جانشین پدر می‌شناخت، با جنگ و گریز خویش را به تبریز افکند تا هسته مقاومتی به وجود آورد و کشور را از بن‌بستی خطرناک برهاند. این حرکت ایجاد دلگرمی می‌کرد و مردم احساس می‌نمودند نقطه اتکایی پیدا کرده‌اند، گیلک‌های ایران‌دوست، اگرچه در شرایط بحرانی زمان و غافلگیری سپاهیان روس نتوانسته بودند در مقابل تجاوز بیگانه مقاومتی نشان دهند، قوت قلبی یافته، به یکبارگی از خواب خمودت بیرون جهیده، از حکام محلی چاره کار جستند و آنها هم از تهماسب دوم کسب تکلیف نموده و پیشنهاد نبرد با روس‌ها را دادند...


(... حدر ]حیدر[ خان از آستارا عرض حالی به شاه نوشته است و اظهار داشته

است که می‌تواند دوازده هزار سپاهی، هشت هزار تن از مردم تالش و چهار هزار تن

ایرانی گرد آورد و اگر شاه هر سر آنان را یک تومان بدهد، به هر کجا که فرمان رود

روی خواند آورد و روسیان را، به فرمان او از پیش برخواهند داشت، شاه در

جواب او نوشته است شما را به سرداری لشکر منصوب می‌داریم، مداخل رشت

دوازده هزار تومان است می‌توانی آن مال را گردآوری و به روسیان دهی تا راضی

شوند و از سر گیلان برخیزند، و اگر نمی‌خواهند این دوازده هزار تومان بگیرند و از

کشورم بیرون روند، هم می‌توانی این دوازده هزار تومان را در میان لشکریان خویش

پخش کنی، تا به جنگ روسیان روند و خواهی نخواهی آنان را از کشور من

برانند.)


شهریار واژگون‌بخت صفوی، آهوی ناگرفته به دشت می‌بخشید، به جای آنکه از چنین پیشنهاد ایران‌خواهانه سود جسته و خویش را به آغوش گشوده مردم بیفکند و به یاری صمیمانه آنها حقوق پایمال شده ملی را باز ستاند، با زبونی و تردید آشکار وعده به مداخل فرا چنگ نیامده می‌دهد، و آنگاه که مردم حیدرخان را زیر سئوال می‌برند با تأثر و تأسف او در محفلی اعلام می‌دارد...


(... من چه می توانم بکنم؟ شاه مرا اجازت نمی‌دهد که هیچ کاری را به انجام آورم،

وگرنه من شبگاه، ناگهان به روس‌ها می تاختم و آنها را می‌کشتم و پراکنده

 می‌ساختم.)


با این وصف حاکم گیلان در اوایل 1723 م برابر اواخر 1134 ه.ق از مقاومت‌های پراکنده مردمی سود جست و با تشکیل نیروی بیست هزار نفری به پایگاه روس‌ها واقع در کاروانسرای بیرون شهر پیربازار حمله‌ور گردید. سرهنگ شیپوف که پیشاپیش از ناآزمودگی نیروهای مردمی آگاهی داشت، پیش از آنکه در محاصره قرار گیرد با سربازان مجهز از پایگاه بیرون آمده و به مدافعین ایرانی تاخت و آنها را به سختی در معرض تیربار قرار داد و متفرقشان ساخت.

پطر بعد از این جریان شیپوف را احضار نمود و در رأس نیروهای کمکی فراوان سرتیپ واسیلی یاکوب لوویچ لواشف (Vassili yakoblowich Levashov) را به گیلان فرستاد.

شاه تهماسب دوم که می‌توانست حد اعلای استفاده را از نبرد پراکنده مردمی کرده و نه تنها روس‌ها که افغان‌ها و دیگر مدعیان را هم سر جایشان بنشاند، قدرت درک و شناخت موقعیت را نداشت و در عین عجز و انکسار اسماعیل بیک اعتمادوالدوله را به نزد پطر فرستاد و از او خواست در این زمان که تسلط افغان‌ محرز گردیده بجاست اگر تزار از وی پشتیبانی نموده و پایه‌های لرزان سلطنتی در حال فروپاشی را استحکام بخشد. برای او و اسماعیل بیک مسئله حقوق قانونی و استقلال کشور مطرح نبود، آنها می‌خواستند به هر قیمتی که میسر باشد در مقام خود باقی بمانند، چند روزی به کشور و مردم حکومت کنند و شعله آرزوها را فروزان و گسترده‌تر بدارند، کاری به فردا نداشتند و این دو روزی را که در آن بوده‌اند غنیمت می‌شمردند، از هیچ‌گونه حاتم‌بخشی وقیحانه برای ابقاء خویش نمی‌هراسیدند، و زیر قراردادی صحه گذاشتند که صراحتاً تائید می‌کرد...


(... اعلی حضرت شاه، شهرهای دربند و باکو را با تمام زمین‌ها و جاهایی که مابین

دو شهر بسته است و در کنار دریای خزر جای دارند و نیز ایالت گیلان و مازندران و

استراباد را برای تصرف و تصاحب ابدی، به اعلی حضرت امپراتور سراسر روسیه

واگذار می‌کند و این سرزمین‌ها ازین زمان تا جاودان متعلق به اعلی حضرت

امپراتور سراسر روسیه و در تابعیت او خواهد بود و اعلی حضرت امپراتور،

سراسر این نواحی را بدان سبب مایل است به عنوان پاداش ][ بگیرد که سپاهی که

اعلی حضرت امپراتور برای یاری اعلی حضرت شاه در برابر شورشیان می‌فرستد،

در آنجا نگهداری شوند زیرا برای نگهداری این سپاه از اعلی حضرت شاه کمک

مالی نخواهد شد...)


وقتی که متن کامل قرارداد مطالعه شود، متوجه می‌گردیم که پطر کبیر چگونه از بی اطلاعی و ضعف پدر و پسری برای غصب حق مسلم ملتی بزرگ و کهن سوء استفاده کرده و دست دوستی و کمکی که بسویش دراز گردید از شانه کنده است. این سوء نیت آنگاه نمایان‌تر می‌شود که با غاصب چپاولگری چون اشرف افغان عهد مودت می‌بندد و در عهدنامه‌ای که به امضای محمد صیدال سپهسالار،و بیگلربیگی، و میرزا محمد اسماعیل، و عمر سلطان، و حاجی ابراهیم معتمدین مهاجم و سرتیپ واسیلی یاکوب لوویچ لواشف فرمانده سپاهیان روسی در گیلان رسیده است، تمام...


(... نواحی ماسوله و شفت و کهدم و تمام دارالمرز تا سرحدات ایالتی سابق خود...

]و[ پس از عبور از شفت، از سرحدات آنها شاهراه واقع در میان گیلان و قزوین،

در میان کهدم و زیتون رودبار، تا محله نقله‌بر که در آنجا کاروانسرا هست و آن

کاروانسرا در طرف متعلق به روسیه...)


باقی می‌ماند...

روس ها در مدت ده سال هر چه خواستند کردند و هر چه کردند هیچکس اجازه بازخواست و چون و چرا نداشت.


به‌راستی تاریخ سنگ صبوری است که ذره ‌ذره اجزایش از رمز و راز تشکیل گردیده است و باید برای شناخت خویش و حفظ استقلال و آزادگی، حرف حرف آن را دقیقاً خواند و به یاد سپرد.

 

دو سند تاریخی مربوط به سلسلۀ کیاییان گیلان

 در جریان اتفاقات رخ داده برای قزوین در عهد ایلخانان، در سال 782 هـ حکومت رستمدار به سید فخرالدین فرزند سید قوام‌الدین مرعشی رسید. به نوشته‌ی میرخواند مؤلف تاریخ روضة‌الصفا، مردم قزوین که در آن زمان، خود را مورد تجاوز قدرت‌های مختلف می‌دیدند از سادات مرعشی تقاضای کمک می‌کنند. سید فخرالدین سپاهی به کمک آنان می‌فرستد و خود در سال 781 به قزوین لشکر می‌کشد و بعد از مدتی اقامت به طالقان می‌رود و الموت را نیز از تصرف کیاییان هزار اسبی خارج می‌کند.

این حادثه قابل توجهی است که مردم قزوین که سال‌ها به مذهب تسنن تعصب داشتند به یکباره از سادات مرعشی شیعه یاری می‌طلبند و خود را تحت حمایت آنها قرار می‌دهند. می‌توان نتیجه گرفت این امر نشانۀ آشفتگی اوضاع سیاسی آن دوره است.
به نوشته‌ی تاریخ طبرستان و رویان و مازندران، سید علی کیا حاکم بیه‌پیش گیلان، از آشفتگی اوضاع بهره جست و خواجه احمد، سپهسالار اشکور و رودبار را مأمور فتح قزوین کرد و او بدون جنگ قزوین را به تصرف درآورد و قزوین به مدت هفت سال در تصرف آل کیا بود.

سید ظهیرالدین مرعشی در این باره می‌نویسد:
«چون از تسخیر دیلمان دو سال بگذشت و بقیةالسیف کوشیج با جمعی ملاحده به ولایت قزوین ملتجی بوده، همیشه به دزدی و نهب و غارت به اطراف دیلمان تطاول می‌نمودند حضرت صاحب‌قران کامگار، امیر تیمور به سرحد قبچاق و طرف شمال با جماعتی مغول و ازبک در جدال و قتال بود و در عراق باز ملوک طوایف بودند و هر که را شوکت و مکنتی بود به ولایتی دخل می‌کردند و قزوین را حاکمی و سرداری که اعتبار داشته باشد، نبود. فلهذا همت عالی باعث بر آن شد که لشکر ظفرپیکر بدان ولایت تاخت کنند و جمعی کوشیج را که آنجا به افساد و اغوای مردم دیلمان مشغول‌اند و بی ادبیها از ایشان به ظهور می‌رسد، بنیاد براندازند. با اصحاب و اعیان در آن باب مشورت کردند. خواجه احمد که سپهسالار اشکور و رودبار بود، گفت که به غایت صلاح است و اگر امر شود با جمعی که در تابعین من می‌باشد تسخیر قزوین میسر است. رخصت دادند که خواجۀ مشارالیه به قزوین رود و آن ولایت را به تحت تصرف آورد و کوشیج را با جمعی ملاحده از آنجا براند.

به حکم امر امامت‌پناهی، خواجۀ مذکور با لشکر دیلمستان و رودبار به قزوین رفت و بی ضرب تیر و شمشیر آن ولایت را به تصرف درآورد و کوشیج چون از آن حال باخبر گشتند بگریختند و به سلطانیه نزد ملاحده که آنجا به امر صاحب قرانی بازداشته بودند، رفتند و آنجا ماندند. خواجه احمد به اشارت و صلاحدید امامت‌پناهی، از بنی اعمام خود، خواجه علی نامی را به داروغگی قزوین بازداشت و خود معاودت نموده، به اشکور آمد. مدت هفت سال _والله اعلم به حقیقت الحال_ قزوین به تصرف عمال بااقبال سیادت قبابی بود.

در سال 788 که تیمور یورش سه ساله خود را آغاز کرده بود، محمدسلطان و پیرمحمد نوادگان خود را برای تصرف قزوین و سلطانیه می‌فرستد و آنها قزوین را به تصرف دولت تیموری درمی‌آورند. سید ظهیرالدین مرعشی دربارۀ این رویداد زیر عنوان «در ذکر تصرف کردن قزوین را امنای صاحب قران کامگار امیرتیمور و صورت حالاتی که در آن ایام واقع شد» چنین می‌نویسد:

«در [سنۀ] ثمان و ثمانین و سبعمائه، صاحبقران مذکور را تسخیر ولایت شمال فارغ‌البال گشته به عزم یورش سه ساله، متوجه عراق گشت. چون امرای نامدار از ری بگذشتند، نزد خواجه علی که داروغۀ قزوین بود، فرستادند که قزوین را می‌باید سپرد و تطاول که رفته است از آن پشیمان باید شد و عذر آن را پیشکشی‌های لایق و خدمات بسیار باید به تقدیم رسانید تا ما به وقت فرصت معروض ملازمان صاحب قرانی گردانیم. شاید که جهت ارواح مقدسه انبیا و اولیا علیهم‌السلام، اولاد سیدالمرسلین را بر آن معذور داشته، موأخذه نفرمایند و اگر در سپردن تقصیر و تهاون رود، یقین  که محل بازخواست خواهد بود.

در جریان این رویدادها دو نامه میان امیرتیمور و سلطان سید علی کیا رد و بدل گردیده است که نخست نامۀ امیرتیمور به سید علی کیا و سپس پاسخ او آورده می‌شود.


سواد مکتوب سلطان اعظم امیرتیمور گورکان که به مرتضای اعظم

سلطان السادات عرب و عجم سید علی کیا گیلانی نوشته

تیمور گورکان سیوزمیز


[امیر اعظم] سید علی کیا بتحیات و رأفت فراوان مخصوص بوده همگی همت همایون [ما را] بر تمهید قواعد اشفاق و سلوک [اوضاع بر نهج] وفاق مقصور شناسد. اما بعد معلوم دارد که چون ارسال رسل و رسایل در زمان موافقت و هم در زمان مخالفت سنت حضرت جل و علاست که جهت تحصیل قبول اطاعت و التزام حجت وارد می‌شده بنابر متابعت سنت الهی کیفیت نوشته می‌شود. چون او در بدایت حال طریقۀ متابعت و مطاوعت مسلوک می‌داشت حضرت ما را دربارۀ او نظر عنایت و شفقت با علی معارج کمال حاصل بود. بی موجبی در باب ثلم بنیاد انقیاد و امتثال اوامر، آثار مخالفت به ظهور رسانید و سببی که باعث برین معنی تواند بود معلوم نشد. البته استماع افتاده شد که نوبت آخر، چون رایات همایون بصوب ممالک ایران نهضت نمود، در آن عزیمت، بمیان عنایت الهی تدارک حال جماعتی معاندان و متمردان بچه صورت دست داد و ملک عزالدین [لر] و [پادشاه] احمد و دیگر ملوک کردستان و امراء شروان و شکی و ملک بقراط والی تفلیس که هر یک [طریقۀ مخالفت] ورزیدند و خلاف فرمان جهان مطاع حضرت پادشاه اسلام خلدالله ملکه و سلطانه بجای آورده از جادۀ مطاوعت انحراف نمودند، بچه نوع تأدیب و تعریک یافتند. چون رایات همایون به مبارکی بجانب [لر کوچک] نهضت کرد، ولایت و نواحی ملک عزالدین بکلی خراب و مستأصل گشت و او و پسران او مقید و محبوس شدند و ملوک کردستان، هر کس که از ایشان عصیان نمودند، مخذول و منکوب گشتند و احمد با وجود آنکه او را به مواعظ و نصایح بکرات تنبیه و تفهیم [کردیم متعظ و نافع نیامد] و بآخر هزیمت نمود و اختلال تمام باحوال او راه یافت و امراء شروان و ولایت شکی، جمعی که تمرد نمودند، مقهور گشتند آنها که التجا به درگاه عالم پناه آوردند ولایت و نواحی بدیشان مسلم داشته آمد و به انواع اصطناعات و عنایات اختصاص یافتند. ملک بقراط والی تفلیس، که مدت مدید سلطنت و حکومت دیار تفلیس و ابخاز و ممالک گرجستان به استقلال و مکنت هر چه تمامتر کرده بود و عظمت و بسطت و شوکت او شهرتی تمام داشت، او را باسلام و اطاعت دعوت کرده شد. تقاعد و تمانع نمود. پس لشکرهای منصوره جهت دفع و تدارک حال وی بصوب تفلیس در حرکت آورده شد. بعنایت الهی، به اندک زمانی استخلاص قلاع و حصون [ولایات او کرده] او را گرفته به درگاه عالم پناه آوردند و با وجود عدم قبول اسلام و اظهار مخالفت و وقع محاربت او را امان داده شد و بعد از آن چون طوعاً و رغبةً قبول دین محمدی صلی الله علیه و آله کرد و به شرایط امتثال اذعان نموده، ترتیب و تمیشت کرد، بر سریر ممالک و ولایت خودش فرستاده شد و بر قرار همان دیار برو مسلم داشته آمد.



غرض آنکه این جماعت که ذکر رفت مواضع و ولایات و نواحی و قلاع ایشان از حدود جیلان و اماکن و مساکن تو بهمه انواع مستحکم‌تر و صعب‌الحرام‌تر بود. چون ایشان به تقدیم شرایط اطاعت قیام ننمودند و فرمان بندگی حضرت پادشاه اسلام خلدالله تعالی ملکه و سلطانه بجای نیاوردند، بمیامن عنایت الهی عز شأنه و عم احسانه دفع تدارک ایشان با سهل‌الوجوه میسر شد. عجب از وی که از احوال و اوضاع این جماعت، بتخصیص از قضایای همسایگان خود، عبرت نمی‌گیرد. «و لتذکر اولوالالباب» کسانی که متابعت نمودند، چون سادات مازندران و والی [گرجستان بر سر] ولایت خود متمکن‌اند و امداد شفقت و عنایت دربارۀ ایشان روزبروز زیاده است و [والی رستمدار و ملوک استرآباد] که مخالفت کرده و عصیان نموده بچه صورت عواقب کار ایشان بوخامت انجامید. اینهمه قضایا نسبت با کسان دیگر موجب انتباه و اعتبار او نمی‌شود و احوال ولایت خوارزم و خراسان و تبریز نباشد که بچه نوع طریقۀ مخالفت و نفاق ورزیدند و نصیحت قبول نکردند عاقبت‌الامر مخذول و مقهور نشدند «جزاء بما کانوا یعلمون».

مقصود از تفهیم این معانی و استقصاء در تمهید این مبانی آن است که چون روایت «الفتنه نائمة لعن الله من ایقظها» از حضرت رسالت پناه صلی الله علیه و آله و سلم صحت تمام دارد، اهمال قاعدۀ عقل و نقل کردن و به شرایط فرمانبرداری که موجب انتظام امور است قیام ننمودن و فتنه و خرابی که واسطۀ استیصال کلی تواند بود جستن و طریق معاندت و مخاصمت که عاقبت آن از انواع وخامت، چناچه در باب جمعی که ذکر رفت خالی نتواند بود، مفتوح داشتن نوعی از تعجب است که شرعاً و عرفاً و عقلاً نامحمود است. اکنون اگر چناچه نظام و استقامت امور خود می‌خواهی، می‌باید که به همت فیاض پادشاه و عنایات و الطاف خسروانۀ حضرت ما نیکو امیدوار بود بلاحجاب بدرگاه عالم پناه متوجه شده یا یکی از برادران و فرزندان را روانه گرداند و قبول فرمان حضرت پادشاه اسلام در ولایت خود جاری و شایع گرداند تا به سبب نسبت سیادت او قلم عفو و اغماض بر جراید جرائم او کشیده شود و به موجب «والکاظمین الغیظ و العافین عن الناس» از افعال و حرکات او درگذشته آید و ولایت و مواضع بدو مسلم داشته شود و اگر بخلاف این معانی بجای آورد و نصیحت قبول نکند و از احوال دیگران قبنه نشود، می‌باید که جنگ را آماده و مهیا باشد که متعاقب بعد از قضاء ملک علام متوجه ولایت او خواهیم شد تا آنچه مطلوب صحیفۀ تقریر باشد بر لوح سطوت سمت ظهور یابد و چون بیشتر مواعظ و نصایح و ملاطفت قبول نکرده باشد و فتنه و جنگ خواسته، هر آینه آنچه واقع شود از خونریزش و خرابی و اسر و غارت گناه تمامی بدو عاید گردد و او بزه [کار] و آثم باشد والسلام.»




جواب نامۀ امیرتیمور که حضرت خلافت پناه امیرعلی کیا نوشته

«الواثق بالملک الغنی علی‌بن امیرالحسینی»


بر ارباب ملک  و ریاست و اصحاب عقل  و کیاست معین و مبرهن است که ایزد «جلت کبریاؤه و تقدست اسماؤه» به کمال خویش طوایف انسان را از راه بشریت و خلقت بر یک صفت و صورت آفریده است، والی باموالی یکسان است و ادنی با اعلی در یک میزان و تفاوتی و تمایزی که حاصل است جز عطیۀ فضل رب‌الارباب و هدیۀ لطف  مسبب‌الاسباب که «یزرق من یشاء بغیر حساب» است نیست. غناء و ثروت و فقر و فاقت و عطیت و عتبت از عوارضات‌اند جهت ابتلا و امتحان و محک عیار همگنان در میان ایشان پدید آورده تا هر یک در حالتی که باشند قدم بر جادۀ عبودیت راسخ و استوار دارند و اوامر و نواهی او را امتثال نمایند. فقیر از شدت و غنی از مکنت نلغزیده وظایف شکر و سپاس به تقدیم رساند و عین فرض عباد آنکه نقد دولت و نعمت از حضرت واهب‌العطایا دانسته در مقام تزلزل و تخشع فرود آید و از اشارت «ولبربسط الله الرزق لعباده لبغوا فی الارض» با خبر بوده قدم در دایرۀ عصیان و طغیان نهند و در بندگان خدای تعالی به نظر حقارت ننگرند و چون بر خزاین اسرار ربانی واقف باشند هیچ آفریده را کم از خود نبیند و بر قوت و سطوت جسمانی که مدار آن جز بر یک نفس بیش نیست اعتماد ننمایند و آزار مسلمانان که برادران دینی‌اند که «انما المومنون اخوه» اجتناب و احتراز واجب دانند تا در آینۀ اعمال جز چهرۀ نیک‌نامی نبینند و از دوحۀ اقبال جز میوۀ کامرانی نچینند.



این مقدمات مبنی است بر جواب مکتوبی که امیر تیمور نوشته و آن مبنی است از سفاهت بسیار و نخوت بی‌شمار و کلمات نااندیشیده مطلقاً دعوی ربوبیت کرده هر شخص که بصفات «اوله نطفة و آخره جیفة» موصوف باشد و هر روز دو نوبت با کل و شرب محتاج بود [و به آنجا نه احتیاج دارد] چگونه خطاب «و ما کنا معذبین حتی نبعث رسولا» بزبان راند و اضافت فعوف و احسان و عفو و رضوان با نفس ضعیف خود که محل زلل و نیسان و قابل فنا و نقصان است کرده ندای «انا کذالک نجزی المحسنین» در دهد و از جناب ما و حضرت ما و مستقر عزت و جلال سخن گوید و رقم نسیان بر اشارت «و خلق الانسان ضعیفا و انه کان ظلوماً جهولا» کشد. چندانکه در آن باب تأمل رفت به جز حماقت کاتب صورتی ننمود جهت آنکه رعایت ادب کردن بر کافۀ انام از خواص و عوام واجب و لازم است و اگرچه با یکی از فرودستان و درم خریدگان باشد سخن سفیهانه و جزاف نبايد گفت تا از طعن و خلل خالی ماند. صورتی که خدمتش بر زبان رانده است و تحکمی و تکبری که نموده به این عبارت که قلم عفو و مغفرت بر جراید جرائم او کشیده شود بالله که اگر با یکی از سامیان و اختاجیان که از قبل او حاکم موضعی باشد و به انعام و اکرام او مخصوص گشته و ازو تمردی واقع گشته این خطاب تواند کرد و تا به این غایت عتاب توان نوشت. فی‌الجمله او نیز در آن معذور است که از دماغی که چندان پشم بیرون آمده یقین که از عقل بی بهره بود. حقاً اگر او را به دقایق این معنی اندک شعوری بودی رخصت کاتب ندادی، سبب آنکه مودّی بکفر و شرک مطلق است جایز نشمردی بلکه آیۀ «قل لا اسئلکم علیه اجراً الا المودة فی القربی» نصب‌العین داشته در توقیر و احترام اولاد بتول و احفاد رسول کوشیدی و بنابر حدیث صحيح صریح حضرت نبوی صلی الله علیه و آله «انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی» قصد ایذاء و آزار سادات که ودیعت وی‌اند نکردی و بر موجب «من اکرم اولادی فقد اکرمنی و من اهانهم فقد اهانتی» ترک ایشان نکردی و به اهانت ایشان قیام و اقدام ننمودی و با ایشان مقالات و کلمات بدین نوع نراندی و گرد کراهت بر خاطر ایشان ننشاندی. مضی هذا آنچه در مکتوب از وعد و وعید و تخویف و تهدید در صحبت دارنده ارسال رفته بود و در صورت فتحی که درین مدت شده است و مواعظ و تنبیهی که ذکر رفته علی تفصیل معلوم شد، چون قبل ازین یک دو نوبت سببی که موجب تباعد و تجانب گشته است نموده شد، و در صحبت خواجه شمس‌الدین محمد کتابت مشتمل بر کیفیات از آمدن ولی بر رستمدار که مقدمۀ مکاتبات و مراسلات از آن بود و بازگردانیدن نیک بوقا (؟) ازین دیار که سبب مخالفت و مخاصمت آن شد یکبار نموده آمد حاجت بتکرار و تذکار ندید. این معنی بر عالمیان «اظهر من الشمس و ابین من الامس» و دور و نزدیک و ترک و تازیک بر چگونگی این واقف و مطلعند با وجود اعتقاد چنانکه در حالت دوستی، دشمنی سگالند و قصد ولایت کرده دشمنان را با خود نزدیک می‌گردانند، ازین جانب موافقت و متابعت طلبیدن، آب به غربال پیمودن و جبال به ناخن کندن است قبول دعوتی که می‌فرمایند و امر بر متابعت و انقیادی که می‌نمایند از دو وجه خالی نتواند بود یا از جهت مصالح دین باشد یا فواید دنیوی. افعالی که بر مسلمانان اطراف روا داشته و صورتی که با بندگان خدای تعالی بظهور آورده است از قتل و غارت و سوخت و تاخت و اسر و غیرها معلوم شد که این معنی علامت دین و دیانت نیست. چه بر کفار که غیر ملت باشند مثل این حرکات جایز نیست و انبیاء و اولیاء رخصت نداده‌اند که با کفار این را به عمل آرند، بتخصیص با مسلمانانی که اهل قبله باشند و در دابرۀ دین محمدی علیه افضل الصلوات و التحیات درآمده و در دیار اسلام ساکن گشته و در فطرت اسلام زائیده و مطیع و منقاد شرع بوده و تخلف از امر شرع نکرده و از ایشان امری صادر نگشته که مستحق قتل و غارت و استیصال باشند و اگر غرض فواید دنیوی است قصۀ عادل و خطابی که با او بعد از خدمت و ملازمت و متابعت و مطاوعت رفته است همگنان را برای اعتبار کافی است «فاعتبروا یا اولی الابصار» پس تکلیف ما لایطاق نمودن و سادات و اهل بیت حضرت رسالت صلی الله علیه و آله را ملازمت فرمودن و تهدید و تخویف نمودن مناسب عقول ارباب دین و دیانت و خداوندان ملک و ملت نیست و از علامات وهن دین و امارات ضعف یقین است. از عنفوان الشباب الی یومنا هذا محکوم هیچ حاکمی نگشته [بسر شد] بقیه که از دهر فانی مانده است خود را در مقام مذلت داشتن و امتثال اوامر ظلمه و فسقه نمودن از مستحیلات دانند «النار و لاالعار و المنیه لا الدّینه» و از آنجا که حمیت و عصبیت هاشمیت است برای مهلت چند روزه در جهان فانی که مکث او عین سرعت است و اقامت او مقدمۀ رحلت بدین مذلّت رضا دادن از خیالات شمرد. لیس للمومن ان یذل نفسه، چند روزی که از بارگاه مهیمن متعال «تعالی شانه و توالی احسانه» منشور «تعز من تشاء» و توقیع «تؤتی الملک من تشاء» ارزانی شده و اعنۀ اختیار فوجی از بندگان پروردگار بقبضۀ اقتدار این ضعیف روزگار دادند، بر حسب قدرت و امکان در اعلاء اعلام دین و امضاء احکام شرع مبین و اتباع سیدالمرسلین کوشیده و استعانت احوال رعایا و زیردستان و تیمورزدگان و غارت‌رسیدگان را خالصاً مخلصاً لَوجه الله تعالی بدانچه مقدور و ممکن بود به تقدیم رسانیدیم و تا رمقی باقی باشد خواهیم کوشید و اعتماد بر حول و قوت حضرت عزت کرده به حکم نصّ «کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیره باذن الله و الله مع الصابرین» از کثرت و ازدحام ایشان باک نخواهیم داشت که «کثرة الغنم لا یهول القصاب» اعتبار بر قضیۀ واردۀ خوارزم و هرات و سیستان و خراسان و عراق و شروان و وان و نواحی آن نکنند و آن را از کرامات و نصرت تصور ننمایند بلکه چون فسق و فجور و معاش به ایشان در اقصی بلاد عالم فاش گشت و امر به معروف و نهی از منکر را ترک دادند و مفید به شرع شریف نبودند بر فحوای «و کذلک نولی بعض الظالینی بعضاً بما کانوا یکسبون او یلبسکم شیعاً و یذیق بعضکم بأس بعض» او را سبب هلال و استیصال ایشان ساخت ]چنان که قبل از این جد او را با آنکه کافر بود جهت دفع بعضی از فجار برانگیخته لوای استیلای او را برافروختند[ و نیز امثال این قضایا بسیار اتفاق افتاده که بسی از متکبران و جباران و خماران و فاسقان با مال و مکنت و عزت و ابهت و شوکت بر دست محبان و موالیان آل رسول مستأصل گشته‌اند و اکنون نیز هاتف غیبی در باب توجه مخالفان و معاندان که بدین جانب متوجه‌اند و بی استحقاق قصد آزار و ایذاء صلحا و اتقیا و علما و فقها و فقراء این دیار دارند در گوش جان می‌گوید که «قاتلوهم یعذبهم الله بایدیکم و یخزهم و ینصرکم علیهم و یشف صدور قوم مؤمنین» و بدین سروش خرم و مدهوش گشته و مدلول «و من یتوکل علی الله فهو حسبه» را کار بسته متعهد و آماده‌ایم و جنگ و جهاد را ساخته ایستاده‌ایم و بحمدالله که مقامهای استوار و مبارزان نیزه‌گذار داریم و تا جان در بدن و سر در گردن باشد خواهیم کوشید و حق «جاهدوا فی الله حق جهاده» که میراث آبا و اجداد ماست بجا خواهیم آورد و مضمون «لیبلونکم حتی نعلم المجاهدین منکم والصابرین» را کاربند خواهیم شد «و الله یؤید بنصره من یشاء و ما النصر الا من عندالله».

من کثر فکره فی العواقب لم تسجع. هر آینه بر لوح محفوظ بقلم تقدیر مسطور شده از قوت به فعل خواهد آمد و از خفا بظهور پیوندد و ماشاءالله کان و ما لم یشاء لم یکن ذکری که در اواخر مکتوب رفته بود که چون متابعت نکنند و مطاوعت ننمایند بدین سبب لشکرها متوجه گردند و فتنه و خرابی و قتل و غارت و اسر که واقع شود او آثم باشد، از علما که ملازم‌اند همین‌قدر استفسار نمایند که درین قضیه بورز و وبال و عقاب و نکال که احق و اولی است و که سزاوار لعن و عذاب حق تعالی است؟ با مثال این سخنان چنین تهدید نفرمایند که عالم اسرار بر افعال و اقوال همگنان مطلع است و بگناه زید، عمرو را مؤاخذه نخواهند کرد که «ولا تزرو وزاره وزر اخری».




برگرفته از کتاب سیمای تاریخ و فرهنگ قزوین، مجلد اول، پرویز ورجاوند، صص 168_174 / 

به نقل از اسناد و مکاتبات تاریخی ایران از تیمور تا شاه اسماعیل،

گردآورنده دکتر عبدالحسین نوائی، 1341، صص54_63



نگاهی به عوامل پیدایش و خواسته‌های جنبش دهقانان گیلان در دوره مشروطه (قربان فاخته)



درآمد
نهضت مشروطیت ایران از نوع جنبش‌های ترقی‌خواهانه طبقات شهری بود، بدین معنی که حرکت مشروطه‌خواهی از شهرهای بزرگ آغاز گردید و در مراکز شهری گسترش یافت. اما با پیشرفت حرکت مردم و پس از تأسیس رژیم مشروطه و گشایش مجلس شورای ملی، جنبش آزادی‌خواهی به تدریج از شهر به روستا سرایت کرد و روستانشینان ایرانی که دخالتی در پیدایش انقلاب مشروطه نداشتند، در پرتو آگاهی اجتماعی فهمیدند که با برچیدن بساط استبداد دیگر نباید بندگی همجنس خودشان یعنی اربابان را بپذیرند. از همین‌رو در این دوره شاهد حرکت‌های دهقانی در گوشه و کنار کشور بر ضد نظام ستمگرانه ارباب - رعیتی و ظلم و ستم مالکان و مباشران، زبان به شکایت گشودند و خواستار رهایی از وضعیت اسفبار خود شدند و برای اصلاحات سریع به مجلس شورای ملی، انجمن‌ها و رهبران و بزرگان مشروطه امید بستند.

اما در میان حرکت‌های دهقانی عصر مشروطه خیزش دهقانان گیلان از جهات مختلف دارای اهمیت بیشتری است. فریدون آدمیت در این‌باره نوشته است: [در این دوره تنها در ولایت گیلان است که پیش‌درآمد حرکت متشکل زارعین را ملاحظه می کنیم و از آن به "انقلاب قراء و قصبات رشت" و "جنبش دهقانی علیه ملاکان" یاد کرده‌اند. در ایالت آذربایجان هم به مقاومت رعایا در برابر اربابان برمی‌خوریم اما نه به صورت وسیع و منظم. اشارات پراکنده‌ای هم راجع به اعتراض برزگران در برخی ولایات دیگر شده است. اما این اعتراض‌ها خصلت نهضت اجتماعی را ندارند. قیام روستاییان گیلان علیه ملاکین کم و بیش واجد خصوصیت جنبش اجتماعی است. تاکنون فغان زارع از مالک بلند بود، یک چند هم به حساب اربابان برسند.]

جان فوران درباره نقش دهقانان ایران به ویژه دهقانان گیلان در انقلاب مشروطه می نویسد: [دهقانان در بهترین حالت خود اجزاء کمکی انقلاب بودند و به خاطر وجه تولیدی و انزوای جغرافیایی با انقلاب ارتباط چندانی پیدا نکردند... همگان برآنند که دهقانان در انقلاب مشروطیت دخالتی نداشته اند... درواقع مشخص نبودن منافع دهقانان در سطح ملی و مشکلات سازماندهی آنان در آن همه روستای جدا و پراکنده مانع از آن شد که دهقانان به عنوان یک طبقه در جریان انقلاب مشروطبت، اقدام‌هایی بیش از عملیات پراکنده و جسته و گریخته انجام بدهند. بنابراین، نظر مورد قبول یعنی "عدم مداخله دهقانان" در مورد دهقانان سراسر ایران مصداق دارد... اما گیلان تنها ایالتی بود که دهقانانش عملاً به جنبش پیوستند... دهقانان این خطه به مالکان حمله می‌بردند، آنها را از ده بیرون می‌انداختند و خانه‌هایشان را به آتش می‌کشیدند... ]

همچنین ژانت آفاری درباره‌ی نقش دهقانان گیلان در انقلاب مشروطه چنین نوشته است: [مشارکت دهقانان در انقلاب مشروطه‌ی ایران به هیچ وجه به گستردگی انقلاب 1905 روسیه نبود، اما اگر بگوییم که کلاٌ دهقانان ایران در این دوره منفعل یا ضد انقلاب بودند قطعاً در بازخوانی انقلاب مشروطه به راه خطا رفته ایم... منطقه خزر عرصه پایدارترین شورش‌های دهقانی دوره مشروطه بود. مقاومت دهقانان در این منطقه پیشینه داشت و اوضاع جغرافیایی منحصر به فرد آن نیز به این امر کمک می‌کرد... مقاومت دهقانی در گیلان نیرومندتر از نقاط دیگر بود. در گیلان با کمک عده‌ای از پیشه‌وران رادیکال عضو انجمن رشت شبکه‌ای ایجاد شد که تعداد قابل توجهی از دهقانان و پیشه‌وران در آن عضویت داشتند. این انجمن‌ها که بعضی از نگرانی‌ها و مصایب جوامع روستایی را انعکاس می‌دادند در برابر انجمن رشت و نیز مجلس قد علم کردند. مقاومت در منطقه کوهستانی طوالش نیرومندتر بود. روستاییان کنترل منطقه را به دست گرفتند و در برابر نیروهای اعزامی، مقاومت محلی و شاه به خوبی از خود دفاع کردند.]


به طور کلی دلایل اهمیت جنبش دهقانی در دوره مشروطه را می‌توان این‌گونه خلاصه کرد:

الف- حرکت دهقانی گیلان از نظر گستره جغرافیایی محدود به منطقه‌ی خاصی نبود بلکه سرتاسر این استان را دربر می‌گرفت.

ب- از نظر زمانی تقابل و ستیز دهقانان با مالکان دو سال به درازا کشید و این موضوع در مقایسه با حرکت دهقانی در سایر نقاط ایران که عمری کوتاه و گذرا داشت، قابل توجه است.

ج- حرکت دهقانی گیلان همراه با آگاهی و بینش اجتماعی و سیاسی بود. اگر در گذشته زارعان بر اثر فشار بیش از حد مالکین، از روی اضطرار و به طور خودجوش هر از چندی بر خداوندان خود می‌شوریدند، اکنون پیام مشروطیت نوید تازه آزادی و رهایی را برای زارعین به ارمغان آورده بود. از همین رو بپاخاستگان دارای اهداف سیاسی و اجتماعی مشخصی بودند.

د- در میان حرکت‌های دهقانی عصر مشروطیت، تنها در گیلان شاهد حرکت متشکل، منظم و پیوسته دهقانان هستیم.

هـ- در جریان جنبش پیوند مستحکمی میان احزاب، گروه‌ها و افراد مشروطه‌خواه که در شهرها فعالیت داشتند، و دهقانان در روستاها برقرار گردید. در این فرآیند کار تازه‌ای که تنها در گیلان در این زمان صورت گرفت تشکیل "انجمن بلوکات" بود که درواقع به مثابه حزب سیاسی دهقانان محسوب می‌گردید.

و- اندیشه "دموکراسی اجتماعی" که اساس آن بر تأمین عدالت اجتماعی، از میان برداشتن نابرابری‌های اجتماعی و آزادی استوار بود، از طریق گروه "اجتماعیون عامیون گیلان" از شهرها به روستاهای گیلان نفوذ یافت و دهقانان تحت تأثیر آن بر ضد مالکان بسیج شدند. از همین‌رو می توان گفت جنبش دهقانان گیلان در مقایسه با دیگر حرکت‌های دهقانی عصر مشروطه واجد خصوصیات جنبش اجتماعی بود.

ز- جنبش دهقانان در گیلان در روند خود از طرح خواسته‌ها و مطالبات اولیه فراتر رفت و خصلت انقلابی به خود گرفت و دهقانان با اربابان و حکومت وارد درگیری و ستیز شدند.

ح- برخلاف سایر نقاط ایران که روستاییان در مرحله تکوین و تأسیس مشروطیت نقشی نداشتند، چنان‌که خواهیم دید دهقانان گیلانی در تکوین و پیدایش جنبش مشروطه‌خواهی در گیلان نقش و حضور فعالی داشتند و جرقه‌ی جنبش مشروطه‌خواهی در گیلان با اعتراض دهقانان آغاز شد.



زمینه‌ها و عوامل پیدایش جنبش
در ایجاد جنبش دهقانان گیلان در عصر مشروطه زمینه‌ها و عوامل جغرافیایی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی متعددی دخالت داشتند که در این بخش از تحقیق مهمترین آنها را مورد توجه قرار می‌دهیم:

الف- استثمار دهقانان، ظلم‌ها، ستم‌ها و اجحافات بی حد و حصر اربابان و نیز بی‌توجهی حکومت به خواسته‌ها و مسایل و مشکلات و رفاه و آسایش دهقانان زمینه‌های لازم را برای طغیان دهقانان در عصر مشروطه فراهم ساخت. آنان با وقوع انقلاب مشروطه برای رهایی از وضعیت اسفبار خود به حرکت درآمدند. به عبارت دیگر در گیلان زمینه عینی قیام دهقانی فراهم بود. دهقانان ستمکش گیلانی فقط به وسیله یک جنبش اجتماعی می‌توانستند خود را از قید و بندهای نظام ستمگرانه ارباب – رعیتی رها سازند.

ب- انقلاب مشروطه زمینه‌ی ذهنی یا مهمترین زمینه سیاسی و اجتماعی را برای حرکت دهقانی فراهم ساخت. با مشروطه فهمیدند که [پس از این حکمرانی به اراده مردم] است و این که با [آزادی ملت] طبقه زارع دیگر [بندگی همجنس خودشان] را نمی‌پذیرند. این خود مقدمه هشیاری طبقه دهقان به اشتراک منافع اجتماعی خویش بود. بدون چنین هشیاری طبقاتی، دهقانان متشکل نمی‌گردیدند و تحرک اجتماعی نمی‌یافتند. کما این که در قبل از مشروطه طبقه دهقان وجود داشت و ظلم و ستم بر آنان نیز بی حد و اندازه بود، اما چون آگاهی طبقاتی وجود نداشت، دهقانان نامتشکل و عاری از تحرک اجتماعی باقی ماندند.

ج- در فرآیند گسترش آزادی و مشروطه خواهی اندیشه‌ی "دمکراسی اجتماعی" که در ایدئولوژی مشروطیت پدیدار شده بود، توسط گروه "اجتماعیون عامیون گیلان" با شاخه‌های مختلفی که در نقاط مختلف گیلان از جمله مناطق روستایی داشت، میان دهقانان رسوخ یافت. در اندیشه دموکراسی اجتماعی از میان برداشتن نابرابری‌های اجتماعی و تأمین عدالت اجتماعی و تضمین مساوات اقتصادی نقش محوری داشت. از نظرگاه مفهوم دموکراسی اجتماعی مهم‌ترین مسایل اجتماعی ایران، که یک جامعه کشاورزی محسوب می‌گردید، اصلاح و تغییر نظام ارباب – رعیتی بود. معتقدان بر این باور که اجتماعیون عامیون گیلان تشکل یافته بودند، با پیشرفت جنبش مشروطه‌خواهی زمینه‌ی نشر فکر دموکراسی اجتماعی را در روستاهای گیلان مناسب دیدند و از طریق شاخه‌های خود در مناطق روستایی که به انجمن های "ابوالفضلی" یا "عباسی" معروف بودند، افکار خود را در میان روستاییان پخش نمودند و دهقانان را بر ضد نظام ظالمانه ارباب‌–‌ رعیتی برانگیختند. در همین فرآیند دهقانان در روستاهای گیلان دست به تأسیس "انجمن بلوکات" زدند که اساساً برای مبارزه بر ضد نظام فئودالی به وجود آمده بودند.

د- یکی از عواملی که در ایجاد زمینه مناسب برای شورش دهقانی در گیلان نقش مؤثری داشت، ضعف و بحران دولت مرکزی ایران و به تبع آن سست شدن پایه‌های قدرت حکمرانان و متنفذان و خوانین محلی بود که در نتیجه پیدایش انقلاب مشروطه به وجود آمده بود. همان‌گونه که جامعه‌شناسان معتقدند شورش‌های دهقانی معمولاً در زمانی رخ می‌دهند که حکومت مرکزی متزلزل شده و با بحران‌های نهادین روبرو گردیدند. این بحران‌ها به نوبه خود منجر به خلاء قدرت در ایالات می‌گردد و خلاء قدرت رادیکال‌های شهری را تشویق می‌کند تا به سراغ روستاها رفته با دهقانان ناراضی از وضع موجود متحد شوند و آنها را به حرکت درآورند. همان‌طور که فرگوسن از پژوهشگران جنبش‌های دهقانی معاصر نوشته است: [شورش‌های روستایی به انقلاب‌های موفقی منجر نمی‌شود مگر آن که رادیکالیسم شهری دهقانان را در تشکیلات سیاسی جمعی منسجم و همگونی بسیج کنند.]
با پیدایش انقلاب مشروطه به دنبال فرو‌رفتن حکومت و دولت ایران در بحران‌های فزاینده، قدرت و حاکمیت مطلق حکمرانان و مالکان و خوانین گیلان دچار آسیب شد و در خلاء ناشی از آن نیروهای رادیکال اجتماعی که در گروه‌های اجتماعیون عامیون متشکل شده بودند، با رفتن به میان روستاییان، دهقانان را بر ضد مالکان تحریک و متشکل نمودند.

هـ- در تحلیل ریشه‌های جنبش دهقانی گیلان نقش کارگران را در پاشیدن بذر بیداری میان دهقانان باید متذکر شد. چنان که پیشتر بیان شد در سده‌ی نوزدهم و در آستانه‌ی انقلاب مشروطه هزاران نفر از گیلان در جستجوی کار راهی نواحی جنوبی امپراتوری روسیه شدند و بخش زیادی از این مهاجرین روستاییان نگون‌بختی بودند که یا از دست مالکان از روستاها گریخته بودند و یا به منظور پیدا کردن کار و تأمین معاش خود تن به مهاجرت داده بودند. مهاجرین ضمن کار در شهرهای مختلف قفقاز به عنوان مغازه دار، مکانیک، بنا، نجار، درشکه‌چی، حمال و کارگر بارانداز و ساختمان و ... با محیط سیاسی و اجتماعی آنجا آشنا شدند و تعداد زیادی از آنها نیز به عضویت سازمان‌های انقلابی قفقاز مانند سازمان سوسیال دموکرات "همت" که در میان کارگران مسلمان فعالیت می‌کرد و کمیته‌ی باکوی حزب سوسیال دموکرات کارگری روسیه درآمدند. این دسته از کارگران که در جرگه‌ی فعالین سیاسی و سازمانی وارد شده بودند، در رویدادهای سیاسی محل مهاجرت خود نقش فعالی داشتند. این امر در مشارکت کارگران مهاجر ایرانی در اعتصاب‌های عمومی ژوئیه 1903/ تیر 1282 و دسامبر 1904/ آذر 1283 و همین‌طور در چندین اعتصاب دیگر، بازتاب یافت. در 1906م/ 1285خ حدود 2500 کارگر ایرانی معادن مس الله‌وردی در ارمنستان هسته‌ی اصلی اعتصابیون را تشکیل دادند. در تابستان 1906م/ 1285خ کارگران ایرانی، به همراه روس‌ها و قفقازی‌ها، در کارخانه‌ی نساجی سرمایه‌دار ایرانی تقی‌یف دست به اعتصاب زدند و از کنسول ایران خواستند به نفع آنان مداخله کند. کارگران حوزه نفت از این درخواست پشتیبانی کردند. این نگرانی وجود داشت که این مسئله به اعتصاب عمومی صدهزار کارگر در باکو منجر شود.


مجاهدین مشروطه، نفرات نشسته: فرزندان حاج وکیل


بی‌شک مهمترین و پایدارترین پی‌آمد پدیده‌ی مهاجرت گسترده، تأثیر آن بر جامعه‌ی گیلان در دوره‌ی مشروطه بود. سیاسی شدن تدریجی کارگران مهاجر در خارج از کشور سرانجام به گسترش عقاید رادیکال در گیلان در دوره‌ی مشروطه انجامید. عامل عمده‌ی ترویج این عقاید، کارگران مهاجر به ویژه آنانی بودند که به صورت فصلی در ناحیه قفقاز مشغول کار می‌شدند. بسیاری از این مهاجرین هسته‌ی اصلی گروه اجتماعیون عامیون گیلان را تشکیل می‌دادند که رادیکال‌ترین جریان سیاسی در جنبش مشروطه‌خواهی گیلان به شمار می‌رفت. ژانت آفاری درباره‌ی تأثیر مهاجرین در رویدادهای انقلاب مشروطه چنین می‌نویسد: [از دست دادن زمین در بسیاری از موارد موجب مهاجرت انبوه دهقانان به شهرها و نیز کشورهای همجوار شد. وُلف موضوعی را که قبلاً توسط ادواردز مطرح شده بود بسط داد و بر نقش محوری کارگران مهاجر روستایی که به صفوف کارگران شهری می‌پیوندند، تأکید کرد. کارگران مهاجر اغلب افکار جدیدی را با خود به روستاها برمی‌گردانند. این دهقانان سابق معمولاً پیوندهای محکمی با روستاهای خود دارند و در مواردی، به دلیل بی‌ثباتی اشتغال در شهرها، برای کار فصلی به روستا برمی‌گردند. کارگرانی که پیوندهای خود را با جوامع بومی حفظ می‌کنند، در دوره انقلاب نقش مهمی دارند و "انتقال دهنده ناآرامی شهری و ایده‌های سیاسی" می‌شوند. چنان‌که قبلاً دیدیم، کارگران ایرانی مهاجر که در صنایع نفت قفقاز کار می‌کردند، در زمان انقلاب مشروطه در 1906 (1285) محمل افکار انقلابی شدند. بسیاری از این کارگران به ایران بازگشتند و در انجمن‌های مجاهدین (اجتماعیون عامیون) به فعالیت پرداختند. تأثیر آنها را در روستاهای چندین ایالت (از جمله گیلان) می‌توان تشخیص داد.]

دهقانان مهاجر گیلانی با پیدایش انقلاب مشروطه در حالی‌که تحت تأثیر محیط افکار سوسیال دموکراسی قفقاز و روسیه قرار داشتند، در شهرها و روستاهای گیلان حضور یافتند و به فعالیت‌های سیاسی مشغول شدند. آنان با عضویت در گروه‌های اجتماعیون عامیون گیلان و ایجاد انجمن‌های دهقانی در روستاها، نقش مهمی در کشاندن دهقانان به صحنه مبارزات سیاسی و اجتماعی و خیزش بر ضد مالکان ایفا نمودند. بدین‌گونه دهقانان مهاجر افکار و تجربه‌های سیاسی خود را که در قفقاز کسب کرده بودند، برای بیداری دهقانان به خدمت گرفتند.

و- همجواری گیلان با امپراتوری روسیه و نزدیکی با مراکز انقلابی قفقاز سبب پیوند گسترده انقلابیون و مشروطه‌خواهان گیلان با گروه‌های سوسیال دموکرات روسیه و قفقاز و ایرانیان انقلابی ساکن قفقاز گردید. این گروه‌ها و افراد که در امپراتوری روسیه بر ضد نظام استبدادی تزارها مبارزه می‌کردند و به مسایل دهقانی و اراضی توجه خاصی داشتند، کمک به جنبش آزادی‌خواهی مردم ایران را از وظایف انقلابی خود می‌دانستند. از همین‌رو از آغاز جنبش مشروطه‌خواهی در شمال ایران و از جمله در گیلان حضور فعالی داشتند و به ویژه در برانگیختن دهقانان بر ضد نظام ارباب – رعیتی تلاش زیادی نمودند. اسپرینگ رایس مأمور سیاسی دولت انگلیس که در سال 1907م / 1325ه.ق به مأموریت ایران و روسیه فرستاده شده بود به [روابط نزدیک میان احزاب انقلابی روسیه و ایران] اشاره می‌نماید. یکجا می‌نویسد: [بتازگی انجمن‌های پنهان زیادی از روی الگوی روسیه تشکیل شده‌اند] و در جایی دیگر می‌گوید: [انقلابیون رشت و تبریزی، از بادکوبه الهام می‌گیرند.] یا این‌که در انزلی [جنبش دهقانی علیه ملاکین درگرفته] و [افرادی از بادکوبه آمده] آن جنبش را یاری می‌دهند.

در دوره مشروطه پیام‌های انقلابی از کمیته اجتماعیون عامیون ایرانی قفقاز به نقاط مختلف ایران به ویژه گیلان و آذربایجان می‌رسیدند و پخش می‌شدند. به گفته‌ی یکی از مأموران انگلیسی [اندیشه‌های انقلابی که آن سوی مرز روس را همه‌جا فرا گرفته] به ایران سرایت یافته و [اذهان مردم کمابیش آلوده به آن افکار گشته] است. ناظم‌الاسلام کرمانی در تارخ خود از بیان نامه‌های فراوان چاپی از آن سوی مرز ایران می‌رسیدند، سخن به میان آورده است، یکی از آنها با عنوان "انتباه‌نامه اجتماعیون عامیون ایران" و به امضای "اجتماعیون عامیون فرقه ایران، قومیه مرکزی قفقاز" در 23 رجب 1324 به تهران رسیده یود. در این اعلام نامه می‌خوانیم: [ای فقرای ایران جمع شوید، ای اهالی کاسبه ایران، ای زراعتکاران ایران، ای اهل دهاتیهای ایران همت کرده اتحاد نموده، اجتماع بکنید، خودتان را از ظلم این ظالمان خوش خط و خال استبداد مذهب خلاص نموده رهایی یابید... ببینید چگونه اهالی همسایه شمالی... جد و جهد و سربازی می‌کنند، روحانیان و کشیشان... در راه دفع ظلم مانند حضرت عیسی دست از جان شسته، خود را چطور در طریق رضای عیسی فدا می کنند... ما اهالی ایران که در قفقاز ساکن هستیم از هر جهت حاضر شدیم تا در موقع، خود را به راه دولت و ملت فدا بکنیم... زنده باد طرفداران حریت و ملیت، نیست بود طرفداران استبداد] بدین‌گونه چنان‌که می‌بینیم انقلابیون آن‌سوی مرزهای ایران در برانگیختن دهقانان گیلان سهیم بودند. همچنین همان طور که آفاری یادآوری نموده نزدیکی گیلان به مراکز انقلابی ایران مانند تهران و تبریز بر قوت جنبش دهقانی می‌افزود.

ز- از عوامل اصلی در برانگیختن دهقانان و گسترش خیزش آنان، گروه‌ها، احزاب و انجمن‌هایی بودند که با هدف دفاع از منافع طبقاتی دهقانان و رهبری و هدایت حرکت آنان تشکیل شده بودند و در برنامه‌ها و مرامنامه‌هایشان به مسأله ارضی دهقانان توجه ویژه‌ای داشتند و در شهرها و روستاها از منافع دهقانان و خیزش آنان حمایت و پشتیبانی می‌کردند مانند "فرقه مجاهدین رشت"، "انجمن عباسی" و "انجمن بلوکات". ژانت آفاری درباره نقش انجمن‌ها و رهبران فکری و سیاسی در برانگیختن دهقانان چنین می‌نویسد: [رشد انجمن‌های شهری نظیر انجمن‌های تبریز و رشت، خیلی زود در روستاها وشهرها اثر گذاشت و مردم روستاها و شهرها به حمایت از این انجمن‌ها برخاستند. در بعضی از روستاهای بزرگ، انجمن‌های پیشه‌وران و دهقانان تشکیل شد، هر‌چند که این انجمن‌ها با مخالفت مجلس و نیز مقامات محلی روبرو شدند. قیامهای دهقانی در مجاورت مراکز رادیکال شهری به وقوع پیوستند و این قیامها در شمال کشور که در آن شعبه‌های فرقه اجتماعیون عامیون فعالیت داشتند، قوی‌تر بودند. رهبری فکری قیامها با روزنامه‌نگاران رادیکال، پیشه‌وران و واعظانی بود که از تشکیل انجمن‌ها در شهرها و روستاها حمایت می‌کردند. انجمن‌های مجاهدین و انجمن‌های عباسی که تا حدود زیادی بیانگر آمال دهقانان بودند، شمار قابل توجهی از طبقات پایین روستایی و شهری را در عضویت داشتند.] در ادامه این تحقیق در بخش رهبران خیزش دهقانی درباره‌ی این گروه‌ها و انجمن‌ها و نقش آنان در جنبش دهقانی به تفصیل سخن به میان خواهد آمد.

ح- جامعه‌شناسان در بررسی جنبش‌های دهقانی وجود دهقانان متوسط را به عنوان یک عامل سیاسی – اجتماعی در شورش‌های دهقانی مؤثر می‌دانند. وجود دهقانان متوسط در گیلان در دوره‌ی موجود مورد بحث را می‌توان از زمینه‌های اصلی پیدایش جنبش دهقانی دانست. به طور کلی جامعه ی دهقانان را در یک تقسیم‌بندی کلی می‌توان به سه گروه تقسیم کرد:

"دهقانان ثروتمند" که زمین‌هایشان را با اجیر‌کردن کارگران بدون زمین کشت می‌کنند؛ "دهقانان متوسط" که املاک مستقل کوچک‌شان را با نیروی کار اعضای خانواده‌شان کشت می‌نمایند؛ و دیگر "دهقانان فقیر" که از زارعان سهم‌بر فقیر، کارگران بدون زمین و زارعان تقریباً بی زمین ترکیب یافته‌اند. از این سه طبقه، برجسته‌ترین نقش در شورش‌های دهقانی را دهقانان متوسط بازی می‌کنند. همان‌گونه که ولف در کتاب "جنگ‌های دهقانی در قرن بیستم" به نحوی مستند ثابت کرده است، [از آنجا که دهقان ثروتمند کسی است که کارگر اجیر می‌کند، پول قرض می‌دهد، نماینده دولت است و در‌نتیجه حامی وضع موجود: حوزه قدرتش در روستا به متنفذان خارج از روستا بستگی دارد و مستقل نیست.] 

دهقانان فقیر، حتی اگر علاقه‌ای هم به حفظ وضع موجود نداشته باشد، به نوبه خود به خاطر دستمزد، غذا، زمین و امرار‌معاش آن‌چنان به دیگران وابسته است که قادر نیست به یک عمل سیاسی مستقل دست بزند: [دهقان فقیر قدرت تاکتیکی ندارد و چون هیچ منبعی که از آن خودش باشد در اختیار ندارد تا در مبارزه قدرت به کارش آید، کاملاً زیر سلطه کارفرمایش قرار دارد.] در مقابل دهقان طبقه متوسط هم توان شوریدن دارد و هم تمایلش را. زیرا به آن اندازه زمین ندارد که مانند کارفرمایان بزرگ حافظ وضع موجود باشد ولی به اندازه‌ای زمین دارد که به لحاظ اقتصادی و اجتماعی از متنفذین محلی و حکومت مرکزی مستقل باشد. مالکیت زمین برای دهقانان متوسط، برخلاف دهقانان فقیر، به اندازه کافی امنیت اقتصادی فراهم می‌کند تا بتوانند به مقابله با مالکان بزرگ و کارگزاران دولتی برخیزد. به گفتۀ وُلف: [دهقان متوسط از کمترین حد آزادی تاکتیکی که مستلزم مبارزه با مالکان است، برخوردار است.] به عبارت دیگر، اسقلال اقنصادی شالوده‌های استقلال اجتماعی و سیاسی را پی می‌ریزد.

پژوهشگران معاصر بر این باورند که در آستانه قرن بیستم نوعی خاص از دهقانان متوسط در گیلان وجود داشت. در گیلان در آستانه‌ی انقلاب مشروطه نهادهای سلطنتی، دولتی، مذهبی و عمده مالکان در مجموع فقط مالک 28 درصد از روستاها بودند. در حالی‌که خرده‌مالکان و مالکان کوچک دیگر تا 50 درصد از روستاها را به خود اختصاص داده بودند. موقعیت ضعیف مالکان در برابر دهقانان، زراعت مبتنی بر سهم‌بری را تضعیف و اجاره‌داری زمین با نرخ‌های ثابت را تقویت کرده بود. دهقانان متوسط در گیلان به طور نسبی در مقایسه با سایر نقاط کشور از سطح زندگی بالاتری برخوردار بودند؛ اجاره‌های درازمدت زمین اغلب با نرخ‌های ثابت موقعیت مساعدتری برای چانه‌زدن در مقابل مالکان و نوعی آزادی از بیگاری و آسودگی از نگرانی از دست‌دادن حق کشت فراهم می‌کرد و همه‌ی اینها موجب شد تا دهقانان اسقلال و موقعیت اجتماعی بیشتری به دست آورند. نوسان ناگهانی در اقتصاد بازار به خصوص در تجارت با روسیه، همراه رشد تدریجی جمعیت موجب نارضایتی در بین دهقانان متوسط شد. تخمین زده می‌شود که جمعیت گیلان طی نیمه دوم قرن نوزدهم میلادی دو برابر شده باشد. این امر سبب استفاده بیش از حد از زمین‌های موجود گردید، مساحت املاک، کاهش یافت، بر تعداد افراد بی‌زمین افزوده شد. در حالی‌که میزان جمعیت نسبت به مساحت زمین افزایش یافته بود، تعداد کمی از مالکان بزرگ، به خصوص مالکین مزارع چای و توتون منفعت خود را حفظ کردند و اربابان کوچک به جمع‌آوری اجاره از دهقانان تحت فشار ادامه دادند. از آنجا که این اربابان هیچ نقش مهمی از قبیل حمایت از روستاییان، سرمایه گذاری در امور آبیاری و حمایت از برزگران در مشکلات مالی ایفا نمی‌کردند، دهقانان آنان را نه به عنوان "ولی‌نعمت"که به عنوان "انگل" می‌شناختند. می‌توان گفت مبانی طبیعی احترام بین مالک و دهقان در گیلان وجود نداشت.

بدین‌سان همان‌گونه که آبراهامیان نوشته است گیلان برخلاف سایر نقاط ایران و به همان دلایلی که در روسیه، چین، ویتنام، مکزیک و بسیاری کشورهای دیگر وجود داشت، دهقانان انقلابی در خود پرورش داد. این دهقانان متوسط که از مالکان بزرگ و دولت مستقل بودند حداقل نفوذ و قدرتی را به دست آوردند که لازمه درافتادن با نظم موجود بود. اینان از تجاری شدن کشاورزی متحمل ضربه سختی گردیدند. روستاهای ایشان برونگرا و نسبتاً از سلطه مالک آزاد بودند، رابطه نزدیکی با روستاهای دیگر داشتند و به‌طور مستقیم با اقتصاد بازار درآمیخته بودند. درنتیجه، این روستاها نه تنها خود ناراضی بودند، بلکه از نارضایتی روستاهای دیگر نیز آگاه بودند.

فقدان دهقانان متوسط به این معنی است که روستاها هیچ قشری را با حداقل امنیت اقتصادی و استقلال اجتماعی که لازمه در‌افتادن با اقتدار حکومت مرکزی و مالکان محلی است پرورش نداده بلکه برعکس روستاها از زارعان اجاره‌دار و کارگران بی‌زمین تشکیل شده بود که امرار معاششان کاملاً به حُسن‌نیت مالکان وابسته بود. هرچند در شرایط خاصی عوامل بیرونی قادر خواهند بود دهقانان بی‌زمین را برانگیزانند و به جنبش‌های رادیکال بکشانند – چنان که در جریان جنبش دهقانی گیلان رخ داد- اما در شرایط عادی آنها آنقدر به مالکان وابسته‌اند که نمی‌توانند خود آغازگر حرکت سیاسی باشند. از همین‌رو است که باید دهقانان متوسط گیلان را آغازگر و جلودار جنبش در دوره‌ی مشروطه بشمار آورد.

ط- از دیدگاه بسیاری از جامعه‌شناسان یکی از عوامل اصلی بروز شورش‌های دهقانی وجود اقتصاد مبتنی بر بازار می‌باشد. همان‌گونه که منابع معتبر تأکید نموده‌اند روستاهای ایران از جمله گیلان در اوایل سده‌ی نوزدهم میلادی از لحاظ اقتصادی متکی به خود بودند. در نتیجه روستاها هم محصولات کشاورزی مورد نیازشان را تولید می‌کردند و هم اجناس دیگری را که بدان نیاز داشتند. اما رشد تجارت با اروپا در نیمه دوم سده‌ی نوزدهم به‌تدریج خودکفایی روستاهای سنتی را به نابودی کشاند و پایه‌های اقصاد معیشتی متزلزل گردید. نزدیکی جغرافیایی و سهولت ارتباط گیلان با روسیه از طریق دریای خزر، باعث رونق کشاورزی تجاری در این منطقه شد. حتی از اوایل دهه 1870م / 1280ه.ق تقاضای تجار روس باعث رونق کشت محصولاتی چون ابریشم، برنج، چای، کنف و توتون و دیگر محصولات گشت. همان‌گونه که خمسی یکی از پژوهشگران ایرانی می‌گوید: [موقعیت جغرافیایی گیلان به ما یاری می‌رساند تا دریابیم چرا آن استان نخستین ایالت ایران بود که در آن سرمایه‌داری روستایی پدید آمد.]

تراکم جمعیت، حاصلخیزی زیاد، و امکان ارتباط با روستاها در گیلان، موجب رشد سریع و زودرس تجارت محلی شد. حتی در نیمه‌ی نخست سده نوزدهم که دیگر بخش‌های ایران عمدتاً جوامعی خودکفا و خودبسنده بودند، گیلان به دلیل بازارهای مکاره روستایی‌اش مشهور بود. توسعه‌ی تجارت خارجی در نیمه‌ی دوم سده‌ی نوزدهم نه تنها باعث تحرک تجارت محلی شد، بلکه ارتباط‌های مدرن را نیز متداول ساخت. برای نمونه نوسازی بندر انزلی توسط روس‌ها، ایجاد خط آهن بین انزلی و رشت و احداث راه شوسه انزلی به تهران از آن جمله بود. در نتیجه تا اوایل سده‌ی بیستم میلادی بسیاری از روستاها به آسانی به بازار داد و ستد و شهرهای نزدیک دسترسی داشتند. بدین‌گونه اقتصاد منطقه‌ای در اقتصاد ملی و اقتصاد ملی در اقتصاد بین المللی مستحیل شده بود. در ابتدای سده‌ی بیستم بسیاری از دهقانان برای فروش محصولات خود و خرید مایحتاجشان به بازارهای شهر می‌رفتند.

شکل‌گیری اقتصاد مبتنی بر بازار از یک‌سو روستاییان را با تجارت ملی و جهانی پیوند می‌داد، واحدهای منطقه‌ای خودبسنده را از بین می‌برد و درنتیجه روستاییان را در معرض نوسان‌های شدید بازار جهانی قرار می‌داد و از سویی دیگر قیمت زمین را افزایش داد و بدین‌سان دهقانان متوسط را در معرض یک رقابت نامنصفانه با دهقانان ثروتمند، اربابان و تجار شهری زمین‌خوار (بوژووازی ملاک) قرار می‌داد و در بین آنان ایجاد نارضایتی می‌نمود. علاوه بر این اقتصاد بازار با فعال کردن کشاورزی تجاری، رابطه مستقیمی بین دهقانان و شهرهای منطقه ایجاد کرد. به گفته‌ی میگدال جامعه‌شناس معاصر [تجاری شدن کشاورزی، تولیدکنندگان روستایی و مصرف‌کنندگان شهری را به هم پیوند داده و بر اقتدار انحصاری مالکان بر معاملات روستاییان با جهان خارج پایان می‌دهد و روستاهای سنتی درون‌گرا را به روستاهای جدید بالقوه برون‌گرا تغییر‌‌‌شکل می‌دهد و بدین‌سان مالکان بزرگ را به نابودی می‌کشاند.]


چند تن از مجاهدین جنبش مشروطیت، نفر وسط میرزا کوچک‌خان


با پیدایش انقلاب مشروطه وجود اقتصاد مبتنی بر بازار در گیلان موجب گردید تا پیام مشروطیت خیلی سریع از شهرها به روستاها منتقل شود، زیرا پیوند و ارتباط گسترده‌ای میان شهرنشینان و روستانشینان وجود داشت و از سویی دیگر دهقانان متوسط که از وضع خود نگران و ناخرسند بودند، از فرصت ایجاد شده بر اثر انقلاب، بهره جسته و نارضایتی و اعتراض خود را با شرکت در جنبش بزرگ دهقانی گیلان به نمایش گذاشتند.

ی- وجود دهقانان انقلابی در گیلان را همچنین می‌توان ناشی از عوامل زیستی و جغرافیایی دانست. گیلان برخلاف بسیاری از دیگر مناطق ایران، دارای خاک حاصلخیز و باران فراوان است. این ویژگی موجب برداشت بیشتر محصول و تراکم و فزونی جمعیت می‌شد و به دهقانان اجاره‌دار در مقایسه با دهقانان مناطق خشک‌تر ایران، استقلال بیشتری در برابر مالکان می‌داد. از سوی دیگر روستاهای گیلان از نوع روستاهای "برون‌گرا" بودند نه روستاهای "درون‌گرا" که در دیگر نواحی ایران مشاهده می‌گردید. دور بودن روستاها از یکدیگر و نیز مناطق شهری، مشکلات حمل و نقل و رفت و آمد، تفاوت‌های زبانی، اختلافات مذهبی، رقابت‌های منطقه‌ای، شبکه‌های خویشاوندی و خصوصیات قبیله‌ای که همگی از ویژگیهای روستاهای دورن‌گرا به‌شمار می‌روند، به مالکان کمک می‌کرد تا دهقانان را نه تنها در انزوا نسبت به سایر روستاها قرار دهند، بلکه از تماس با رادیکال‌های شهری و حتی کارگزاران حکومتی نیز دور نگه دارند. انزوای روستاها از یک‌سو به محلی‌گرایی دامن می‌زد و از سویی دیگر مانع رشد آگاهی طبقاتی در مناطق روستایی و ارتباط روستاییان با یکدیگر و نیز شهرنشینان می‌گردید.

در گیلان اما به دلایل مختلف از جمله حاصلخیزی و امکان بهره‌برداری از زمین در تمام نواحی، تراکم جمعیت، نزدیکی روستاها به یکدیگر و مراکز شهری، وجود بازارهای هفتگی در تمام نقاط گیلان که تماس روستاییان را آسان می‌کرد، دسترسی روستاها به بازار داد و ستد در شهرهای نزدیک، وجود راههای ارتباطی و تجارتی که شهرها و روستاها را به هم متصل می‌نمود، روستاها از نوع روستاهای "برون‌گرا" به‌شمار می‌رفتند. برخی عوامل دیگر اجتماعی – اقتصادی نیز وجود داشت که سبب توسعه‌ی روستاهای برون‌گرا در گیلان عصر قاجار بود؛ عامل نخست وجود زبان مشترک در بین جمعیت‌های روستایی بود؛ به جز ناحیه‌ی تالش که مردم به زبان تالشی سخن می‌گفتند بقیه مردم روستانشین و نیز شهرنشین منطقه به زبان گیلکی صحبت می‌کردند که ارتباط اجتماعی مابین روستاها را آسان می‌کرد. دومین عامل فقدان جامعه‌ی عشایری در گیلان بود که موجب می‌شد روستاها از یک سازمان همبسته عشایری برخوردار نباشند و مالکان نتوانند از پیوندهای خویشاوندی با روستاییان استفاده کنند. چون روابط آنان روابط ایلی نبود، مالکان وظیفه حمایت از روستاییان را به عهده نداشتند و روستاییان این مناطق با خطر حمله قبایل دیگر مواجه نبودند و برای حفاظت از خود به احداث دیوارهای بلند نیاز نداشتند. سومین عامل آن که گیلان در مقایسه با دیگر مناطق روستایی کشور از سطح زندگی بالاتری برخوردار بود و این امر باعث می‌شد که دهقانان مازاد محصول بیشتری برای فروش داشته باشند و درنتیجه روستاها پیوندهای ثابت و بی‌واسطه با بازار اقتصادی مدرن برقرار کنند. چهارمین عامل فراوانی باران و آب بود که از اهمیت توزیع و تقسیم آب می‌کاست و درنتیجه نقش مهم آن در سازهان‌های روستایی از میان رفت. در گیلان روستاها عمدتاً به جویبارهای کوچک و بارندگی طبیعی متکی بودند و نه به قنات‌های پرهزینه، در نتیجه مالکان نمی‌توانستند اقتدار خدای‌گونه‌شان را مانند سایر نقاط کشور بر ابزار تولید اعمال کنند.

این ویژگیهای زیستی و جغرافیایی همگی با پیدایش انقلاب مشروطیت بستر و زمینه مناسبی در جهت خیزش دهقانان و گسترش سریع آن در تمام نواحی گیلان فراهم ساخت. از سویی دیگر این شرایط موجب دوام خیزش دهقانان و افزایش قدرت مقاومت آنان در برابر مالکان و حکومت گردید.



خواسته‌های جنبش دهقانی
با وقوع انقلاب مشروطه دهقانان گیلان امید داشتند تا مجلس و دولت مشروطه در جهت کاستن از آلام آنها و رفع ستم مالکان گام‌هایی بردارد. اما دهقانان و مسایل و مشکلات آنان در رژیم نوپای مشروطه در ابتدا کاملاً نادیده گرفته شد و با آن که اکثریت جمعیت کشور را روستاییان تشکیل می‌دادند، دهقانان در انتخابات اولین مجلس شورای ملی از حق انتخاب کردن و انتخاب شدن محروم گردیدند. در همان حال قانون اساسی مشروطه توده‌های زحمتکش کشور از جمله دهقانان را از حق شرکت در امور کشور محروم می‌ساخت.

اما انقلاب مشروطه توده‌های وسیع مردم ایران را تکان داد و دهقانان، کارگران و تنگدستان شهری با شعارها و مطالبات خاص خود کم‌کم به صحنه مبارزه اجتماعی و سیاسی کشیده شدند. دهقانان گیلان در همین فرآیند به جنبش درآمدند و مطالبات خود را به گونه‌های مختلف طرح و پیگیری نمودند. دهقانان در ابتدا برای اصلاحات سریع در نظام حاکم ارباب‌–‌ رعیتی به مجلس و دولت و انجمن‌های برآمده از انقلاب مشروطه امید بستند. در همان اوان انقلاب مشروطه از جانب دهقانان یا به نمایندگی از آنان، تظلم‌ها و شکواییه‌هایی خطاب به نمایندگان مجلس، صاحبان روزنامه‌ها یا اعضای انجمن‌های ملی شهرها نوشته می‌شد.

به رغم بی‌سوادی عمومی حاکم بر روستاها، روستاییان می‌کوشیدند از طریق تنظیم شکواییه و ارسال آن به افراد و گروه‌های صاحب نفوذ مشروطه‌خواه و نهادهای برآمده از انقلاب صدای اعتراض خود را به گوش همه برسانند. نامه‌هایی که توسط باسوادان جوامع روستایی یا هواداران شهری آنها نوشته می‌شدند، اغلب به امضای عده‌ زیادی همراه بود. بعضی از نامه‌ها را اعضای انجمن‌های شهری از جمله اعضای انجمن‌های مجاهدین (اجتماعیون عامیون) به نمایندگی از جانب دهقانان و نیز صیادان انزلی – که همان زمان بپا خاسته بودند- می‌نوشتند. عده‌ای از نمایندگان مجلس نیز به نمایندگی از سوی موکلان خود شکواییه می‌فرستادند. هم‌زمان با این تظلم‌خواهی‌ها در برخی نقاط روستایی دهقانان با مالکان به کشمکش برخاستند و از پرداخت مال‌الاجاره خودداری ورزیدند. نامه‌های دهقانان اغلب با اعلام حمایت پرشور از انقلاب، قانون اساسی و مجلس شروع می‌شد. اما با گذشت زمان و با رفع خوش‌بینی نسبی روستاییان از نهادهای مشروطیت مضمون نامه‌ها به خشم و ناشکیبایی گرایید. شکواییه‌ها شامل شرح مفصل دشواری‌های زندگی در روستاها بودند. دهقانان از ظلم و زورگویی‌ها و سوءاستفاده مباشران و مالکان می‌نوشتند، از تعهداتی که مالکان تحمیل می‌کردند، از قتل و غارت راهزنان و دزدان محلی، زدن، شکنجه و کشتن روستاییان، تجاوز به زنان و دختران روستایی و... شکایت داشتند و از مقامات نظام جدید مشروطیت طلب یاری و مساعدت داشتند. بعضی از نامه‌نویسان خواستار الغای تمامی مرسومات تحمیلی اربابان و خاتمۀ بیگاری بودند. بعضی دیگر که روشنفکرتر بودند، از اصلاحات ارضی –که در مجلس نیز بحثش جریان داشت- سخن به میان می‌آوردند. الغای تیول از دیگر خواسته‌های دهقانان بود که به ویژه از سوی انجمن‌های داریکال شهری روستایی حمایت می‌شد. از نظر دهقانان الغای تیول به معنی خاتمه‌دادن به سلطه‌ی مالکان و نیز دولت بر روستاییان بود. همچنین عده‌ای از روشنفکران رادیکال اساساً خواهان ملی‌شدن زمین بودند. بدین معنی که تمام روستاهایی که قبلاً از نظر حکومت تیول محسوب می‌شدند، زیر کنترل مجلس درآیند. نویسنده‌ای از انزلی با چنین احساسی نوشت: [رودخانه و دهی که ده هزار تومان عایدی او باشد چرا باید یک نفر بخورد؟ حتماً باید عایدی او به خزانه دولت و ملت که بیت‌المال مسلمین است داخل شود. وکلای شورای ملی را یادآوری می‌نمایم که ملتفت باشند که تیول را موقوف و در جزو بیت‌المال مسلمین نمایند و به مصارف ملک ملت برسد.]


به‌طور کلی خواسته‌ها و اعتراض‌های دهقانان گیلان را در طول خیزش می‌توان در موارد زیر خلاصه نمود:

الف- عدم پرداخت بهره مالکانه یا مال‌الاجاره به ارباب. 

ب- عدم پرداخت مالیات؛ دهقانان مجبور بودند پنج نوع مالیان بپردازند؛ کدخدا، مباشر، مقامات جزء و حاکم هر کدام مقداری از مالیات جمع‌آوری شده را بر می‌داشتند و بقیه را به حکومت مرکزی می‌دادند. 

ج- لغو تمام مرسوماتی که مالکان و مباشران بر دهقانان اعمال می‌کردند مانند "رسم اجازه گرفتن" که طبق آن دهقانان برای هر نوع معامله‌ای از جمله شوهردادن دختران خود می‌بایست از مالک اجازه می‌گرفتند. همچنین دهقانان از بهای گزافی که برای کسب اجازه پرداخت می‌شد ناخرسند بودند.

د- لغو بیگاری.

هـ- رفع ظلم و ستم و تبعیض اربابان.

و- مخالفت با اجاره‌بهای سنگین اربابان.

ز- مخالفت با "رسم هدیه" اجناس به مالک که به مناسبت‌ها و بهانه‌های مختلف از دهقانان دریافت می‌شد.

ح- رسیدگی به خواسته‌ها و شکایت دهقانان و اجرای عدالت در حق آنان توسط دولت و مجلس مشروطه.

ط- الغای رژیم ارباب – رعیتی.


لازم به یادآوری است اندیشه‌ی الغای نظام زمین‌داری کمابیش در پیش از انقلاب مشروطه توسط برخی از روشنفکران ایرانی مطرح شده بود. از جمله طالبوف یک سال پیش از انقلاب مشروطه یعنی در سال 1323 ه.ق نوشت [املاک ایران را بایستی "هیأت موثقه"‌‌ ای تقویم کنند و میان رعیت تقسیم نمایند. صاحبان املاک قیمت اراضی‌شان را به اقساط سی ساله و به "ضمانت دولت" دریافت دارند... بعد از این نباید در ایران ملاک باشد، همه اراضی شخصی یا خالصه دیوانی باید به تبعه فروخته شود.] در دوره‌ی مشروطه اندیشه الغای نظام فئودالی قوت بیشتری گرفت و به ویژه توسط گروه‌های موسوم به اجتماعیون عامیون که با اصول سوسیالیسم آشنایی داشتند، تبلیغ گردید. در همین راستا نویسندگان روزنامه صوراسرافیل طی سلسله مقالاتی نظریه‌ی الغای نظام ارباب‌‌ – رعیتی را در ارتباط با اصول دموکراسی اجتماعی اعلام داشتند و ضمن تشریح این اصول به تفصیل درباره‌ی حقوق دهقانان و تحدید حقوق و امتیازات مالکان و موضوع فروش زمین‌ها به دهقانان بحث نمودند.

با پیدایش انقلاب مشروطه "اجتماعیون عامیون" گیلان که در عقاید و مرامنامه‌شان رفع ستم از دهقانان جایگاه ویژه‌ای داشت، اندیشه‌ی الغای نظام ارباب – رعیتی را در میان دهقانان گیلان پراکنده ساختند و این اندیشه در روند جنبش دهقانی قوت و قدرت بیشتری گرفت. تأسیس انجمن‌های "عباسی" و "بلوکات" در نواحی مختلف گیلان در همین فرآیند صورت گرفت. بنابراین می‌توان گفت دستیابی به زمین از خواسته‌های مهم جنبش دهقانی گیلان بود.



بزرگداشت استاد جعفر خمامی زاده برگزار می شود







شرکت در مراسم برای عموم آزاد است.



دربارۀ سید رضا کیا و استقبالِ وی از شعر حافظ (علی نویدی ملاطی)


چکیده: سید رضا کیا از امیران کمتر شاخته شدۀ سلسلۀ کیایی در قسمت شرقی گیلان (بیه پیش) است که علاوه بر اینکه در شمار امیران مقتدر روزگار خود بوده، به شاعری نیز می پرداخته است. علی رغم هم عصر بودن، قرینه ای مبنی بر دیدار وی با حافظ در دست نیست. از اشعار سید رضا کیا بر می آید که شیفتۀ شعر حافظ بوده است؛ به طوری که نمودِ این شیفتگی در اشعار وی نمایان است. در این گفتار پس از مقدمه ای درباره رضا کیا، به این تأثیر پذیری پرداخته شده است.
 


مقدمه
سید رضا کیا که گاه با عنوان «کارکیا سید رضی» نیز از او یاد می شود، فرزند سید علی کیا (شهادت: 791 ق) و چهارمین امیر از سلسلۀ کیاییان گیلان (معروف به «کارکیاییان»، «سادات کیایی» یا «سادات ملاطی») است . نام او در منابع به دو صورت «سید رضا» و «سید رضی» آمده و این دوگانگیِ نوشتاری در ضبط نام وی موجب بروز اشتباهاتی در میان محققان شده است؛ به گونه ای که سعید نفیسی و نخجوانی در نوشته هایشان او را دو فردِ متفاوت تصور کرده اند (نفیسی، 1306: ش 28 و 29، ص 266-283؛ نخجوانی، 1337: ش 44، ص 94-102).
از تاریخ تولدش اطلاعی در دست نیست، اما تاریخ دقیق درگذشت او در تاریخ گیلان و دیلمستان «سنۀ تسع و عشرین و ثمانمائه... روز دوشنبه غرۀ جمادی الاول، موافق دوازدهم تیرماه قدیم» ذکر شده است. (مرعشی، 1364؛ ص 146)



سلسله نَسَب
نسبت سید رضا به امام زین العابدین (ع) می رسد: علی کیا بن امیر کیا بن حسین کیا بن حسن کیا بن سید علی بن سید احمد بن سید علی الغزنوی بن محمد بن ابوزید بن ابو محمد بن احمد الأکبر مشهور به «عقیقی کوکبی» بن عیسی الکوفیبن علی بن حسین الأصغر بن امام علی زین العابدین.

----------------------------------------------

1.سید علی بن سید احمد از قریه فشام کوهدم به ملاط نقل مکان کرد. (غفاری، ص 84)
2.چند وقت در مدرسۀ مولانا عبدالوهاب غزنوی به تحصیل اشتغال داشت. (همان، همانجا)
3.محمد بن ابوزید از ابهر به گیلان نقل مکان کرد و در فشام کوهدم رحل اقامت افکند. (همان، همانجا)
4.عیسی الکوفی بن علی به غایت فاضل و عفیف بوده و از کوفه به سببِ ترس از عباسیان به ابهر آمد و در آنجا اقامت گزید. (همان، همانجا)
5.همان، ص 84. این نسب در مجالس المؤمنین به این صورت آمده است: ] سید رضا بن[ علی بن کارکیا... ابن حسن کیا بن سید علی... ابن احمد بن سید علی الغزنوی... ابن محمد بن ابوزید... ابن ابومحمد حسن بن احمد الاکبر مشهور به عقیقی کوکبی بن عیسی بن الکوفی... ابن علی بن حسن الاصغر بن الامام الهمام علی زین العابدین. (شوشتری، 1365: ج 2، ص 371)



چنانچه که بیان شد، از تاریخ تولد و رخدادهای دوران کودکی و نوجوانی سید رضا هیچ اطلاعی در دست نیست و از کهن ترین کتب مربوط به تاریخ گیلان نیز اطلاعی در این باره به دست نمی آید. در واقع اگر فرض کنیم سید عمر متوسطی داشته، مثلاً 60 سال، تولد او را در نیمة دوم قرن هشتم می توان در نظر گرفت. در فصلِ مربوط به حکمرانیِ سید رضا به تفصیل چگونگی قدرت گرفتن و حکومت وی آمده است. (همان، ص 110-185)

-----------------------------------------------------------
1.البته در این فصل به حکومت کارکیا سید محمد نیز پرداخته شده است.




خانواده
جد سید رضا، سید امیر کیای ملاطی (م: 763 ق) سر سلسلۀ خاندان کیایی است که متاسفانه به علت افتادگی، در تنها نسخۀ موجود از کتاب تاریخ گیلان و دیلمستان مرعشی، اطلاع چندانی از او در دست نیست. محتوای اندک قمست باقیمانده از بخش مربوط به سید امیر کیای ملاطی مواردی است از قبیل نوشتن «مکاتیب امرا»، روانه ساختن قاصد و حضور وی و دیگر سادات به مدت یک سال در کلارستاق رستمدار و مورد احترام ملوک آن عصر واقع شدن و در نهایت اطلاع دربارۀ مرگ وی:

«مکاتیب امرا نوشته، قاصد را روانه ساختند. چون سادات را به کلارستاق رستمدار نزول واقع شد، ملوک آن عصر مقدم ایشان را معزز داشته، احترام بواجبی نمودند. و چون یکسال کمابیش، سادات را آنجا توقف واقع شد، بر مضمون ما تَدرِی نَفسٌ ما ذا تَکسِبُ غَداً وَ ما تَدرِی نَفسٌ بِأیَّ أرضٍ تَمُوتُ، سید امیر کیا را وعدۀ حق در رسید و آنجا وفات یافت.» (همان، ص 15)


 بر اساس برخی منابع دیگر، وی در سال 733 ق از ملاط خارج شده، مدتی به علت چیرگی حاکمان گیلان در اشکور و کلارستاق بوده، تا اینکه در «کلاره دشت» بدرود حیات گفته است. (همان، ص196)


جدّۀ وی (= همسر سید امیر کیا) دختری از سولش بود که هیچ اطلاعی از او در دست نیست. در تاریخ گیلان و دیلمستان درباره سید علی کیا، پدر سید رضا، مطالب قابل توجهی آمده است و این در حالی است که در مورد مادرش تنها به ذکر لفظ «دختر کدخدا» بسنده شده است. از دیگر اقوام سید رضا به تفصیل در منابع یاد شده است.

-----------------------------------------------------------------

1.روستایی در لنگرود.
2.شجره نامۀ او به پیوست در کتاب فرمانروایان گیلان آمده است.




سید رضا قبل از حکمرانی بر لاهیجان
مرعشی اول بار در شرح حکومت سید علی کیا، از سید رضا یاد می کند. وی در فصل دوم از باب سوم کتابش، ذیل عنوان «در ذکر مدد طلبیدن امیره دباج فومنی به جهت تسخیر گسکر و وقوع حادثه ای که در آن زمان سمتِ سنوح (= وقوع) یافت» آورده که سید هادی کیا، عموی سید رضا، بعد از شنیدن خبر واقعۀ گسکر – که گویا بعد از 791 ق روی داده – و قتل سید محمد کیا پاشیجایی و دیگر مبارزان بیه پیش و در نتیجه بدون امیر ماندن پاشیجا1، حکومت این منطقه را به سید رضا کیا و حکومت کیسم را به سید محمد کیا، معروف به «امیر سید محمد» (فرزند سید مهدی کیا) تسلیم کرد:

«چون خبر واقعۀ گسکر به سمع اشرف سید هادی کیا رسید، به سبب قتل سید محمد کیای پاشیجائی و اصحاب بیه پیش متألم گشت. اما چون بجز صبر چاره ای دیگر نبود، رضا به قضای سبحانی داده إِنَّالِلَهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ راجِعُونَ برخواند و پاشیجا را به فرزند ارشد سعادتمند سید شهید، سید علی کیا نور قبره – سید رضی کیا - که گل نوباوۀ بستان سرای سیادت و عدالت بود، داد.» (همان، ص 99)
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
1.پاشیجا روستایی است در شرق گیلان نزدیک لاهیجان که امروزه به «پاشاکی» معروف است.



 سپس در همان فصل آمده که امیره فلک الدین پس از زیارت کعبه به لاهیجان آمد و با سید رضا کیا ملاقاتی کرد و با عذرخواهیِ تمام از کارهای گذشته اش، از سید رضا خواست که اگر به توبۀ او اعتقاد دارد و آن را از صمیمِ قلب می داند، کوچصفهان را در برابرِ آشتی قبول کند. سید پذیرفت و به او کمک کرد تا رشت را بگیرد. (همان، ص 99-100)

--------------------------------------------------------------------------------------
1.امیره فلک الدین توسط پسرش امیره علاءالدین حلق آویز شد.



مرعشی در فصل سوم از باب سوم کتابش، ذیل عنوان «در ذکر مخالفت نمودن برادرزاده های سید هادی کیا با او و اخراج نمودن او از لاهیجان» آورده که سید حیدر کیا گوکه و سید حسین کیا (برادرزادۀ سید هادی کیا) طلب ملک موروثی از سید هادی کیا کردند که با مخالفت سید هادی روبرو شدند. از این رو پس از جمع کردن لشکر، به سید رضا – که در آن هنگام والی پاشیجا بود – پیغام فرستادند که به لاهیجان بیاید. پس از اینکه سید رضا به لاهیجان آمد، به اتفاق همدیگر با لشکر بیه پس که به عنوان نیروی کمکی به آنها پیوسته بود، به سمت رانکو رفتند. سید هادی به لشکرگاه خود واقع در ملاط آمد و دو لشکر در کوتمکِ ملاط به هم رسیدند. در این هنگام جنگ سختی درگرفت که به عقیدۀ ظهیرالدین عظیم ترین جنگ در گیلان بود و در نهایت با شکست سید حسین کیا و لشکریانش به پایان رسید. (همان، ص 102-103)



امیر عالم و شاعر
با مطالعۀ احوال سید رضا مشخص می شود که وی مانند برخی از امرا و سلاطین پیشین، به سرودن شعر نیز علاقه داشته است. در واقع برای پرداختن به شخصیت وی، ناچار باید دو حوزۀ حکمرانی و شاعری او را از هم تکفکیک کرد؛ یعنی با مطالعۀ احوال وی در منابع تاریخی با «امیر حکمران» مواجهیم و با بازخوانی اشعاری وی با «امیر شاعر.»

در منابع مرتبط با زندگی سید رضا علاوه بر صفات و القاب متعارفی که برای بیشتر امرا و پادشاهان ذکر می شود، صفاتی نیز برای وی ذکر شده که تصویر روشن تری از شخصیت او به دست می دهد. تاریخ گیلان و دیلمستان مرعشی از مهمترین منابع در توصیف شخصیت و منشِ سید رضاست که در فصل چهارم آن به شرح و بسط شاخصه های رفتاری و شخصیتی وی پرداخته شده است:


- مداومت بر شیوۀ ائمۀ اطهار به خصوص امام علی (ع): «و به افصح عبارات در همه اوقات مضمون ابیات امام هدی علی مرتضی (ع) را بر خلأ و ملأ خوانده بر آن مداومت می نمود که، شعر:


                                                 طعامی حلال لمن قد اکل     و داری مناخ لمن قد نزل
                                                 اقدّم ما عندنا حاضر           و إن لم یکن غیر خبز و خل

                                                 فأمّا الکریم فیرضی به        و أمّا اللئیم فذاک الویل»

                                                                                (همان، ص 112)

-------------------------------------------------------------------------------------
1.از کتابهای معاصر قابل ذکر در این زمینه کتابی است با این مشخصات: حالت، ابوالقاسم (بی تا): شاهان شاعر، احوالات شاهان و شاهزادگان سخنور و بغض شعرای دربار آنها و برگزیدۀ اشعار آنها، تهران، علمی.



- بخشش و کرم: «جهت احبای دولت و اعیان مملکت دست کرم او به غربال عنایت مشک و عنبر می بیخت و اعدای بانکبت را قهرش شربت زقّوم در حلقوم فرو می ریخت. نظم:


                               حکم عزرائیل و برهان مسیح     در کف و تیغش عیان عیان بودی به هم»

                                                                                                                         (همان، همانجا)



- شجاعت و دلاوری: «و در مقام شجاعت و دلاوری، همچو جدش در معارک از ببر بیان سبق بردی، و غبار تهوّر و جبانت را از ضمیر هر جبان و متهوّر به آب زلال شجاعت پاک می گردانیدی. بیت:


                                      برق تیغش دیدبان در ملک دین     ابر جودش میزبان در شرق و غرب»

                                                                                                                         (همان، همانجا)



- عدل، جهانداری و ...: «در باب عدل و داد جهانداری و محب نوازی و عدو گدازی، استحقاق آن داشت که شاهان عصر و خسروان دهر از او مستفید گردند.» (همان، همانجا)


- علم: «سید رضا کیا مردی بود به جمیع علوم دینی و دنیوی آراسته و در تحقیقات هر فن در ایام خود نظیر نداشت و طبع وقّادش دفاتر فصحای زمان را به آب بلاغت شسته، خاطر فیاضش لوح ذکا و فطنت را به نقوش فضل و هنر آراسته.» (همان، ص 111)


- شاعری: این صفت او تنها در تاریخ گیلان و دیلمستان مرعشی آمده: «و از منشآت طبع لطیف اوست؛ شعر:

                                                            تا اسیر تو شدم از غم دل آزادم ...»

                                                                                                   (همان، ص 112)


اشاره به اشعار عربی فصیح وی از دیگر اطلاعات همان منبع است که با ذکر وجه سرایش شعر همراه است: «و هم از اشعار عربیه فصیحه اوست که در حق مولانای معظم، مولانا حسن کرد نور قبره، فرموده است؛ شعر:


                                     فقلت لمولی الکرد لمّا رأیته     جنیت ثمار الفضل من دوحة الهوی
                                    فأعرض عنّی ثمّ قال تبسّما      و ذلک فضل الله یؤتیه من یشائ»

                                                                                                             (همان، ص 113)



در کتابخانه مجلس شورای اسلامی مجموعه ای از اشعار شاعران قدیم به نام مجمع الشعرا، به شماره 530 موجود است که دارای ترتیب الفبایی با شعرهایی از ناصر خسرو تا جامی است. بر اساس قرائنِ موجود در منبع یاد شده – که در حال حاضر مهمترین منبع شناخته شده از اشعار سید رضا است – می توان احتمال داد که وی دیوان شعری داشته که انتخاب شعرهایش از آنجا صورت گرفته است. این حدس زمانی بیشتر تقویت می شود که بدانیم شیوۀ انتخاب اشعار دیگر شاعران این مجموعه نیز بر اساس نظم الفبایی است. در واقع به نظر می رسد این مجموعه اشعار از نسخه ای از نسخه های دواوین شعرا، یا حداقل از جنگ واره ای الفبایی از اشعار این شاعران انتخاب شده باشند.



سید رضا و حافظ
بر اساس نوع رویکرد شیفته وارِ سید رضا به شعر حافظ – که البته در این قرن مختص او نیست – میزان علاقه و دلبستگی وی به اشعار حافظ معلوم می شود. این دلبستگی گستره ای دارد از استقبال وزن و قافیه و تضمین ابیات و مصاریع اشعار حافظ تا تلاش برای نزدیک شدن به حال و هوای اشعار با تکرار مضامین، سنن ادبی، ایماژها و عبارات شعر حافظ؛ گاه به صورت کاربرد عین کلمات و گاه با اندک تغییری در آنها.

این استقبال از این نظر بیشتر اهمیت دارد که به خاطر بیاوریم این اشعار تنها اندکی پس از وفات حافظ و شاید هم در اواخر عمر حافظ سروده شده است. از آنجا که تاریخ تولد سید رضا تاکنون بر ما پوشیده مانده، می توان احتمال داد که این امیر کیایی در صورت معمّر بودن، حتی زمان حافظ را درک کرده و حداقل بخشی از اشعارش را در همان زمان سروده است. نکته جالب دیگر رواج و روایی دیوان حافظ در گیلان، نقطه ای تقریباً دور افتاده از شیراز است که خود از سحر سخن خواجه حکایت دارد.

استقبال از شعر حافظ در بیشتر اشعار سید رضا، صورت های مختلفی دارد که در ادامه بدان پرداخته می شود. وی 19 غزل از 57 غزل خود را به طور کامل در استقبال از غزلیات حافظ سروده و در بسیاری موارد به تضمین اشعار حافظ پرداخته است.



الف) استقبال از غزلیات حافظ


صوفی ببین لطافت جام و مدام را     دیگر جدا مکن ز می صاف جام را

                                                                                       (مجمع الشعرا، ص 40)  


صوفی بیا که آینه صافیست جام را     تا بنگری صفای می لعل فام را

                                                                                    (حافظ، 1320:ص 6)


ساقی به دورِ حُسنت مدهوش ساز ما را     چون دورِ ماست پر کن جامِ جهان نما را

                                                                                      (مجمع الشعرا، ص 41)


دل دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را     دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

                                                                            (حافظ، ص 5)

 
« بده ساقی میِ باقی» دلِ مجنونِ شیدا را     بگو می چاره ای سازد دل بیچارۀ ما را

                                                                                      (مجمع الشعرا، ص 41)


اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را     به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

                                                                            (حافظ، ص 3)


خوشا به غلغل بلبل سماع و شُربِ رَیاح     چون غنچه مست برون آمدن ز خرقۀ صباح

                                                                                        (مجمع الشعرا، ص 218)


اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح     صلاح ما همه آن است کان تراست صلاح

                                                                               (حافظ، ص 68)


حاش لله که دل از مهر شما باز آید     مرغِ جانم ز گلستان هوا باز آید

                                                                                           (مجمع الشعرا، ص 218) 

 
اگر آن طایر قدسی ز درم باز آید     عمر بگذشته به پیرانه سرم باز آید

                                                                                   (حافظ، ص 159)


تا غمش نقش بقا بر ورقر عالم زد     هر کجا ساده دلی بود ازین غم دم زد

                                                                                            (مجمع الشعرا، ص 219)


در ازل پرتو حسنت ز تجلّی دم زد     عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

                                                                                     (حافظ، ص 103)


جان را چو در آیینۀ رویش نظر افتاد     آیینِ ریا و ورعش از نظر افتاد

                                                                                             (مجمع الشعرا، ص 219)


پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد     وان راز که در دل بنهفتم به در افتاد

                                                                                    (حافظ، ص 75)


ساقیا فصل بهار است بده جامی چند     تا برانم مگر از باده و گل کامی چند

                                                                                              (مجمع الشعرا، ص 220)


حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند     محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

                                                                                      (حافظ، ص 123)


خُنُک آنکه همچو لاله همه عمر اَیاغ دارد     ننهد ز دست ساغر دلش ارچه داغ دارد

                                                                                              (مجمع الشعرا، ص 220)


دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد     که چو سرو پای بندست و چو لاله داغ دارد

                                                                                     (حافظ، ص 79)


چشمِ تو پروایِ دادخواه ندارد     هیچ غم از حالِ بی گناه ندارد

                                                                                                (مجمع الشعرا، ص 220)


روشنیِ طلعتِ تو ماه ندارد     پیشِ تو گل رونق گیاه ندارد

                                                                                       (حافظ، ص 86)


از صبا نکهتِ عیسی نفسی می آید     بی شک این فاتحه از کویِ کسی می آید

                                                                                                 (مجمع الشعرا، ص 220)


مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید     که ز انفاس خوشش بویِ کسی می آید

                                                                                  (این غزل در چاپ قزوینی غنی نیامده است)


بیار رَطلِ گران ای بتِ فرشته نهاد     بیا که عمرِ گرانمایه می رود بر باد

                                                                                                 (مجمع الشعرا، ص 220)

 
شراب و عیشِ نهان چیست کارِ بی بنیاد     زدیم بر صفِ رندان و هر چه بادا باد

                                                                                       (حافظ، ص 69)


ساقی بیا که دورِ گل و لاله می رود     فصل بهار و بلبلِ خوش ناله می رود

                                                                                                  (مجمع الشعرا، ص 220)


ساقی حدیث سرو و گل و لاله می رود     وین بحث با ثلاثۀ غسّاله می رود

                                                                                           (حافظ، ص 152)


آتشِ دل تا نسوزد رشتۀ جانم چو شمع     هر شبی تا روز اندر بزمِ رندانم چو شمع

                                                                                                    (مجمع الشعرا، ص 298)


در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع     شب نشینِ کوی سربازان و رندانم چو شمع

                                                                                               ( حافظ، ص 199)


مستِ شمولِ عشقم از ساغرِ شمایل     نی از حَجیم خایف نی بر نَعیم مایل

                                                                                                       (مجمع الشعرا، ص 326)


هر نکته ای که گفتم در وصف هر شمائل     هر کو شنید گفتا لله در قائل

                                                                                                (حافظ، ص 209)


صنما ما به تماشایِ لقات آمده ایم     واندرین شهر و ولایت به وَلات آمده ایم

                                                                                                         (مجمع الشعرا، ص 363)


ما بدین در نه پیِ حشمت و جاه آمده ایم     از بدِ حادثه اینجا به پناه آمده ایم

                                                                                                  (حافظ، ص 252)


تا اسیرِ تو شدم از غمِ دل آزادم     شادمانم که به سودای غمت دل دادم

                                                                                                            (مجمع الشعرا، ص 363)

  
من روزِ ازل از مادرِ فطرت زادم     به بلا شادم و از بندِ طرب آزادم

                                                                                                  (همان، همانجا)


فاش می گویم و از گفته خود دلشادم     بندۀ عشقم و از هر دو جهان آزادم

                                                                                                      (حافظ، ص 216)


روزِ عیدست و من امروز به جان می کوشم     که روم حاصلِ سی روزه به می بفروشم

                                                                                                               (مجمع الشعرا، ص 364)


من که از آتشِ دل چون خم می در جوشم     مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم

                                                                                                         (حافظ، ص 233)


مدّتی شد که بیابانِ غمت می پویم     به امیدی که ز وصلِ تو نسیمی بویم

                                                                                                                   (مجمع الشعرا، ص 364)


بارها گفته ام و بار دگر می گویم     که من دلشده این ره نه به خود می پویم

                                                                                        (حافظ، ص 262)




ب) تضمین یک مصرع به صورت کامل: 

مدّعی خواست که آید به تماشاگه راز     دست غیب آمد و بر سینۀ نامحرم زد

                                                                                         (حافظ، ص 103)

هر کسی لایقِ سودای وصالش چو نبود     دست غیب آمد و بر سینۀ نامحرم زد

                                                                                                   (مجمع الشعرا، ص 219)

ز بنفشه تاب دارم که ز زلفِ او زند دم     تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد

                                                                                           (حافظ، ص 79)

همگی لقای جانان طلبد سوادِ عینم     تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد

                                                                                                      (مجمع الشعرا، ص 220)

گوشۀ ابری تست منزلِ جانم     خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد

                                                                                             (حافظ، ص 87)

گوشۀ میخانه بِه که در همه عالم     خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد

                                                                                                        (مجمع الشعرا، ص 220)

       یار دارد سرِ صیدِ دل حافظ یاران     شاهبازی به طریقِ مگسی می آید

                                                             (این بیت مربوط به غزلی است که در چاپ قزوینی غنی نیامده است)

شراب و عیش نهان چیست کارِ بی بنیاد     زدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد

                                                                                               (حافظ، ص 69)

به کنجِ صومعه تا کی کنیم ضایع عمر     زدیم بر صفِ رندان و هر چه بادا باد

                                                                                                         (مجمع الشعرا، ص 220)

تا شدم حلقه به گوش درِ میخانۀ عشق     هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم

                                                                                                  (حافظ، ص 216)

تا نهادم قدم اندر حرمِ کعبۀ عشق      هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم

                                                                                                           (مجمع الشعرا، ص 363)

من که از آتش دل چو خمِ می در جوشم     مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم

                                                                                                    (حافظ، ص 233)

یک دو ماهست که همچون خمِ می در هوسش     مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم

                                                                                                             (مجمع الشعرا، ص 364)



ج) تضمینِ قسمتی از یک مصرع یا با اندک تغییری در آن:
 

اگر به مذهب تو خون عاشسقت مباح     صلاحِ ما همه آنست کان تراست صلاح

                                                                                                     (حافظ، ص 68)

به غمزۀ خونِ «رضا» چشمش ار خورد شاید     که در شریعتِ او خون عاشقست مباح

                                                                                                                (مجمع الشعرا، ص 137)

بس تجربه کردیم درین دیر مکافات     با دُردکشان هر که درافتاد برافتاد

                                                                                                       (حافظ، ص 75)

زنهار که بر ساغرِ رندان نزنی سنگ     با اهلِ خدا هر که درافتاد برافتاد

                                                                                                                 (مجمع الشعرا، ص 219)

شب ظلمت وبیابان به کجا توان رسیدن     مگر آنکه شمعِ رویت برهم چراغ دارد

                                                                                                        (حافظ، ص 79)

شب تار و وادی ایمن منِ بی قرار گمره     مگر آتشِ تجلّی به رهم چراغ دارد

                                                                                                                  (مجمع الشعرا، ص 220)

پیر میخانه چه خوش گفت به دُردی کش خویش     که مگو حال دل سوخته با خامی چند

                                                                                                           (حافظ، ص 124)

ذوقِ مستی و می از اهلِ ریا پنهان بِه     سخنِ چخته مگوئید برِ خامی چند

                                                                                                                    (مجمع الشعرا، ص 220)

زاتش وادیِ ایمن نه منم خرّم و بس     موسی اینجا به امید قَبَسی می آید

                                                                                       (دیوان حافظ چاپ قزوینی – غنی این غزل را ندارد)

در جهان مشغلۀ حُسن برافروخت رخش     دل از این رو به امیدِ قَبَسی می آید

                                                                                                                   (مجمع الشعرا، ص 220)

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق     که در این دامگه حادثه چون افتادم

                                                                                                           (حافظ، ص 216)

طایرِ گلشنِ قدسم سویِ ویرانۀ دهر     آمدم در طلبِ دانه به دام افتادم

                                                                                                                    (مجمع الشعرا، ص 363)

در پسِ آینه طوطی صفتم داشته اند     آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم

                                                                                                             (حافظ، ص 262)

تو مپندار که این گفتۀ موزونِ «رضا»ست     آنچه او گفت بگو روز ازل می گویم

                                                                                                                      (مجمع الشعرا، ص 364)

خاک ک.یت زحمت ما برنتابد بیش زا این     لطف ها کردی بُتا تخفیف زحمت می کنم

                                                                                                              (حافظ، ص 242)

حضرتِ او زحمتِ ما بر نتابد بیش از این     دیو را فردوسِ اعلی برنتابد بیش از این

                                                                                                                      (مجمع الشعرا، ص 395)



د) ابیاتی که یادآورِ ابیاتی از حافظ اند:


«رضا» را خاطری در فیض چون خورشید تابانست     ولی از نور کی باشد نصیبی چشمِ اَعمی را

                                                                                                        (مجمع الشعرا، ص 41)

وصل خورشید به شب پرّۀ اَعمی نرسد     که در آن آینه صاحب نظران حیرانند

                                                                                                   (حافظ، ص 131)

چشمانِ تو مستند ز خونِ دلِ عشّاق     این طُرفه که خواهند کباب از جگرِ ما

                                                                                                           (مجمع الشعرا، ص 40)

چشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگر     ترک مستست مگر میل کبابی دارد

                                                                                                    (حافظ، ص 85)

منکرِ شیوۀ رندان مشو ای زاهدِ وقت     که ندادند جز این تحفه به ما روزِ ازل

                                                                                                               (مجمع الشعرا، ص 326)

برو ای زاهد و بر دُردکشان خرده مگیر     که ندادند جز این تحفه بما روز الست

                                                                                                      (حافظ، ص 20)

از ما به مقصدِ ما چندان مسافتی نیست     لیکن «رضا»ست الحق اندر میانه حایل

                                                                                                                (مجمع الشعرا، ص 326)

گفتم که کی ببخشی بر جانِ ناتوانم     گفت آنزمان که نبود جان در میانه حائل

                                                                                                          (حافظ، ص 209)

دروۀ قدرِ مرا هیچ مهندس نشناخت     چه عجب گر به صُماخت نرسد فریادم

                                                                                                                   (مجمع الشعرا، ص 363)

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت     یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم

                                                                                                           (حافظ، ص 216)

دل دیوانۀ ما را ز یاقوتش دوا فرما     که بستی در ازل یارا به بندِ زلفِ مشکینم

                                                                                                                   (مجمع الشعرا، ص 364)

علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن     که این مفرّح یاقوت در خزانه تُست

                                                                                                          (حافظ، ص 25)

عروس دهر را دیدم که با اهل هوس می گفت     کسی کو وصلِ ما خواهد دهد جان را به کابینم

                                                                                                                   (مجمع الشعرا، ص 364)

خوش عروسیست جهان از ره صورت لیکن     هر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد

                                                                                                          (حافظ، ص 77)

گر شدم معتکفِ کویِ مغان منع مکن     حلقۀ پیرِ مغان کرد قضا در گوشم

                                                                                                                    (مجمع الشعرا، ص 364)

حلقۀ پیر مغان از ازلم در گوش است     بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود

                                                                                                            (حافظ، ص 139)

 



فصلنامه انجمن آثار و مفاخر فرهنگی 
سال دهم، شماره سی و هفتم، زمستان 1392