خلوت من

باشد که فردا، بهتر از امروز باشد

باشد که فردا، بهتر از امروز باشد

Gil6ki Calendar

۲۷ مطلب با موضوع «گیلان نامه» ثبت شده است

نؤرۊزبل مۊوارک

1590اسپندارما30-تئران-آثارˇ ملي أنجۊمن


گۊرۊم گۊرۊم گۊرۊم بل     نؤرۊزما ؤ نؤرۊزبل


  نؤسال ببه سالˇ سۊ         نؤ فأدي خانه واشۊ


   نؤزا ؤ بۊد ؤ وابۊ         أمي رۊزي ره واشۊ


*=*=*=*=*=*


1591ˇ گيلکي نؤسال؛ هممتا گيلکانˈ مۊوارک ببه






ايشالا کي هممتانˇ ره خۊجير سال ببه


نوروزی که مال گیلک‌هاست

در واقع این تقویم مال خورشید است

تقویم دیلمی

ریشه یابی واژه های گیلکی (جهانگیر سرتیپ پور)





ریشه یابی واژه های گیلکی (جهانگیر سرتیپ پور)


جلد دوم کتاب «ویژگی های دستوری و فرهنگ واژه های گیلکی» / رشت / 1372 / گیلکان / چاپ اول







به مناسبت سالگرد شهادت سردار بزرگ جنگل؛ میرزاکوچک‌خان جنگلی


«لازمۀ قضاوت شکیبایی به‌هنگام شنیدن، تأمل به‌هنگام گفتن، بصیرت به‌هنگام رسیدگی و بی‌طرفی به‌هنگام قضاوت است.»

«سقراط»

جاوید نام ابراهیم فخرايی در فصل پانزدهم از چاپ سوم کتابِ پرارزش خود بنام «سردار جنگل» پس از شرح مبسوط وقایع رخ داده در نهضت جنگل، چنین می‌نویسد:

«ما بر آنیم که در این فصل کمی از متن به حاشیه برویم، اما از آن‌جائی که خود، سهمی در این نهضت داشته‌ایم ارزیابی آن بلاشبهه از طرف ما صحیح نخواهد بود چه کمترین اتهامی که نسبت داده شود جانب‌داری و اعمال تعصب است و تحمل این اتهام بر ما گران است. تنها وظیفه‌ای که باقی می‌ماند این است که ایرادات و انتقادات مطروحه را یک‌یک (تا آن‌جا که مطلعیم) برشمرده و پس از توضیح مختصر که درباره هر یک از آن‌ها خواهیم داد قضاوت عادلانه را به افکار عمومی واگذار می‌کنیم.»



علامه فقد محمد قزوینی در یادداشت‌های تاریخی خود به‌نام «وفیات اعیان» درباره حیدرخان عمواوغلی چنین نوشته‌اند:

«حیدرخان مشهور به چراغ‌برقی یا بمبیست که اسم اصلیش تاری‌وردیوف بوده یکی از رؤساء و مجاهدین خارجی یعنی غیر ایرانی بوده مثل قفقازیان و گرجیان و ارامنه که از اول تأسیس مشروطه ایران داوطلبانه به این مملکت آمده بودند» تا آن‌که به آخر شرح احوالش که حاجتی به نقل همۀ آن‌ها در اینجا نیست رسیده می‌نویسد «نامبرده در اوایل سال 1340 قمری مطابق پاییز سال 1300 شمسی از طرف بالشویک‌های باکو به گیلان آمده با اتباع میرزاکوچک‌خان جنگلی مخلوط گردید اما چون وجود او از طرف اتباع میزا مظنون تشخیص داده شد ایشان او را در آنجا کشتند»(مجله یادگار، شماره 5، ص 40)

این گفتار کمی با نوشته مورخ شهیر (احمد کسروی) در تاریخ مشروطیت ایران اختلاف دارد زیرا در چند جای کتاب مزبور حیدرخان اصلاً اهل سلماس معرفی شده که در تفلیس تحصیل مهندسی برق می‌نموده است به‌علاوه وجودش مورد سوءظن اتباع میرزا نبود و احتراماتی فراخور یک مرد بزرگ انقلابی درباره‌اش مرعی می‌گردید. از این گذشته به شرح توضیح صفحات ماقبل، نه میرزا و نه اتباعش که در این مورد حمل بر اطرافیان نزدیک می‌شود کسی حیدرخان عمواوغلی را نکشته است این شایعۀ علی‌الظاهر مستند به اشعار لاهوتی است که در دیوانش به شرح زیر آورده است:

میرزا می‌گوید:

نه من باید که در تاریخ این کشور سمر گردم

در ایران شخص اول شاه بی‌تاج و کمر گردم

اگر هم‌دست مشتی مردم بی‌سیم و زر گردم

پس این جاه و جلال و دولت و شوکت چه خواهد شد

حیدرخان در حبس:

ز حبس پیشوای خود قوای اجتماعیون

پریشان بود و دشمن شاد از این کردار ناموزون

از این‌رو طالع اردوی دولت گشته روز افزون

سپاه شاه اندر حمله از کهسار و از هامون

یکی از شب‌های مخوف:

شبی تاریک و باد سردی و بوران ز حد افزون

بزندان حال حیدر زین هیاهو بود دیگرگون

دلش پیش رفیقان چشمش از زور غضب پر خون

دو دستش محکم از پس بسته و زنجیر در گردن

وبعد:

در آن تاریکی شب هیئتی وارد به زندان شد

سپس برقی بزد کبریتی و شمعی فروزان شد

به پیش اهل زندان صدر ملیون نمایان شد (مقصود میرزاکوچک‌خان است)

سخن کوتاه حیدر با رفیقان تیرباران شد

بدیهی است که اشعار مزبور با همۀ هنرنمایی‌های شاعرانه و با همۀ احترامی که شادروان ابوالقاسم لاهوتی نزد آزادی‌خواهان ایران داشته است و هنوز هم دارد کاشف از یک واقعیت مسلم نیست و نشان از تأثری می‌دهد که به لاهوتی از فرط غلبه احساسات، و بر اثر از بین رفتن یک تن از مجاهدین غیرتمند مانند عمواوغلی که کم‌نظیر یا بی‌نظیر بود، دست داده و مسلماً همۀ دوستان عمواوغلی در این تأثر و تأسف شرکت داشته‌اند اما شایسته نبود ابراز یک چنین تأثری به‌شکل پرخاش های انتقام‌جویانه تظاهر کند و به‌ طوری که دیده‌ایم غل و زنجیری درکار نبوده دستی از پشت بسته نشده و شمعی فروزان نگشته و تیربارانی رخ نداده است. خاصیت انقلابات مشرق‌زمین همین است که قائدینش را سرانجام در لهیبش می‌سوزانند و خاکسترشان را به باد فنا می‌دهند و این مسئله آن‌قدر که از بی‌توجهی به هدف و لجاجت‌های جاهلانه و خودخواهی پیشوایان قوم ریشه می‌گیرد به هیچ انگیزۀ دیگری ارتباط ندارد. شواهدی که می‌توان بر تأیید این مطلب اقامه کرد فراوان است یک نمونه آن که هنوز از خاطره‌ها محو نشده داستانی است که در سنوات اخیر در همین کشور رخ داده که همه به تفصیل از آن مطلع و آگاهند و احتیاجی به شرح و توضیح ندارد از این‌رو شگفت نیست از این‌که گفته شود اختلاف بین میرزا و عمواوغلی که معلوم نبود روی چه زمینه منطقی و مبنای اساسی به‌وجود آمده مشمول همین حکم کلی است شاید هم بتوان گفت که مقدرات در تعیین سرنوشت هر دو نفر بی‌دخالت نبوده است.

*

*

*

تاریخ احزاب سیاسی و دیوان بهار

در تاریخ احزاب سیاسی به جملات زیر برمی‌خوریم:

-          وثوق‌الدوله آمد و دو سال هم خوب کار کرد غائله کاشان ختم شد غائله تبریز هم می‌رفت حل شود که دولت سقوط کرد (ص 29)

-          یک روز قبل از ورود بالشویک‌ها به ایران حکومت میرزاکوچک در رشت دایر گردید (ص 49)

-          چیزی نگذشت که درصدد برآمدم بین دوستان خود یعنی فامیل فیروز و تیمورتاش و سید ضیاءالدین ارتباط صمیمانه ایجاد کنم (ص 64)

-          جمهوری خراسان نیز مانند جمهوری گیلان بود. آقای سید محمد تدین که از طرف حزب دموکرات از مرز به ملاقات میرزاکوچک‌خان زعیم جنگلیان به رشت رفته بود ضمن سخنانی که از زعیم ملی شنیده بود این بود که ما تا هر جا که بتوانیم جلو می‌رویم و قصد جزم نداریم که ایران را به تصرف درآوریم. از حرکات میرزا و هم‌چنین از طرز رفتار کلنل پیدا بود که قصدشان تصرف ایران و حکومت مرکزی صالح نبود بلکه به همان ولایاتی که در کف داشته قانع بوده‌اند (ص 159)

-          اگر مرحوم میرزا در سال 1336 که طهران بین دولت‌های سست و شیرازه دررفته دست به‌دست می‌شد به تهران حمله کرده بود بدون هیچ شکی دولت ایران مانند موم در دست او و اتباعش نرم شده و به میل آن‌ها ساخته می‌شد و همان کاری که موسولینی بعدها در ایطالیا کرد و از شمال حمله کرد و با سازش سری اهالی پایتخت، شهر رم را به‌دست گرفت و پادشاه ایطالیا نیز بدو تسلیم شد میرزای ما هم کرده بود ... (ص 159)

-          بین خالوقربان و میرزا نزاع شده خالو از میرزا جدا می‌گردد و حیدرخان عموغلی که از احرار دموکرات بود به‌دست میرزا کشته می‌شود (ص 165)

در دیوان بهار تألیف محمد ملک‌زاده چاپ 1336 چنین آمده است:

شد باقبال شهنشه ختم کار جنگلی

جنگل از خلخال و طارم امن شد تا انزلی

دولت دزدان جنگل سخت مستعجل فتاد

دولت دزدی بلی باشد بدین مستعجلی

استاد بهار به‌طوری که قبلاً دیده‌ایم از دموکرات‌های تشکیلی از طرف‌داران جدی سیاست وثوق‌الدوله بود و لازم به توضیح است که یگانه هم وثوق‌الدوله، در برانداختن جنگل و هموارساختن نقشه‌های سیاست انگلستان در ایران و رفع هرگونه مشکلات و دشواری‌های مربوطه بوده در این‌صورت و با وصف مسلم بودن این موضوع تجلیل از یک چنین شخصیت مفتضح که خیانت‌های علنی او به مردم ایران محقق شده شایسته مرد آزاده و پاک‌باز و شاعر گران‌مایه‌ای هم‌چون بهار نبود و این مسئله را باید به‌نام «یکی از اشتباهات سیاسی» آن مرحوم ثبت نمود. به‌علاوه در صحت این گفتار که «ما قصد نداریم ایران را به تصرف درآوریم» تردید است چه هیچ‌یک از زعمای جنگل چنین سخنی را به یاد ندارند و آن را تأیید نمی‌کنند ولیکن این مطلب که «ما هرجا بتوانیم پیش می‌رویم» مسلماً از گفته‌های میرزا است و نشانۀ محدودیت قدرت است و تأکید این‌که پیشرفت‌های آیندۀ جنگل، منوط به توسعه و تکمیل این قدرت می‌باشد در حقیقت بیان مزبور، عکس نتیجه‌ای است که از گفتار میرزاکوچک استنباط شده زیرا مفهوم جمله اخیر، عزیمت به طهران و ایجاد حکومت مرکزی صالح در آن مدغم و نهفته است. کشته شدن حیدرخان عمواوغلی به‌دست میرزا نیز بر حسب آن‌چه قبلاً توضیح شده عاری از صحت و از حقیقت واقع به‌دور می‌باشد.

*

*

*

ایران در جنگ بزرگ

در این کتاب تاریخی نفیس به قلم مورخ‌الدوله سپهر که خدمات ملی قائد جنگل را به‌حق ستوده‌اند چند جمله نامأنوس دیده شده از این قبیل:

-          شیخ محمود کوس‌اندیش به ریاست سواران ایلخی و چریک برگزیده شد (ص 386)

-          در همان ایام جمعی دیگر به سرکردگی خالوقربان و برادر احسان‌الله خان از بادکوبه وارد شدند (ص 392)

-          حیدرخان عمواوغلی مدتی با قواء جنگل جنگید – در حین حریق ملاسرا احسان‌الله خان فرار نمود و حیدرخان عمواوغلی قبل از آن‌که نزد میرزا برده شود به‌وضع فجیعی به قتل رسید (ص 393)

نخست باید توضیح شود شیخ محمود کسمائی (کوسندشتی) برادر حاج احمد کسمائی مردی روحانی بوده و هیچ‌وقت به ریاست ایلخی برگزیده نشده بود و خالوقربان که یک مجاهد ایرانی و اهل هرسین بوده از بادکوبه نیامده و حیدرخان عمواوغلی هیچ‌وقت با قواء جنگل نجنگیده و در حریق ملاسرا احسان‌الله خان اصلاً حضور نداشته و قتل حیدرخان به شرحی است که قبلاً بیان شده و این اشتباهات از نظر صحت وقایع تاریخی مستلزم اصلاحند.

*

*

*

کتاب بیرنگ

در کتاب مزبور تألیف س . ع . آذری چنین مذکور است:

«نهضتی را که میرزا در رشت و جنگل ایجاد نمود به الوان مختلف رنگ‌پذیر شد. اختلاف او با احسان‌الله خان و سپس خالوقربان باعث شد که این نهضت 9 بار تغییر لون دهد.

میرزا به مشورت عقیده نداشت رفته‌رفته استبداد رأی بر سایر صفاتش چیره شد. سخنان رفقای صمیمی و باوفای خود را به هیچ می‌گرفت کم‌کم غرور و نخوت و خودسری بر وجودش مستولی گردید تا سرانجام به ارتکاب قتل بی‌رحمانه حیدرخان عمواوغلی مجاهد و دموکرات معروف انقلاب مشروطیت فرزند خلف ایران شیرازه کار از دستش بیرون شد و در کوه‌های طالش و خلخال از سرما سیاه گردید و رنود سرش را بریده به عنوان ارمغان پربها به رشت آوردند.

خطای میرزاکوچک‌خان نسبت به قتل حیدرخان عمواوغلی محرز و مسلم و از این جهت نام خود را در تاریخ انقلاب جنگل لکه‌دار نمود»

در این باره آن‌چه که باید گفته شود گفته شده است توضیح اضافی ما این است که واقعۀ ملاسرا یک تصمیم غیرعاقلانه و یک نقشۀ مطاله نشده بود چه اگر دستگیری افراد کمیته حتماً ضرورت داشت به نوع دیگری که حتی به خالی کردن یک تیر هم احتیاج نباشد می‌شد این امکان را به‌وجود آورد و اصولاً چه ضرر داشت که اختلافات موجود ولو برای به‌دست گرفتن قدرت به طرز مسالمت‌آمیز و بدون خون‌ریزی حل می‌شد زیرا هدف‌ها به شکل «ازوم» و «عنب» و «انگور» ظهور می‌یافت بدیهی است که نتیجۀ تصمیمات مطاله نشده و تبعیت از احساسات تند و حاد جز این نمی‌توانست باشد که همۀ زحمات گذشته یک‌باره بر باد رود و همۀ ارکان انقلاب یکی از پی دیگری فرو ریزد لیکن تغییر لون آن‌هم 9 بار به هیچ وجه نمی تواند قابل قبول باشد زیرا جنگل یک رنگ بیشتر نداشت و آن رنگ ملی و میهنی بود و برای جلا و شفافیت همین رنگ بود که به استقبال حوادث و جریانات مساعد می‌رفت. بنابراین تعبیر اختلاف افراد به تغییر لون صحیح نیست چه اصلاً میرزا و خالوقربان اختلافی باهم نداشته‌اند. خالوقربان مرد سادۀ بی‌سوادی بود که تبلیغات مخرب دیگران در وی مؤثر می‌افتاد و به زودی از جا درمی‌رفت زیرا قوۀ تعقلش ضعیف بود تا جائی که به‌صورت آلت فعل درمی‌آمد و مخالفین میرزا او را هم‌چون مهره‌ای علیه‌اش به‌کار می‌بردند آن‌چه مسلم است حیدرخان عمواوغلی مرد شجاع و مبارزی بود شاید نام اصلیش به شرح مذکور در «وفیات اعیان» همان تاری‌وردیوف زیرا در آذربایجان ایران و قفقاز نوعاً از این قبیل اسامی فراوانند اما قبول این مطلب که تاریخ انقلاب جنگل را میرزا با قتل عمواوغلی لکه‌دار نموده است اغراقی است آمیخته به فقدان منطق.

*

*

*

قیام کلنل محمد تقی‌خان

در دی‌ماه 44 تجدید چاپ شده مقداری از مطالب مغلوط و عاری از صحت دیده شد بدین شرح:

-          عدۀ جنگلی‌ها بالغ بر یکصد و پنجاه هزار نفر شد (ص 149)

-          کار جنگل به جائی رسید که برای نخستین بار میرزا اعلام جمهوریت کرد. این‌بار کار او نگرفت. برای بار دوم در 24 رمضان 1339 لایحه‌ای از طرف او در رشت انتشار یافت که در آن لایحه میرزا خود را رسماً به ریاست و زمام‌داری معرفی نمود (ص 151)

-          در همین هنگام بادی به کله‌اش خورد و چند نفر از کارکنان صدیق نهضت از قبیل سردار محی و حاجی میرزا احمد کسمائی و چند نفر دیگر را دستگیر و محبوس ساخت.

-          اقدام دیگری که در آن موقع کرد تشکیل یک کمیته به عضویت احسان‌الله خان و خالوقربان و میزا محمدعلی خان و دو نفر دیگر که نام آن‌ها نوشته نشده است به اضافۀ یک‌نفر روس – با آن‌که ضعف وافری در قواء مرکز وجود داشت میرزا پا را از رشت فراتر ننهاد - حیدرخان که از چندی پیش در باکو نگران اوضاع گیلان بود نظرش این بود که با رفع اختلاف میان جنگلیان راست و چپ جبهۀ قوی تشکیل دهد و با انگلستان از در پیکار درآید و با این نیت پاک به گیلان رفت و پس از سه روز استراحت قرار می‌شود در محلی بین طرفین، ملاقات روی دهد و به کار اختلاف رسیدگی شود. هنگامی که دستۀ جناح چپ حاضر و در انتظار بودند که میرزاکوچک و اتباعش بیایند از چهارسو مورد شلیک قرار می‌گیرند. جمعی مقتول –عده ای اسیر- حیدرخان در پسیخان به‌دست معین‌الرعایا محبوس وشبانه در زندان تیرباران می‌شود»

به نویسندۀ ارجمند اطمینان می‌دهیم که عدۀ جنگلی‌ها هیچ‌گاه از پنج شش هزار تن تجاوز نکرد – اعلامیه‌ای به نام جمهوریت بیش از یک بار آن‌هم در 18 رمضان 1338 انتشار نیافت - سردار محی در عداد جنگلی‌ها نبود تا از همکاران صدیق محسوب شود و مطالب مربوط به او و حاجی احمد کسمائی و دیگران در صفحۀ 195 همین کتاب تفصیلاً بیان شده است - داستان کمیتۀ انقلاب و جریانات مربوط به حیدرخان عمواوغلی در صفحات 416 و 423 همین کتاب ذکر شده است.

محتویات کتاب آقای آذری در این باب ظاهراً مأخود و مقتبس از کتابی است که به‌نام «دکتر حشمت که بود» نشر یافته است. مؤلف این کتاب میرزامحمد تمیمی طالقانی است ولی بیشتر مطالب کتاب مربوط به دکتر علی اصغر خان حشمت است- مرحوم دکتر علی اصغرخان حشمت که خود را دکتر حشمت ثانی می‌نامید اصرار داشت که در کسب شهرت از برادر شهیدش (دکتر ابراهیم حشمت) عقب نماند و نامش در زمرۀ افراد برجستۀ تاریخ ذکر شود لیکن استعداد کسب این مقام را نداشت معهذا تا آن‌جا که مقدورش بود پیش رفت و در ارضای غرور جاه‌طلبانه‌اش کوشید - او بر آن بود که از کفه شهرت و محبوبیت میرزا بکاهد و متقابلاً به کفۀ لیاقت برادر شهیدش بیفزاید و سرانجام نقش بزرگ ماجرای انقلاب گیلان را به شخص خود اختصاص دهد. اشتباه عده‌ای از نویسندگان که مطالب کتابشان را از کتاب مزبور اخذ و اقتباس نموده‌اند از همین‌جا است که مندرجات کتاب مزبور را تماماً صحیح و غیرقابل خدشه فرض کرده‌اند و حال آن‌که نیمی از گفتار کتاب، تحریف حقایق و نیمی دیگر به واقعیات جنگل غیرمرتبط اند.

*

*

*

اطلاعات هفتگی

سید مهدی خان فرخ (معتصم‌السلطنه) که قسمتی از دوران مأموریت دولتیش را در رشت با دارا بودن سمت «کارگذار» گذرانیده در مجله اطلاعات هفتگی چنین نگاشته‌اند: (شماره 524 سال یازدهم جمعه اول شهریور 1330)

-          سید عبدالوهاب که از آزادی‌خواهان گیلان بود با اطلاعات ناقص خود سیاست دول اروپا را حل می‌نمود.

-          من جنگلی‌ها را متوجه کردم که کمیته جنگل و جنگلی‌ها در مقابل دولت انگلیس از پشه در مقابل فیل هزاران مرتبه کوچک‌تر و بی‌اهمیت‌ترند.

-          از خارج مخصوصاً تهران اشخاص هوچی و جاه طلب و شیاد، جنگل را با تبلبغ، اهمیت داده و آن را چندین بار بیش از آن‌چه بوده‌اند جلوه می‌دادند یکی از این اشخاص دکتر ابوالقاسم‌خان از اهالی لاهیجان است که مدتی مبلغ بهایی‌ها بوده و ادعا می‌کرد که در فرانسه تحصیل طب می‌کرده است این شخص از جاسوس‌های سفارت انگلیس بود.

-          از مستوفی‌الممالک تلگراف رمز رسید که به‌وسیله جنگلی‌ها از مسافرت انگلیس به باکو جلوگیری شود.

-          من به جنگلی‌ها مراجعه کردم و متوجه شدم به‌قدری می‌ترسند که حتی کوچک‌ترین اقدام هم نخواهند نمود.

-          من با وسایل عملی و تدابیر و تحریک روس‌ها هرقدر وسایل حمل و نقل بحری در ساحل بود دور کردم تا آن‌جا که برای مسافرت به شمال دریای کاسپین (خزر) وسیله‌ای در انزلی به‌دست نمی‌آمد در این موقع 63 اتومبیل از راه قزوین وارد شد و جنگلی‌های ترسو نتوانستند از این پول‌های هنگفت و مهمات زیاد استفاده نمایند.

اولاً عده‌ای از روحانیون به‌نام، که در انقلاب ایران شرکت داشته‌اند در موارد عدیده ثابت کرده‌اند که از بعضی از تحصیل کرده‌های فرنگ‌دیده خوش‌فهم‌تر و مجرب‌تر و مآل‌اندیش‌تر نباشند کم ضررترند و بنابراین انتقاد از یک روحانی آزادی‌خواه معنیش این است که درک سیاست‌های اروپایی فقط به عدۀ مخصوصی که انتقاد کننده از آن‌جمله است انحصار و اختصاص دارد و به دیگران نمی‌رسد که در قلمرو حقوق طبقات ممتاز وارد شوند. آقای فرخ گویا مطلع نبوده‌اند که سید عبدالوهاب صالح یکی از پیش‌قدمان انقلاب مشروطیت و از افراد مطلع و فعال و آب‌دیده این نهضت بود که به جرم همین فهم و فعالیت سیاسی مدت‌ها به دستور نکراسف قونسول تزاری روس از خانه و لانه‌اش آواره و در تبعید می‌زیست. به چه دلیل آقای فرخ حق نداده‌اند چنین فردی که مطلع به سیاست دنیاست و جریانات کشور خویش محققاً از آقای سناتور آگاه‌تر است در حل مسایل پلیتیکی صاحب‌نظر باشد؟

این امر که جنگلی‌ها در مقابل انگلیس‌ها در حکم پشه‌اند کلام برجسته‌ایست که نمونه‌هایی از اندیشه‌های میهن‌پرستانه! گویندۀ آن است مسلماً اگر چنین مطالبی را آن‌روزها بیان نمی‌داشتند کسی به اهمیت این کلام و یا بهتر بگویم به اهمیت این اعجاز پی نمی‌برد.

متأسفانه نوشته‌هایشان درباره دکتر ابوالقاسم‌خان لاهیجانی معروف به «فربد» نیز صحیح نیست نامبرده که آخرین سمتش در دستگاه بهداری دولت ریاست بیمارستان ارتش در «رضائیه» با درجه سرهنگ تمام بوده هیچ‌گاه دعوی تحصیل طب نمی کرده و مبلغ بهایی‌ها نبوده است مردی بود مسلمان و چیزفهم و وارد به جریانات سیاسی و از اطباء مجرب و حاذق گیلان‌زمین به‌شمار می‌آمده است. تحصیلات طبی‌اش را در پاریس به پایان رسانیده و به دریافت دیپلم دکترای غیرمستعمراتی که حتی می‌توانست در خود فرانسه به طبابت اشتغال ورزد نایل گردیده بود. یک عنصر آزادی‌خواه و صریح‌الهجه‌ای که طالب خودستایی و عظمت‌فروشی (مانند آقای فرخ) نبود و کسی از گیلانیان حق‌شناس او را جاسوس انگلیس‌ها ندانسته و نام او را جز به نیکی یاد نکرده است و این اظهارات آقای فرخ قابل تأسف است.

این‌که نوشته‌اند جنگلی‌ها به‌قدری ترسو بوده که کوچکترین اقدام نکرده‌اند ولی او با تدابیر عملی وسایل حمل و نقل بحری را یک‌تنه از ساحل دور نمود گویا مقصودشان همان قایق‌های مسافربری است که بین انزلی و غازیان مدام در حرکت بوده و یا لتکه‌هایی ترکمنی که دورکردنشان از ساحل کار یک لتکه‌چی (قایقران) است و یک دوقان (ترکمن) هم می‌تواند به آسانی انجام دهد و مهارت و تدابیر عملی هم لازم ندارد والا چنان‌چه مقصود از دور کردن وسایل حمل و نقل بحری «کشتی‌های بخاری» می‌بود جای این پرسش است که با تدابیر ماهرانه مزبور که ایشان برای جلوگیری از عزیمت انگلیس‌ها به قفقاز به‌کار بسته پس انگلیس‌ها به چه وسیله به باکو رهسپار شدند؟

آقای فرخ که اکنون دوران بازنشستگی را طی می‌کند و دست معظم‌له به علت کبر سن و کهولت از تصدی به مقامات وزارت و صدارت و سفارت و نمایندگی مجلس کوتاه است به پیروی از همکاران قدیم و سالخوردگان هم‌دندانش که به دروغ و راست مطالبی را به منظور تشخص و تقرب به مبادی قدرت سرهم می‌کنند و به نام «خاطرات دوران خدمت» به‌خورد مردم می‌دهند اخیراً مطالب بیشتری راجع به جنگلی‌ها به خبرنگار مجله «سپید و سیاه» به‌عنوان مصاحبه بیان داشته و به مباحثه خویش جنبۀ تاریخی داده‌اند.

متأسفانه روح خودستایی و حماسه‌سرایی که در سرتاسر بیانات قبلیشان جلوه‌گر بود در این مصاحبه هم‌چنان به‌چشم می‌خورد مخصوصاً جملات تلخ و سخنان طنزآمیزش نسبتب به اعضاء هیئت اتحاد اسلام که می‌نویسد «ناگهان بی‌دین از آب درآمدند» - «جمهوری گیلان از میان انبوه درختان تناور و کنار بوته‌های تمشک وحشی به ظهور پیوست» - «به میرزا گفتم به شرطی حکومت گیلان را قبول می‌کنم که تو در امور داخلی این ایالت مداخله نکنی» و از این قبیل فرمایشات نغز و حکیمانه، خواننده را به ناچار به‌یاد پهلوان پنبه‌های قدیم و هنرنمایی دون‌کیشوت‌های ادوار گذشته می‌اندازد و با تمامی این احوال نتوانست این حقیقت مسلم را منکر شود که قائد نهضت جنگل (میرزاکوچک) مردی وطن‌پرست و آزادی‌خواه و دلیر و بی‌طمع بوده است (مصاحبه آقای فرخ مندرج در شماره 607 مجله سپید و سیاه مورخ دهم اردیبهشت 44) و جنگلی‌ها مردانی شریف، وطن‌دوست و انگیزه‌ای جز آزادی‌خواهی و ایران‌دوستی نداشته‌اند. (شماره 608 مورخ 17 اردیبهشت)

*

*

*

تاریخ 18 ساله آذربایجان

مورخ فقید احمد کسروی در تاریخ 18 ساله آذربایجان چنین نوشته‌اند:

-          گروهی که برای نبرد با بیگانگان برخاسته افزار دست بیگانگان می‌شدند.

-          برای دشمنی با انگلستان، با آلمان و عثمانی بستگی پیدا و سرکردگان اطریشی در میان خود می‌داشتند و جای افسوس است که آلمان و عثمانی از دشمنی اینان با روس و انگلیس سود می‌جستند.

-          از آن‌سوی جنگلیان تا دیری پیروی از اتحاد اسلام می‌نمودند و میرزاکوچک‌خان به همین نام نمایندگانی به طهران فرستاد ولی سپس با شورشیان روس که به انزلی دست یافته بودند به‌هم بستگی پیدا کرده پیروی از راه و رفتار آنان نمودند. اینها هیچ سازشی نمی‌توانستی داشت و خود دلیل است که پیروی از یک راه روشنی نمی‌داشته‌اند (ص 817)

-          اسکندر نامی از ایشان به دولتیان پیوست.

-          دکتر حشمت و معزالسلطنه و موفق‌السلطان و میرزا علی اکبرخان که از سردستگان بودند با هزاران تن دستگیر افتادند (ص 819)

ما قبلاً دیده‌ایم که افسران اطریشی و آلمانی و عثمانی که در جنگل همکاری می‌کرده‌اند اسیرانی بوده که از روسیه فرار و به جنگل پناهنده شده بودند و شکی نیست که رد درخواست پناهندگی آنان دور از جوانمردی محسوب می‌شد کما این‌که تسلیم تعدادی از خارجیان مقیم ایران که به کارهای فنی اشتغال داشته‌اند به متفقین، در جنگ دوم جهانی تا حدود زیادی به پرستیژ ما در دنیا صدمه زد. اساساً هم بستگی جنگلی‌ها با شورشیان روسی اجباری و الزامی بود و این اجبار از زمان بمباران غازیان و عقب‌نشینی قواء انگلیس آغاز گردید. ایستادگی جنگل در برابر نیروی مهاجم کمترین تأثیری نداشت چه در جایی‌که دولت امپراتوری انگلیس نمی‌توانست با همه تجهیزات و استحکاماتش تاب مقاومت بیاورد ایستادگی یک عده جنگلی چریک که حتی سلاح کافی در اختیار نداشته‌اند مستبد به نظر می‌رسید از این گذشته جنگل چنین می‌پنداشت که این طوفان به زودی فرو خواهد نشست زیرا قواء مهاجم به قصد تملک این نقطه از خاک کشور ما نیامده بودند بلکه فعالیت انقلابیون را که طرد قواء دنیکن از آن جمله بود دنبال می‌نموده و بنابراین به مصلحت نزدیک‌تر بود که برای حفظ نفوس و اموال مردم گیلان جلوی ضایعات و خراب‌کارهایی را که احیاناً امکان داشت از برخورد خصمانه جنگل با آن‌ها به مردم می‌رسید – مقابله جنگل با انگلیس‌ها و سازش بعدی آن‌ها نیز یک چنین مصلحتی را به‌وجود آورده بود و تردید نداشت که جنگلی‌ها همیشه از یک اصل کلی پیروی می‌کردند و آن این‌که از هر پیش‌آمدی به نفع انقلاب ایران استفاده نمایند زیرا عقب‌ماندگی ایران را از دیرزمان نتیجۀ نفوذ و مداخلۀ سیاست انگلستان شناخته و این قولی بود که عموم آزادی‌خواهان ایران در آن اتفاق داشتند بنابراین این دشمنی با سیاست انگلیس ولو از راه سازش با دشمنانشان، با تجارب تلخی که اندوخته بودند دور از منطق نبود و مشروع تلقی می‌شده است. اسکندر نام که نوشته‌اند به دولتیان پیوست همان اسکندرخان امانی مجاهد نامی مشروطیت است که در شهامت و پاک‌بازی شهرت داشته و تا آخرین قدم با جنگل همراه بوده و هنگام پاشیدگی قواء به میرزا قاسم‌خان شبان شفتی تسلیم گردید اما دستگیرشدن موفق‌السلطان و معزالسلطان و میرزا علی‌اکبرخان نام ظاهراً مبنی بر اشتباه است زیرا شخصی به‌نام موفق‌السلطان اصلاً در عداد جنگلی‌ها وجود نداشت – معزالسلطنه (رضا خواجوی) همراه احسان به روسیه مهاجرت نموده و دستگیر نگردید و اما علی‌اکبرخان نام، آن‌که نام‌خانوادگی‌اش «ناصری» و از همراهان سابق کمیتۀ مجازات طهران بود به اتفاق مهاجرین به روسیه رفت و دیگری که علی‌اکبرخان حشمتی برادر شادروان دکتر حشمت بود با قواء ابواب‌جمعی خالوقربان تسلیم فرماندهی نیروی دولت گردید.

*

*

*

قیام آذربایجان

در کتاب مزبور نگارش طاهر بهزاد چنین مسطور است:

-          این خبر گفته‌های عباس‌خان را به‌خاطر می‌آورد (عباس‌خان برادر بزرگ حیدرخان عمواوغلی بود) و برای هر کس ایجاد تصور می‌کرد که آیا حیدرخان در تغییر سیاست نسبت به روس‌ها عجله کرده و روس‌ها از نقشۀ پنهانی او خبردار شده و میرزاکوچک‌خان را اغفال کرده علیه او شورانیده‌اند.

-          در این حیص و بیص حیدرخان از طرف یک‌نفر روس به قتل رسید.

-          گفتند چون حیدرخان دانست که یک‌نفر روس از افراد میرزاکوچک‌خان قصد جان او را دارد برای رفع سوء تفاهم و آشتی نزذ او رفت و گفت ما با هم دشمنی نداریم و من آمده‌ام خود را معرفی کنم چون حیدرخان به‌دفعات چنین اقدامی کرده و نتیجۀ خوب گرفته بود تصور می‌کند این دفعه هم می‌تواند اختلاف را از بین ببرد ولی حریف ناجوانمردانه از فرصت استفاده کرده سینۀ آزادمرد را هدف تیر ماوزر قرار داد (ص 441)

این گفتار نیز ازهمان مقوله گفته‌هایی است که بدون اتکاء به دلیل دربارۀ قتل حیدرخان عمواوغلی منتشر شده است. همه می دانند که در عقاید حیدرخان عمواوغلی کمترین تغییر راه نیافته و میرزاکوچک‌خان جنگلی در تقرب به سیاست شوروی نزدیک‌تر از عمواوغلی نبود شاید مراد نویسنده از «یک‌نفر روس» همان گائوک آلمانی باشد که به زبان روسی تسلط کامل داشت یعنی همان کسی که تا آخرین دقایق حیات، با میرزا بود و از دوستان صمیمی‌اش به‌شمار می‌رفت. تصادفاً مناسباتش با عمواوغلی چندان حسنه نبود و حسن تفاهمی با یکدیگر نداشته‌اند والا از طرفداران میرزا کسی از اتباع روس وجود نداشت که قصد جان عمواوغلی را بکند و این داستان به‌کلی ساختگی است.

*

*

*

تاریخ بیداری ایرانیان

در این کتاب که مؤلف آن حبیب‌الله مختاری است جمله‌ای است مبنی بر این‌که «صفحات رشت و لاهیجان و مازندران و گرگان را میرزاکوچک‌خان و جمعی از اشرار و اعوان او شروع به چپاول و غارت کردند (ص 151)

در حالی که جنگلی‌ها هیچ‌گاه به به گرگان نرفته و فقط یک‌بار از نیروی اعزامی به مازندران به‌وسیلۀ گرگانی‌ها دعوت به‌عمل آمد که صفر نام معروف به «لتکه‌چی» با عده‌ای عازم این مأموریت گردید که به مجرد ورود به «بندر جز» به آن‌ها حمله شد و همگی به قتل رسیدند. متهم ساختن جنگلی‌ها به چپاول و غارت در صورتی‌که آلوده به غرض خاصی نباشد ناشی از بی‌اطلاعی و عدم احاطه نویسنده کتاب به جریان وقایع است.

*

*

*

تاریخ اجتماعی و اداری دوره قاجاریه (تألیف عبدالله مستوفی جلد سوم قسمت دوم)

 روشن‌ترین و منصفانه‌ترین گفتار، درباره جنگل همان است که در این کتاب منعکس است:

-          انگلیس‌ها با آن‌که طبعاً از وجود این قوه که خار راه آن‌ها بود بسیار ناراضی بودند هیچ‌وقت با آن‌ها طرفیت مستقیم نمی‌کردند بلکه گاهی بیچراخف و زمانی دولت‌های ایران را مانند دو مورد در کابینه وثوق‌الدوله وامی‌داشتند به‌عنوان وحدت حکومت با قوه جنگل طرفیت نمایند.

-          میرزاکوچک در تمام مدت نهضت جنگل یک‌قدم برخلاف دیانت و حب‌وطن برنداشت حتی در مواقعی که کابینه‌های صالح روی کار می‌آمدند خود از تماس با دولتیان کنار می‌گرفت که دولت به آزادی مشغول عملیات اصلاحی خود شود (ص 119)

-          انگلیس‌ها در رفت‌وآمد خود از کنار جنگل، البته به فکر بند و بست با میرزاکوچک‌خان هم افتاده و شاید بدشان نمی‌آمد که با میرزاکوچک‌خان هم بند و بستی نظیر قرار و مدار با رضاخان افسر قزاق بکنند. تنها میرزاکوچک‌خان به افسون آن‌ها فریفته نشد و از راه وطن‌پرستی و دیانت از برآوردن تقاضای آن‌ها تن زد (ص 120)

-          معتقدم که اگر روزگار وسایل ترقی بیشتری برای او فراهم کرده از ریاست ولایتی به ریاست ملی می‌رسید سادگی او با حقه‌بازی‌هایی که ناگزیر شیادها در اطرافش به‌راه می‌انداختند سازگار نشده و از کار بازمی‌ماند. ریاست جامعه یک کشور غیر از صدق و صفا و بی‌طمعی و بی‌غرضی لوازم دیگری هم دارد که گیلک‌مرد از آن‌ها به دور بوده است (ص 127)

بیانات مزبور یک واقعیت محض و مؤید مراتبی است که در گذشته بیان شده و نموداری است از یک قضاوت صحیح و تشریح یک اصل کلی که هنوز رشد ملی ما و تربیت اجتماعیون به آن مرحله نرسیده است که برای نیل به هدف مشترک از توجه به مسایل کوچک و بی‌اهمیت خودداری کنیم بنابراین فرضاً جنگلی‌ها به فتح طهران نیز توفیق می‌یافته باز در شرایط آن‌روزی کشور، همان ایادی و عواملی که سالیان دراز نبض این کشور را به‌دست دارند و در تمام شئون کشور حکم‌فرمایی می‌کنند و منشأ بروز سوانح و حوادث گوناگون می‌شوند تظاهر می‌کرد و اوضاع را زیر و رو می‌نمود کما این‌که در دوران مشروطیت و بعد از فتح طهران، همین حال پیش آمد وشیادان حرفه‌ای به لباس مشروطیت درآمدند و با مشروطه‌خواهان واقعی به آن طرز افتضاح‌آمیز که در پارک اتابک روی داد رفتار نمودند.

در دوران اخیر نیز زمان ملی شدن صنعت نفت دیدیم که برای افشاندن تخم نفاق بین سررشته‌داران امور، چه خدعه‌ها و نیرنگ‌ها به‌کار رفت و چگونه آن‌ها را مقابل هم به مخالف‌خوانی واداشتند تا آن‌که همه رشته‌های چندین ساله یک‌باره پنبه گردید.

*

*

*

روزنامه به‌سوی آینده

در شماره مخصوص اردیبهشت ماه 1330 این روزنامه ضمن تشریح سوابق عمواوغلی چنین نوشته شده است:

نامبرده در تابستان 1921 میلادی به منظور میانجی‌گری بین میرزاکوچک‌خان از یک‌طرف و احسان و خالوقربان از طرف دیگر به گیلان آمده اما درست وقتی که قرار بود طرفین ملاقات نمایند و کار اختلافات پایان یابد چادر عمواوغلی و یارانش از طرف دسته میرزاکوچک‌خان محاصره شد و تفنگ‌چی‌ها شلیک کردند حیدرعمواوغلی که موفق به فرار شده بود به‌دست معین‌الرعایا از کسان میرزا دستگیر و محبوس و سپس تیرباران می‌شود.

مخدوش بودن این گفتار قبلاً به‌نظر خوانندگان ارجمند رسید و تکرار نخواهیم کرد. عمواوغلی به کرات با میرزا ملاقات و مذاکره نموده و اعلامیه‌های مشترک به امضاء خودشان نشر داده‌اند پیدا است که نویسندۀ مقاله مزبور از اشعار مرحوم لاهوتی الهام گرفته است.

*

*

*

مجله خواندنیها

در یادداشت‌های آقای عباس خلیلی مدیر روزنامه اقدام در مجله خواندنیها سطور زیر ملاحظه شده است:

-          میرزاکریم‌خان رشتی (خان‌اکبر) روزی گفت میرزاکوچک‌خان یکی از آدم‌های ما بود و من برای شیخ احمد سیگاری این مراتب را نقل کردم و او برآشفت (شماره مسلسل 304 (11 تیر 38)

-          شیخ حسین کسمایی در وقایع جنگل، اول با میرزا همراهی کرد بعد برگشت و اشعار معروف محلی در مذمت جنگلی‌ها سرود که تحت عنوان «نوبوخه» معروف است (ص 15)

-          دکتر حشمت بعد از تسلیم، مجدداً تمرد کرد تا او را گرفتند و در میدان رشت اعدام نمودند (ص 79)

-          میرزاکوچک اهل «زیدخ» از توابع فومن است (شماره 305 همان سال)

-          این نکته باید ذکر شود ولو به مذاق متعصبین تلخ باشد و آن این است که جنگلی‌ها با داشتن پنج‌هزار مرد مسلح نتوانستند تنگه منجیل را حفظ کنند و حال آن‌که ممکن بود با عده کمتر ولی دلیرتر راه را بر انگلیس‌ها و روس‌ها مسدود ساخت (شماره مسلسل 308 سال 38)

-          چون مرام میرزا مخالف مرام کمونیزم بود حیدرعمواوغلی با او نبرد کرد و تا سوماسرا (صومعه‌سرا) پیش رفت بعداً صلح کرد و شخصاً نزد میرزا رفت و کوشید او را به رشت ببرد ولی میرزا به اصرار وی تن در نداد چون حیدر در جذب و جلب میرزا ناامید شد به‌فکر انهدام قوای او با اعدام شخص او برآمد. عده‌ای مانند احسان و خالوقربان و ذره و حسابی تصمیم گرفتند به جنگل رفته میرزا را ترور کنند.

-          خالوقربان و احسان‌الله‌خان از ملاسرا گریختند و حیدرعمواوغلی گرفتار و با وضع فجیعی کشته شد (شماره 311)

نخست باید دانسته شود که میرزا کریم‌خان رشتی (خان‌اکبر) در واقعه مشروطیت رییس «کمیته ستار» و میرزاکوچک‌خان یکی از سران مجاهدین بود و هر دو به آزادی و مشروطیت ایران خدمت کرده‌اند.

در کتاب «تاریخ مشروطیت ایران» به قلم دکتر مهدی‌خان ملک‌زاده (سناتور متوفی) سطور ذیل به چشم می‌خورد:

-          میرزاکوچک‌خان به داشتن اراده و آزادمنشی و قوه استدلال و قدرت تفکر در میان طلاب معروف بود.

-          میرزاکوچک‌خان یکی از مجاهدین حقیقی و یک فرد مؤمن به مشروطیت بود.

-          او نه فقط یک سرباز آزاده بود و در راه آزادی می‌جنگید بلکه یک مبلغ آزادی بود و در هر مورد و مقام، در تبلیغ مردم به پیروی از حق و عدالت و حقوق انسانیت فروگذار نمی‌کرد.

-          پس از آن‌که در جرگه مجاهدین مشروطه‌خواه وارد شد از گرفتن جیره و مواجب خودداری نمود.

با این مقدمات و سوابق چنان‌چه خان‌اکبر واقعاً چنین مطلبی را بیان نموده و یک مجاهد آزادی را در عداد نوکرهای شخیصش معرفی کرده باشد حقیقتاً جای تأسف است و شیخ احمد سیگاری را باید محق شمرد که از شنیدن این جمله عصبانی شود زیرا یکی از یاران نزدیک میرزا بود و به اوضاع زمان مشروطیت آگاهی کافی داشته چنان‌چه این جمله، به‌عین، مطابق باشد با آن‌چه از نامبرده نقل شده است نشانه کدورتی می‌باشد که خان‌اکبر از میرزا در دل داشت و از لشت‌نشاء سرچشمه می‌گرفته است. توضیح آن‌که لشت‌نشاء در اجاره میرزا کریم‌خان بود که بین او و امین‌الدوله اختلافاتی بروز کرده بود. خانم فخرالدوله اجاره را فسخ کرد و آن‌را به آقا محمدجواد گنجه‌ای اجاره داد و در آخر کار به حاجی محمدعلی‌آقا (داود زاده) واگذار نمود. خانم که به‌حق باید گفت زن مدیره و مدبره‌ای بود در تمام این موارد سلامت لشت‌نشاء و دست‌نخوردگی آن‌را می‌خواست و این نظر جز با استفاده از نفوذ و موقعیت سیاسی و اجتماعی مستأجرین تأمین نمی‌گردید چه، خان‌اکبر در دوران مشروطیت نفوذ بدون معارض داشت و پشتیبانی قونسول روس از یک تن از اتباعش (گنجه‌ای) هرگونه تعرضی را از طرف لشت‌نشاء دور می‌کرد و داود زاده هم به قدرت جنگل اتکاء داشت در حالی‌که هیچ‌گاه دیده نشد که از اختلاف بین میرزا کریم‌خان و داود زاده، میرزاکوچک به حمایت از مستأجر برخیزد. میرزا دارای آن‌چنان روحیه خشک و غیرقابل‌انعطاف بود که اگر فردی از افراد جنگل حتی نزدیک‌ترین اقوامش در مقام سوء استفاده برمی‌آمد به تقبیحش دچار می‌شد و چنان‌چه ادامه می‌داد سیاستش می‌نمود. تأیید این گفتار آن‌که روزی برادرش (رحیم) را که جملۀ نامناسبی از دهانش پریده بود با موزر دنبال نمود که اگر دیگران وی را در نیمه راه نگرفته و خشمش را فرو ننشانده بودند برادرش را می‌کشت. بنابراین بدبینی‌های خان‌اکبر و برادرش (سردار محی) در دوران نهضت جنگل ممکن است ناشی از سوء تفاهم مزبور باشد و یا جهات دیگری داشت که بر ما پوشیده است.

ثانیاً حسین کسمایی از جنگل برنگشت و مخالف نشد بلکه تنها حاجی احمد کسمایی را به‌علت ناساز شدن با رفیق دیرینش به‌باد انتقاد گرفت و در تمام اشعار گیلکی (محلیش) که در شماره اول مجله فروغ (1306 شمسی) چاپ کرده‌ایم کوچک‌ترین بی‌احترامی نسبت به میرزا و نهضت جنگل دیده نمی‌شود به‌عکس در مورد حاجی‌احمد کسمایی و پیروان وی مطالب زننده بسیار به‌چشم می خورد.

ثالثاً دکتر حشمت تسلیم دولت نشده بود تا به‌علت تمرد، مستوجب اعدام باشد. جریان این بود که نصرت‌الله‌خان صوفی املشی، دکتر را به رشت آورد تا از فرماندهی قواء دولت دیدن کند ضمناً نظریات فرماندهی را در باب منطقه شرق گیلان استفسار نماید نامبرده پاسخ داد که اگر دکتر حشمت تسلیم شود گذشته از امنیت جانی مزایایی هم به وی تعلق خواهد گرفت. دکتر در مراجعت از رشت آن‌چه از فرمانده قواء ایران شنیده بود با مشاورانش درمیان گذاشت و آن‌ها مجداً وی را از قبول وعده‌های خدعه‌آمیز برحذر داشتند. میرزاکوچک‌خان نیز دو نفر از جانب خود به لاهیجان اعزام داشت تا دکتر سلیم‌النفس را از فریفته‌شدن به مواعید و رویاهای شیرینی که فرماندهان ارتش تکلیف می‌کنند باز دارد و به او بفهمانند که قبول این مواعید در حکم خودکشی است و بعداٌ که منطقه فومنات تخلیه می‌شود و مهاجرت به لاهیجان آغاز می‌گردد و دو یار قدیمی به دیدار یکدیگر فائز می‌گردند اصلاً مذاکره با فرماندهی قواء دولت مسکوت و منتفی می‌گردد.

رابعاً زادگاه حسن آلیانی با میرزا اشتباه شده چه، آن‌کس که اهل زیدخ یا زیده (از توابع فومنات) بوده حسن‌خان کیش‌دره‌ای است نه میرزا.

خامساً سرزنش جنگلی‌ها با این‌که با دارا بودن پنج‌هزار مرد مسلح نتوانستند تنگه منجیل را حفظ کنند شبیه آن است که فرانسوی‌ها ملامت شوند از این‌که خط دفاعی ماژینو را با آن‌همه استحکامات نتوانستند در جنگ دوم جهانی نگاه دارند. البته با قدرت آتش توپخانه سنگین روس که نقاط حساس جنگلی‌ها را می‌کوبید استقامت افراد، فایده نظامی نداشت جز این‌که مقاومت لجوجانه مزبور و به قول آقای خلیلی «دلیرانه» به قیمت خون همه مدافعین تمام شود که با فرض اخیر، این بحث پیش می‌آمد که آیا نگه‌داری منجیل، ارزش این را که سه‌هزار تن در آستانه‌اش قربانی شوند و تازه معلوم نباشد که با چنین فدیه سنگین به نتیجه مثبتی برسند دارا است یا نه؟ و آیا این مقاومت از نظر نظامی قابل شماتت و سرزنش نیست؟

سادساً حیدرخان عمواوغلی با میرزا نبرد نکرد و تا سوماسرا (صومعه‌سرا) پیش نرفت. اصلاً عمواوغلی با میرزاکوچک‌خان نجنگید و در واقعه ملاسرا احسان‌الله‌خان حضور نداشت – کشته شدن حیدرخان با وضع فجیع جمله‌ای است که نخستین بار در کتاب «ایران در جنگ بزرگ» (ص 393) انعکاس یافت و سپس در سایر مطبوعات نقل شد بدون این‌که توضیح شود وضع فجیع مورد اطلاع نویسندگان، از چه قرار بوده است. اساساً داستان عمواوغلی بعد از اعزام شدن به قریه «مسجدپیش» حتی به خود جنگلی‌ها پوشیده است چه رسد به کسانی که از دور دستی بر آتش داشته‌اند.

*

*

*

روزنامه دنا

در روزنامه مزبور که در دوران انتشارش خواننده فراوان داشت (به‌جای داریا نشر می‌شد) تحت عنوان «یادبود انقلاب» و «قیام جنگل» و «بحث تحلیلی از قیام جنگل» مقالات جالب توجهی درج و از آن‌جمله چنین ذکر شده که:

-          مرحومین پسیان و جنگلی و خیابانی در تکمیل مشروطیت نکوشیده و آن‌را ناقص گذاشته‌اند.

-          میرزا تا استخاره نمی‌کرد اقدام به هیچ امر نمی‌نمود.

-          او یک مرد سیاست‌مدار و یک انقلابی درس‌خوانده و یک نقشه‌کش جاه‌ طلب محسوب نمی‌شد.

-          او نتوانست یک عقیده اجتماعی و یک دکترین اقتصادی قابل‌قبول به جوانان دور و بر خود تلقین کند.

-          نداستن تاکتیک صحیح و بی‌اطلاعی رهبران انقلاب از اوضاع کشور سبب شد که نتوانند در بهترین شرایط، کوه‌های طوالش و فومنات را ترک کنند و با وجود دعوت‌های مکرر لیدرهای اقلیت برای حمله به طهران آماده شوند (شماره‌های 10 و 11 و 12 «آذرماه 1327»)

آماده شدن جنگلی‌ها برای حمله به تهران به اصرار و توصیه و تأکیدات مرحوم مدرس صورت می‌گرفت به این اندیشه که با قبضه شدن مرکز کشور، اوضاع به کام آزادی‌خواهان تحول خواهد یافت اما قدرت و امکانات موجود جنگلی‌ها هیچ‌گاه درنظر گرفته نمی‌شد. اکنون این سؤال مطرح است که چه کاری از دست برمی‌آمده و از آن مضایقه کرده‌اند شاید اگر خود میرزا زنده بود اعتراف می‌کرد که یک سیاست‌مدار درس‌خوانده و یک نقشه‌کش جاه طلب آن‌طور که نویسنده آن مقاله توصیف نموده است نیست و ما می‌دانیم که در دوران زندگی این اشخاص، دانشگاهی که مردان سیاسی ملی تربیت کند وجود نداشت او و امثالش در دانشگاه طبیعت درس مبارزه انقلابی آموخته به ندای وجدان و غرائز فطری یک انسان زنده پاسخ مثبت داده‌اند. اکثر پیشوایان تاریخی ما وقتی درست نگریسته شود جز به سبب نیک‌اندیشی و ابراز شهامت در خدمت به نوع، از دیگران ممتاز نبوده و چیزی افزون‌تر از مردان عادی نداشته‌اند. میرزا یک طلبه سیوطی‌خوان مدرسه جامع رشت بیش نبود که فریاد مظلومیت هم‌وطنان را به گوش هوش شنید و درس و بحث را به یک سو انداخت و به دنبال دستگیری از مظلومین و محرومین شتافت. مقایسه جریانات چهل و چند سال پیش با امروز شاید کار چندان دشواری نباشد لیکن شرایط زمان و مکان را نباید از نظر دور داشت آن‌روزهایی را باید به‌یاد آورد که طنین چکمه سربازان بیگانه، بیم و رعب در دل‌ها می‌افکند و به زحمت می‌شد هیجان و احساسات درونی میهن‌پرستان را که از دیدار این مناظر دردناک، که تحریک و جریحه‌دار می‌شد و به خشم می‌آمد را کنترل نمود. مردم رشت و پهلوی همین‌که قزاقان روسی را با رژه‌های فاتحانه می‌دیدند که با هیکل‌های درشت خود، یاپونچی به‌دوش، سرودخوانان از برابرشان می‌گذرند و به مردم تماشاچی، با دیده خشونت و دشمن‌وار خیره می‌شوند بر خود می‌لرزیدند و احساس حقارت می‌کردند. پیدا شدن یک طلبه تسبیح به‌دست و ایستادگی‌اش در مقابل دستجات مسلح مختلف، از لزگی و چرکس و قزاق، که سوار بر اسب‌های زمخت، شتابان می‌گذرند و از هیچ‌گونه عمل گستاخانه پروا ندارند جز فداکاری و ازخودگذشتگی چه می‌توانست باشد؟

جنگل مانند حالا، یک جایگاه امن برای مطالعات دیالکتیکی نبود جنگلی‌ها می‌بایست با خرس‌های سیاسی و گرازهای داخلی و ببرهای خارجی دست و پنجه نرم کنند و آنی از دقایق عمرشان را آرام نگیرند الان خوب می‌توان استنباط کرد که چرا بعد از پنجاه و چند سال مشروطیت هنوز حزبی نتوانسته است در این کشور ریشه بگیرد و یا دوام کند و به چه دلیل احزاب سیاسی که بقاء کشورهای دموکراسی قائم به وجود آن‌ها است یا اصلاً به معنی حقیقی خود به‌وجود نیامده و یا این‌که یکی از پی دیگری از پا درآمده‌اند. به‌همین جهت است که ایرادمان به پیشوایان انقلاب وارد نیست چه، در بررسی‌های امروز باید شرایط زمان گذشته را ملاک قضاوت قرار داد. اکنون که اعلامیه حقوق بشر حاکم بر جریانات سیاسی دنیا است هنوز بیان عقیده آزاد برای بسیاری از کشورهای شرق تأمین نیست و حتی قبول و پیروی پاره‌ای عقاید سیاسی جرم و مورد مؤاخذه قانونی است در این‌صورت به شما نیز آقای نویسنده محترم این ایراد وارد است که در عصر تسخیر فضا در لب آب فرات نشسته و تشنه کامید.

وضع امروزی ما نتیجۀ ناقص ماندن انقلابات پسیان و جنگلی و خیابانی نیست آن‌ها به وظایفشان به‌نحو اکمل و با نهایت سرافرازی عمل کرده و تحمل ننگ و خفت را به خود راه نداده و هیچ دلیل معقولی وجود ندارد که قصور دیگران را به حساب آن‌ها بگذاریم. عقب‌ماندگی ما از آن جهت نیست که آن‌ها به وظایفشان اقدام نکرده‌اند بلکه از آن جهت است که از پشتیبانی ملت برخوردار نشدند و پشت سرشان را خالی دیدند وقتی بنا شد در یک اجتماع، یکرنگی و هم‌آهنگی موجود نباشد و سازها با هم نخوانند و هر فردی به آن‌چه دارد بیاندیشد و مصلحت اجتماع را مدنظر نگیرد حتی راضی شود به این‌که مدام، دروغ بشنود و تحقیر شود و تحت کنترل باقی بماند و به امور زندگی خود و اعقابش به‌طور بی‌اعتنایی و بی‌علاقگی نظر بیفکند و تنها تکیه‌اش این باشد که به افتخارات و احترامات گذشته‌اش ببالد بدون این‌که خود در این‌باره نقشی ایفا نموده باشد و خدا را شکر کند از این‌که داخل هیچ گروه و دسته‌های سیاسی نیست در صورتی‌که زندگی وحشی‌ترین قبایل جهان از سیاست جدا نیست و اصلاً خود زندگی نوعی سیاست است مسلماً ارکستر دل‌نوازی به‌گوش نخواهد رسید و وضعی بهتر از وضع و حال کنونی را نباید متوقع بود چرا که تنها راه که ما را از مواجهه با خفت‌ها و حقارت‌ها و شرمساری‌ها مصون بدارد همانا توجه به واقعیت‌های زندگی است و عمل نمودن به شرایط آن.

از این‌که نوشته‌اند نداشتن یک تاکتیک صحیح و بی‌اطلاعی سران انقلاب از اوضاع عالم سبب شد که نتوانند در بهترین شرایط وقت، کوه‌های فومنات را ترک کنند معلوم نیست آن‌ها که مطلع به اوضاع جهانند چه تاج افتخاری به تارک این ملت زنده‌اند؟

بهترین شرایط وقت چه هنگام و در چه تاریخی بوده که ما از آن اطلاعی نداریم. آن‌چه می دانیم این است که دفینه‌ای در زیر کوه‌های فومنات وجود نداشته تا آن‌که جنگلی‌ها از خوابیدن روی آن دفینه‌ها رویاهای شیرین ببینند و از عزیمت به مرکز، دل برکنند و هم‌چون شاه سلطان‌حسین صفوی شهر اصفهان برای آن‌ها بس باشد. تصادف خوب و مساعد دوبار برای جنگلی‌ها روی داد یکی در دوران حکومت وثوق‌الدوله که جنگلی‌ها تا «آقابابای» قزوین پیشروی کردند و مواجه با آخرین ستون سربازان روس و قواء انگلیس شدند که بالنتیجه راه عزیمتشان به جانب مرکز مسدود گردید. بار دوم در دوران حکومت جمهوری بود که نفوذ و تسلطشان تا نود کیلومتری رشت (لوشان) بسط یافت و از طرف شمال به آذربایجان و از مشرق به مازندران رسید که کودتای سرخ عملیاتشان را خنثی نمود. راست است که لیدرهای اقلیت تسریع هجوم به مرکز را توصیه می‌کردند مخصوصاً سید حسن مدرس تا حد «سرزنش» پیش رفت و به نماینده جنگل «پیربازاری» بی‌توجهی میرزا را از حرکت به‌سوی طهران به یک نوع غفلت و مسامحه متهم می‌ساخت اما حق این است که بگوییم انجام نقشه تصرف مرکز به جهات عدیده امکان نداشت و با زمان دوران مشروطیت که سپهدار و سردار بختیاری به عجله راه طهران را پیش گرفتند با وجودی که قواء مسلح روس در پشت سرشان بود، فرق بسیار داشت. یک نمونه برجسته این امر، هجوم بی‌مطالعه احسان‌الله‌خان به طهران بود که به شکست افتضاح‌آمیزش منتهی گشت بنابراین فرصت مناسب که نویسنده مقاله را محق به انتقاد سازد هیچ‌گاه پیش نیامد. شاید اگر حرکت و عمل خلاف حزم و تدبیر روی می‌داد نویسنده همان مقاله انتقادآمیز، نخستین کسی بود که نیش قلم خود را به این فکر ناپخته فرو می‌برد و آن‌را مذمت و تقبیح می‌نمود.

در جنگ منجیل انگلیس‌ها با داشتن دو هواپیمای جنگی که همه‌روزه از قزوین پرواز می‌کرد و آزادانه شهر رشت و نقاط اطرافش را بمباران می‌نمود پنج‌هزار تن افراد جنگی به علت نداشتن توپ و دفاع ضدهوایی به انجام هیچ‌گونه فعالیتی توانایی نداشتند بنابراین حمله به طهران، بدون آماده بودن شرایط، یک عمل ناشیانه و غیرعاقلانه بود که در نتیجه آن امکان داشت هزارها تن افراد کشور را به خاک و خون بغلتاند بدون این‌که کمترین بهره و فایده‌ای نصیب سازد و باز اگر نصیب می‌ساخت تحمل این ضایعه ارزش داشت؟ 

*

*

*

کتاب سیاست شوروی در ایران

احسان‌الله‌خان بعد از پایان انقلاب گیلان یادداشت‌هایی در مجله «نوی‌وستک»چاپ مسکو انتشار داده که از طرف نویسندۀ کتاب سیاست شوروی در ایران به شرح زیر نقل شده است:

-          با آن‌که میرزاکوچک‌خان از آزادی‌خواهان دست راست بود و من این موضوع را می‌دانستم معهذا از رفقاء کمیته ما بیش از یک‌نفر باقی نمانده بود ناچار به همکاری شدم.

-          به میرزا گفتم من هرگز نماز نخوانده‌ام و به شما هم توصیه می‌کنم هرگاه بخواهید با بالشویک‌ها متحد شوید نماز و مذهب را کنار بگذارید.

موضوع پناهنده شدن احسان‌ را به جنگل سابقاً شرح داده‌ایم که با وصف فشار وثوق‌الدوله در تحویل گرفتن این مرد، که حتی حاضر بود امتیاز مهمی به جنگل بدهد میرزا از قبول درخواست رییس دولت سرباز زد و هرگونه زیان احتمالی را به خود گوارا شناخت تنها از این نظر که تسلیم یک پناهنده به‌دست دشمن، ویژه آن‌که آزادی‌خواه و ایرانی باشد دور از آیین جوان‌مردی است و با این سابقه حق این بود که احسان می‌نوشت در مقابل جوان‌مردی آن‌روز میرزاکوچک‌خان که حاضر نشد او را به هیچ قیمت تسلیم وثوق‌الدوله نماید من از او سپاس‌گذارم نه این‌که بگوید ناچار به همکاری با او شدم – اظهارات مربوط به نخواندن نماز متأسفانه واقعیت ندارد زیرا در او چنین جرأت و جسارت که بتواند با میرزا از چنین مطالبی گفتگو کند وجود نداشت مسلماً اگر به چنین جملاتی تفوه می‌نمود با عکس‌العمل شدید مواجه می‌گشت چه، میرزا پیش از آن‌که یک فرد انقلابی باشد یک‌نفر مسلمان بود و به مغزش هیچ‌گاه خطور نمی‌یافت که مقررات دینیش را تحت‌الشعاع افکار انقلابی قرار دهد و احسان نیز رسوم ادب و نزاکت را در گفتار و کردارش در مقابل کوچک‌خان خواه از روی ترس و خواه از روی احترام، رعایت می‌نمود و مؤید این گفتار آن‌که در یکی از ضیافت‌های منزل خود که عده‌ای از فرماندهان ارتش سرخ و خانم‌هایشان حضور داشته‌اند بین او و یکی از نزدیکان میرزا، پیش از صرف شام سخنان تلخ رد و بدل شد و متعاقب آن دست ها به‌طرف قبضه موزر و پارابلوم رفت که نگارنده و مرحوم حسین بهزاد و چند نفر دیگر به‌زحمت توانستیم از خالی شدن تیر جلوگیری کنیم و شام‌نخورده به منزل برگردیم - صبح روز بعد که نگارنده از جلوی شورای انقلاب عبور می‌کردم احسان مرا به بالا طلبید و سفارش اکید نمود که حادثه شب گذشته به گوش میرزا نرسد و این سفارش ناشی از ترس آمیخته به احترامی بود که نسبت به میرزا داشت.

اشتباهات دیگری نیز در این کتاب دیده شده است از جمله آن‌که حیدرعمواوغلی و خالومراد بزرگ و قاپوک‌اف و چند نفر دیگر با میرزا جنگیده و تا سوماسرا (صومعه‌سرا) پیش رفتند (ص 93)

-          «حیدر عمواوغلی پیش از آن‌که نزد میرزا برده شود به‌وضع فجیعی مقتول شد» که با توضیحات قبلی ما، تمامی  این مسایل روشن شده است و نیازی به تکرارشان نیست.

*

*

*

تاریخچه جنگلیان

جزوه‌ای بدین نام که حقاً باید آن‌را فحش‌نامه نامید در سال 37 قمری از طرف مالکین گیلانی مقیم مرکز و با پول و هزینه آن‌ها در تهران انتشار یافت اینان که از عرش فرعونیت به‌زیر افکنده شده بودند حق داشتند در مقام معارضه برآیند چه از تمام نعمت‌هایی که سالیان دراز در آن غوطه‌ور بودند یک‌باره محروم شده و اکنون جز آهی در بساطشان باقی نمانده بود بهره اربابی و یا به قول خودشان «غرامت» را که می‌بایست درب خانه‌شان تحویل شود جنگلی‌ها بالا کشیده بودند – دیگر زارع به ارباب «عوارض» نمی پرداخت، اسبش را برای سواری ارباب زین نمی‌کرد و خود پیاده به دنبالش نمی‌دوید – به بیگاری تن درنمی‌داد و نه دشنام می‌شنید و نه مجبور بود گاو و گوساله ارباب را بلاعوض نگاه دارد و شیر و ماست و کره و پنیر سالیانه‌اش را تأمین نماید - دیگر اطفال و جگرگوشه‌گان زارع و دهقان برای نوکری و کلفتی ارباب حاضر نمی‌شدند و همۀ این مطالب دردهایی بود که روی دل ارباب مانند غده‌های سرطانی عقده کرده بود.

میرزا کریم‌خان رشتی که در واقعه مشروطیت از سرجنبانان متنفذ به‌شمار می‌رفت و ملاکین درجه اول گیلان مانند سردار معتمد و سپهدار و حاجی سیدرضی و جز آن‌ها از نامبرده حساب می‌بردند این‌بار نیز پیش‌قدم شد اما چون مرد زیرک و عاقل و سیاست‌مدار بود علناٌ وارد میدان مبارزه نگردید و به عادت همیشگی خود، دیگران را آلت فعل نموده و خود در پشت پرده استتار، به انتظار می‌نشست:

شیخ محمدباقر شریعت گیلانی که به معرفی خان‌اکبر، در دستگاه اعیان و اشراف و روحانیون صاحب املاک وسیع، رفت و آمدهایی داشت و گاه و بی‌گاه حامل پیغام‌ها و جواب‌هایی می‌شد و کمک‌های مادی از هر جانب به وی می‌رسید از طرف میرزا کریم‌خان مأمور نوشتن «فحش‌نامه» شد و او که خود از دست جنگلی‌ها هم‌چون لاله داغ‌ها بر دل داشت مسئول مرشد را اجابت کرد گو آن‌که از بیم مواجه با انتقام جنگلی‌ها جرأت نکرد امضایش را پای تاریخچه بگذارد ولی همه می‌دانستند جز او کس دیگری نمی‌توانست به این وحاقت چیز بنویسد. جنگلی‌ها به شیخنا «ثالث‌الخیر» لقب داده بودند از آن جایی‌که مندرجات تاریخچه عبارت از مشتی دشنام و اسناد نسبت دزدی و غارت‌گری است که می‌توان گفت مندرجات کتاب «رستاخیز ایران» در این زمینه تقلیدی از استاد است هم‌چنین افترا و اهانت به اعضاء هیئت اسلام که اغلب افرادش را مردم گیلان به‌درستی می‌شناختند و دربارۀ هریک از آن‌ها قضاوت‌های صحیح و عادلانه شده و هیچ‌یکشان فعلاً زنده نیستند لذا از توضیح بیشتر در اطراف جزوه مزبور خودداری می‌نماییم.

*

*

*

مجله اسپارتاکوس

مجله مزبور (چاپ پاریس) ضمن نشر مطالبی از تصمیمات متخذه کمینترن (مخفف کمونیست انتر ناسیونال «بین‌الملل سوم») در فاصله بین سال‌های 1920 و 1921 از توسعه کمونیزم بحث نموده و به تبلیغات شدید روس‌ها در آسیا اشاره کرده است و سپس از آثار این فعالیت پیدایش دسته‌ای را در شمال ایران به سال 1919 میلادی به رهبری روس‌ها نام می‌برد که نفوذشان را در گیلان و مازندران مستقر ساخته‌اند و می‌نویسد که ریاست اسمی این نهضت با کوچک‌خان بود لیکن نهضت را روس‌ها اداره می‌کردند. کمی بعد میرزا‌کوچک‌خان را مردی صدیق نامیده می‌گوید یک ایرانی متفکر و یک مرد ایده‌آل بود ولی اطرافیانش نیمی سرسپرده روس و نیمی دیگر سرسپرده انگلیس بودند.

و در جای دیگر از تعداد قشون این نهضت بحث کرده سه‌هزار تن افراد نخبه ارتش سرخ را که در جنگ‌های انقلاب روسیه شرکت داشته‌اند تحت فرمان دوست نظامی‌اش «بولومکین» معرفی می‌کند و او را فرماندهی نشان می‌دهد که از دستور کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران سرپیچی داشته و چون تمامی دستورهایش را از مسکو می‌گرفت یک‌روز در میان جنگ خونین، دستور انصراف از پیکار را دریافت نموده و بی‌درنگ نهضت را رها کرده از میدان کارزار خارج شده است و از این گفتار نتیجه می‌گیرد که چون لنین احساس کرده بود پافشاریش در مورد ایران ممکن است از طرف فرانسه و انگلیس عکس‌العمل‌هایی ایجاد کند از این‌رو انقلاب ایران را یک چیز بی‌فایده تشخیص داده بود.

و اما کوچک‌خان را می‌نویسد که دست از جنگ برنمی‌داشت و از دو لب بولومکین شنیده که مسکو به او امر داده بود چنان‌چه کوچک‌خان اصرار به دوام جنگ نشان دهد او را به قتل رساند.

داستان را به اینجا ختم می‌کند که از سرنوشت بعدی جنگل که روسیه او را در بین زمین و هوا رها کرد دیگر اطلاعی ندارد.

در این مقاله که به سال 1925 میلادی از مکزیکو برای مجله اسپارتاکوس فرستاده شده است خواه نویسنده‌اش شخص بولومکین باشد که سابقاً نامی از وی برده شده است و یا شخص دیگری به‌نام کیگالو که داستان ملاقاتش را با میرزا دیدیم و یا هر کس دیگر اشتباهاتی دیده می‌شود از جمله آن‌که پیدایش جنگل را به سال 1919 به رهبری روس‌ها نام برده است و حال آن‌که همه آگاهند که حوادث خراسان و آذربایجان و قیام کلنل محمدتقی‌خان پسیان و خیابانی و هم‌چنین انقلاب جنگل بدون هیچ کمک خارجی و تنها با فکر و نقشه ایرانی به‌وجود آمده و جز عدم رضایت مردم و نابسامانی کارها، محرک دیگری نداشته است از این گذشته، این مسئله کمال اهمیت را دارد که بدانیم میرزاکوچک‌خان از افکار مردم کشور خود و از نیروی آن‌ها الهام می‌گرفت نه از خارج و کسانی که افتخار همکاریش را داشته‌اند از مفیدترین و خدمت‌گذارترین افراد کشور محسوب می‌شده‌اند که در نتیجۀ تحمل مصائب بی‌پایان، چه کشته شده و آرزوی تعالی کشور را به گور برده و چه به اجل طبیعی، دیدگان آرزومندشان را از این جهان ناپایدار فروبستند و در هر حال دامان شرافت ملی‌شان را کسی نتوانست لکه‌دار کند و با این وصف قضاوت نویسنده مقاله را باید صرفاً «مغرضانه» نامید گرچه نمی‌توان و نباید وجود عناصر مخل و مخرب منتسب به ایادی بیگانه را در اجتماعات شرقی‌ها نفی نمود و ما در سابق یک تن از آن‌ها را معرفی کردیم که پس از ایجاد تفرقه و نفاق، چگونه وجوه نقدینه جنگل را که عهده‌دار حفاظتش بود ربود و به طهران گریخت و با وجه مزبور کاخ مجللی در سه‌راه شاه طهران ساخت که بر اثر همین خدمات صادقانه به مراکز غیبی، وکیل و وزیر و استاندار شد لیکن این مسایل چه ربط دارد به اینکه بتوان تمام همکاران کوچک‌خان را به یک چوب راند و نیمی از آن‌ها را سرسپرده روس و نیم دیگر را سرسپرده انگلیس‌ها دانست؟

جنگل به‌عکس نظر نویسندۀ مزبور در سال 1919 به‌دنیا نیامد. تاریخ آغاز نهضت جنگل 1333 قمری است یعنی تاریخی که هنوز انقلاب فوریه بورژوازی روسیه به رهبری کرنسکی و انقلاب سوسیالیستی اکتبر 1917 به رهبری لنین شروع نشده و کمینترنی به‌وجود نیامده بود. جنگل به‌طوری که دیده‌ایم یک شاخه کوچک از درخت تناوری بود که با ریشه‌های محکمی که به‌نام اتحاد اسلام داشت قد برافراشت و عناصر ملی هم‌چون سید یحیی ندامانی (ناصرالاسلام) و میرزا طاهر تنکابنی و سلیمان محسن اسکندری و امثال آنان از قوایم و استوانه‌هایش بوده‌اند و از همه مهم‌تر آن‌که ملت ایران این نهضت انقلابی را در کمال خلوص نیت تایید می‌نمود.

در وطن‌پرستی جنگلیان همین بس که هرجا پای مصالح کشور به‌میان می‌آمد سرسختی از خود نشان می‌دادند – در مبارزه با قزاقان روس - در نبرد با قزاقان وثوق‌الدوله - در کشمکش با عشایر و ایلات – در پیکار با انگلیسی‌ها و سرخ‌های مصنوعی، ایمان جنگلی‌ها هم‌چنان محفوظ و دست‌نخورده باقی ماند. در این‌صورت معلوم نیست اطلاع نویسنده آن مقاله از کجا سرچشمه گرفته که نوشته است روس‌ها انقلاب جنگل را اداره می‌کردند.

شاید بی‌فایده باشد در اطراف تصمیم لنین در امر انقلاب ایران بحث شود زیرا آن مرد بزرگ که انقلاب سوسیالیستی اکتبر را به‌ثمر رسانیده بود درباره کشور ما چه نحو فکر می‌کرد بر ما پوشیده است اما این مسئله متفق علیه است که سیاستمداران جهان، هیچ‌گاه، مصالح بیشتر را فدای منافع کمتر نمی‌کنند و نفع خاص را به فایده عام ترجیح نمی‌دهند. پس اگر رهبر روسیه با امکان بروز عکس‌العمل‌هایی از طرف فرانسه و انگلیس از تعقیب انقلاب ایران منصرف شده باشد این مسئله را از لحاظ نتایج و آثاری که به‌جای مانده نگریست چه، کمیته مرکزی حزب کمونیست ایران در همان زمان، ضمن نشر اعلامیه‌ای خاطرنشان ساخت که در ایران، زمینه برای انقلاب کمونیستی آماده نیست و متذکر شده بود زمانی می‌توان به این مسئله امید داشت که یک تطور بوژوازی در ایران صورت بگیرد و این مسئله با فی‌الجمله اختلاف، چکیده همان گفتاری بود که میرزا با زمام‌داران مسئول انقلاب در میان گذاشته بود. تایمز لندن در همان هنگام خبر داد که فعالیت و تبلیغ، هرچند وسیع، در اطراف برقراری حکومت پرولتاریا در ایران بی‌فایده است زیرا در ایران کارخانه و کارگر وجود ندارد بنابراین بالشویک واقعی نیز در این کشور وجود نخواهد داشت.

مجله دنیای مسلمان نیز در یکی از شماره‌هایش (دسامبر 1922) چنین نوشت که «قلب طبقه منورالفکر ایران در طرف چپ و جیب آن‌ها در طرف راست است» از آنجایی‌که ایران دارای صنعت و یک طبقه از کارگران متشکل نیست لذا برای قبول رژیم کمونیستی نیز آماده نمی‌باشد و نظیر این بیان را روزنامه ارگان حزب کمونیست (ایزوستیا) انتشار داد مبنی بر این‌که کشور ایران در حال حاضر بدون وجود صنایع سنگین و تشکیلات کارگری آماده پذیرش رژیم سوسیالیستی، مشابه آن‌چه در روسیه است نیست به‌همین جهت تلاش جمهوری شوروی گیلان به نتایج مثبت نرسیده است.

*

*

*

امپریالیزم انگلیس در ایران و قفقاز

در کتاب ژنرال دنسترویل فرمانده قوای انگلیس در ایران به‌نام امپریالیزم انگلیس در ایران و قفقاز جملات زیر مسطور است:

-          «پروگرام نهضت جنگل حاوی همان افکار و اصول و مرام‌های مبتذل و غیرقابل تحمل می‌باشد من‌جمله آزادی – مساوات - اخوت – ایران مال ایرانیان است – دورباد خارجی.

-          تصریح سایر مواد نتیجه ندارد زیرا همان‌اندازه که دروغ و کذب محض است به‌همان نسبت هم زیاد می‌باشد.

-          دنیا از این مرام‌ها به ستوه آمده است» (ص 41)

گویا فرمانده انگلیسی انتظار داشت بشنود ایران مستعمره انگلستان است – ساکنین جزیره بریطانیا مولا و صاحب‌اختیار کشور ایرانند – مساوات و اخوت و آزادی چیزهای مبتذل و مسخره‌ای هستند و مخصوصاً به‌مذاق فرماندهی ثقیل و ناخوش‌آیند است بایستی از قاموس فکر ایرانی برداشته شود تا دنیا به‌ ستوه نیاید و خاطرمبارکش آسوده باشد اما در حقیقت این‌طور نیست و این واژه‌ها نه دروغ‌اند و نه دنیا از شنیدنش احساس اشمئزاز می کند فقط ممکن است افرادی از نوع ژنرال‌های انگلیسی را به ستوه بیاورد که در برابر امیالشان افرادی مومن به این مفاهیم را مشاهده می‌نمایند.

در جای دیگر همان کتاب می‌نویسد:

سرهنگ استوکس را با بیرق سفید نزد میرزاکوچک‌خان فرستادم و از جانب خود وعده دادم که اگر شرایط و تقاضاهای ما را قبول و رعایت نماید حق تعقیب سیاست داخلی او را در ایران به رسمیت بشناسیم.

حق تعقیب سیاست داخلی یک جمله دیپلماسی است و همان معنی را دارد که کلنل مزبور بالصراحه در «آتشکا» به میرزا پیشنهاد نمود. کلنل استوکس مأموریت داشت بگوید چنان‌چه جنگلی‌ها به سیاست انگلستان اعتماد کنند (یعنی تحت امر دولت مشارالیها باشند) دولت اعلیحضرت پادشاه انگلستان حاضر است سیاست داخلی کوچک‌خان (یعنی حکومت آینده‌اش را نسبت به کشور ایران) به رسمیت بشناسد ولی به‌طوری که دیده‌ایم کوچک‌خان زیر بار چنین پیشنهادی نرفت و ابراز تمایل به تشکیل حکومتی تحت نفوذ بیگانه نشان نداد.

*

*

*

 دیوان عارف قزوینی

آقای عبدالرحمان سیف‌آزاد مدیر مجله «صنایع آلمان و شرق» که در خدمت به مطبوعات سوابق درخشانی دارد و چاپ دیوان عارف قزوینی به همت او صورت گرفت قسمتی از گفتار دیوان مزبور را به میرزاکوچک‌خان جنگلی اختصاص داده و ضمن قضاوت صحیحی درباره جنگلی‌ها و احترام و تجلیل نسبت به پیشوای نهضت جنگل (که البته مورد تقدیر و سپاس‌گذاری دوستان زنده آن مرحوم است) در صفحه 587 دیوان مزبور اشاره‌ای به تقویت کمیته مجازات از طرف تشکیلات سری جنگل نموده‌اند که به نظر ما بر تأیید این گفتار قرینه و دلیلی در دست نیست و کمیته مجازات (خوب یا بد) به تشکیلات جنگل و تقویت و یاری‌شان بستگی نداشت. شکی نیست که موافقین این عقیده بسیارند و از بین بردن افراد معینی را که مضر تشخیص دهند اصولاً برای سلامت جامعه تجویز می‌کنند لیکن باید درنظر گرفت که مخالفین این نظر هم کم نیستند. مؤید مقال آن‌که روزی یکی از جنگلی‌ها به طریق تعرض و پرخاش به میرزا گفت به چه جهت درصدد برنمی‌آیی به حیات دشمنی که ممکن است قاتل هزاران تن از افراد جنگل باشد با شلیک یک مجاهد از جان گذشته خاتمه دهی؟ او جواب داد اگرچه جنگیدن، خود یک نحوه آدم‌کشی و توحش است ولیکن ترور و کشتن افراد به‌طور ناگهانی از آن وحشیانه‌تر است و هیچ نباشد مخالف جوان‌مردی است.

یقین دارم که آقای سیف‌آزاد از این توضیحی که به ملاحظه تصحیح تاریخ به عمل آمده به دیده عنایت خواهند نگریست.

 


گیلانِ عصر صفویه در توفان سیاست (فریدون نوزاد)

 

کشورهای اروپایی از دیرباز برای یافتن بازار تجارت و دستیابی به درآمدی که بتواند به جامعه آنها رونق بخشد، چشم به آسیا دوخته و در این قاره، کشور ایران برایشان نقطه‌ای آرمانی محسوب می‌گردید. راحت و نزدیک‌ترین راه حضور در ایران، گذر از گذرگاه‌های روسیه و دریای کاسپین بود و این مسیر کوتاه، روس‌ها را هم متوجه کشور ثروتمند و کهن ایران و مردم نوگرا و آزاده‌اش نمود. کشوری که ابریشم مرغوب و فراوان، معادن دست‌نخورده و غنی، جنگل‌های انبوه با درختان تناور سر به فلک افراشته، محصولات مطلوب و مورد استفاده داشت و می‌توانست به رواج و رونق بازار همسایگان بیفزاید. مرواریدهای غلطان و اصیل و سنگهای گرانبها و درخشان و زربفت‌های بی‌رقیبش زینت‌بخش خانواده‌ها و گستردگی فروشگاه‌های شخصی آنها باشد.

شناخت بیگانه از چنین کشوری، دیرین‌ترین روابط ایران و روسیه را فراهم آورد، روابطی که جنبه‌های مثبت و منفی فراوانی متوجه مردم ایران ساخت، و مطالعه دقیق آن برای تمام افراد جامعه به‌ویژه نسل جوان و متأسفانه تاریخ‌گریز لازم و ضروری به نظر می‌آید. این روابط از سال 1475 میلادی، برابر 880 ه.ق در دوران ایوان واسیلیویچ (Ivan Vassiliewitch) سوم آغاز گردید. در این زمان مارک روفو (Marc Ruffo) نامی با عنوان سفارت خود را به دربار اوزون حسن رسانید و مورد پذیرش و احترام قرار گرفت، ولی به درستی دانسته نیست که این سفیر چه درخواست‌هایی داشته و چه موفقیت‌هایی به‌دست آورده است.

پس از آن در سال 1503 م، یعنی سلطنت شاه اسماعیل اول، رابطه مجددی برقرار گردید که گویا رسمیت چندانی نداشت، آمد و رفت‌های انفرادی یا کاروانی بود و بس، که در سال 1563 م برابر سال 972 ه.ق، آخرین دهه زندگی شاه تهماسب، صورت رسمی و دولتی یافت.

برخی از کشورهای اروپایی، مخصوصاً انگلستان که شیوه استعماری و استثماری پیش گرفته بود، بهترین راه چیرگی مورد نظرش را در عبور از مرز دوستی! و اعزام سفیر و ارسال هدایا دانسته و در سال 1562 م اولین هیئت اقتصادی و سیاسی خود را به ایران فرستاد. آنتونی جنیکینسون(Anthoni Jenikinson) دریانورد ماجراجویی که در کشور روسیه یک شرکت تجارتی بنیاد نهاده بود، به ظاهر از سوی خود ولی از طرف و به دستور ملکه الیزابت (Elizabeth) اول با عنوان سفارت راهی ایران گردید تا نسبت به برقراری داد و ستد بازرگانی بین ایران و انگلستان کاری بنیادی انجام دهد. ایوان مخوف (Ivan Terrible) هم از فرصت استفاده کرد و از سوی دربار، خود به آنتونی جنیکینسون مأموریت ایجاد روابط داد و او با دو عنوان نمایندگی به ایران آمد. با همه کوشش به‌کار گرفته در ملاقات با شاه تهماسب، نتوانست نظرش را به برقراری رابطه فی‌مابین جلب و جذب نماید، و عدم موفقیتش را زاثیدۀ دوگانگی مذهبی اعلام نموده و می‌نویسد: چون در پاسخ شاه گفتم مسیحی هستم...


(... فوراً گفته شد، ای کافر، ما را هیچ حاجت و نیازی به دوستی با کفار نیست و از

من خواست که خارج شوم و در همان حال شخصی با یک سینی بزرگ پر از خاک از

عقب من روانه شده و تمامی راه مرا در داخل کاخ از جلو شاه گرفته تا در حیاط، به

هر کجا که قدم می‌گذاشتم، برای تطهیر خاک می‌ریخت.)


و به همین سادگی دو جهاندار قدرتمند از دستیابی به آنچه می‌خواستند بی‌بهره ماندند.

شاه تهماسب مردی متظاهر به دینداری بود ولی نه بدان پایه که بیگانگان را نپذیرد، چون در همان زمان هم مسیحیان دیگری به دربار آمد و شد داشتند و اگر پیرامون این روابط مورخان ایرانی اشاراتی مفصل و روشن‌تر می‌نمودند، می‌شد بهانه شکست آنتونی را به گونه درست‌تری تجزیه و تحلیل نمود. نوشته او مبهم و تردیدزاست و نشانه ثبوت شک حاصله را می‌توان از محبت شاه تهماسب در پذیرفتن آرتور ادواردز (Arthur Edwards)، جانشین او در شرکت مسکوی به سال 972 ق برابر 1566 م پیدا نمود.

وی بعد از آمدن به ایران و اعلام سفارت خود از سوی روس‌ها به سادگی موافقت و اجازه شاه را به‌دست آورد، شرکت مسکوی (شرکت انگلیس و روسیه) از پرداخت حقوق گمرکی معاف بوده و عمال شرکت هم با استفاده از این معافیت، بدون پرداخت راهداری، در سراسر کشور به رفت و آمد تجاری اشتغال ورزند.

تلاش دیگر روسیه در ایجاد مناسبات متأسفانه به گونۀ هجوم دزدان دریایی ثبت گردید...


(... به دربار ایران خبر رسیده بود که چند کشتی دزدان بحری در دریای خزر پیدا

شده که اغلب در گیلان و مازندران دستبرد می‌زنند.)


کارکنان این کشتی‌ها با مسالمت و نرمش و به بهانه‌های فریبنده در سواحل شمالی ایران پهلو گرفته، آنگاه با حملات غافلگیرانه مردم را غارت می‌نمودند و در صورت مقاومت از کشت و کشتار ابایی نداشتند. عمال این مهاجمان که منافع کشتیرانی انگلیسی را در دریای خزر نیز به مخاطره می‌افکندند، اگرچه نه زود، لیکن به هر حال پایشان از آبهای ایران کنده می‌شد، منتهی این‌گونه دست‌اندازی‌ها در مردم رمیدگی خاطر ایجاد کرده و اثر نامطلوبی در روحشان به‌جای می‌نهاد.

برخی‌ها انگیزه ایجاد روابط را فراوانی محصول ابریشم ایران و منافع سرشاری که از تجارت آن متوجهشان می‌نمود پنداشته‌اند و البته این عامل مؤثری می‌توانست باشد ولی روس‌ها به گیلان، که در آن زمان هم دروازه اروپا بود، توجه خاصی نشان داده و می‌خواستند این مدخل آبی را که مستقیم و بهترین راه نفوذ به داخل ایران و طریق وصول به آبهای گرم محسوب می‌شد در اختیار داشته باشند.

بعد از شاه تهماسب و مرگ مشکوک اسماعیل دوم، سلطان محمد خدابنده جایشان را گرفت. این مرد در دوران پادشاهی خود با توفان‌های مداوم سیاسی و نظامی رویارویی داشت و از این روی در سال 955 ه.ق هادی بیک نامی از درباریان معتمدش را به مسکو فرستاد و قهر تئودور ایوانویچ (Iwanowith) تزار روسیه را با حاتم‌بخشی شهرهای باکو و دربند به دریوزگی تمنّا نمود. این شرم‌آورترین بخشش تاریخی بود و اگرچه قطعیت نیافت ولی قابل توجیه هم نبود و نیست. تئودور ایوانویچ در پاسخ مثبت به این خیانت اسف‌بار، گرگوری واسیل چیکف (Gregori Vassiltchikoff) را به سفارت فرستاد. خوشبختانه این صفیر هنگامی به ایران رسید که سلطان محمد خدابنده را سرداران و درباریانش خلع و پسرش عباس را به شاهی برگزیده بودند.

گرگوری واسیل چیکف در 1589 برابر 11 رمضان 996 وارد گیلان گردید. در اینجا خان احمدخان گیلانی فرمانفرمای قدرتمند شرق گیلان به بهانه پذیرایی از مهمان دستور داد او و نماینده ایران هادی بیک را از حرکت به سوی پایتخت باز دارند و حتی هدایای تزار را به منظور حفاظت از دستبرد احتمالی از سفیر بازستانند. این دستور در واقع به سبب بی‌توجهی به رسم زمان بود، چون سفرا می‌باید هدایایی نه تنها برای پادشاه، حتی فرمانروایان محلی به‌همراه آورده و تقدیم حضور می‌نموده‌اند. ره‌آوردی که تقدیم خان گیلان گردید نه از جانب تزار روسیه، بلکه از وزیرش بوریس گودنف فئودرویچ (Boris Godunov Feodorowitch) بود و این را خان مایه تخویف خود شمرد. به هرحال بعد از دو ماه بالاخره خواجه حسام‌الدین لنگرودی وزیر خان موفق گردید به این بازداشت محترمانه پایان دهد و اجازه حرکت هیئت را به دربار شاه عباس اخذ نماید.

سفیر روسیه با احترامات شایان توجهی در 20 جمادی‌الاول 996 ه.ق به حضور شاه بار یافت و بعد از دو ماه و اندی کم با اصغای اعلام بخشش باکو و دربند به تزار، که در این موقع به تصرف دولت عثمانی درآمده بود، به مسکو بازگردید. در این بازگشت که از راه گیلان صورت گرفت، خواجه حسام‌الدین وزیر خان احمدخان هم به عنوان سفارت مسکو به اعضاء هیئت افزوده گشت تا از تزار درخواست برقراری روابط دوستانه سیاسی و بازرگانی را بنماید. تئودور ایوانویچ هم این خواسته را به رضا و رغبت پذیرفت و اعلام آزادگذاشتن جاده بازرگانی را نمود که دوستی فوق‌العاده و به سود طرفین بوده است.

هنوز دیری از این مسئله نگذشته بود که خبرگزاران از حمله قریب‌الوقوع شاه عباس به گیلان گزارش‌هایی تقدیم داشتند. خان احمد دگربار در جمادی‌الاخر سال 999 ه.ق سفیری به مسکو فرستاد و درخواست کمک نظامی نمود. سفیر خان به نام (توره کامل؟) در پنجم جمادی‌الاول سال 1000 ه.ق به دربار تزار بار یافت و موافقت او را در یاری رساندن به خان جلب کرد، ولی نوش‌دارو پس از مرگ سهراب بود، گیلان تسلیم شاه عباس شده و احمدخان هم به شیروان گریخته بود.

در تمام سال‌های سلطنت شاه عباس روابط ایران و روسیه به گونه حسنه ادامه یافت، اگرچه پی‌یترو دولاواله (Pietro della Valle) می‌نویسد:


(... روابط آنان با ایرانیان تعریفی ندارد و در بحر خزر و ولگا به کشتی‌های بازرگانان

ایرانی مرتباً دستبرد می‌زنند، با وجودی که فرمانروای مسکو با شاه ایران ادعای

دوستی می‌کند و گاه‌گاهی میان دو کشور سفیر رد و بدل می‌شود ولی باید گفت این

دوستی ظاهری است و در باطن هیچ یک از آنان یکدیگر را دوست ندارند و

اختلافات زیادی که ناشی از همسایگی است همیشه بین دو ملت در بین است.)


به هر حال صورت ظاهر حفظ می‌شد تا این که گراندوک روسیه الکسیس رومانوف (Allexis Romanov) پدر پطر (peter) کبیر در زمان شاه عباس دوم مصمم شد به روابط سیاسی و مناسبات بازرگانی دو دولت تحکیم بخشد، هیأتی مرکب از هشتصد نفر به همراه دو تن از مأموران سیاسی خود را به سفارت دربار صفوی فرستاد:


(... چون صفوی‌ها به مهمان‌نوازی عادت داشتند از مسکوی‌ها در یک قصر

باشکوهی پذیرایی به عمل آمد ولی به زودی معلوم شد که این عده تجاری می‌باشند

که برای این که از پرداخت حقوق گمرکی معاف شوند خود را به صورت سفیر در

آورده‌اند.)


همان خدعه دردناکی که نمی‌بایست صورت می‌پذیرفت، و این نیرنگ‌بازان آزمند توانستند با عجله و در مدتی کوتاه (... بیش از هشتاد هزار تومان فقط پوست ]بفروشند[ بقیه را باید از این رو قیاس کرد.)

این‌ها خیال می‌کردند، دولت و مردم از درک فریب‌کاری‌ها عاجزند. آنها مهمان‌نوازی و مهربانی ذاتی ایرانیان را به حساب سادگی و ناآگاهی گذاشتند و متوجه نشدند افشاء این نیرنگ چه زیان سنگینی را متوجهشان خواهد نمود و ثابت گردید که تصمیم قاطع شاه عباس دوم چه ضربه سنگینی به آنها وارد آورد، چون دستور داد محترمانه عذرشان خواسته شود.

الکسی رومانوف انتظار چنین برخورد تندی را نداشت و شاید حتی تصور این همه قاطعیت و قدرت را نمی‌کرد، از این عمل شدید رنجید و بر آن شد چشم‌زهری از ایرانیان بگیرد از این روی استنکو رازین (Stenko Rasine) رئیس قزاق‌های دن را تحریک به دست‌اندازی نوار ساحلی دریای گیلان نمود. شش هزار قزاق جنگجو در چهل فروند کشتی با هشتاد قبضه توپ وارد آبهای ایران شدند، با مکر و خدعه خود را بازرگانانی مشتاق به امر تجارت و خرید اجناس ایرانی نشان داده و بدون هیچ معارضی در گیلان پیاده و وارد شهر رشت شدند، به طرزی نامتعارف به خرید اجناس پرداختند. این سپاهیان بازرگان نما...


(... تظاهر می‌کردند که چیزی نمی‌فهمند و پول طلای فراوان برای اجناس عادی

خرج کردند، تجار ایرانی مدت پنج روز قزاق‌ها را ریشخند کردند و اجناس فراوان

به آنها فروختند و آنها را احمق تصور کردند.)


روشی که قزاق‌ها در پیش گرفتند، تنها جنبه فریب مردم داشت، می‌کوشیدند همه را بدینسان مشغول کرده و مانع از توجه به حضور بیشمار آنان در منطقه گردند، و چون هجوم همه آنها به یکباره در شهر ایجاد شک می‌کرد می‌کوشیدند به نهانی روزانه تعداد هزار نفر وارد شهر نمایند. متأسفانه سودجویی بیش از حد بازرگانان و پیشه‌وران، توجه مردم را از تجمع روزافزون قزاق‌ها باز گرفت. کسی از خود نمی‌پرسید چرا و به چه انگیزه بیگانگان چنین خاصه‌خرجی نشان می‌دهند؟، آنان نیز در همین کوتاه زمان به بررسی دقیق قدرت نظامی و استعداد جنگی گیلکان پرداخته و یقین کردند در مقابل بی‌دفاع و ناآزموده‌ای قرار گرفته‌اند. اطلاعات مکتسبه به آنها دل و جرأت داد تا...


(... یک مرتبه دست به شمشیر برده و هرکس را که سر راه دیدند از دم تیغ

گذراندند، همه خانه‌ها را غارت کردند و با غنایم بسیار و بعد از این‌که حداقل پانصد

نفر را کشتند به کشتی‌های خود سوار شده از ساحل دور گشتند...)


این عمل نیز نه با جنبه جنگی که به حیله و دور از مردانگی و جنگاوری زمان و به صورت اغفال انجام گرفت. به اعتقاد شاردن چون قزاق‌ها از مهلکه خود را رها یافتند...


(... برای مخفی داشتن نیّت اصلی چهار نفر از میان خود انتخاب نموده، با

اعتبار نامه سفارت به دربار ایران روانه کردند...)


این نمایندگان اگرچه در اصفهان به دربار راه یافتند ولی شاه عباس دوم به علت تهاجم از پذیرفتن آنها خودداری کرد، منتهی صدر اعظم وی اجازه یافت نمایندگان را به حضور خواسته و منظورشان را جویا گردد، در پاسخ گفتند ما شش هزار قزاق از رعایای دولت مسکو هستیم و چون تزار مسکو ما را دشمن می‌دارد، به امنیت خویش اطمینان نداریم به ناگزیر به عرصه دریا فرار نموده و با آگاهی که از عدالت پادشاه ایران داریم می‌خواهیم ما را در شمار رعایای خود آورده و اجازه اسکان در این کشور به ما بدهد و برای تایید نظم خود اعتبار نامه مخدوش و مغشوشی ارائه دادند که تا آخر نیز هیچ‌کس نتوانست آن را به درستی خوانده و ترجمه نماید.

در همین زمان نیز سفیری از مسکو وارد ایران شد و مکتوب امپراتور روسیه را از نظر گذراند که حکایت می‌کرد...


(... اطلاع رسیده عده‌ای از قزاق‌ها برای گریختن از قید اطاعت، ترک وطن گفته و

به ایران مهاجرت کرده‌اند، لذا از اعلیحضرت خواهش می‌شود آنها را نپذیرفته راه

ندهند چه همه یاغی و فراری هستند و هرگز در مملکتی به صداقت و دوستی عمل

نخواهند کرد.)


 امپراتور روسیه با ارسال نامه می‌خواست در نخست دولت خویش را از شائبه تحریک قزاق‌ها مبرّا نماید در دوم یاغی‌گری آنها را در باور دولت ایران بنشاند و در سوم دولت صفوی را به بهانه »عدم تنبیه و به راه راست آوردن این گروه و عدم تحویل‌شان« تهدید به قشون‌کشی نماید.

با تمام ضعف دولت، مردم آماده مقابله با تهاجمات بیگانگان بودند و ا ز شاه جداً می‌خواستند:


(... ناوگان ایران در دریای کاسپین برای مقابله با قزاقان که به سواحل خزران تهاجم

کرده بودند به حرکت درآید، اما یک ماه وقت را هنگام اجرای چنین طرحی تلف

کردند، چون قمر در عقرب بود(!!) مردم مملکت از دولت خود استعانت می‌کردند

اما به ایشان در کمال خونسردی جواب گفته می‌شد که قمر به عقرب است... این

صورت سخت مشئوم است، در چینن موقعی همه چیز خطرناک می‌باشد، تعطیل

مطلق اولی‌تر و امتناع احسن وجوه است...)


شگفتا از دولتی که خواسته مردم را با چنین روش خرافاتی پاسخ گوید، اساساً سعد و نحس ستارگان در امری حیاتی چه تأثیری می‌تواند داشته باشد. در این پاسخ ضعف قاطع دولت صفوی چشمگیر است، بوی پوسیدگی ریشه سلسله صفوی به مشام می‌رسد، البته اگر به احقاق حق مردم ترتیب اثری داده نشد، تهدید توخالی روس‌ها هم جنبه عملی نیافت، منتهی زمان داشت به زورمندی دست دشمن می‌افزود. پطر کبیر را به زمامداری کشور پهناور روسیه و شاه سلطان حسین ضعیف‌الاراده و بازیچه دست منفی بافان را به سلطنت ایران رسانید، آن فرمانروای واقع‌گرا و ناسیونالیست به عظمت روسیه عشق می‌ورزید، برای رسیدن به آبهای گرم و ارتباط کشورش با دنیا توجه عجیبی به ایران نشان داد و هیئتی زیر نظر ایسرائل اوری (Israel Orii) به سفارت ایران فرستاد. هیئت همراه که تعدادشان هم اندک نبود بازرگانانی سودجو با کالاهای فراوان بودند و در واقع عنوان هیئت، سرپوشی در فرارشان از پرداخت هزینه‌های گمرکی و مالیاتی بوده است که سلطان حسین به‌جای برخورد قدرتمندانه با این غارتگری، روشی کاملاً نرم و احترام‌آمیز پیش گرفت، دیده را ندیده انگاشت.

با آمدن این هیئت شایعه احتمال حمله و تصرف گرجستان و ارمنستان توسط تزار مسکوی در اصفهان بر سر زبان‌ها افتاد. مردم چون می‌دانستند فاقد دولتی قاطع و مقاوم‌اند و سلطان حسین به هیچ عنوان حریف میدان نیست، به ناگزیر روشی احتیاط آمیز نشان داده و می‌نمایاندند خواهان جنگ و درگیری نیستند و خوشبختانه این شایعه نیز پایه و اساس درستی نداشت و هنوز روسیه به خود اجازه چنین تهاجمی نمی‌داد، ولی افغان‌ها پیش گامی کرده و به ایران تاختند و فرمانروای در خود گمشده صفوی به بدترین گونه‌ای زبونی را پذیرا و تسلیم مهاجم گردید.

در این روز و روزگاران گروهی سیاسی و اقتصادی به سرپرستی افسری لایق و جوانی شایسته و کنجکاو به نام آرتمی وُلینسکی (Artemi Volynski) به ایران آمد، این مأمور سیاسی آموزش دیده می‌باید در گیلان آگاهی‌های لازمه را کسب و اخذ نموده، همراه نقشه‌های حساس جنگی به دربار تزار گزارش دهد. به همراه این هیئت آموزش یافته، عده‌ای سرداران لشکری و کارکنان کنسولی و بازرگانی موظف به بررسی دقیق اوضاع نظامی و اجتماعی گیلان و دیگر ایالات نوار ساحلی بوده‌اند.

پطر می‌خواست با دریافت گزارش واقعی جغرافیایی و نظامی و مطالعه آن تصمیمی منطقی و سودمند برای حمله به ایران بگیرد، آرتمی وُلینسکی اصرا عجیبی داشت که امپراتور از اوضاع پریشان و درهم ایران سود جسته و هر چه زودتر به گیلان حمله‌ور گردد، و اطمینان می‌داد هیچ قدرت مقاومی برای سد پیشرفت روس‌ها وجود ندارد. از این روی پطر با یقین کامل دو فوج مجهز روسی به فرماندهی سرهنگ شیپوف (Shipov) جهت تسخیر گیلان و مازندران فرستاد. افواج روسی در نوامبر 1722 م در بندر انزلی از کشتی پیاده شدند و واقعاً بدون برخورد با مانع و رادعی گیلان را متصرف شدند و شیپوف مدت یکسال یعنی تا ماه مارس 1723 م در این منطقه حساس به فرمانروایی مطلقه پرداخت.

شگفتی برانگیز است که آب و هوای گیلان به یاری مردم آمد، نه از شاه مدد خواست و نه به جانبازی‌های مردم گیلان چشم دوخت و متکی شد و نه از هیچ مرجع و مقام فردی خواست، رایگان و بدون توقع صفوف دشمنان را مورد هجوم بی‌امان قرار داد، بیماری ناشناخته و کشنده‌ای به جان سپاهیان مهاجم مستولی ساخت. این بیماری یقیناً وبا و طاعون نمی‌توانست باشد زیرا همه‌گیر نبوده است، اگرچه دکتر لارنس لوکهارت (Lawrence Lochart) معتقد است که بیماری وبا بوده و از قول مانشتین (Manstein) سیاح آلمانی می‌نویسد:


(از همان حمله اول بر گیلان و سایر ولایات نزدیک آن، روسیان را بیماری ]و[

تلفات بسیار رسید، لشکریان روسی، مخصوصاً آنان که در گیلان بودند، چون مور و

ملخ می‌مردند... به روسیان در طی مدتی که سرگرم اشغال نواحی ایران بودند میان

یکصد و سی تا دویست هزار تن از بیماری تلفات وارد آمد...)


بنابراین آمار روشن، چگونه می‌توان نیروی عظیم مهاجم را فقط به دو فوج محدود کرد؟ تازه اگر سلطان حسین در ضعف هم نمی‌بود از کجا می‌توانست از عهده چنین سپاه انبوه و مجهزی به سادگی برآید. بنابراین عدم مقاومت مردم گیلان قابل توجیه می‌تواند باشد، ولی همین مردم بسیار زود به خود آمده و حرکتی جانانه نشان دادند.

در این زمان سلطان حسین کاملاً تسلیم محمود افغانی شد، هرج و مرج داخل کشور به اوج خود رسید، شاه تهماسب هم که خود را جانشین پدر می‌شناخت، با جنگ و گریز خویش را به تبریز افکند تا هسته مقاومتی به وجود آورد و کشور را از بن‌بستی خطرناک برهاند. این حرکت ایجاد دلگرمی می‌کرد و مردم احساس می‌نمودند نقطه اتکایی پیدا کرده‌اند، گیلک‌های ایران‌دوست، اگرچه در شرایط بحرانی زمان و غافلگیری سپاهیان روس نتوانسته بودند در مقابل تجاوز بیگانه مقاومتی نشان دهند، قوت قلبی یافته، به یکبارگی از خواب خمودت بیرون جهیده، از حکام محلی چاره کار جستند و آنها هم از تهماسب دوم کسب تکلیف نموده و پیشنهاد نبرد با روس‌ها را دادند...


(... حدر ]حیدر[ خان از آستارا عرض حالی به شاه نوشته است و اظهار داشته

است که می‌تواند دوازده هزار سپاهی، هشت هزار تن از مردم تالش و چهار هزار تن

ایرانی گرد آورد و اگر شاه هر سر آنان را یک تومان بدهد، به هر کجا که فرمان رود

روی خواند آورد و روسیان را، به فرمان او از پیش برخواهند داشت، شاه در

جواب او نوشته است شما را به سرداری لشکر منصوب می‌داریم، مداخل رشت

دوازده هزار تومان است می‌توانی آن مال را گردآوری و به روسیان دهی تا راضی

شوند و از سر گیلان برخیزند، و اگر نمی‌خواهند این دوازده هزار تومان بگیرند و از

کشورم بیرون روند، هم می‌توانی این دوازده هزار تومان را در میان لشکریان خویش

پخش کنی، تا به جنگ روسیان روند و خواهی نخواهی آنان را از کشور من

برانند.)


شهریار واژگون‌بخت صفوی، آهوی ناگرفته به دشت می‌بخشید، به جای آنکه از چنین پیشنهاد ایران‌خواهانه سود جسته و خویش را به آغوش گشوده مردم بیفکند و به یاری صمیمانه آنها حقوق پایمال شده ملی را باز ستاند، با زبونی و تردید آشکار وعده به مداخل فرا چنگ نیامده می‌دهد، و آنگاه که مردم حیدرخان را زیر سئوال می‌برند با تأثر و تأسف او در محفلی اعلام می‌دارد...


(... من چه می توانم بکنم؟ شاه مرا اجازت نمی‌دهد که هیچ کاری را به انجام آورم،

وگرنه من شبگاه، ناگهان به روس‌ها می تاختم و آنها را می‌کشتم و پراکنده

 می‌ساختم.)


با این وصف حاکم گیلان در اوایل 1723 م برابر اواخر 1134 ه.ق از مقاومت‌های پراکنده مردمی سود جست و با تشکیل نیروی بیست هزار نفری به پایگاه روس‌ها واقع در کاروانسرای بیرون شهر پیربازار حمله‌ور گردید. سرهنگ شیپوف که پیشاپیش از ناآزمودگی نیروهای مردمی آگاهی داشت، پیش از آنکه در محاصره قرار گیرد با سربازان مجهز از پایگاه بیرون آمده و به مدافعین ایرانی تاخت و آنها را به سختی در معرض تیربار قرار داد و متفرقشان ساخت.

پطر بعد از این جریان شیپوف را احضار نمود و در رأس نیروهای کمکی فراوان سرتیپ واسیلی یاکوب لوویچ لواشف (Vassili yakoblowich Levashov) را به گیلان فرستاد.

شاه تهماسب دوم که می‌توانست حد اعلای استفاده را از نبرد پراکنده مردمی کرده و نه تنها روس‌ها که افغان‌ها و دیگر مدعیان را هم سر جایشان بنشاند، قدرت درک و شناخت موقعیت را نداشت و در عین عجز و انکسار اسماعیل بیک اعتمادوالدوله را به نزد پطر فرستاد و از او خواست در این زمان که تسلط افغان‌ محرز گردیده بجاست اگر تزار از وی پشتیبانی نموده و پایه‌های لرزان سلطنتی در حال فروپاشی را استحکام بخشد. برای او و اسماعیل بیک مسئله حقوق قانونی و استقلال کشور مطرح نبود، آنها می‌خواستند به هر قیمتی که میسر باشد در مقام خود باقی بمانند، چند روزی به کشور و مردم حکومت کنند و شعله آرزوها را فروزان و گسترده‌تر بدارند، کاری به فردا نداشتند و این دو روزی را که در آن بوده‌اند غنیمت می‌شمردند، از هیچ‌گونه حاتم‌بخشی وقیحانه برای ابقاء خویش نمی‌هراسیدند، و زیر قراردادی صحه گذاشتند که صراحتاً تائید می‌کرد...


(... اعلی حضرت شاه، شهرهای دربند و باکو را با تمام زمین‌ها و جاهایی که مابین

دو شهر بسته است و در کنار دریای خزر جای دارند و نیز ایالت گیلان و مازندران و

استراباد را برای تصرف و تصاحب ابدی، به اعلی حضرت امپراتور سراسر روسیه

واگذار می‌کند و این سرزمین‌ها ازین زمان تا جاودان متعلق به اعلی حضرت

امپراتور سراسر روسیه و در تابعیت او خواهد بود و اعلی حضرت امپراتور،

سراسر این نواحی را بدان سبب مایل است به عنوان پاداش ][ بگیرد که سپاهی که

اعلی حضرت امپراتور برای یاری اعلی حضرت شاه در برابر شورشیان می‌فرستد،

در آنجا نگهداری شوند زیرا برای نگهداری این سپاه از اعلی حضرت شاه کمک

مالی نخواهد شد...)


وقتی که متن کامل قرارداد مطالعه شود، متوجه می‌گردیم که پطر کبیر چگونه از بی اطلاعی و ضعف پدر و پسری برای غصب حق مسلم ملتی بزرگ و کهن سوء استفاده کرده و دست دوستی و کمکی که بسویش دراز گردید از شانه کنده است. این سوء نیت آنگاه نمایان‌تر می‌شود که با غاصب چپاولگری چون اشرف افغان عهد مودت می‌بندد و در عهدنامه‌ای که به امضای محمد صیدال سپهسالار،و بیگلربیگی، و میرزا محمد اسماعیل، و عمر سلطان، و حاجی ابراهیم معتمدین مهاجم و سرتیپ واسیلی یاکوب لوویچ لواشف فرمانده سپاهیان روسی در گیلان رسیده است، تمام...


(... نواحی ماسوله و شفت و کهدم و تمام دارالمرز تا سرحدات ایالتی سابق خود...

]و[ پس از عبور از شفت، از سرحدات آنها شاهراه واقع در میان گیلان و قزوین،

در میان کهدم و زیتون رودبار، تا محله نقله‌بر که در آنجا کاروانسرا هست و آن

کاروانسرا در طرف متعلق به روسیه...)


باقی می‌ماند...

روس ها در مدت ده سال هر چه خواستند کردند و هر چه کردند هیچکس اجازه بازخواست و چون و چرا نداشت.


به‌راستی تاریخ سنگ صبوری است که ذره ‌ذره اجزایش از رمز و راز تشکیل گردیده است و باید برای شناخت خویش و حفظ استقلال و آزادگی، حرف حرف آن را دقیقاً خواند و به یاد سپرد.

 

دو سند تاریخی مربوط به سلسلۀ کیاییان گیلان

 در جریان اتفاقات رخ داده برای قزوین در عهد ایلخانان، در سال 782 هـ حکومت رستمدار به سید فخرالدین فرزند سید قوام‌الدین مرعشی رسید. به نوشته‌ی میرخواند مؤلف تاریخ روضة‌الصفا، مردم قزوین که در آن زمان، خود را مورد تجاوز قدرت‌های مختلف می‌دیدند از سادات مرعشی تقاضای کمک می‌کنند. سید فخرالدین سپاهی به کمک آنان می‌فرستد و خود در سال 781 به قزوین لشکر می‌کشد و بعد از مدتی اقامت به طالقان می‌رود و الموت را نیز از تصرف کیاییان هزار اسبی خارج می‌کند.

این حادثه قابل توجهی است که مردم قزوین که سال‌ها به مذهب تسنن تعصب داشتند به یکباره از سادات مرعشی شیعه یاری می‌طلبند و خود را تحت حمایت آنها قرار می‌دهند. می‌توان نتیجه گرفت این امر نشانۀ آشفتگی اوضاع سیاسی آن دوره است.
به نوشته‌ی تاریخ طبرستان و رویان و مازندران، سید علی کیا حاکم بیه‌پیش گیلان، از آشفتگی اوضاع بهره جست و خواجه احمد، سپهسالار اشکور و رودبار را مأمور فتح قزوین کرد و او بدون جنگ قزوین را به تصرف درآورد و قزوین به مدت هفت سال در تصرف آل کیا بود.

سید ظهیرالدین مرعشی در این باره می‌نویسد:
«چون از تسخیر دیلمان دو سال بگذشت و بقیةالسیف کوشیج با جمعی ملاحده به ولایت قزوین ملتجی بوده، همیشه به دزدی و نهب و غارت به اطراف دیلمان تطاول می‌نمودند حضرت صاحب‌قران کامگار، امیر تیمور به سرحد قبچاق و طرف شمال با جماعتی مغول و ازبک در جدال و قتال بود و در عراق باز ملوک طوایف بودند و هر که را شوکت و مکنتی بود به ولایتی دخل می‌کردند و قزوین را حاکمی و سرداری که اعتبار داشته باشد، نبود. فلهذا همت عالی باعث بر آن شد که لشکر ظفرپیکر بدان ولایت تاخت کنند و جمعی کوشیج را که آنجا به افساد و اغوای مردم دیلمان مشغول‌اند و بی ادبیها از ایشان به ظهور می‌رسد، بنیاد براندازند. با اصحاب و اعیان در آن باب مشورت کردند. خواجه احمد که سپهسالار اشکور و رودبار بود، گفت که به غایت صلاح است و اگر امر شود با جمعی که در تابعین من می‌باشد تسخیر قزوین میسر است. رخصت دادند که خواجۀ مشارالیه به قزوین رود و آن ولایت را به تحت تصرف آورد و کوشیج را با جمعی ملاحده از آنجا براند.

به حکم امر امامت‌پناهی، خواجۀ مذکور با لشکر دیلمستان و رودبار به قزوین رفت و بی ضرب تیر و شمشیر آن ولایت را به تصرف درآورد و کوشیج چون از آن حال باخبر گشتند بگریختند و به سلطانیه نزد ملاحده که آنجا به امر صاحب قرانی بازداشته بودند، رفتند و آنجا ماندند. خواجه احمد به اشارت و صلاحدید امامت‌پناهی، از بنی اعمام خود، خواجه علی نامی را به داروغگی قزوین بازداشت و خود معاودت نموده، به اشکور آمد. مدت هفت سال _والله اعلم به حقیقت الحال_ قزوین به تصرف عمال بااقبال سیادت قبابی بود.

در سال 788 که تیمور یورش سه ساله خود را آغاز کرده بود، محمدسلطان و پیرمحمد نوادگان خود را برای تصرف قزوین و سلطانیه می‌فرستد و آنها قزوین را به تصرف دولت تیموری درمی‌آورند. سید ظهیرالدین مرعشی دربارۀ این رویداد زیر عنوان «در ذکر تصرف کردن قزوین را امنای صاحب قران کامگار امیرتیمور و صورت حالاتی که در آن ایام واقع شد» چنین می‌نویسد:

«در [سنۀ] ثمان و ثمانین و سبعمائه، صاحبقران مذکور را تسخیر ولایت شمال فارغ‌البال گشته به عزم یورش سه ساله، متوجه عراق گشت. چون امرای نامدار از ری بگذشتند، نزد خواجه علی که داروغۀ قزوین بود، فرستادند که قزوین را می‌باید سپرد و تطاول که رفته است از آن پشیمان باید شد و عذر آن را پیشکشی‌های لایق و خدمات بسیار باید به تقدیم رسانید تا ما به وقت فرصت معروض ملازمان صاحب قرانی گردانیم. شاید که جهت ارواح مقدسه انبیا و اولیا علیهم‌السلام، اولاد سیدالمرسلین را بر آن معذور داشته، موأخذه نفرمایند و اگر در سپردن تقصیر و تهاون رود، یقین  که محل بازخواست خواهد بود.

در جریان این رویدادها دو نامه میان امیرتیمور و سلطان سید علی کیا رد و بدل گردیده است که نخست نامۀ امیرتیمور به سید علی کیا و سپس پاسخ او آورده می‌شود.


سواد مکتوب سلطان اعظم امیرتیمور گورکان که به مرتضای اعظم

سلطان السادات عرب و عجم سید علی کیا گیلانی نوشته

تیمور گورکان سیوزمیز


[امیر اعظم] سید علی کیا بتحیات و رأفت فراوان مخصوص بوده همگی همت همایون [ما را] بر تمهید قواعد اشفاق و سلوک [اوضاع بر نهج] وفاق مقصور شناسد. اما بعد معلوم دارد که چون ارسال رسل و رسایل در زمان موافقت و هم در زمان مخالفت سنت حضرت جل و علاست که جهت تحصیل قبول اطاعت و التزام حجت وارد می‌شده بنابر متابعت سنت الهی کیفیت نوشته می‌شود. چون او در بدایت حال طریقۀ متابعت و مطاوعت مسلوک می‌داشت حضرت ما را دربارۀ او نظر عنایت و شفقت با علی معارج کمال حاصل بود. بی موجبی در باب ثلم بنیاد انقیاد و امتثال اوامر، آثار مخالفت به ظهور رسانید و سببی که باعث برین معنی تواند بود معلوم نشد. البته استماع افتاده شد که نوبت آخر، چون رایات همایون بصوب ممالک ایران نهضت نمود، در آن عزیمت، بمیان عنایت الهی تدارک حال جماعتی معاندان و متمردان بچه صورت دست داد و ملک عزالدین [لر] و [پادشاه] احمد و دیگر ملوک کردستان و امراء شروان و شکی و ملک بقراط والی تفلیس که هر یک [طریقۀ مخالفت] ورزیدند و خلاف فرمان جهان مطاع حضرت پادشاه اسلام خلدالله ملکه و سلطانه بجای آورده از جادۀ مطاوعت انحراف نمودند، بچه نوع تأدیب و تعریک یافتند. چون رایات همایون به مبارکی بجانب [لر کوچک] نهضت کرد، ولایت و نواحی ملک عزالدین بکلی خراب و مستأصل گشت و او و پسران او مقید و محبوس شدند و ملوک کردستان، هر کس که از ایشان عصیان نمودند، مخذول و منکوب گشتند و احمد با وجود آنکه او را به مواعظ و نصایح بکرات تنبیه و تفهیم [کردیم متعظ و نافع نیامد] و بآخر هزیمت نمود و اختلال تمام باحوال او راه یافت و امراء شروان و ولایت شکی، جمعی که تمرد نمودند، مقهور گشتند آنها که التجا به درگاه عالم پناه آوردند ولایت و نواحی بدیشان مسلم داشته آمد و به انواع اصطناعات و عنایات اختصاص یافتند. ملک بقراط والی تفلیس، که مدت مدید سلطنت و حکومت دیار تفلیس و ابخاز و ممالک گرجستان به استقلال و مکنت هر چه تمامتر کرده بود و عظمت و بسطت و شوکت او شهرتی تمام داشت، او را باسلام و اطاعت دعوت کرده شد. تقاعد و تمانع نمود. پس لشکرهای منصوره جهت دفع و تدارک حال وی بصوب تفلیس در حرکت آورده شد. بعنایت الهی، به اندک زمانی استخلاص قلاع و حصون [ولایات او کرده] او را گرفته به درگاه عالم پناه آوردند و با وجود عدم قبول اسلام و اظهار مخالفت و وقع محاربت او را امان داده شد و بعد از آن چون طوعاً و رغبةً قبول دین محمدی صلی الله علیه و آله کرد و به شرایط امتثال اذعان نموده، ترتیب و تمیشت کرد، بر سریر ممالک و ولایت خودش فرستاده شد و بر قرار همان دیار برو مسلم داشته آمد.



غرض آنکه این جماعت که ذکر رفت مواضع و ولایات و نواحی و قلاع ایشان از حدود جیلان و اماکن و مساکن تو بهمه انواع مستحکم‌تر و صعب‌الحرام‌تر بود. چون ایشان به تقدیم شرایط اطاعت قیام ننمودند و فرمان بندگی حضرت پادشاه اسلام خلدالله تعالی ملکه و سلطانه بجای نیاوردند، بمیامن عنایت الهی عز شأنه و عم احسانه دفع تدارک ایشان با سهل‌الوجوه میسر شد. عجب از وی که از احوال و اوضاع این جماعت، بتخصیص از قضایای همسایگان خود، عبرت نمی‌گیرد. «و لتذکر اولوالالباب» کسانی که متابعت نمودند، چون سادات مازندران و والی [گرجستان بر سر] ولایت خود متمکن‌اند و امداد شفقت و عنایت دربارۀ ایشان روزبروز زیاده است و [والی رستمدار و ملوک استرآباد] که مخالفت کرده و عصیان نموده بچه صورت عواقب کار ایشان بوخامت انجامید. اینهمه قضایا نسبت با کسان دیگر موجب انتباه و اعتبار او نمی‌شود و احوال ولایت خوارزم و خراسان و تبریز نباشد که بچه نوع طریقۀ مخالفت و نفاق ورزیدند و نصیحت قبول نکردند عاقبت‌الامر مخذول و مقهور نشدند «جزاء بما کانوا یعلمون».

مقصود از تفهیم این معانی و استقصاء در تمهید این مبانی آن است که چون روایت «الفتنه نائمة لعن الله من ایقظها» از حضرت رسالت پناه صلی الله علیه و آله و سلم صحت تمام دارد، اهمال قاعدۀ عقل و نقل کردن و به شرایط فرمانبرداری که موجب انتظام امور است قیام ننمودن و فتنه و خرابی که واسطۀ استیصال کلی تواند بود جستن و طریق معاندت و مخاصمت که عاقبت آن از انواع وخامت، چناچه در باب جمعی که ذکر رفت خالی نتواند بود، مفتوح داشتن نوعی از تعجب است که شرعاً و عرفاً و عقلاً نامحمود است. اکنون اگر چناچه نظام و استقامت امور خود می‌خواهی، می‌باید که به همت فیاض پادشاه و عنایات و الطاف خسروانۀ حضرت ما نیکو امیدوار بود بلاحجاب بدرگاه عالم پناه متوجه شده یا یکی از برادران و فرزندان را روانه گرداند و قبول فرمان حضرت پادشاه اسلام در ولایت خود جاری و شایع گرداند تا به سبب نسبت سیادت او قلم عفو و اغماض بر جراید جرائم او کشیده شود و به موجب «والکاظمین الغیظ و العافین عن الناس» از افعال و حرکات او درگذشته آید و ولایت و مواضع بدو مسلم داشته شود و اگر بخلاف این معانی بجای آورد و نصیحت قبول نکند و از احوال دیگران قبنه نشود، می‌باید که جنگ را آماده و مهیا باشد که متعاقب بعد از قضاء ملک علام متوجه ولایت او خواهیم شد تا آنچه مطلوب صحیفۀ تقریر باشد بر لوح سطوت سمت ظهور یابد و چون بیشتر مواعظ و نصایح و ملاطفت قبول نکرده باشد و فتنه و جنگ خواسته، هر آینه آنچه واقع شود از خونریزش و خرابی و اسر و غارت گناه تمامی بدو عاید گردد و او بزه [کار] و آثم باشد والسلام.»




جواب نامۀ امیرتیمور که حضرت خلافت پناه امیرعلی کیا نوشته

«الواثق بالملک الغنی علی‌بن امیرالحسینی»


بر ارباب ملک  و ریاست و اصحاب عقل  و کیاست معین و مبرهن است که ایزد «جلت کبریاؤه و تقدست اسماؤه» به کمال خویش طوایف انسان را از راه بشریت و خلقت بر یک صفت و صورت آفریده است، والی باموالی یکسان است و ادنی با اعلی در یک میزان و تفاوتی و تمایزی که حاصل است جز عطیۀ فضل رب‌الارباب و هدیۀ لطف  مسبب‌الاسباب که «یزرق من یشاء بغیر حساب» است نیست. غناء و ثروت و فقر و فاقت و عطیت و عتبت از عوارضات‌اند جهت ابتلا و امتحان و محک عیار همگنان در میان ایشان پدید آورده تا هر یک در حالتی که باشند قدم بر جادۀ عبودیت راسخ و استوار دارند و اوامر و نواهی او را امتثال نمایند. فقیر از شدت و غنی از مکنت نلغزیده وظایف شکر و سپاس به تقدیم رساند و عین فرض عباد آنکه نقد دولت و نعمت از حضرت واهب‌العطایا دانسته در مقام تزلزل و تخشع فرود آید و از اشارت «ولبربسط الله الرزق لعباده لبغوا فی الارض» با خبر بوده قدم در دایرۀ عصیان و طغیان نهند و در بندگان خدای تعالی به نظر حقارت ننگرند و چون بر خزاین اسرار ربانی واقف باشند هیچ آفریده را کم از خود نبیند و بر قوت و سطوت جسمانی که مدار آن جز بر یک نفس بیش نیست اعتماد ننمایند و آزار مسلمانان که برادران دینی‌اند که «انما المومنون اخوه» اجتناب و احتراز واجب دانند تا در آینۀ اعمال جز چهرۀ نیک‌نامی نبینند و از دوحۀ اقبال جز میوۀ کامرانی نچینند.



این مقدمات مبنی است بر جواب مکتوبی که امیر تیمور نوشته و آن مبنی است از سفاهت بسیار و نخوت بی‌شمار و کلمات نااندیشیده مطلقاً دعوی ربوبیت کرده هر شخص که بصفات «اوله نطفة و آخره جیفة» موصوف باشد و هر روز دو نوبت با کل و شرب محتاج بود [و به آنجا نه احتیاج دارد] چگونه خطاب «و ما کنا معذبین حتی نبعث رسولا» بزبان راند و اضافت فعوف و احسان و عفو و رضوان با نفس ضعیف خود که محل زلل و نیسان و قابل فنا و نقصان است کرده ندای «انا کذالک نجزی المحسنین» در دهد و از جناب ما و حضرت ما و مستقر عزت و جلال سخن گوید و رقم نسیان بر اشارت «و خلق الانسان ضعیفا و انه کان ظلوماً جهولا» کشد. چندانکه در آن باب تأمل رفت به جز حماقت کاتب صورتی ننمود جهت آنکه رعایت ادب کردن بر کافۀ انام از خواص و عوام واجب و لازم است و اگرچه با یکی از فرودستان و درم خریدگان باشد سخن سفیهانه و جزاف نبايد گفت تا از طعن و خلل خالی ماند. صورتی که خدمتش بر زبان رانده است و تحکمی و تکبری که نموده به این عبارت که قلم عفو و مغفرت بر جراید جرائم او کشیده شود بالله که اگر با یکی از سامیان و اختاجیان که از قبل او حاکم موضعی باشد و به انعام و اکرام او مخصوص گشته و ازو تمردی واقع گشته این خطاب تواند کرد و تا به این غایت عتاب توان نوشت. فی‌الجمله او نیز در آن معذور است که از دماغی که چندان پشم بیرون آمده یقین که از عقل بی بهره بود. حقاً اگر او را به دقایق این معنی اندک شعوری بودی رخصت کاتب ندادی، سبب آنکه مودّی بکفر و شرک مطلق است جایز نشمردی بلکه آیۀ «قل لا اسئلکم علیه اجراً الا المودة فی القربی» نصب‌العین داشته در توقیر و احترام اولاد بتول و احفاد رسول کوشیدی و بنابر حدیث صحيح صریح حضرت نبوی صلی الله علیه و آله «انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی» قصد ایذاء و آزار سادات که ودیعت وی‌اند نکردی و بر موجب «من اکرم اولادی فقد اکرمنی و من اهانهم فقد اهانتی» ترک ایشان نکردی و به اهانت ایشان قیام و اقدام ننمودی و با ایشان مقالات و کلمات بدین نوع نراندی و گرد کراهت بر خاطر ایشان ننشاندی. مضی هذا آنچه در مکتوب از وعد و وعید و تخویف و تهدید در صحبت دارنده ارسال رفته بود و در صورت فتحی که درین مدت شده است و مواعظ و تنبیهی که ذکر رفته علی تفصیل معلوم شد، چون قبل ازین یک دو نوبت سببی که موجب تباعد و تجانب گشته است نموده شد، و در صحبت خواجه شمس‌الدین محمد کتابت مشتمل بر کیفیات از آمدن ولی بر رستمدار که مقدمۀ مکاتبات و مراسلات از آن بود و بازگردانیدن نیک بوقا (؟) ازین دیار که سبب مخالفت و مخاصمت آن شد یکبار نموده آمد حاجت بتکرار و تذکار ندید. این معنی بر عالمیان «اظهر من الشمس و ابین من الامس» و دور و نزدیک و ترک و تازیک بر چگونگی این واقف و مطلعند با وجود اعتقاد چنانکه در حالت دوستی، دشمنی سگالند و قصد ولایت کرده دشمنان را با خود نزدیک می‌گردانند، ازین جانب موافقت و متابعت طلبیدن، آب به غربال پیمودن و جبال به ناخن کندن است قبول دعوتی که می‌فرمایند و امر بر متابعت و انقیادی که می‌نمایند از دو وجه خالی نتواند بود یا از جهت مصالح دین باشد یا فواید دنیوی. افعالی که بر مسلمانان اطراف روا داشته و صورتی که با بندگان خدای تعالی بظهور آورده است از قتل و غارت و سوخت و تاخت و اسر و غیرها معلوم شد که این معنی علامت دین و دیانت نیست. چه بر کفار که غیر ملت باشند مثل این حرکات جایز نیست و انبیاء و اولیاء رخصت نداده‌اند که با کفار این را به عمل آرند، بتخصیص با مسلمانانی که اهل قبله باشند و در دابرۀ دین محمدی علیه افضل الصلوات و التحیات درآمده و در دیار اسلام ساکن گشته و در فطرت اسلام زائیده و مطیع و منقاد شرع بوده و تخلف از امر شرع نکرده و از ایشان امری صادر نگشته که مستحق قتل و غارت و استیصال باشند و اگر غرض فواید دنیوی است قصۀ عادل و خطابی که با او بعد از خدمت و ملازمت و متابعت و مطاوعت رفته است همگنان را برای اعتبار کافی است «فاعتبروا یا اولی الابصار» پس تکلیف ما لایطاق نمودن و سادات و اهل بیت حضرت رسالت صلی الله علیه و آله را ملازمت فرمودن و تهدید و تخویف نمودن مناسب عقول ارباب دین و دیانت و خداوندان ملک و ملت نیست و از علامات وهن دین و امارات ضعف یقین است. از عنفوان الشباب الی یومنا هذا محکوم هیچ حاکمی نگشته [بسر شد] بقیه که از دهر فانی مانده است خود را در مقام مذلت داشتن و امتثال اوامر ظلمه و فسقه نمودن از مستحیلات دانند «النار و لاالعار و المنیه لا الدّینه» و از آنجا که حمیت و عصبیت هاشمیت است برای مهلت چند روزه در جهان فانی که مکث او عین سرعت است و اقامت او مقدمۀ رحلت بدین مذلّت رضا دادن از خیالات شمرد. لیس للمومن ان یذل نفسه، چند روزی که از بارگاه مهیمن متعال «تعالی شانه و توالی احسانه» منشور «تعز من تشاء» و توقیع «تؤتی الملک من تشاء» ارزانی شده و اعنۀ اختیار فوجی از بندگان پروردگار بقبضۀ اقتدار این ضعیف روزگار دادند، بر حسب قدرت و امکان در اعلاء اعلام دین و امضاء احکام شرع مبین و اتباع سیدالمرسلین کوشیده و استعانت احوال رعایا و زیردستان و تیمورزدگان و غارت‌رسیدگان را خالصاً مخلصاً لَوجه الله تعالی بدانچه مقدور و ممکن بود به تقدیم رسانیدیم و تا رمقی باقی باشد خواهیم کوشید و اعتماد بر حول و قوت حضرت عزت کرده به حکم نصّ «کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیره باذن الله و الله مع الصابرین» از کثرت و ازدحام ایشان باک نخواهیم داشت که «کثرة الغنم لا یهول القصاب» اعتبار بر قضیۀ واردۀ خوارزم و هرات و سیستان و خراسان و عراق و شروان و وان و نواحی آن نکنند و آن را از کرامات و نصرت تصور ننمایند بلکه چون فسق و فجور و معاش به ایشان در اقصی بلاد عالم فاش گشت و امر به معروف و نهی از منکر را ترک دادند و مفید به شرع شریف نبودند بر فحوای «و کذلک نولی بعض الظالینی بعضاً بما کانوا یکسبون او یلبسکم شیعاً و یذیق بعضکم بأس بعض» او را سبب هلال و استیصال ایشان ساخت ]چنان که قبل از این جد او را با آنکه کافر بود جهت دفع بعضی از فجار برانگیخته لوای استیلای او را برافروختند[ و نیز امثال این قضایا بسیار اتفاق افتاده که بسی از متکبران و جباران و خماران و فاسقان با مال و مکنت و عزت و ابهت و شوکت بر دست محبان و موالیان آل رسول مستأصل گشته‌اند و اکنون نیز هاتف غیبی در باب توجه مخالفان و معاندان که بدین جانب متوجه‌اند و بی استحقاق قصد آزار و ایذاء صلحا و اتقیا و علما و فقها و فقراء این دیار دارند در گوش جان می‌گوید که «قاتلوهم یعذبهم الله بایدیکم و یخزهم و ینصرکم علیهم و یشف صدور قوم مؤمنین» و بدین سروش خرم و مدهوش گشته و مدلول «و من یتوکل علی الله فهو حسبه» را کار بسته متعهد و آماده‌ایم و جنگ و جهاد را ساخته ایستاده‌ایم و بحمدالله که مقامهای استوار و مبارزان نیزه‌گذار داریم و تا جان در بدن و سر در گردن باشد خواهیم کوشید و حق «جاهدوا فی الله حق جهاده» که میراث آبا و اجداد ماست بجا خواهیم آورد و مضمون «لیبلونکم حتی نعلم المجاهدین منکم والصابرین» را کاربند خواهیم شد «و الله یؤید بنصره من یشاء و ما النصر الا من عندالله».

من کثر فکره فی العواقب لم تسجع. هر آینه بر لوح محفوظ بقلم تقدیر مسطور شده از قوت به فعل خواهد آمد و از خفا بظهور پیوندد و ماشاءالله کان و ما لم یشاء لم یکن ذکری که در اواخر مکتوب رفته بود که چون متابعت نکنند و مطاوعت ننمایند بدین سبب لشکرها متوجه گردند و فتنه و خرابی و قتل و غارت و اسر که واقع شود او آثم باشد، از علما که ملازم‌اند همین‌قدر استفسار نمایند که درین قضیه بورز و وبال و عقاب و نکال که احق و اولی است و که سزاوار لعن و عذاب حق تعالی است؟ با مثال این سخنان چنین تهدید نفرمایند که عالم اسرار بر افعال و اقوال همگنان مطلع است و بگناه زید، عمرو را مؤاخذه نخواهند کرد که «ولا تزرو وزاره وزر اخری».




برگرفته از کتاب سیمای تاریخ و فرهنگ قزوین، مجلد اول، پرویز ورجاوند، صص 168_174 / 

به نقل از اسناد و مکاتبات تاریخی ایران از تیمور تا شاه اسماعیل،

گردآورنده دکتر عبدالحسین نوائی، 1341، صص54_63


بزرگداشت استاد جعفر خمامی زاده برگزار می شود







شرکت در مراسم برای عموم آزاد است.



به بهانه ی فرا رسیدن نوروز باستانی گیلانیان (نوروزبل)

گیله وا / سال اول / شماره 2 / ص 3

شیمی عید موبارک ببه


نوروزبل


در گاهشماری سنتی ما گیلانیان که رو به فراموشی گذارده است و تنها هاله ای از آن میان گالشها یعنی دامداران کوه نشین دامنه شمالی رشته کوههای البرز نمایان است . پیش اهل فن به گاهشماری دیلمی یا طبری معروف است، سال نو همین چند روز پیش تحویل شده است!

آیا می دانستید؟ چند نفر؟ کسی به کسی تبریک گفت؟ نه!

ما نوروز ایرانی را به صد، نه _ هزاران ذوق و شوق پذیراییم و باید هم.

سفره هفن سین می چینیم، آیینه و قرآن می گذاریم و به گل و سبزه می آراییم و بسیاری تزیینات دیگر. چرا که عید ملی ما ایرانیان است و یکی از بهترین عیدها.

وجه اشتراک شادی های جمعی ماست، پس سخت بدان پایبندیم.

به همین نسبت سال نو اروپاییان و آمریکاییان را نیز می شناسیم و برخی از ما شب ژانویه را گاه مثل خود آنها شادمانیم. هیچ عیب ندارد، آدم در خوشی دیگران شرکت جوید. همه ما انسانیم و برادر، و در خانه جهانی خود در غم و شادی یکدیگر شریکیم. آن هم عیدی است که نیمی از جهان می گیرد.

اما ای کاش عید خود را هم به خاطر می داشتیم و در سرزمین کوچک و بومی خود، در این دنیای بزرگ و پهناور، آن را این قدر غریب و محو با بی تفاوتی خود، نه _ فراموشی خود، پشت سر نمی گذاردیم.


***

امسال را من کوه نرفتم، اما گالشی را در رشت دیدم که پی دارو می گشت و از من نشان داروخانه ای را می خواست. در آغوشش گرفتم و بوسیدم و نوروز را به او تبریک گفتم. یک لحظه فکر کرد خویشِ اویم. درماند که چرا به یادم ندارد. او نیز مرا بغل گرفت وبوسید اما همچنان مردد نگاهم کرد.

گفتم نه خویش توام نه چون تو کوهی. دشتی ام و گیله مرد. از این پایین، آن بالا و تو را همیشه نظاره دارم و غبطه می خورم از اینکه در هیاهوی شهر گم شدم و بسیاری از خصال نیک، سنن خوب و آیین های پاک گذشتگانم را از دست داده ام و تو کوهی و گالش،خوش باش که بیشتر آن ها را داری.

شاید منظورم را نفهمید چون هاج و واج براندازم کرد که این شهریِ ظاهرا آراسته از منِ پشتِ کوهی چه می خواهد! اما وقتی از «نوروزبل» امسال پرسیدم و روشن کردن آتش «نوروزما»، وضع محصول فندق و غلّه، زیارت سر تربت و علم واچینی شاه شهیدان و ... گل از گُلش شکفت و گفت ها ... نوروزبل! بار دیگر بغلم گرفت و بوسید، این بار از روی اطمینان، خویشی و قومی. و بعد آهی کشید و گفت خانه خرابِ زلزله ام، سیل آمده روستای ما جابجا شده، کسی در کوه نمی ماند، امسال پایین آمدیم، زنم بجارکار کرد بدنش پر از «بجاردانه» است، من عملگی می کنم، پسرم اجباری است، بی خانمانیم آقا آتش به جانیم آقا، نوروزبل اینجاست. و سینه اش را نشانم داد و زد به تختِ آن: یعنی که آتش اینجاست.


***

رسم است شب 15 مرداد (هر از چند گاهی یک روز کم یا زیاد) سال گیلانی تحویل شود و «نوروز ما» یعنی اولین ماه سال دیلمی سر بگیرد.

می گویند « در این شامگاه که به گمان پیران، زمین دزدانه نفس سرد برمی آورد، به پیشواز سال نو رفته آتشی بلند مانند آتش سده می افروزند که آن را نوروزبل می گویند. یعنی شعله ی بلند و فروزان آتشِ نوروزی».

نوروز ما، ماه رسیدن محصولات گندم و غلات دیگر است، پس ماه خوشی است و شادمانی. ماه دارایی و مال داری، ماه جشن و عروسی.

سابق بر این سرتاسر منطقه را جشن و سرور فرا می گرفت. پیران ولایت روایت می کنند و می گویند (که به چشم خود دیدیم و از پدران خود هم شنیدیم) که کلان آتشی برپا می شد سابق ... وقتی که سال تحویل می شد.

تازه شدن سال! آیا این خوشی از برای تغییر و تحول نیست؟

تغییر و تحولی درسال؟ و در انسان؟

نوروزبل این شعله ی فروزان آتش آیا عید آفرینش انسان نیست و سپاس از خداوندگار عالم؟

البته امروز به گونه ای دیگر منطقه را نشاط و سرور در بر می گیرد. به طریق رسم زیبای علم واچینی در بقاع متبرکه. علم واچینی بی گمان ریشه در تشریفات جنبی نوروزبل، سال نو گیلانیان قدیم دارد که با نیایش های مذهبی همراه بوده است.

خرده گیران بگویند این چه نوروزی است که از وسط تابستان شروع می شود! باکی نیست، نوروز بیش از نیمی از مردم جهان هم از اول زمستان شروع می شود. هر چه هست باشد. کوه نشینان سرتاسر دامنه البرز و جلگه نشینان دریا کناران خزر در مازندران و گیلان در این سال نو شریک اند.

مردمی که تنگ در آغوش پدر خشن البرز و مادر بخشنده ی خزر، از آستارا تا استارباد زندگی می کنند و این یکی از نقطه های اشتراک و پیوند تاریخی شان است.


نوروزتان پیروز  


اطلاعات بیشتر درباره نوروزبل (عید باستانی گیلانیان) را از اینجا بخوانید.

حریق رشت در سفرنامه امین الدوله


میراز علی خان امین الدوله، فرزند مجد الملک سینکی، صاحب رساله مجدیه، پس از عزل از صدارت یک ساله، به دستور مظفرالدین شاه مکلف می شود به املاک خود لشت نشا برود و این حکم نوعی تبعید محترمانه است که از جانب شاه صادر می شود. امین الدوله دلشکسته و آزرده از توطئه های درباریان و فساد دربار، بار سفر می بندد.

در بین راه به پیشنهاد برادرش، مجد الملک، عزم سفر مکه می کند و تلگرافی از عروس خود خانم فخرالدوله، دختر مظفرالدین شاه می خواهد تا از شاه اجازه این سفر را بگیرد. ولی شاه به بهانه بروز ناخوشی در حجاز، اجازه سفر نمی دهد. امین الدوله به این حکم شاهی وقعی نمی گذارد و تلگرافی به فخرالدوله پاسخ می دهد:

«چون تهیه مسافرت خود را دیده و مصمم شده ام، {به شاه} عرض کنید انصراف از راه حق مناسب نیست».

امین الدوله از روز سیزدهم وال سال 1316 ه.ق که به همراه مجدالملک برادرش، و معین الملک پسرش، و تنی چند از مستخدمان خود از تهران حرکت کرد، سفرنامه خود را به صورت یادداشت های روزانه نوشته و دیده های خود را در مسیر سفر یادداشت کرده تا بیستم رجب سال 1317 ه.ق که دو روز قبل از آن در رشت محترمانه به او یادآور می شوند که به امر دربار، باید رشت را ترک کند و به لشت نشا برگردد، آن را به پایان رسانده است.

امین الدوله 1259-1322 قمری. حاجی میرزا علی خان سینکی، پسر مرحوم حاجی میرزا محمد خان مجدالملک، متولد هشتم ماه ذی قعده از سال 1259 قمری در تهران از وزرای عهد ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه مشهور به آزادی خواهی و معارف دوستی و اصلاح طلبی که به عهد مظرالدین شاه؛ یعنی در سال 1316 به مقام وزارت نیز رسید. وی خط ملیحی می نوشت که به اسم او به سبک امین الدوله معروف شده بود و بسیار کسان تقلید خط و انشای او را که آن نیز انشای موجز و شیرینی بود، می نمودند. وفاتش به مرش کلیه در شب جمعه بیست و ششم صفر سنه هزار و سیصد و بیست و دو قمری در لشت نشای گیلان که بعد صدارت و روی کار آمدن میرزا علی اصغرخان امین السلطان به آنجا تبعید شده بود، اتفاق افتاد. به سن شصت وسه. (نقل از مقدمه سفرنامه، ص12)
(شرح حال مختصر امین الدوله از مقاله وفیات معاصرین علامه فقید محمد قزوینی که در شماره سوم از سال سوم مجله یادگار، صص37و38)

امین الدوله در راه بازگشت از سفر مکه به ایران، در تفلیس بیمار می شود و مدتی در آن شهر اقامت می گزیند و به مداوای درد کلیه و مثانه، به طبابت پزشکان خارجی و پزشک مخصوص خود که از ایران آمده بود، صرف وقت می کند و پس از بهبودی نسبی به ایران باز می گردد. در انزلی بدون توقف، به وسیله کشتی کوچک دولتی، به بندر چونشینان (چون چنان) می رسد و از آنجا با ناو از طریق رودخانه اُمشک به لشت نشا می آید. در اینجا نیز از بیماری و کسالت در امان نیست، به طوری که نماز را نشسته ادا می کند. پس از چند روز اقامت در لشت نشا در حالی که تب و کسالت همچنان ادامه دارد، به پیشنهاد یکی از دوستان خود، حاج سید رضی و پزشک مخصوصش، عمادالاطبا، به چند ملاحظه به رشت نقل مکان می کند.:

اول تبدیل آبو هوا، که شاید این بیماری و ناتوانی از او دور شود، دوم نزدیکی فصل زمستان که راه ها از گل و لای مسدود می شود، با وجود بیماری و نقاهت اگر به دوا و درمان نیاز باشد، در شهر همه چیز در دسترس است. و مهم تر آن که مردم در لشت نشا او را زندانی تصور می کنند. برای باطل کردن این تصور لازم است بدانند که می تواند به هر کجا که دلخواه اوست، سفر کند و مفهوم حبس و تبعید، امور ملکی او را مختل و به حیثیت او لطمه وارد نکند.

امین الدوله با تنی چند از دوستان با ناو از لشت نشا به بندر چونشینان و از انجا با کشتی به انزلی می رسد. سپس از طریق مرداب و با کرجی به رودخانه داخل شده، به پیربازار و از آنجا به رشت می رود. (شنبه ششم رجب سال 1317 ه.ق).

در رشت چند روز از وقت او به دید و بازدید دوستان و جمعی اتباع ایالت می گذردو عصر با درشکه تا بیرون شهر و باغ مرحوم بیگلربیگی که حالا متعلق به محتشم الملک است (باغ محتشم)، رفته، قدری پیاده گردش می کند.

همان شب قسمتی از بازار دچار حریق می شود. اینک شرح ان به قلم امین الدوله؛
 

شب پنج شنبه یازدهم رجب (1317 ه.ق)
 « . . . هنوز به خابگاه نرفته بودم که یکی از نوکرها گفت گویا این طرف ها جایی آتش گرفته باشد و شمال شرقی را نشان داد. با حاج سید رضی و آقایانی که متفرق نشده بودند، به ایوان رفتیم. روشنی در هوا نمایان بود و همه متفقا گفتند در خارج شهر و دهات نزدیک است. من گفتم به نظرم نزدیک می آید و باید داخل شهر باشد. چون هوا سرد بود و حالم خوش نبود، از ایوان به اطاق رفتم. حاجی میرزا شفیع خان گفت شعله و روشنی در تزاید است. ثانیا به ایوان رفتم. آقایان هم آمدند، دیدم دامن آسمان خونین و افقی سرخ در شب تار و تیره ظاهر شده است.

کم کم غلغله و ولوله برخاست و معلوم شد که مردم ملتفت شدند. به بامها برآمده اند. بلافاصله اخبار متواتر شد که قیصریه شریعتمدار و بازار و کاروانسرا آتش بروز کرده، همه به اندیشه حفظ منازل خود از سرایت حریق به دست و پا افتادند. در کوچه آوازها به هم پیوست. مردم به تک و دو آمدند. زبانه آتش هم طوری بلند شده بود که همه خان ها را تهدید می کرد... با ناتوانی خود را به کوچه کشیدم. هنگامه عرصات و شب وانفسا بود. زن، مرد، کوچک، سوار و پیاده که به این بلای جانسوز رو کرده، می دویدند.

چند قدم با پاهای عاجز و تن مستمند حرکت کردم. ملتفت شدم در تاریکی و این ازدحام، بی قوت و رمق کجا می روم؟...
مرا مدد کردند از پله های عمارت نو بالا رفتم. آقایان هم آنجا انجمن شدند و به خوبی نمودار بود که آتش چه می کند.

افسوس که مختصر چشم و دست نقاشی و طراحی از من ترک و فراموش شده است. نمایش شراره ها و رنگ های گوناگون که در فضای تیره زبانه می کشید و مسجد و گلدسته آن که به شکل مخصوص می سوخت و می گداخت. سقف ها که فرو می ریخت و تابشی که ابنیه و عمارات نزدیک به حریق را روشن کرده بود. مردمی که در دیوارها و بام ها به بیداد آتش محو و حیران بودند، دورنمای غریبی داشت ...

در این شهر بزرگ اسباب و آلات اطفا موجود نیست، مگر در محل بانک و مسکن ارامنه که چند دستگاه تلمبه بود و نگذاشتند آتش به آن سمت برود. حاج سید رضی در خانه خود دو دستگاه تلمبه دارد، به اصطلاح گیلانی ها (ناسوس). خواستند از خانه بیرون بکشند و به کار اطفای خارج و حفظ عمارت باز دارند. لوله و پیچ و بست آن متلاشی بود و شخصی که این آلات را به او سپرده بودند، حضور نداشت. با معطلی و زحمت زیاد، آماده حرکت کردند و بیرون بردند. در قیصریه وبازاری که نزدیک به خانه است، خواستند به کار دارند. یک سر لوله را به چاه انداختند و هر چه دسته را حرکت دادند، آب نداد، معلوم شد روغن فروش از بیم نزدیکی آتش، خیک های روغن خود را به چاه انداخته است.

متوالیا از دکان ها صندوق و زنبیل و بسته و کولباره به اینجا آوردند. در حیاط و ایوان اینجا می ریختند، بی آنکه معلوم باشد از کیست. خلاصه، قیامت واقعی بود، بالجمله نزدیک سحر بود که گفتند اطراف آتش، آنچه ابنیه بود خراب کرده، راه سرایت حریق را بستند. آمدم به خوابگاه خود قدری آرام گرفتم.


جمعه دوازدهم رجب (1317 ه.ق)
  گفتگو همه از حریق دیشب و باعث آن و تعداد دکان ها و کاروانسرا ها و قیصریه و مسجد و خان است که به کلی سوخته است و غارت و سرقتی که از مال التجاره و اسباب دکان ها شده بود. اما از اموال تجار در آتش چندان که تصور می شد، تلف نشده بود، مگر مقداری ابریشم و قند و شکر و نفت که نتوانسته بودند بیرون ببرند. من الغرایب شخصی از کسبه روایت کرد که به امداد آشنای خود رفته بودم. چون مقداری اسباب چینی و بلور در دکان داشت، مشغول شدیم به برچیدن و در صندوق بستن. سایر امتعه نیز جمع آوری و بسته می شد که به خانه یکی از دوستان نقل کنیم.

در صندوق آهنین قریب شش هزار تومان پول نقره بود. به زحمت صندوق را غلتانده، از سوی دکان به پایین انداختم که حمال ها بیایند و به عراده بگذاریم و ببریم. مطمئن و آسوده که این صندوق به این سنگینی از خطر دزد محفوظ است. همین که از بستن اسباب ها فارق شدیم و حمال ها را برای نقل اسباب خواستیم، ملتفت شدم که صندوق پول نیست. از سکو پایین جسته، دویدم و از آنها که ایستاده بودند، پرسیدم چنین صندوق آهنی ندیدند؟ دو نفر گفتند صندوق از اینجا حمل شد و به آن سمت بردند.

به تعاقب صندوق شتاب کردم. دیدم به عراده گذاشته، می برند، فریاد کردم مال مردم را چرا می برید و کجا می برید؟ جوانی از اهل حرفت و درزّی کسبه برگشت که از خودمان است و به خانه می بریم. گفتم بایستید که صاحب مال اینک می رسد. چون ایستادگی کرد و به عراده چی اصرار که به کسی مربوط نیست، تعجیل کنید و به خانه برسانید. من فریاد کردم که چنین دزدی نمی شود.

صندوق از کسی است که بگوید در آن چیست و کلید صندوق را هم داشته باشد. من هم کلید دارم و هم می گویم که در این صندوق چه هست. جدّ و برهان من باعث شد جوان دزد چنان در میان آینده و رونده پنهان گردید که سایه او را هم ندیدم.

سرانجام در روز سه شنبه شانزدهم رجب، نصرالسلطنه با کمال شرمندگی پاکت تلگرافی را از بغل خود بیرون آورد و گفت:
امروز عصر رسیده است و نمی دانم مبنا و محمل آن چیست. امین الدوله آن را باز کرد.

دست خط تلگرافی بود به این عبارت:

(محرمانه به نصرالسلطنه. از قراری که به عرض رسید، امین الدوله به رشت آمده است و مشغول مرادوه و کاغذ پراکنی است. خود شما او را اطلاع بدهید برود سر ملک خودش. انتهی.)
 
امین الدوله ناچار با دو سه روز تأخیر، از راه ساخته تا سنگر و از آنجا به اُمشه می رود و شب را در آنجا اقامت و صبح فردا به طرف لشت نشا حرکت می کند. این آخرین سفر اوست چرا که با وجود کسالت و نقاهتی که دارد و با درد غربت و غم دوری از خانه در آنجا اقامت می کند و به رتق و فتق امور رعایا و آبادانی لشت نشا و بندر چونشینان (چون چنان) می پردازد و بالاخره پنج سال پس از آن، در شصت و سه سالگی در ملک خود لشت نشا جهان خاکی را وداع می کند و در همان جا به خاک سپرده می شود.
امین الدوله در طول سفر دراز خود، رفت و برگشت، هر جا به گل و گیاه نادری بر می خورد و یا با ساختمان نوسازی روبرو می شد، به همراهانش دستور می داد تخم و دانه گل و گیاه را خریداری و نقشه ساختمانی را تهیه کنند تا از آنها در املاک خود، چونشینان و لشت نشا مورد استفاده قرار دهد. احداث کاروانسرا، انبارهای آجری و سفال پوش به همراه ده دوازده خانه رعیتی که دو باب آن مسکون بود، در بندر چونشینان به همت او تحقق یافته بود.

 

وجه تسمیه شهرهای گیلان _ آستانه اشرفیه

شهر آستانه اشرفیه واقع در ̊ 49 و َ 58 طول شرقی و ̊ 38 و َ 26 عرض شمالی در 30 کیلومتری مشرق رشت (مرکز استان گیلان) با آب و هوای معتدل خزری. وجه تسمیه: این شهر در قدیم کوچان یا کوچیان نام داشت.(کاشانی، ص 60). کوچان یعنی محل زندگی کوچ ها که از ساکنان قدیمی گیلان به شمار می روند و در بسیاری از متون باستانی نامشان با بلوچ ها آمده است. بلوچ ها در قرن های دوم و سوم هجری از گیلان کوچیده به جنوب شرقی ایران رفتند و کوچ ها به منطقه ی جلگه ای و دو سوی سپیدرود آمدند و گروهی در کوچسفهان امروز و گروهی دیگر در آستانه امروز یا کوچان پیشین ساکن شدند و نام خود را بر این دو ناحیه نهادند. آقا سید حسن یا سید ابراهیم معروف به سلطان جلال الدین اشرف فرزند امام موسی کاظم (ع) و برادر تنی امام رضا (ع)، پس از شهادت برادر، با جمعی از سادات برای خونخواهی امام راهی ایران می شود و در نواحی کوچان و لاهیجان پس از رشادت های فراوان به شهادت می رسد و در کوچان به خاک سپرده می شود. مزار او کم کم زیارتگاه خاص و عام و مزیّن به بارگاه می گردد و به مرور زمان، کوچان به آستانه اشرفیه تغییر نام می یابد. (برای اطلاع بیشتر راجه به سرگذشت، مبارزات، شهادت طلبی و خاکسپاری حضرت سلطان سید جلال الدین اشرف، رک: «بحرالانساب» ابو سعید خوارزمی، «سادات متقدمه گیلان» محمد مهدوی سعید نجفی لاهیجانی، «جنگ نامه حضرت سیر جلال الدین اشرف» محمد روشن).

وجه تسمیه شهرهای گیلان _ آستارا

شهر آستارا واقع در 48ْ و 51َ طول شرقی و 38ْ و 26َ عرض شمالی در 190 کیلومتری شمال غربی رشت (مرکز استان گیلان) با آب و هوای گرم و مرطوب. مقبره ای که آن را متعلق به یکی از فرزندان امام موسی کاظم (ع) می دانند، مهمترین اثر باستانی شهر است. وجه تسمیه: نگارش های مختلف شهر «آستار» در منابع قدیم و جدید:  «اصطاراب» . . . کتاب صریح الملک (درباره موقوفات اردبیل)، 136 الف - ب - 138 ب . . . Estarab  «اصطراب» . . .                     همانجا                                  . . . Estarab «استاره» . . .                 همانجا، مرعشی، 272                       . . . Estareh «آستارا» . . . مرعشی، 337، 347، 353، 354؛ خواندمیر، 171/8؛ فومنی، 159، و تلفظ و کتابت کنونی واژه . . . Astara   در کتابهای تاریجی و جغرافیائی، از وجه تسمیه آستارا ذکری به میان نیامده است، اما آنچه میان مردم محل، مشهور است، این است که در گذشته در این ناحیه تپه های شنی، برکه ها، مرداب ها و نیزارهائی وجود داشته که راه رفتن در آنها مستلزم احتیاط بوده و به همین سبب مردم به یکدیگر می گفته اند آهسته رو یا آسته رو که بر اثر مرور زمان «آستارا» تلفظ و نامیده شده است. همچنین احتمال دارد، «آستارا» تغییر شکل از کلمه «ایستاره»، «ایشتازا»، «عشروت» که مربوط به عهد میتراپرستی (دوره اشکانیان) و پرستش ستاره مشتری است، باشد. از سوی دیگر می توان احتمال داد که «آستارا» مرکب از دو کلمۀ «آهسته» و «رود» باشد و «رود» صورت دیگر «رش» در تفرش و «ریز» در تبریز است که ریشۀ این واژه در زبان های آریائی نیز «Ri» است و در زبان لاتین Revus، در یونانی Rhu و در سانسکریت Ru است به معنی رود و جریان. واژه های Rhino و River انگلیسی و Rhein (راین) آلمانی از واژۀ Rhenos لاتین گرفته شده و Reka سلتی به معنی رود است و Rhone که نام رود بزرگی است به نوشته زئوس، رود تند معنی می دهد و Reka روسی و «ریو» اسپانیائی (ریودوژانیرو) همه از ریشۀ «Ri» و به همین معنی است. ریشۀ Raek اوستائی و Recs فارسی میانۀ زرتشتی و Rez فارسی میانۀ تورفانی و Ri آدری و Ru و Ru قزوینی و گیلکی به معنی رود بوده و با این واژه ها، هم ریشه است.(زکاء، 155/3).

نخستین بیمارستان های رشت تا سال 1307 ه.ش

نخستین بیمارستان های رشت تا سال 1307 ه.ش رشت نیز مانند همه جای ایران، در گذشته ای نه چندان دور، فاقد تأسیسات بهداشتی _ درمانی کارآمد بود. گامهای نخستین این ساماندهی از سده ای قبل آغاز شد. در این منطقه به علت موقعیت جغرافیایی، فرهنگی، اقتصادی و تجاری، این حرکتِ آغازین، زودتر و اصولی تر از سایر نقاط کشور شروع شد و سریع تر به بهره وری رسید. و اما سال 1307 بدین جهت پایان مقال قرار داده شد، که در این سال کار ساختمانی و تجهیزات بیمارستان نوبنیاد رشت پایان یافت و به نام " بیمارستان ملی رشت " افتتاح گردید. در روزنامه پرورش _ شماره 561 _ سال 1308، چنین آمده است: " ... در ساعت پنج بعدازظهر روز دوشنبه ششم خرداد ماه 1308 ش در حضور طبقات مختلف مردم گیلان و " رضا افشار " حاکم وقت، بیمارستان نوبنیاد رشت با نام " بیمارستان ملی رشت " افتتاح گردید ... " (ولی این بیمارستان از سال 1307 کار خدمات درمانی خود را آغاز کرده بود.)   اندیشه ایجاد بیمارستان در آدمی: برای شناخت این اندیشه ناگزیریم ابتدا به سرنوشت تکاملی انسانها نظری اجمالی داشته باشیم. آدمی از ابتدای آفرینش به صورت غریزی، با درد و رنج و بیماری آشنا شد و دریافت که این رخدادها از قدرت و تحّرک او می کاهد و در نتیجه نمی تواند به غذای کافی دست یابد و از خود به هنگام بروز حوادث دفاع کند و در معرض خطر نابودی قرار می گیرد لذا: 1) انسان نخستین، به تنهائی زندگی می کرد و غرایز راهنمای او بود و چاره ای جز تحمل آن نداشت. 2) در دوره شکارگری، مغز پژوهشگر بدو آموخت که یک تنه در شکار موفق نیست و از این زمان زندگی و کار و شکار گروهی آغاز شد. او به تجربه دریافت که قدرت جسمانی و چالاکی رمز موفقیت اوست و هر کس قوی تر باشد موفق تر و سهم بیشتری از شکار خواهد برد. از این هنگام سالم بودن، قوی بودن، رمز پیروزی و موفقیت شناخته شد. 3) در مرحله کشاورزی کمون اولیه* با مشخصه های زیر شناخته می شود: زندگی مشترک داشتن، در محلی مناسب ساکن بودن، احتراز از کوچ کردن جز به ضرورت، کار گروهی، تقسیم کار بر حسب قدرت و مهارت و هوشمندی، داشتن قدرت بدنی و سالم بودن، نیاز و وابستگی متقابلِ فرد به کمون و کمون به فرد. کمون به فرد سالم و ورزیده و کارا نیاز داشت و فرد هم به کمونی که احتیاجات او را برآورده سازد. فرد بیمار در کمون علاوه بر آن که قدرت کاری خود را از دست می دهد و سطح درآمد را پائین می آورد، ممکن است سبب اشاعه بیماری نیز گردد. لذا موجودی است مزاحم و غیر مفید، و از اینجا این فکر حاصل شد که چگونه می توان از چنین موجودی خلاصی یافت؟ این فکر پایه اولیه درمان های ابتدائی بود.   *(جامعه بدون طبقه که هيچ گونه تملك بر وسايل و ابزار توليد وجود نداشته است).   اندیشه ایجاد بیمارستان دررشت: برای ریشه یابی منطقی و صحیح اندیشه و تاریخ تأسیس بیمارستان در رشت، ابتدا فهرست وار نظری داشته باشیم به ادوار مختلف پزشکی و پزشکان در این ناحیه: اقوام ساکن جنوبی دریای خزر مانند سایر اقوام باستانی، طب سنتی خاص خود را داشتند. منطقه گیلان تا زمان به حکومت رسیدن صفوی، استقلال داشت و حکام و پادشاهانی در شرق و غرب گیلان حکومت و سلطنت می کردند. حکیم باشی ها درمان گَرانِ زمان بودند . گیاه درمانی وسیله معالجه در بیماران بود. حرفه پزشکی بر اثر فرهنگ و هوشمندی مردم این ناحیه پیشرفته تر از سایر نواحی بود. پزشکی گیلان صاحب مکتبی بود به نام " گیله تجربه " که همپای طب سنتی هند، چین و بین النهرین شهرت یافته بود. به سال 1000 هجری شمسی مرزهای گیلان به دست شاه عباس صفوی گشوده شد و شرق و غرب گیلان یکپارچه شدند و رشت به مرکزیت این ناحیه انتخاب گردید. رشت تا آن زمان قریه کوچکی بود محصور در جنگلهای دامنه البرز، ولی امکانات بسیار برای رشد و ترقی داشت. داشتن محصولاتی چون ابریشم، برنج، سیگار و بعدها چای، و آب راهی ارتباطی، مانند دریای خزر _که شرق را به غرب متصل می ساخت _، توجه بازرگانان داخلی و خارجی و گردشگران و سیاست پیشه گان را به خود جلب کرد و به سرعت راه رشد و ترقی را پیمود. در این زمان غرب، دوره قرون وسطائی، جاهلیت و تعصب را به پایان برده و با رنسانس همه جانبه به ترقیّات چشمگیری دست یافته بود. کشورهائی چون فرانسه، انگلیس، اتریش و روسیه شهرت و جذبه خاصی یافته بودند. راه مسافرت پادشاهان، شاهزادگان، رجال، سرمایه داران و مالکین و فرزندان آنها جهت سیاحت، سیاست، تجارت، تحصیل علم و صنعت به غربِ تازه به دوران رسیده و شهرت یافته باز شده بود و این فرنگ رفتگان با حرفهائی تازه به مملکت خود باز می گشتند. در همسایه شمالی ما روسیه، انقلاب کمونیستی به پیروزی رسیده بود و گروهی از پزشکان منطقه قفقاز از روسیه گریخته و به ایران پناهنده شده و عده ای از آنها در رشت اسکان یافته بودند. در چنین عصری طیف پزشکان ساکن رشت به صورت زیر بود: 1) حکیم باشی ها با پایگاه محکم و جایگاه رفیع در میان عامه مردم و طبابت به طریقه گیله تجربه و گیاه درمانی. 2) اطباء مهاجر که اکثر آذری و مسلمان و تعدادی ارمنی که آنها نیز مهاجرین از روسیه و ترکیه بودند. 3) پزشکان فرنگی که از غرب به همراه رجال و بازرگانان و شرکتهای خارجی به ایران آمده و در رشت متمرکز شده بودند. 4) پزشکان ایرانی تحصیل کرده در غرب و مراجعت نموده به کشور.   5) پزشکان تحصیل کرده دارالفنون. 6) پزشکان وابسته به گروههای مذهبی که در کنار انگیزه های مذهبی و سیاسی خدمات بهداشتی و درمانی نیز می نمودند. در میان این گروههای ناهمگون و غیرمتجانس، اختلاف های سلیقه ای و درگیری های علمی و حرفه ای و گاه سیاسی و عقیدتی وجود داشت.   در همین زمان در رشت بیماری های بومی چون سل، مالاریا، انواع انگل ها و کم خونیها وجود داشت. گهگاه بیماریهای همه گیری چون وبا و طاعون، حصبه، آبله شیوع پیدا می کرد و موجب مرگ و میر فراوانی می شد. اطباء تحصیل کردۀ فرنگ _خواه ایرانی، فرنگی و یا مهاجر_ که به فنون جدید آشنا بودند از جمله مسائلی را که در جامعه رشت جا انداختند و مورد قبول عامه قرار گرفت مسئله قرنطینه (جداسازی) مریض ها از اشخاص سالم و بوجود آوردن مکانهائی که بیمارانِ واگیر در آن محل به منظور درمان و جدا بودن از دیگران و جلوگیری از سرایت بیماری بستری گردند. لذا با قاطعیت و شواهد تاریخی می توان گفت که در رشت فکر احداث بیمارستان از انقلاب مشروطه به بعد و بوسیلۀ پزشکان تحصیل کرده فرنگ بوجود آمده است. بیمارستان های اولیه رشت را در دو گروه می توان مورد بررسی قرار داد.   بیمارستان های نا شناخته: در میان کتابها  و نوشته هائی که از این زمان باقی مانده است، گهگاه به اطلاعاتی دست می یابیم که دلالت بر ایجاد و احداث بیمارستانی دارد که هیچوقت، یا به پایان نرسیده و یا بازدهی لازم و کافی را نداشته است و اکثراً جا و مکان آنها نیز ناشناخته مانده است. مثلا: در یادداشت های ملک المورخین و مرآت الوقایع مظفری می خوانیم که: " در ماه شوال 1323 ه.ق - مقارن مشروطیت – عضدالسلطان والی گیلان یک باب مریضخانه در رشت دایر نموده است. " و یا " مدتی است که بعضی از متمولین رشت به همراهی عضدالسلطانِ حاکم و سردار منصور در رشت مریضخانه ای را که همیشه سی مریض داشته باشد ایجاد کرده اند و سردار منصور سالی چهار هزار تومان عایدی خود را وقف آنجا کرده است. " { عضدالسلطان (ابوالفضل میرزا) فرزند مظفرالدین شاه یکی از حکام زمان قبل و بعد از مشروطیت بود و دکتر مؤدب الدوله نفیسی فرزند ناظم الاطباء پیشکار و طبیب مخصوص و مشوّق او در احداث بیمارستان بود ...} متأسفانه از مکان این بیمارستان و سالهائی که دایر بوده هیچگونه اطلاعی در دست نیست. در سال 1283 ه.ش / 1905 م عده ای از منوّرین گیلان درصدد احداث بیمارستانی برآمدند، پیشتر از این تاریخ، عبدالله خان نوّاب (پسر عموی مادر آقای کدیور) که شخصی متدیّن و متنفذ بود به فکر احداث بیمارستانی بر آمده بود و حتی یک متر پایه ساختمان بیمارستان از زمین بالا رفته بود ولی در اثر موانع محلی، بنا ناتمام ماند و ناچار از این خیال منصرف گردید. (زمین نامبرده جائی است که تیمورتاش عده ای از کشاورزان و روستائیان بیگناه را در آن مکان به دار آویخته بود.) تطبیق این دو نوشته می رساند که بیمارستان در شُرُف احداث در محل باغ محتشم، صحرای ناصریه، قرار داشته است. ولی در زمان حاضر اثری از آن دیده نمی شود. " . . . در تاریخ 18 شهریور ماه 1288 ه.ق 24 شعبان 1327 ه.ق / 10 سپتامبر 1909 م، ظلّ السلطان، (یکی از پسران ناصرالدین شاه و حاکم اصفهان)، در اروپا بود برخلاف نصیحت دولتین روس و انگلیس از راه روسیه به ایرن آمد. در بندر انزلی او را توقیف کردند و در رشت تحت نظر برادران "میرزا کریم خان" و ایادی آنها بود. برای آزادی خود علاوه بر دادن پول نامه ای هم بدین مضمون نوشت: (چون از وجودم خدمتی ساخته نیست دوازده هزار تومان ماهیانه ام را به معارف و بیمارستان رشت اختصاص می دهم که وسیله مدیر روزنامه ایران صرف این خیرات شود.) {باید نتیجه گرفت که در این سال بیمارستانی در رشت بوده که حقوق ضلّ السلطان برای مخارج آن حواله شده و به احتمال قوی باید همان بیمارستان خیریه بیستون باشد.}   بیمارخانه (کلمه ای معادل بیمارستان): " . . . در جوار باربند محله درمانگاهی به وسیله "میرزا مهدی شریعتمدار" ساخته شد که به فاصله یک سال آتش گرفت و منهدم شد. عرصه آن درمانگاه به نام بیمارخانه معروف شد. " در سال 1299ه.ش در جنگ بین انگلیسی ها و جنگلی ها "بمبی" در این ناحیه منفجر شد و شعر زیر نشانه آن است: بالون هوائی، بومب تاوادائی، بیمارخانه کون، می دیل بوبو خون " ای هواپیما، در پای بیمارخانه بمبی انداختی و دلم خون شد. "   بیمارستانهای شناخته شده: در این بخش سه بیمارستانی که تا سال 1307 تأسیس شده بودند به اختصار معرفی می گردند و شرح کامل آنها در مجموعه بیمارستانهای رشت جمع آوری شده است:   مریضخانه آقا سید علی آقا: در سالهای بعد از مشروطیت مردم رشت به علت جنگ و گریزهای داخلی، نهضت ملی جنگل، فشار طرفداران استبداد، حمله قوای روس و انگلیس به گیلان، پیدایش قحطی ها و بیماری های واگیر، در شرایط دشوار و نامساعدی به سر می بردند. در این زمان انجمن خیریه رشت دوباره فعال گردید  و به اقدامات تعاونی روی آورد. از جمله این فعالیت ها – که گروهی از اطباء صاحب درایت و بصیرت و تجربه نیز در آن شرکت داشتند – بوجود آوردن یک بیمارستان بود جهت کمک به مردم مستمند. آقا سید علی آقا فرزند حاج سید حسین خان، بخشی از خانه موروثی خود را در اختیار انجمن خیریه نهاد و انجمن نیز اولین بیمارستان 12 تختخوابی را به نام واگذارنده، "بیمارستان آقا سید علی آقا" نامید. این بیمارستان در محله حاجی آباد قرار داشت. تختخوابها و ملزومات به وسیله بازرگانان و مالکین نیکوکار خریداری شده بود و روی هر تختخواب اسم اهداء کننده نیز با پلاکی مشخص می شد. مخارج بیماران بستری شده نیز به عهده انجمن خیریه بود که به وسیله مردم نیکوکار و کمک های مردمی تأمین می شد. این بیمارستان دو طبقه بود. طبقه فوقانی دو سالن بزرگ داشت که در هر یک شش تختخواب نهاده بودند و طبقه پائین به صورت درمانگاه اداره می شد و بیماران مراجعه کننده را رایگان معاینه و درمان می نمودند. اطباء طبق برنامه های تنظیمی خدمات بهداشتی – درمانی خود را ارائه می دادند. { از جمله پزشکانی که در این خدمات رایگان شرکت داشتند از آقایان ( دکتر یدالله خان، دکتر ارفع الحکماء، دکتر آخوند اوف، دکتر علی خان فارسی ) نام برده می شد. } در ابتدای تأسیس این بیمارستان مردم اصولاً ار رفتن و بستری شدن در آنجا ترس داشتند ولی رفته رفته دریافتند که خدمات بیمارستانی مفید و ارزشمند است و به تدریج بر تعداد مراجعان افزوده شد. در این هنگام رؤسای انجمن خیریه به فکر توسعه و تعویض بیمارستان افتادند و بعد از نزدیک به سه سال این اولین بیمارستان منحل، و به جای دیگری منتقل گردید. لازم به ذکر است که در این زمان فقط مردان از وجود بیمارستان استفاده می کردند و زنان به علت پای بندهای خاص سنتی و مذهبی از مراجعه به بیمارستان و بستری شدن اِبا داشتند.   بیمارستان خیریه بیستون: خدماتی که در اولین بیمارستان صورت گرفت تدریجاً مردم را با امر بستری شدن در بیمارستان آشنا نمود و ترس را از آنان زایل کرد. در این هنگام انجمن خیریه رشت به کمک پزشکان نیک اندیش و جهاندیده و آشنا به فنون جدید به فکر توسعه بیمارستان و خدمات درمانی و امدادی بیشتر افتادند ، در این زمان از وجود یک روحانی متموّل و خیّر بهره جستند. حاج سید علی آقا فومنی – که اخلافش بعدها لقب مقیمی گرفتند – خانه ای را در محله بیستون (طالقانی) در اختیار انجمن خیریه رشت نهاد که تبدیل به بیمارستان شد. این بیمارستان دو طبقه و دارای 24 تختخواب جهت بستری نمودن بیماران بود ( 14 تختخواب جهت بیماران داخلی، 8 تختخواب جهت بیماران جراحی و دو تختخواب برای زنانی که مشکل زایمانی داشتند. ) بودجه بیمارستان به وسیله انجمن خیریه از طریق جمع آوری اعانه ها، خودیاری مردم تأمین می شد و بعدها بخشی از عوارض، پوطی* 5 شاهی نیز بدان اضافه شد. بیمارستان خیریه بعد از دریافت کمک پوطی 5 شاهی از اداره بلدیه ( شهرداری ) – در حدود سال 1297 ه.ش – به " مریضخانه ملی رشت " تغییر نام داد و با همین نام در سال 1307 به بیمارستان نوبنیاد پورسینا منتقل گردید. مریضخانه خیریه هیئت امنائی داشت که منتخب انجمن خیریه و هیئت اتحاد اسلام بودند و در این زمان ریاست هیئت امناء با " آقا سید حسن آقا معصومی اشکوری " از علمای مبارز و مورد احترام و قبول جامعه گیلان بود. از نظر کارهای درمانی بهداشتی بیمارستان به صورت زیر اداره می شد: پزشکان ثابتی داشت که مکلّف به انجام امور درمان بودند مانند: دکتر یدالله خان که بعدها شناسنامه " بشردوست " گرفت، او تنها جراح بیمارستان و شهر بود و حسن شهرت فراوانی داشت و سالها با تمام توان خود در خدمت مردم رشت بود. دکتر موسی خان فیض که ریاست بخش داخلی را داشت و بیماران بستری و مراجعین سرپائی را درمان می نمود. " دکتر پطروس تاشچیان " متخصص زنان و زایمان که به همراهی خانم " تاکوئی " کار زنان و زایمان را انجام می دادند. مریضخانه خیریه (ملی رشت) گذشته از خدمات درمانی برای عامه مردم، به نیازهای پزشکی نهضت جنگل نیز – که مبارزاتش در این سالها به اوج خود رسیده بود – کمک فنی می نمود بدین طریق که: نهضت جنگل با وجود بیمارستانهای صحرائی که در ناحیه " گوراب زرمیخ " و فومن و صومعه سرا داشت وقتی با مشکل پزشکی روبرو می شد از وجود مریضخانه خیریه و اطباء آن به طور رایگان سود می جست و در مقابل، بسیاری از اطباء جنگل چون " دکتر علی خان شفا "، دکتر ابولقاسم خان فربد "، " دکتر منصور باور " نیز متقابلاً ساعت هائی از وقت خود را برای رسیدگی رایگان به بیماران سرپائی در اختیار بیمارستان میگذاشتند. در این میان پرستارانی چون آقایان حسن فرنود، رضا خراسانی، حکیمی اشکوری ( که سپس با گذراندن امتحانات پزشک شناخته شد )، عباس کمائی، خانم نابت، در بیمارستان با حقوقی ناچیز خدمت می کردند و بعد همه آنها به بیمارستان پورسینا منتقل شدند. این بیمارستان تا سال 1306 ه.ش به کار پرثمر خود ادامه داد و با ساخته شدن بیمارستان نوبنیاد پورسینا در سال 1307 و انتقال بیماران و کلیه تجهیزات به کار خود پایان داد. *(پوط کلمه ای است روسی و واحدی است در وزن «معادل 3/16 کیلوگرم» )   بیمارستان آمریکائی – مسیحی رشت: کهنسالان گیلان عموماً، و مردم رشت خصوصاً، بیمارستان آمریکائی را به نام بیمارستان " دکتر فریم " می شناسند. طبیبی که در سال 1907 م  ( به نوشته ماهنامه شمال ) 1286 ه.ش همراه گروه مذهبی " پریسبتارین Presbetarian " – شاخه ای از مسیحیان پروتستان – به رشت آمد، و در محله اسکندرآباد (ابتدای خیابان بیستون) نزدیک کلیسا و قنسولگری انگلیس در رشت، خانه ای مشتمل بر سه اطاق و یک ایوان اجاره نموده و کار پزشکی خود را آغاز کرد. برای گیلانیان، نام دکتر فریم مترادف است با طبیبی انسان دوست، خدمتگزار، مهربان و خستگی ناپذیر که در حدود سی و پنج سال از بهترین روزهای عمر و جوانی خود را، در آن شرایط سخت و غیر قابل تحمل گیلان، به خدمت بیماران و نیازمندان گذراند. پاره ای از روزهای هفته با صندوقی دوا و اکثر پیاده به بازارهای هفتگی اطراف رشت می رفت و به کمک بیماران و درمان آنها می شتافت. در اندک زمانی به حذاقت و خدمتگزاری شهرت یافت و مورد استقبال و احترام عامه مردم قرار گرفت. صفات اخلاقی و انسانی دکتر فریم توأم با تخصص او در جراحی و داخلی از آمریکا و قدرشناسی و تساهل مردم روشنفکر گیلان سبب شدکه دکتر فریم موفق به گرفتن مجوز از دولت ایران جهت ساختن بیمارستان و مدرسه پرستاری گردید. با تهیه قطعه زمینی در خیابان " چراغ برق "، بیمارستانی مجهز و نوین به روش غربی دایر نمود و به تربیت پرستارانی پرداخت که مدتها نه تنها در رشت بلکه در سراسر ایران خدمت نمودند. بیمارستان آمریکائی از سال 1294 ه.ش شروع به کار و خدمت نمودن کرد و در سال 1342 به جهت اختلاف با مؤسسات بهداری کشور به خدمت خود در رشت خاتمه داد و بیمارستان با کلیه تجهیزات آن به سازمان تأمین اجتماعی فروخته شد و پرستاران و کارمندان بیمارستان جذب وزارت بهداری شدند. بیمارستان پورسینا نیز در سال 1307 افتتاح و شروع به کار نمود.     فصلنامه سیاسی، ادبی، فرهنگی گیلان ما دکتر سید حسن تائب

گیلان نامه


نهضت جنگل (خاطرات حاج احمد کسمائی)
-----------------------------------
در دهه ای که مانع چاپ این مختصر شدند، خود دست به کار پرداختن چهره ای تازه از انقلاب جنگل و سران آن بودند،
تا هیچکس بالاخره نتواند بفهمد جانبازانی که جنگل را پایه گذارده و هستی شان را بر سر اعتقاد خود نهادند چه کسانی بودند،
چرا انقلاب کردند و چرا سرکوب شدند، و سرکوبگران ایشان چه کسانی و جیره خوار کدامین قدرت بودند؟
(پوراندخت کسمائی)  


یادداشت حاضر خاطرات حاج احمد کسمائی، یکی از بنیان گذاران جنبش جنگل می باشد که توسط دخترش پوراندخت کسمائی به رشته تحریر درآمده است. وی در مقدمه کتاب این چنین توضیح می دهد:  

"ابتدا ایشان به هیچ وجه حاضر نبودند در این زمینه قدمی برداشته و مطالبی را تقریر یا تحریر نمایند. از سوی دیگر از دست اندرکاران این نهضت هیچ نشانه مستندی باقی نمانده بود. اگر اسنادی بود از میان رفته و اگر کسانی هم بودند یا با حکومت ساخته و یا درگذشته بودند، به هر حال پدرم را متوجه این واقعیت کردم که هیچیک از سران جنگل خاطراتی از خود باقی نگذارده اند که بعداً بتواند مورد استفاده تاریخ نویسان قرار گیرد و گذشته از این کسانی که درباره جنگل مطالبی نوشته اند مسلماً صلاحیتشان به اندازه شما نبوده و بیم این هست که این نوشته ها در ذهن مردم ایران، آن نهضت را از مسیر اصلی خود منحرف نماید. »   مرحوم احمد کسمائی در یادداشت هایش می گوید: شاید مشکل باشد پس از یک ربع قرن شما بتوانید احساس آن روز ما را کاملاً درک کنید و همین مسئله است که در مقابل نهضت ما یک علامت سؤال قرار داده و هر کس بنا به ذوق شخصی، پاسخی برای هر یک از این چراها در ذهن خود می سازد. بعضی ها هم که در تخیل بی باک تر و دلیرترند این تصورات خام را با نام واقعیت، با راست و دروغ می آمیزند و متأسفانه این مسائل بی اساس را به چاپ هم می رسانند.   و اینک مشروح جریان رخدادهای این دوره را از زبان خود اومی شنویم. وی می گوید: جان و مال و فرزند من چه ارزش آن را داشت که در مقابل آزادی و استقلال وطنم حتی به حساب بیاید و این فقط من نبودم که از همه چیز گذشتم، چون من هزاران نفر بودند که ارج و اجرشان صدها بار بیش از من است چه فقط یک جان داشتند و آن را در راه آزادی ایثار کردند. به گمان من آنها کاری خارق العاده تر انجام دادند.

ما چگونه می توانستیم ناظر آن همه فجایع باشیم و ناموس خود را به دست براتوف و آقای ساکس و وثوق الدوله و امثال آنها بسپاریم. ما به چشم خود می دیدیم که وطنمان قطعه قطعه می شود، شهرهایمان را درهم می کوبند، باغ هایمان را به آتش می کشند و ما را از هر پیشرفتی ممانعت می کنند. اندیشه کردم من، حاج احمد کسمائی، با همه دارائی ام، اگر وطن نداشته باشم چه خواهم داشت، اگر در سرزمین من مردمش آزاد نباشند، چه ارزشی دارد و اگر برای جان و مال و خانواده ام سر بر آستان هر ناکسی بسایم، حیثیت و شرف انسانی من چه خواهد شد؟ من عاشق سرزمینم و مردم آن و آزادی و استقلال ایشان بودم و از هر خارجی تنفر داشته و دارم. آخر چگونه می توانستم صبح از خانه ام بیرون بیایم و سرم را بالا بگیرم، در حالیکه ناظر فجایع سربازان خارجی در خیابانهای رشت و زبونی توأم با خیانت حاکمان دست نشانده باشم. این بود که بار دیگر در ذهنم مطرح شد: حاج احمد کسمائی، با امکانات فراوان بودن و به خیانت سر فرود آوردن، یا یک انسان آزاد و مبارز و مجاهد راه استقلال و آزادی و یار و در کنار مردم بودن. همین مسائل بود که مرا واداشت بار دیگر اندیشه قیام مسلحانه و برپا کردن تشکیلاتی تازه را از فکر به عمل درآورم تا بلکه بتوانم کاری برای این مردم غمزده و واقعاً بیچاره انجام دهم. نخستین اشکال تهیه پول بود. به هیچکس نمی توانستم روی آورده و کمک بخواهم. دست خودم نیز آنچنان باز نبود زیرا خرید چهل هزار من تبریز پیله خشک، که قرار بود برای کمپانی بونه به مارسی بفرستم و شروع جنگ مانع ارسال آن شده بود و ده هزار من توتون، که در انبارم مانده بود، همه سرمایه ام را در انبارها متمرکز کرده بود.

ولی من حاج احمد کسمائی ای را قبول کردم که در کنار مردم و در راه آنها باشد. این بود که پیله های خشک را از انبار بیرون آورده و در لاهیجان و کسماء آنها را به ابریشم بدل کردم. ده هزار من توتون را نیز فروختم، پولی نسبتاً قابل توجه گرد آمد و خدا را شاهد می گیرم که یکبار نیز حتی وسوسه نشدم تا این پول را برداشته و با خانواده ام به جای دیگری برای زندگی بروم. لذا مقدمات کار را به طور جدی آغاز کردم. هیچ راهی نبود مگر اینکه افکارم را به مرحله اجرا درآورم و آموخته های دوران کمیته سّری را برای سازماندهی انقلابی جدید به کار بگیرم. این بود که اول به کسماء رفتم. نخستین کسانی که اول به من پیوستند عبارت بودند از برادرم ابراهیم و پسرعمه ام محمد حسن کسمائی و پسر عمویم میرزا جواد کسمائی و میرزا مهدی کسمائی و محمد اسمعیل عطار کسمائی و شیخ محمد علی شفتی و کربلائی حسین بزار کسمائی. آنها را شبانه پس از پایان کار در کارخانه پیله جمع کرده و مسائل را با ایشان در میان گذاشتم. صادقانه باید بگویم که آنها نیز هر یک به تنهائی در بیدار کردن یک جنبش انقلابی با من همفکر بودند. وقتی که به نتیجه مثبت رسیدم، سازماندهی را آغاز کردم.

در رشت به سراغ بعضی یاران گذشته رفتم. عزت الله خان هدایتی و سید آقایی خمسخی و حاج جواد گل افسانی (گل افزانی) فومنی و محمد رسول گنجه ای و محمد رضا گنجه ای به ما پیوستند و به این ترتیب یک جمعیت سّری جدید در گیلان تشکیل دادیم. در جلسه عمومی طولانی ما، به اتفاق آراء تصمیم گرفته شد که در نقطه ای از گیلان مسلحانه قیام کنیم. به همین جهت کارها را تقسیم کردیم و من تمام سرمایه ام را در میان گذاشتم و بلافاصله با تهیه اسلحه و مهمات، کار را شروع کردیم. زمانی که جمعیت سّری دوم در رشت تشکیل شد، میرزا کوچک خان در تهران بود و او هم در تب و تاب ناشی از سرگشتگی های مملکت می سوخت. تهران نیز از هیجان انقلابی خالی نبود بلکه تلاش انقلابی در آنجا بیشتر از نقاط دیگر محسوس بود. همه می گفتند که می باید به این وضع خاتمه داد و به این جهت مردم دسته دسته به مبارزات انقلابی می پیوستند. مملکت شده بود آمیخته ای از نیروهای انقلابی، دیگر مسئله طبقات، سرمایه، لباس و غیره مطرح نبود بلکه مقدمات یک وحدت عمومی به چشم می خورد.

جلسه ای نبود که در آن روحانی، دکان دار، تاجر ، فعله و طوّاف دوره گرد در کنار هم ننشسته و یک دل و یک جهت درباره چگونگی مبارزه انقلابی همفکر نباشند. میرزا کوچک خان چنان که خود می گفت هرگز از این مبارزات دور نبود، لذا با سردار علی خان دیوسالار فاتح اقداماتی برای ایجاد یک تشکیلات انقلابی در مازندران به عمل می آورند و با برنامه ریزی قبلی به منطقه نور و کجور می روند و کار تشکیلاتی خود را آغاز می کنند. اما پس از مدت کوتاهی اقامت، کارها مطابق برنامه انجام نمی شود و گویا اختلافاتی هم میان آنها پیش می آید. تردید نیست که میرزا یک انقلابی وطن پرست بود و برایش ریاست مآبی نمی توانست مطرح باشد. بالاخره خلاصه کنم که به هر صورت او با میرزا به هم می زند. هنگامی که میرزا از وجود یک جنبش انقلابی در رشت آگاه می شود به رشت می آید. وقتی که به رشت وارد می شود "اوسینکو" قنسول روسیه که از افکار انقلابی میرزا آگاه بود او را گرفته و محبوس می کند. این زمان بود که ما آگاه شدیم یک انقلابی در زندان قنسولخانه روسیه است. بلافاصله تلاش برای آزادی او شروع شد تا اینکه حاج میرزا رضا ابوالملّه با کمک چند تن دیگر میرزا را از حبس آزاد کردند.

در کنسولگری با او شرط می کنند که مذاکره انقلابی و مراوده با کسی را ندارد و با مردم رفت و آمد نکند و در اقدامی که علیه روس ها باشد شرکت ننماید. پس از آزادی میرزا، عزت الله خان و سید آقائی خمسخی به منزل من آمدند. نتیجه مزاکرات ما آن شد که نباید یک انقلابی مانند میرزا کوچک را باطل نگاه داشت و قرار شد به صورتی پنهان با میرزا ملاقات کنیم. من پیشنهاد آنها را پذیرفتم. برای آن که از هر جهت خیالمان راحت باشد این ملاقات پنهانی در خانه من صورت گرفت. بعد از گفتگوهای بسیار من و میرزا کوچک با هم عهد و قرار گذاشتیم به اتفاق یکدیگر جنبشی مسلحانه برپا کنیم. من همه سرمایه ای که داشتم و به صورت سکه های نقره و طلا در کیسه بود به او نشان داده و گفتم این مالم و این جانم، همه را در راه آزادی ایثار خواهم کرد. پس از آن هفته ای یک شب جمعیت ما در رشت جلسات سّری تشکیل می داد. مأمورین قنسولگری روسیه آگاه شده بودند که جلساتی تشکیل می شود. به همین جهت بر فشار خود افزوده بودند تا کمیته سّری را به دام بکشند.

در زمانی که کمیته به فعالیت خود دامه می داد و در رشت ملاقات و مذاکراۀ حتی دو نفر نیز ممنوع بود، این ممنوعیت شامل فعالیتهای ما هم شد ولی کمیته پیشنهاد کرد هر هفته در منزل یکی از ما مجلس روضه خوانی و غیره تشکیل داده شود. چون برپا داشتن این شعائر آزاد بود اعضای کمیته به عنوان شرکت در روضه خوانی به منزلی که جلسه در آن بود رفته و ضمن برپا کردن عزاداری به انجام کارهای خود می پرداختند. به همین جهت بود که در طی جلسات هفتگی تصمیم گرفته شد برای علنی کردن موجودیت کمیته سّری و فعالیت های آن نام "هیئت اتحاد اسلام" را بر روی جمعیت بگذاریم. این را باید توضیح بدهم "هیئت اتحاد اسلام" ما که با شرکت میرزا کوچک خان تشکیل شد وابسته به هیچ سازمان یا جمعیت دیگری به همین اسم یا عناوین دیگر نبود و اگر شایعات و نوشته های دیگری در این ضمینه وجود داشته باشد هرگز باواقعیت تطبیق نکرده و دروغ محض است و دیگر این که از آغاز شروع قیام تا خاتمه آن عطف به دستورالعمل کمیته اجرائی جنگل، هیچگونه تماسی میان ما با دولت ها برقرار نشد و هیچگونه گفتگوئی نیز به عمل نیاوردیم، زیرا به طور قطع و واقع می دانستیم دولت هائی که در تهران بر سر کار می آیند همه یا مزدور خارجی هستند و یا آنقدر ضعیف اند که به قول و فعلشان اعتبار نیست و گذشته از این دولت های مرکزی نه تنها مخالف و روبری ما قرار گرفته بودند بلکه عامل اجرا و و به ثمر رسانیدن تحریکات و فشارهای خارجی بر نهضت جنگل بوده و خارجی ها هم نمی خواستند که دولت های مرکزی با ما مذاکره کنند، به همین دلایل در طول مدت قیام، نه ما نمایندگان دولت مرکزی را پذیرفتیم و نه از سوی ما کسی برای مذاکره با دولت مرکزی رفت. این تذکر را مخصوصاً می دهم زیرا در بعضی از نوشته ها که مبتنی بر عدم اطلاع است آمده که گویا رابطه و مذاکره ای بین جنگلی ها و دولت مستوفی الممالک وجود داشته است.

خواستم توضیح بدهم که ما هر کسی را که با حکومت مرکزی همکاری می کرد نمی پذیرفتیم و دولت مرکزی نیز در تمام این مدت مخالف و مقابل ما بود. به این ترتیب کار پنهانی ما آغاز شد ولی میرزا هم از طرف روسها و هم از طرف دولتی ها تحت نظر و مورد سوء ظن بود، لذا قرار شد در منزل خویش بماند تا هر زمان که مقتضی شد او را مطلع کنیم. چون کارمان پنهانی بود پیدا کردن افراد همفکر و هم قسم شدن با ایشان به زمان طولانی نیاز داشت. چنان که چند ماه طول کشید تا ما توانستیم عزت الله خان هدایتی و سید آقائی خمسخی و حاج آقا جواد گل افسانی و محمد رسول گنجه ای و حاج علی خان اعتماد، محمد رضا گنجه ای، دکتر ارفع الحکماء، میرزا اسماعیل دهقان، حسن خان معین الرعایا، مشهدی غلامعلی ماسوله ای، شیخ محمد علی رئیس شفتی، کربلائی حسین معروف به کسمائی، سید ابوالقاسم کسمائی، میرزا جواد کسمائی، میرزا هادی لاکانی، میرزا محمود گارنیه، مشهدی علیشاه چمسخالی، فتح الله خان گسگری و عده ای دیگر را که به یاد ندارم، ولی از دوستان و همشهری های ما بودند با هدف جمعیت خود همراه کنیم. زمانی که این گروه به ما پیوستند سرمایه ای در میان گذاشتیم و خرید اسلحه را از بازار و ایلات آغاز کردیم.

در طی همین مدت که ما مشغول جمع آوری افراد بودیم میرزا کوچک خان نیز بیکار نمانده بود و حتی قبل از آشنائی با من، با آقایان سید حبیب الله مدنی و ابوالقاسم فخرائی دوست و نزدیک شده و آنها هم مذاکراتی برای انجام یک قیام مسلحانه کرده بودند. وقتی که با میرزا به هم پیوستیم همه نیرویمان را یکجا متمرکز نمودیم چون مقدار تقریباً کافی برای آغاز اسلحه خریداری کرده بودیم، دیگر میرزا نمی توانست در خانه خودش تحت نظر باشد لذا به خانه من آمد و برای مدت شش ماه در آنجا اقامت گزید و در شهر چنین مطرح شد که از زیر نظر پلیس و مأمورین سفارت روس گریخته و از رشت رفته است. زمانی که اسلحه و باروت به جنگل فرستاده شد، میرزا و تعدادی از همفکران ما به جنگل رفتند.

از تمام کسانی که برای برقراری انقلاب مسلحانه با ما هم قسم شده بودند تعداد کمی به جنگل آمدند. شاید لازم باشد نام ایشان را اگرچه تکراری هم باشد ذکر کنیم. زیرا در آن زمان بریدن از خانواده و زندگی و در دهان مرگ رفتن برای ملتی که صد و پنجاه سال جنگ ندیده بود و تلاش برای آزادی و استقلال به گذشت فراوان نیاز داشت. لذا خلاصه می کنم از هم قسم های ما هدایتی، خمسخی، گل افسانی، رسول گنجه ای، محمد رضا گنجه ای، معین الرعایاء ماسوله ای، حسین کسمائی، ابراهیم کسمائی، مهدی کسمائی، عطار کسمائی، جواد کسمائی، چمسخالی، محمد حسن کسمائی، فتح الله خان گسگری و محمد علی شفتی برای آغاز کار به جنگل آمدند. از دیگر کسانی که بعداً به تشکیلات ما پیوسته ولی از آغاز به جنگل آمدند باید از محمد سیاه توکلی، محمد زرگر اهل انزلی، شیخ عرب و مهدی تفنگ ساز با شاگردش استاد علی، میرزا علی کُرد، میرزا علی طالقانی، عبدالوهاب خراسانی و احمد کردستانی را نام ببرم.

این کسانی که نام بردم همگی در جنگل صاحب منصب بودند و در تقسیم کاری که به عمل آمده بود این کسان رؤسای جنگل و فرماندهان یا افسران جنگی بودند. اکثرشان با تمام توانائی به نهضت جنگل کمک کردند تا روزی که کمیته دستور انحلال داد اکثر این افراد مردانه جنگیده اند و تعداد زیادی از ایشان کشته و مجروح شدند و بعد نیز زندگی هیچیک از آنها از چپاول و غارت روس ها و انگلیس ها و حکومت مرکزی در امان نماند. اکثر این افراد از مجاهدترین و خوشنام ترین مردم منطقه گیلان بودند. به همین جهت زمانی که مردم دانستند "هیئت اتحاد اسلام" برای مبارزه جهت آزادی و استقلال به جنگل رفته همه افراد جنگجو و میهن پرست و دهقانان محل به نهضت جنگل پیوستند. ما هر روز شاهد ورود گروههای مختلفی از مردم گیلان و مازندران، آذربایجان و کردستان بودیم، و بدین ترتیب بود که کار جنگل مایه گرفت و گسترده شد.  


فصلنامه سیاسی، ادبی، فرهنگی گیلان ما
سال اول، شماره سوم، تابستان1380
در جستجوی سناریوی مستند جنگل مه آلود
روبرت واهانیان


رشتِ خسته، شعر زیبائی از رحمت موسوی


روز یازدهم آذر ماه هر سال به سلیمانداراب می رفتیم و صاحب این قلم آن را،

در «وادی خاموشان» فریاد می کرد:


یاد باد آن روزگاران یاد باد! . . .


و یاد باد، زنده نام ابراهیم فخرایی که نخستین بار، بر تربتِ میرزاکوچک خان،

«رشت خسته» را شنید و به تحسین آن نشست . . .  



رشت خفته!          

   رشت خاموش، رشت خسته،          

      رشتِ از آرزوها، گسسته!

         دستهایت پُر از حرفِ امداد _          

            ذهنت: انباشته از گذشته _

               «خان احمد» به حسرت گرفتار،          

                   «میرزا کوچک» از خواب بیدار!    

   

                          *****

رشت خاموش! رشت خفته،

   در دلت: حسرتی درد آلود         

      بر لبت: داستانی نگفته _

         خوشه های طلایی در این دشت _         

            یادگارِ نفس های گرمی ست!

               ای نشانت: نشانِ دلیران       

                  ای تنت تنگۀ نرّه شیران

                      ای چنین خوار، مثلِ اسیران         

                           دامنت پُر ز خارِ جوان است!

                              ساحلت خالی از ماهیان است . . .     

   

                                            *****

ای به بسیار سال،          

   از رهی دور _                    

      بکر مانده،

          سبز دشتت ز خورشید،                          

            پُر نور!

               کومه در کومه نسلت به اندوه          

                  خانه در خانه، از فقر، پاگیر

                      چشم در چشم، با اشک، همدم       

                        پشت در پشت، در بند و زنجیر!

                     اینک آوایی از چای کاران _        

                  اینک این تور صد جا گره دار _

               اینک آبشخور باد و باران . . .        

            اینک آوار سنگ است بر سنگ،

          و اینک اندوه کوه است با کوه،         

      حال، از زورِ مردانِ شالی

   سخت فریادِ جنگ از جنگ         

جای نام آوران تو خالی . . .  


        *****


رشتِ خاموش،         

   رشتِ خسته، رشتِ دلگیر،

      رشتِ غمگین!       

         بازگرد از هجوم تصّور

            وارهان خویشتن را، ز تقدیر       

               دور، از دست و پای تو، زنجیر _

                  «کوچک» آن مرد را، سر بُریدند!       

 

                                   *****

واکنش های دهقانِ دلسرد،          

   بر سرودِ کلاغان فزوده _

      آن درخشش _ و آن تحرّک _

         گویی از روز اول، نبوده!

             باغ فرسوده ات: بی بشارت،

               اینک این نعره ها: بی تهاجم،                    

                  و آنکه آن خشم ها: بی نتیجه،

                   ماهی اکنون به لب _ دام دارد _

                      بادِ منجیل _  پیغام دارد!

                        جنگلِ تو، ز سردار _ خالی!    


                                    *****


ای فرو خفته در دشتِ باور،          

   سینه آتشکده، سینه آذر _

      چون شتر بود اگر کینه ات بود _          

         خلق در ذهنِ آیینه ات بود _

            مردمی ها به گنجینه ات بود _           

               کوه آتشفشان، سینه ات بود _ 

                  کو امیدی که پیشینه ات بود؟           

                     هیچگه چاره، بی چاره گی نیست _ 

                         دردِ آواره، آوارگی نیست!           

                           زیرِ سمّ ستورانِ وحشی _ 

                              پای رزم آورانِ کمان کش _           

                                 پیش گردنکشان، کز رهی دور،

                                چشم، در آب و نان تو کردند _          

                           قوم صحرایی مار بر دوش _

                        حمله ها بر زبانِ تو کردند!          

                     پیش خشمِ عظیمِ طبیعت _

                  مثل کوهی، سرافراز بودی          

               بکر، مانندِ آغاز بودی . . .

             سرزمینت _          

         نه نشانی ز سمّ ستوران

      نه نشانی ز آوازِ جغدان          

   ای به غم مانده،                    

ای شهر باران . . .    

     

      ***** 


چشم ها خیره بر: نقطه ای دور،

    دردها: پشت هم _                    

      جاده ها کور،

          یا غمِ نان _ یا غمِ آب!                    

            یا غمِ خوردن و _                              

               یا غمِ خواب!

                  لب ولی تشنه،          

                     پا پینه بسته است،

                        رشت خسته است،          

                           رشت خسته است!    

     

                       *****


بال پرواز اگر نه،          

   پری هست، کوچک و          

      کوچکِ دیگری، هست.  


 


رشت آذرماه 1356

جاذبه های تاریخی، معماری و فرهنگی رشت

در نوشته های جهانگردان و شعر شاعران

هوشنگ عباسی، محمدرضا توسلی

گیلان نامه

جاذبه های شهری گیلان: ---------------------------------- لاهیجان: لاهیجان از زیباترین شهرهای گیلان، بلکه ایران است. موقیعت جغرافیائی این شهر در ناحیه پایکوهی که تپه ماهورهای آن را بوته های همیشه سبز چای، در ردیف کاریهای منظم هندسی پوشانده است، همراه با معماری بسیار زیبا و خانه های ویلائی با سقف های سفالی و رنگ آمیزی سفید، جلوۀ زیبائی به سیمای شهر بخشیده است. به عبارت دیگر در لاهیجان زیبائیهای طبیعت و شهرسازی همدیگر را تکمیل کرده اند. جاذبه های شهری گیلان: ---------------------------------- لاهیجان: لاهیجان از زیباترین شهرهای گیلان، بلکه ایران است. موقیعت جغرافیائی این شهر در ناحیه پایکوهی که تپه ماهورهای آن را بوته های همیشه سبز چای، در ردیف کاریهای منظم هندسی پوشانده است، همراه با معماری بسیار زیبا و خانه های ویلائی با سقف های سفالی و رنگ آمیزی سفید، جلوۀ زیبائی به سیمای شهر بخشیده است. به عبارت دیگر در لاهیجان زیبائیهای طبیعت و شهرسازی همدیگر را تکمیل کرده اند. لاهیجان از نظر سابقه قدمت زیادی دارد و قبل از رشت مرکز ایالت گیلان بوده است. علاوه بر آن حتی پس از اینکه رشت در دورۀ صفویه اهمیت زیادی یافت، باز هم لاهیجان به دلیل سوابق تاریخی و موقعیت جغرافیائی مرکز گیلان بیه پیش باقی ماند. اهمیت لاهیجان به عنوان یک شهر توریستی علاوه بر زیبائیهای طبیعی آن، چشم اندازهای زراعی باغهای چای است. لاهیجان مهمترین مرکز کشت و تولید چای ایران به شمار می رود و این موقعیت را تاکنون با فعالیتی چشمگیر حفظ کرده است. این شهر نیز همانند دیگر شهرهای گیلان از گزند بلاهای طبیعی و غارت و آتش سوزی ها به دور نمانده است. در سال 706 هجری اولجایتو این شهر را اشغال کرد و در سال 890 هجری زلزله شهر را ویران ساخت. حکام دو قسمت گیلان در طرفین رودخانه سفیدرود پیوسته با هم در جدال بودند، بخش شرقی با مرکزیت لاهیجان و بخش غربی با مرکزیت فومن، در هر فرصتی که دست می داد، برای کسب قدرت و تاراج شهرهای یکدیگر رقابت های خونینی با هم داشتند و صفحات تاریخ گیلان از منازعات آنان رنگین شده است به طوری که در فاصلۀ سالهای 908 تا 914 هجری، پیش از اینکه قدرت حکومت صفوی در گیلان تثبیت شود، شهر به دفعات از طرف حکام گیلان بیه پس غارت شد. پس از آن حریق سال 1058 و زلزلۀ 1088 هجری خرابیهای زیادی در شهر به بار آورد. در سال 1246 هجری طاعون در لاهیجان کشتار زیادی بر جای گذاشت و باز هم آتش سوزی سال 1258 هجری شهر را از هستی ساقط کرد. رابینو وضعیت لاهیجان را در اوائل سدۀ میلادی اخیر به تفصیل توضیح داده است. بر اساس نوشتۀ وی لاهیجان دارای 7 محله، 2260 خانه، 11/000 نفر جمعیت، 15 مسجد، 25 زیارتگاه، 4 مدرسه، 6 کاروانسرا، 3 بازار، 2 زورخانه، 300 دکان و تعداد زیادی حمام بوده است. توسعۀ شهر لاهیجان را در سدۀ اخیر باید مدیون کشت چای و رواج سریع آن در منطقه دانست. با توسعه این کشت صنایع چای خشک کنی زیادی در لاهیجان پا گرفت و از این طریق اقتصاد شهر به رونق گرائید. لاهیجان از تظر توریستی اهمیت زیادی دارد. موزۀ تاریخ طبیعی شهر، استخر قدیمی آن، پارک تفریحی و آرامگاه کاشف السلطنه، در کنار بسیاری از یادمانهای تاریخی، مساجد قدیمی و بناهای زیبا از جمله جاذبه های گردشگری لاهیجان بشمار می آیند. مهمترین سوغات شهر لاهیجان کلوچه است که با سابقه ای بسیار طولانی شهرت زیادی یافته و اغلب مسافران آن را به عنوان ره آورد سفر گیلان با خود همراه می برند.    اماکن گردشگری شهر لاهیجان:    بقعه شیخ زاهد گیلانی  بقعه میر شمس الدین (پسر امام کاظم "ع" )                                                         بقعه چهار پادشاه (مربوط به دوره تیموریان ) حمام گلشن  مسجد اکبریه  بام سبز (شیطان کوه)  مسجد جامع لاهیجان  استخر لاهیجان  تله کابین احرار  روستای ماهی موشه و آبشار دیدنی آن  گنجینه چای ایران (موزه چای + آرامگاه کاشف السلطنه  پدر چای ایران)         روستای سرچشمه و کوه عطا کوه  بقعه خشتی

گیلان نامه

جاذبه های شهری گیلان: ------------------------- رشت: رشت از نظر زیبائیهای شهری دیدنیهای زیادی دارد. ابتدا خود شهر از یک اسلوب معماری ویژه ای برخوردار است که تبلور آن را در میدان اصلی شهر یعنی میدان شهرداری می توان دید. ساختمان شهرداری، پست و تلگراف و هتل ایران در اطراف این میدان مجموعۀ ساختمانی همگنی از معماری دورۀ خود را نشان می دهند. علاوه در آن بناهای قدیمی زیادی مانند ساختمان کلاه فرنگی در باغ محتشم از گذشته بر جای مانده است. برخی خانه های قدیمی که امروزه در مالکیت صاحبان آنان قرار دارند از نظر هنر معماری، نقاشی و گچبری ارزش فراوانی دارند. جاذبه های شهری گیلان: ------------------------- رشت: رشت از نظر زیبائیهای شهری دیدنیهای زیادی دارد. ابتدا خود شهر از یک اسلوب معماری ویژه ای برخوردار است که تبلور آن را در میدان اصلی شهر یعنی میدان شهرداری می توان دید. ساختمان شهرداری، پست و تلگراف و هتل ایران در اطراف این میدان مجموعۀ ساختمانی همگنی از معماری دورۀ خود را نشان می دهند. علاوه در آن بناهای قدیمی زیادی مانند ساختمان کلاه فرنگی در باغ محتشم از گذشته بر جای مانده است. برخی خانه های قدیمی که امروزه در مالکیت صاحبان آنان قرار دارند از نظر هنر معماری، نقاشی و گچبری ارزش فراوانی دارند. مهمترین این خانه ها عبارتند از خانه سید علی آقا مقیمی، خانه سید اسماعیل ضیابری، خانه سردار معتمد رشتی و خانه حاج میرزا احمی ابریشمی که همگی جزو میراث فرهنگی به ثبت رسیده و دارای آثار بسیار ارزشمند هنری هستند. رشت دارای دو پارک بزرگ گردشگاهی به نام سبزه میدان و پارک شهر است که در کنار پارک های جدیدالاحداث از زیبائی زیادی برخوردار هستند. بازار رشت و بازار روز آن که در مجاورت بازار اصلی قرار دارد، از نقاط دیدنی رشت و مهمترین مرکز خرید و فروش کالا در استان است. آرامگاه میرزاکوچک خان نیز در محلۀ سلیمان داراب رشت قرار دارد. از جمله مساجد و اماکن مذهبی  رشت می توان از مسجد صفی، مسجد بادی الله، مسجد حاجی صمد خان، مسجد و بقعۀ خواهر امام و تعداد زیادی مسجد و امامزاده های دیگر نام برد. کلیسای ارامنه نیز با معماری باشکوهی در شهر رشت عبادتگاه شهروندان مسیحی است که از دیرباز در این شهر ساکن شده اند. به استثنای منجیل و رودبار که شهرهای بین راهی گیلان هستند، رشت مهمترین شهری است که در دروازۀ ورودی قرار دارد. این موقعیت رشت را از امتیازی برخوردار کرده که از طریق آن مسافران ناگزیر توقفی هرچند کوتاه در رشت می کنند و بدین ترتیب از خدمات شهری موجود در رشت استفاده می نمایند. واحدهای پذیرائی و خدماتی موجود در رشت، از حضور مسافران در شهر نهایت بهره را می برند. از همین رو پذیرائی شهر رشت کیفیت نسبتاً بالائی دارد که متناسب با سلیقۀ مسافران است. علاوه بر این امکانات فراغتی موجود از قبیل پارک، کتابخانه، مراکز خرید، سینما و وجود تعداد زیادی از یادمانهای مختلف در خود شهر می تواند مسافران را ساعت ها سرگرم نماید. شهر شت علاوه بر مسافرخانه های معمولی داراری 10 هتل با 278 اطاق و ظرفیت 556 تخت، بیش از نیمی از تأسیسات اقامتی استان را به خود اختصاص داده است.     اماکن گردشگری شهر رشت:   ------------------------------ مجموعه ساختمانهای شهرداری، پست و هتل ایرانمیدان شهرداری باغ محتشمعمارت کلاه فرنگی (باغ محتشم)سبزه میدان کتابخانه ملی رشت آرامگاه میرزاکوچک خان خانه میرزاکوچک خان بقعه خواهر امام  بقعه دانای علی بازار رشت موزه میراث روستائی خانه مؤسس بانک سپه (موسیو لئوپولد گُدار)  (استادسرا-نبش آتش نشانی) آرامگاه شهیدان(شهدای جنبش مشروطیت) موزه رشت دریاچه عینک بوستان ملت پارک جنگلی سراوان بقعه امامزاده هاشم (ع)شهرک گلسار باغ پرندگان ماهان شهر شادی کلیسای ارامنه کاروانسرای لات مسجد صفی مسجد بادی اللهپل تاریخی پل عراق مسجد حاجی صمد خان دبیرستان بهشتی (شاهپور) خانه سید علی آقا مقیمی خانه سید اسماعیل ضیابری خانه سردار معتمد رشتی خانه حاج میرزا خلیل رفیع خانه حاج میرزا احمد ابریشمی خانه قدیری  محله ساغری سازان بوستان کشاورزقصر بازی سر پوشیده بازار روز هتل کادوس