خلوت من

ببه کي فردا، ايمرۊ جا بئتر ببه

ببه کي فردا، ايمرۊ جا بئتر ببه

باشد که فردا، بهتر از امروز باشد

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Gil6ki Calendar

۵۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گیلان» ثبت شده است

به مناسبت 11 آذرماه سالگرد سردار بزرگ جنگل «میرزا کوچک خان جنگلی»

در شماره بیست و چهارم روزنامه جنگل به تاریخ 17 بهمن 1296 (مطابق بیست و سوم ربیع‌الثانی) با عنوان «تمنا» به امضای کوچک جنگلی می‌خوانیم:

 

«از ادارات محترم جریده جنگل درج این مختصر را تقاضا می‌کنم

یکی از علل خرابی‌های ما تقید به القابات و احترامات بی مأخذ صوری است که غالباً تمایل به آن‌ها تولید مفاسد کثیره می‌کند. هر کس دو قدم در راه اصلاح مملکت برداشت و یا دو کلمه برای آزادی ملتی نطق و تحریر کرد و یا دو روزی به خدمت نوع مشغول شد فوراً یک لقب یا عنوان بزرگی از خود یا دیگران به او چسبیده و همان سبب کبر و غرور گشته بلکه تهیه وسایل و تجملی که لازمه آن لقب است آن را از طریق حق و صواب منصرف می‌کند. کسی که مقصودش خدمت به وطن و ملت و نیتش خالص است نباید مقید به این پیرایه‌ها گردد.

این بنده که شاید اغلب بدانند قصدم خدمت به دیانت و ایرانیت است نه برای تحصیل جاه و جلال. از عموم تمنا می‌کنم که از القاب‌های معموله معافم داشته و به همان اسم خودم مخاطبم دانند و در این کار منتی بزرگ بر کوچک بگذارند.»

 

مُهر امضای میرزا در پای نامه‌ها «کوچک جنگلی» را نشان می‌دهد که سه خط مورب بر روی آن به نشانه فروتنی و خاک‌ساری رسم شده است.

 

 

نقل از دفترچه خاطرات عین‌السلطنه؛

در عمارت انگلیس ها قزاق گذاشته‌اند، بعضی‌ها هم که خراب است خود انگلیس‌ها تیر و تخته آن را کشیده و می‌فروشند. هندی‌ها قریب یکصد و پنجاه زن از قزوین بردند. بعضی‌ها که مادر و خواهر و برادر عیال خود را هم همراه بردند. «نانک چان» می‌گفت هوای گرم هندوستان همه این‌ها را خواهد کشت. این هندی‌ها هم کسان با ثروتی نیستند که بتوانند از عهده خرج برآیند. اما زن‌های فقیر قزوین، بودن با شوی خود، و هرجا را ترجیح به این‌جا دادند و خوب کاری هم کردند.

امروز هیچ نقطه دنیا مثل ایران بی‌صاحب و خراب و گران نیست. اقلاً آن‌جا ظلم و تعدی نمی‌شود. ارزانی هم هست.

 

 

برای این که اهمیت ایران را در نخستین کنگره ملل مسلمان نشان دهیم، قمستی از نوشته «ک. ترویانوفسکی» نویسنده بلشویک در کتاب «وستوک ورولوتسیا» را که در سال 1918 (1927 ش) منتشر شده است نقل می‌کنیم:

«اهمیت ایران در ایجاد «اینترناسیونال شرقی» بسیار شایان توجه است. معهذا اگر کوشش ابتدائی ایران تشکیل یک «حوضچه» طبیعی برای نهضت آزادی‌بخش سیاسی آسیای مرکزی باشد، لازم است که این حوضچه از گل و لائی که در منابع و نقب‌های آن رسوب می‌کند و آن را مسدود می‌سازد، رها گردد.

آن‌وقت فقط در این صورت است که ایران برای رسالتی که انجام این مأموریت تاریخی و طبیعی به آن واگذار کرده است، مناسب خواهد بود. بهترین دوست خلق ایران روسیه پرولتاریا، روسیه بلشویکی است. . . روسیه انقلابی الهام‌بخش صمیمانه و بی‌طمع ایران، یک مستشار گران‌بها، و یک راهنمای قابل اعتماد برای هدایت این کشور به سوی دمکراسی است.

سیاست ما نسبت به ایران باید صرفاً یک سیاست دمکراتیک انقلابی باشد. از این‌رو منافع ما کاملاً با منافع خلق ایران مطابقت دارد. پاک ساختن و تصفیه این حوضچه طبیعی آسیا برای ایرانیان هم به اندازه روس ها اهمیت دارد. اگر ایران دری است که باید از آن برای استیلا بر دژ انقلاب شرق – یعنی هندوستان- عبور کرد، ما باید انقلاب ایران را برانگیزیم.

. . . قیام ایران نشانه یک رشته انقلاب‌هایی خواهد بود که در سراسر آسیا و قسمتی از افریقا منتشر خواهد شد. یک وضع سیاسی مساعد برای دموکراسی در ایران، اهمیت فوق‌العاده‌ای برای آزادی سراسر شرق در بر خواهد داشت. زمینه مساعد برای بروز این انقلاب از مدت‌ها پیش آماده شده است. امپریالیست‌های انگلیس، روس، فرانسه و آلمان در آن جا زحمت کشیده و راه را هموار ساخته‌اند. تنها چیزی که لازم است انگیزه‌ای از خارج، یک کمک خارجی، یک پیش گامی، یک تصمیم راسخ است. این انگیزه، این پیش‌گامی، این عزم راسخ می‌تواند از انقلابیون روس، از طریق پادرمیانی مسلمانان روسیه پیش بیاید.

هدف عمده ما هندوستان است. ایران تنها راهی است که به هندوستان گشاده می‌شود. انقلاب ایران مفتاح انقلاب تمامی شرق است، همان‌طور که مصر و کانال سوئز مفتاح استیلای انگلیس بر شرق بوده است، ایران کانال سوئز انقلاب است. اگر ما مرکز ثقل سیاسی جنبش انقلابی را به ایران انتقال دهیم، کانال سوئز ارزش و اهمیت استراتژیک خود را از دست خواهد داد.

ایران برای توفیق انقلاب –انقلاب شرقی- نخستین کشوری است که باید توسط شوروی‌ها تسخیر شود. این مفتاح گران‌بهای قیام شرق باید به هر قیمتی که شده در دست بلشویسم باشد. . . ایران باید مال ما شود، ایران باید به انقلاب تعلق یابد. . . »

 

 

دوران اوج و بلوغ نهضت جنگل هم‌زمان با آشفتگی‌های پس از انقلاب مشروطیت ایران است. از یک‌سواستعمار غرب قدرت خود را در سرزمین‌های مشرق گسترش داده و در کار دست‌اندازی به منابع ملی کشورها مخصوصاً معادن نفت این منطقه است و از سوی دیگر روس‌ها برای جلوگیری از نفوذ قدرت‌های امپریالیستی و بازداشتن آنان از کمک به آخرین مقاومت‌های پیشین می‌کوشند قدرت و نفوذ خود را در این منطقه گسترش دهند. در این میان در خود ایران نیز بازماندگان حکومت استبدادی می‌کوشند تا جایگزین پیشتازان نهضت مشروطیت شوند و در چنین شرایطی است که جنبش میرزاکوچک‌خان و جنگلی‌ها با توجه به خصوصیات ملی و میهنی که این نهضت داراست، ناچار است در هر سه جبهه پیکار کند. حکومت جدید روسیه و کمونیست‌های آذربایجان شوروی، می‌کوشیدند تا جنبش جنگل را هر چه بیشتر به سوی کمونیسم گرایش دهند.

 

 

قبل از کودتای سوم اسفند 1299 که حزب عدالت گیلان، با الهام از نریمان نریمانوف صدر شورای جمهوری قفقاز قدرت را در دست گرفته و پس از اشغال رشت «حکومت جمهوری شوروی ایران» را علم کرده بود، نشریاتی با شعارهای «زنده باد ایران سرخ» همراه با شعار «زنده باد میرزاکوچک» انتشار می‌یافت، که البته هدف آن استفاده از محبوبیت و جنبه‌های ملی پیشوای نهضت جنگل بود، حال آن که در خفا حملاتی علیه میرزا صورت می‌گرفت و توطئه‌هایی بر ضد او تکوین می‌یافت.

«. . . گروه حزبی هر روز مردم را به میتینگ و سخنرانی دعوت می‌کردند و وعده فتح هندوستان می‌دادند. ضمن سخنرانی‌ها انتقاداتی نیز به عمل می‌آمد و به میرزا خرده‌گیری می‌شد که مثلاً جواهرات بانک را چه کرده است و جواهرات مزبور اکنون کجاست.

توضیح آن که حزب کمونیست قفقاز مقداری جواهر از قبیل انگشتر و النگو گردنبند و گوشواره و غیره به حکومت انقلابی ایران هدیه کرده بود که به عوض آن‌ها مقداری برنج و توتون به باکو حمل شود. این جواهر را ابوکف به حکومت انقلابی تحویل داد که با تقویم عده‌ای از کارشناسان شهر در خانه امجدالسلطنه ارزش آن‌ها بین هفت و هشت هزار تومان تعیین گردید و قرار شد پشتوانه نشر اسکناس بانکی باشد که حکومت خیال داشت تأسیس نماید. گفتگوی این که جواهرات کجاست در حقیقت بهانه‌ای بیش نبود و فقط سوءتفاهمات و جنگ سرد فیمابین را دامن می‌زد.

میرزا برآن شد دو تن نماینده (مهدی انشائی و مظفرزاده) را به باکو بفرستد، تا با نریمان نریمانوف صدر شورای جمهوری قفقاز ملاقات و او را در جریان عملیات حزب عدالت رشت بگذارند و ادامه روش عدالتیون را برای پیشرفت انقلاب «مضر» و «خطرناک» اعلام نمایند.

متأسفانه دم گرم نمایندگان میرزا حتی پیام شخص نریمانف به آهن سرد اعضا حزب اثری نکرد و با تکرار گفتارهای زننده بر وخامت اوضاع افزود و این اختلاف هم‌چنان غلیظ‌ تر شد، تا آن که به کودتا منتهی گشت و پرده‌ها بالا رفت و اسرار نهفته فاش گردید. . » (سردار جنگل، 246-248)

مجموعه این حوادث همراه با پیاده شدن ارتش شوروی به خاک ایران و ورود چند تن از اعضای حزب عدالت باکو به گیلان و هم‌چنین تاسیس سازمان افراطی در رشت و انتشار روزنامه «کامونیست» به مدیریت سید جعفر جوادزاده (پیشه‌وری) و تظاهرات دامنه‌داری که به صورت یک کودتای سرخ در گیلان صورت گرفته بود، آن‌چنان بر پیشوای نهضت جنگل گران آمده بود که روز جمعه 22 شوال (18 تیر 1299) معترضانه رشت را ترک کرد و به فومن رفت و اعلام داشت مادام که بی ترتیبی‌های جاری رفع نشود و افراد حزب عدالت از پرخاش و ستیزه‌جوئی و تبلیغات مرامی دست برندارند از فومن برنخواهد گشت.

در مقابل این تصمیم، حزب عدالتی‌ها نیز با یک اقدام شبه کودتا، دست به تعقیب و بازداشت جنگلی‌ها در گوشه و کنار گیلان زدند و بدین ترتیب اختلافات به آ‌ن‌چنان اوج و شدتی رسید که برخورد نهائی و انهدام هر دو گروه را به پیش آورده بود و در چنین شرایطی وساطت یک شخصیت مؤثر چون حیدر عمواوغلی ضروری می‌نمود.


 


9/12/1299

هوالحق

آقای صادق خان کوچکی

چنان‌چه در کاغذ یک ساعت قبل به شما نوشته‌ام باز هم تذکار می‌نمایم به هیچ‌وجه افراد شما حق ندارند با بلشویک‌ها رفت و آمد داشته باشند و ابداً هیچ‌کس حق ندارد چه با اسلحه چه بدون اسلحه از آب پسیخان به این طرف بیاید در صورت تخلف برای شما اسباب مسئولیت خواهد بود و فعلاً یک طغرا پاکت را توسط یک نفر فوراً به «کسما» بفرستید خود او را تحت نظر نگاه دارید تا حکم ثانوی مواظب باشید تا مدتی که در آن‌جا است با کسی حرف نزند.

 

کوچک جنگلی

 

 

14 حوت


هوالحق

آقای صادق خان کوچکی دام اقباله

 

دو نفر از بالشویک‌ها که دو روز قبل کاغذ برای درویش علیخان آورده بودند با کمال احترام از حدود متصرفه خودتان خارج نموده ضمناً خاطر نشان کنید که چون از طرف مرکز جمعیت مکاتبه افراد قدغن شده جواب مراسله که برای درویشعلی آورده بودید موکول به اجازه مرکز است در صورت تصویب جواب برای شما فرستاده خواهد شد.

 

کوچک جنگلی

 

 

نشانی‌هائی از گذشته دور گیلان و مازندران (جهانگیر سرتیپ‌پور)


بدون هیچ مقدمه‌ای سراغ اصل مطلب می‌روم؛

«جـهــانـگـیــــر ســـرتـیـپ‌پـــور»

همین نام برای مقدمه و توصیف عاشق کافی‌ست.

متن پیش‌رو مقاله‌ای است که در مجله « بررسی‌های تاریخی»

نشریه بزرگ ارتشتاران (اداره سوم) مهر – آبان 1349، سال پنجم، شماره 4 به چاپ رسیده است.

آن‌چه که این مقاله را از سایرین متمایز می‌کند شهامت و عاشقی بزرگ‌مردی از تبار میرزاکوچک‌خان جنگلی است.

در طی 13 سال انتشار این مجله «1345 تا مهر- آبان 1357» تنها و تنها یک مقاله درمورد گیلان

و یکی از اقوام پیشاآریایی ساکن در ایران (قوم گیلک) منتشر شده است.

سکوتی عجیب و تا حدودی مغرضانه که نویسندۀ این متن نیز در مقدمه به آن اشاره می‌کند.

وأستي خأندن؛



کتاب‌هایی که تاکنون به نام تاریخ ایران نوشته شده است، غالباً از وقایعی یاد می‌کند که در زمان استقرار آریائی‌ها در این کشور روی داده است و از سرگذشت اقوام و طوایفی که پیش از ورود آریائی‌ها در این سرزمین می‌زیستند حکایت نمی‌کند.

با توجه به این مسئله که تاریخ هر ملت مجموعه سرگذشت‌های افراد و اقوام آن ملت است باید قبول کرد که سرگذشت اقوامی که بر این سرزمین می‌زیستند، جزئی از تاریخ کشور ما محسوب خواهد شد.

از جمله آن اقوام مردمانی هستند از زمان‌های قبل از تاریخ در ساحل جنوبی دریای کاسپی می‌زیستند و به عقیدۀ بعضی از محققین از جمله بنیادگذاران تمدن بشری شناخته شده‌اند.

روشن کردن گوشه‌ای از سرگذشت این مردمان که سرزمین‌هایشان در حال حاضر به نام‌های گیلان و مازندران نامیده می‌شود به منزله روشنائی افکندن به تاریخ میهن ما و شاید مشرق قدیم است که البته آن‌قدرها سهل و آسان نیست زیرا طول حیات تاریخی ایران، این سرزمین را شاهد وقایع و حوادث فراوانی کرده است که نظایر بعضی از آن رویدادها ملت‌هائی را به کلی نابود یا نام‌شان را از صفحه روزگار برانداخته است.

از جمله حادثات شکننده به مقابله با ناجوانمردی‌های فاتحانی بود که در جنگ‌ها تنها به تملک اراضی و غارت ثروت و کوچاندن مردان و زنان کارآمد ما به کشورهای خود قانع نبودند بلکه کوشش داشتند کلیه سرمایه معنوی و مدنی مردم این سرزمین را تباه و نابود کنند. مبانی آقائی و سروری را منهدم سازند و هرگونه ارتباط ما را با گذشته منقطع دارند و سرچشمه الهامات غرورانگیز را بخشکانند یا لااقل تیره کنند بدین منظور کتاب‌ها و اسناد ما را ربودند، دفتر ایام شاهنشاهان ما را سوختند، دانشمندان ما را کشتند، سنگ‌نبشته‌های ما را شکستند، زبان ما را بستند و رشته آداب و سنن را گسستند، خلاصه بسیاری از آثار هوش و ذکاء پدران ما را به بازی گرفتند و تحقیر نموده و به دست تباهی سپردند و راه تحقیق آیندگان را تا آن حد بریدند که ناچار می‌باید یا به مورخان غیر ایرانی عهد قدیم توسل جوئیم، یا آثار و شواهدی در دل خاک و بن‌اطلال جستجو نمائیم.

متأسفانه در این قسمت نیز از طرفی مداخله احساسات ملی مورخان عهد قدیم که هم‌نژاد با ایرانیان نبوده‌اند موجب تخلیط مسائل شده و از طرف دیگر آثار هنری و صنعتی تا حدی که بی‌دانشی تجویز می‌کرد، به نام دیگران ثبت یا به ناحق ضبط شده است که کار تحقیق را دشوار ساخته است با این مراتب زمانی وسیع لازم است تا بتوان به یاری صاحب‌نظران دشوارها را آسان کرد.

بر اساس این فکر، کوشش سازمان‌ها و مؤسسات تحقیقات و بررسی‌های تاریخی را، کوششی شایستۀ تحسین می‌دانم زیرا بابی می‌گشایند که موجب می‌شود نتایج بررسی‌های هر محققی در هر زمینه تاریخی و تا هر مرحله‌ای که تحصیل شده باشد در مجموعه‌ای گرد‌آوری شود و در معرض بحث و انتقاد قرار گیرد.

* * *

چنان‌که پیش‌تر گفتیم بحث ما، درباره مردمانی است که از ازمنۀ پیش از تاریخ در طول سواحل جنوبی دریای مازندران در فاصلۀ دریا و رأس‌الجبال البرز می‌زیسته‌اند. در تاریخ‌های داستانی ایران که عالی‌ترین نمونه آن شاهنامه فردوسی است و مجموعه‌ایست از محفوظات مردمان قرن‌های پیش از اسلام، اشاراتی دربارۀ مدنی بودن اقوام این سرزمین شده است. اگرچه داستان‌های شاهنامه به دلیل آن که متکی به گواهی مردم زمان یا نزدیک به زمان نیست از نظر تاریخ مورد اعتنای شایسته قرار نگرفته است ولی گاه‌گاه که دست تصادف از عمق اطلال مدارکی به‌دست می‌دهد که مربوط به پیش از ازمنۀ تاریخی است و دلالت بر تمدن کهن بومیان سرزمین‌های ساحل جنوبی دریای کاسپی می‌کند، اشارات فردوسی متبادر به ذهن می‌شود.

مثلاً وقتی در رساله «تمدن‌های اولیه» تألیف م-ژ.دمرگان «M.J.Demorgan» دانشمند و محقق فرانسوی می‌خوانیم در زیر خاک‌های رسوبی و شن‌دار «آمل» دندان کرسی فیلی کشف شده که نژادش ده‌ها هزار سال پیش منقرض گردیده است1 به خاطر می‌آوریم که ده‌ها هزار سال پیش در نقاط شمالی ایران آب و هوائی مناسب زیست فیل یا پستان‌دارانی از نوع حیوانات منطقه جنگلی و گرم‌سیری وجود داشته است.

یا وقتی به گزارش علمی دکتر کارلتون.س.کون «Carleton S. Coon» دربارۀ اکتشافات غار هوتو در بهشهر مراجعه می‌کنیم طی گزارش آن‌ها با فسیل انسان یا انسان‌هائی روبرو می‌شویم با دندان‌های آسیائی و مربوط به دورۀ علف‌خوارگی که دوران حیات آنان را تا حدود سی‌هزار سال پیش دانسته‌اند2.

و با خود می‌اندیشیم شاید نخستین کدخدائی که از طرف فردوسی در حوالی مازندران و گیلان در آغاز عصر آهن معرفی شده است3، از اخلاف همان انسانی باشد که چندین هزار سال پیش‌تر در سواحل جنوبی دریای مازندران می‌زیسته که نمونه یکی یا چند تن از آنان کشف گردیده است.

مسلم این است خیلی پیش‌تر از ظهور فرمانروایان هخامنشی و قبل از ایجاد پادشاهی ماد یا مدی که در حدود سال‌های «838 – 1000» قبل از میلاد نام بعضی از امراء آن‌ها در کتیبه‌های آسوری ذکر شده است4 و حتی پیش از جدائی آریائی‌های هندی از آریائی‌های ایرانی که مهاجرت و تاریخ جدا شدنشان در بین سال‌های «2000 – 1400» قبل از میلاد یادداشت شده است5 در سرزمین ایران چه در اطراف دریای داخلی که اینک به صورت کویری درآمده است و چه در سواحل جنوبی دریای مازندران مردمانی می‌زیستند که مانند مردم عصر ما به حکم احتیاج برای غلبه بر مشکلات حیات و تأمین ضروریات می‌کوشیده‌اند و به تشکیل واحدهای اجتماعی نیز موفق شده‌اند.

آثار کوشش مدنی این مردمان چه در نجد ایران چه در حاشیه دریای مازندران از غربی‌ترین ناحیه خمسه طوالش اعم از لنکران و آستارای آن‌سوی مرز، تا نواحی کلات‌قلعه و نمین امیرتومان و شاه‌گل دره و حسن زمینی

 

 

و آق‌اولر، تا شرقی‌ترین مناطق مازندران که قسمتی از خاک‌های آن‌سوی آن در مسیر آمودریا قرار داشته است، به‌دست آمده است6.

مصنوعات سنگی و سنگ تراشیده و مسی و سفالین و مفرغی و زرین و شیوه‌های صنعتی و هنری هر یک از آن آثار7، شاهدی‌ست بر سیر تدریجی تمدن آن مردمان از مرحله‌ای به مرحله دیگر که شایان بررسی منظم و مستمر در واحه‌های اطراف دریای داخلی و مردم سرزمین‌های کوهستانی غرب ایران روشن و معلوم گردد.

صرف‌نظر از مدارک و اسناد مذکور علی‌الاصول ناآشنائی ما به اوضاع و احوال مردم ازمنۀ قبل از تاریخ، وجود آنان و کوششی را که قهراً برای تحصیل شرایط بهتر زندگی داشته‌اند نفی نمی‌تواند کرد.

* * *

گمان دارم داستان‌های فردوسی که یقیناً ساخته و پرداخته یک نسل نیست و گواهی میلیون‌ها مردمی است که حتی پیش از عهد سلطنت ساسانیان اطلاعات خود را در لوح خاطر ثبت کرده و از نسلی به نسل دیگر انتقال داده‌اند. با یقین به تصرف و تحریفی که به مرور زمان در آن حکایات و نام‌های قهرمانان داستان‌ها به عمل آمده است ارزش آن را داشته باشد که نقطه شروع تحقیقات تاریخی شود.

بر اساس این گمان و اندیشه یکی از نشانی‌های شاهنامه را که مربوط به تشکیل دولتی در حاشیه بحر کاسپی و بر دامن البرزکوه می‌باشد سرفصل تحقیقات تاریخی نمودم تا مبنائی برای بحث و انتقاد فراهم شده باشد.

 

 




 

آثار سنگ سوراخ شده از گزارش هیئت علمی دانشگاه پنسیلوانیا که تحت عنوان «تفحصات در غار هوتو – ایران» در رسالۀ مربوط امریکن «فیلورز فیکال سوسایتی Filosophical Society» منتشر شده استخراج گردیده است «یک نسخه از این رساله در موزۀ ایران باستان موجود است» این اثر را بدواً به هفت‌صد قرن منسوب می‌دانستند و اکنون قائلاً احتمالاً در حدود سی‌صد قرن پیش به‌وجود آمده است.

در فصل دوم هم به گواهی‌های یشت زرتشت درباره وجود دولت‌های وارن و مازن یا واحد اجتماعی مقتدری در اراضی واقع بین دریای کاسپی و البرزکوه که توانستند مدت‌ها راه بر مهاجمین ببندند استناد کردم که گزارش آن در کتاب دینی ایرانیان به تفصیل ثبت شده است.

فصل سوم یادداشت‌های تاریخ‌نویسان مشرق قدیم درباره اوضاع و احوال مردمان سواحل جنوبی بحر کاسپی است که به‌طور پراکنده در تاریخ مشرق قدیم ثبت گردیده بود که گردآوری شده است.

سپس بررسی آثار و شواهدی که در طول سال‌های 1269 شمسی تا دوران کنونی در بسیاری مناطق گیلان و مازندران به‌وسیله هیئت‌های علمی ایرانی و غیرایرانی کشف گردیده که تا حد قابل ملاحظه‌ای مؤید یادداشت‌های مذکور است که تدریجاً در آینده در اطراف هر یک از آن بحث خواهیم کرد. اینک نگاه می‌کنیم به گیلان و مازندران از دیدگاه حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی

پژوهنده نامه باستان     که از پهلوانان زند داستان

چنین گفت کآئین تخت و کلاه     کیومرث آورد و او بود شاه

در تاریخ داستانی اولین پادشاه به‌نام کیومرث معرفی می‌شود و هنگامی که

کیومرث شد در جهان کدخدای     نخستین به کوه اندورن کرد جای

پس درون کوهی مقام گرفت.

از وقایع مهم عهد سلطنت کیومرث، جنگ با دیوان بود که در آغاز به سرداری سیامک فرزند کیومرث درگیر شد و سرانجام

سیامک به دست یکی زشت‌دیو

تبه گشت و شد انجمن بی‌خدیو    

و جنگ به پیروزی دیوان منتهی شد.

سالی بر این ماجرا گذشت که کیومرث آهنگ کین‌کشی کرد.

چو بنهاد دل کینه و جنگ را     بخواند آن گرانمایه هوشنگ را

و باری دگر ساز سپاه کرد و هوشنگ فرزند سیامک را به فرماندهی برگزید و بر دیوان حمله برد و بر آنان غالب آمد.

چو آمد مر آن کینه را خواستار     سر آمد کیومرث را روزگار

و سلطنت به هوشنگ رسید به جای نیا تاج بر سر نهاد با شناختن آتش،

به آتش ز آهن جدا کرد سنک    

آهنگری پیشه کرد

ز آهن، تبر، اره و تیشه کرد.

با توجه به شرح بالا کاشف آتش از نظرگاه فردوسی هوشنگ است یا لااقل در عهد پادشاهی او، آتش شناخته شده است8. پس پادشاهی کیومرث مربوط به اواخر عصر حجر و حیات اجتماعی کاملاً در مراحل بدوی بوده است زیرا

از آن پیش کاین کارها شد بسیج     نبد خوردنی‌ها جز از میوه هیچ

همه کار مردم نبودی ببرگ     که پوشیدنی‌شان، همه بود برگ

در چنین کیفیتی بی‌شک جنگ‌هایی که به آن اشاره شده بین دو همسایه نزدیک رخ می‌داده که جهت تلاقی فریقین به طی مسافات بعیده ناچار نبودند. وقتی یک طرف قضیه دیوان معرفی شده باشند با شناختن سرزمین آنان، می‌توان قلمرو پادشاهی کیومرث و هوشنگ را به قرینه معین کرد.

سرزمین دیوان: در تاریخ داستانی آمده است که کاوس کی به وسوسه رامشگری آهنگ تسخیر مازندران کرد.

سخن چون به گوش بزرگان رسید     از ایشان کس این رأی فرخ ندید

انجمن کردند و به مشاوره پرداختند و در طی سخن گفتند

فریدون پر دانش و پر فنون     مر این آرزو را نبد رهنمون

ز مازندران یاد هرگز نکرد     نجست از دلیران دیوان نبرد

بر اثر شور و مشورت مصلحت دیدند از زال زر سرور سیستان بخواهند که در تخت‌گاه حاضر شود و کاوس‌شاه را از لشکرکشی به مازندران باز دارد و چنان کردند. زال زر به بدرگاه رسید و با شاه چنین گفت:

شنیدم یکی نوسخن، بس گران     که شه دارد آهنگ مازندران

ز تو پیش‌تر پادشه بوده‌اند     مر این راه را هرگز نپیموده‌اند

که آن خانه دیو افسون‌گر است.

ولی کاوس‌شاه فرمود:

جهان آفریننده یار من است     سر نره دیوان شکار من است

بر تصمیم خویش استوار ماند و لشکر به مازندران کشید.

کجا جای دیو دژخیم بود     بدان جایگه دیو را بیم بود

در تصادم دو لشکر کاوس از دیوان شکست خورد و اسیر شد که بعداً به دست رستم‌دستان از چنگ دیوان رهایی یافت9.

در این قسمت شاهنامه می‌بینیم که سرزمین دیوان مازندران بوده است و جنگ‌های عهد کیومرث و بعد از آن، با مردم این سرزمین درگرفته است و بعدها متارکه گردید که تا آخر عهد پیشدادی از جنگ با دیوان سخنی به میان نمی‌آید.

* * *

وقتی دانسته شد مازندران سرزمین دیوان بوده با ملاحظه ابتدائی بودن حیات اجتماعی و توجه به این‌که جنگ‌ها و پیکارها هفتاد سال «به گفته شاهنامه» متناوباً ادامه داشته و در بسیاری از نبردها شاه یا ولیعهد به‌نفسه شرکت می‌کرده‌اند این معنی استنباط می‌شود که تخت‌گاه شاهان پیشدادی دیوار به دیوار مازندران بوده است.

بدیهی است قلمرو پیشدادیان نمی توانسته است در شمال باشد زیرا در شمال مازندران، دریای کاسپی قرار داشته، از جانب شرق، به جلگه و دشت گرگان محدود بوده است و سرزمین مازندران از جنوب هم به ارتفاعات البرز منتهی می‌شده است که شرایط تشکیل واحد بزرگ اجتماعی به علت فقدان دریا و رود عظیم در آن ارتفاعات وجود نداشته است. پس تخت‌گاه اولین دولتی که به تعریف فردوسی در ناحیه کوهستانی و جنگلی و در کرانه دریا بوده است باید در جهت غربی مازندران جستجو شود که همان سرزمین است که امروز به نام گیلان نامیده می‌شود.

چنان‌که در پیش گفته شد از داستان‌های شاهنامه که از قرن‌های دور سینه به سینه منتقل شده منظم و نامنظم، مدون و نامدون به فردوسی رسیده است از آن نظر استفاده کردیم که برای ترسیم دایره تحقیقاتی نقطۀ مبدأئی در اختیار گرفته باشیم با این اندیشه که از هر داستان می‌توان به خمیرمایه‌ای از سرگذشت‌های یک قوم دست یافت.

هرچند قهرمانان داستان‌هائی که در صفحات پیش یاد کردیم به گواهی نام‌های آریائی که دارند، عنصر آریائی شناخته می‌شوند و زمان داستان‌ها نیز که مربوط به اواخر عصر حجر و اوایل عصر آتش است با تاریخ ورود آریائی‌ها به این سرزمین مطابقت ندارد ولی یک نکته قابل دقت است که فردوسی و مردم قرن‌های پیش از فردوسی گیلان و مازندران را صحنه داستان‌هائی شناخته‌اند.

با آن‌که در فلات ایران مخصوصاً مسیر آریائی‌ها از سواحل آمودریا تا دجله و فرات و از دریای کاسپی گرفته تا خلیج فارس مناطق بسیاری بوده که می‌توانسته است از حیث شهرت و نام‌برداری صحنه تجلیات قهرمانانه معرفی شود.

* * *

به‌نظر می‌رسد در قرون بسیار پیش حتی قبل از ورود آریائی‌ها به ایران، گیلان و مازندران شاهد وقایعی بوده‌اند که از آن وقایع داستان‌هائی بر زبان‌ها بوده منتها اسامی قهرمانان آن تدریجاً فراموش گردیده است و مردمان زمان‌های بعد وقایع را با نام‌های مأنوس زمان خود یادداشت و ثبت نموده‌اند و به‌جای قهرمانان بومی گیلان و مازندران نام قهرمانان آریائی را اختیار کرده‌اند.

حال می‌رویم که گیلان و مازندران را در مدرک و سند کهن‌تری بیابیم و معرفی کنیم. پیش از آن‌که وارد بحث شویم مناسب دانسته شد درباره دیو که در گذشته از آن ضمن داستان‌ها سخن رفته و در آینده نیز طی اسناد دینی سخن خواهد رفت تعریف کرده باشیم.

در تارخ داستانی و کتاب دینی ایرانیان مکرر از دیو و از سرزمین دیوان صحبت شده است برای آن‌که یادآوری شود که غرض از کلمۀ دیو اشاره به موجودی عجیب‌الخلقه و شاخ و دم‌دار نبوده است توضیحی را لازم می‌دانیم. دیو که در اوستا دیوا DAEV A و در پهلوی دو DEV و در هندی باستانی دوا DEV A  خوانده می‌شود بنا به تعریف دانشمند محترم آقای دکتر معین و استاد فقید شادروان پورداود به گروهی از پروردگاران آریائی آریائی اطلاق می‌شد10 ولی پس از ظهور زرتشت و معرفی اهورامزدا پروردگاران قدیم یعنی «دیوان» گمراه‌کنندگان و شیاطین خوانده شدند ولی کلمه دیو نزد همه اقوام هند و اروپائی به استثناء ایرانیان معنی اصلی خود را محفوظ داشته است.

چنان‌چه دوا DEV A نزد هندوان به معنی خداست زئوس ZEUS نام پروردگار بزرگ یونان است و دیو DEUS پروردگار لاتینی و دیو DIEU به معنی خدا در فرانسوی از همین ریشه است، در مزدیسنا11 نیز توضیح داده شده است که اهریمن دارای دو دسته پیروان‌اند به نام‌های کماریکان – دیوان شماره دیوان مانند شماره ایزدان یعنی فرشتگان لایتناهی است که از آن‌جمله‌اند دیو مرگ، دیو خواب، دیو بدبختی و دیو تاریکی و غیره.

استاد فقید شادروان پورداود نیز دیو را پروردگار باطل معرفی کرده و دیو یسنا را پرستنده دانسته‌اند و در توضیح این کلمه افزوده‌اند «دین غیر ایرانی» و بسا با صفت دروغ‌پرست یک‌جا استعمال شده است12.

با این تفصیل دیو بر مردمی اطلاق می‌شده که از نظر ایرانیان و به قول فردوسی یزدان‌شناس نبوده‌اند.

تو مر دیو را مردم بد شناس      کسی کو ندارد به یزدان سپاس

بلکه پرستنده پروردگاران باطل بوده و دینی غیر دین آریائی‌های این سرزمین داشته‌اند.

مسکن چنین مردمی به فرموده فردوسی سرزمین مازندران بوده است و طبق اشارات زرتشت سراسر جنوب کاسپی و سرزمین‌های گیلان و مازندران معرفی شده است13. بدین تعریف، که از لحاظ سازمان‌های اجتماعی به آن پایه رسیده بودند که می‌توانستند سه ربع قرن با حریفان خود در جدال دسته‌جمعی باشند که اسناد زیر به صورتی که خواهد آمد مؤید این موضوع است.

 

«نظری به یشت‌ها و تفسیر اوستا»

از جمله مأخذ قدیمه که منتسب به حدود 600 الی 650 سال قبل از میلاد است اوستا و آثاریست که از یشت زرتشت14 به یادگار مانده است که خوشبختانه قسمت‌هائی از آن از دستبرد حوادث مصون مانده و در زمان ما به کوشش استاد گران‌مایه فقید پورداود به فارسی برگردانده و تفسیر شده است.

چون این اسناد نسبت به شاهنامه فردوسی قدیم‌تر و مربوط به دوهزار و شش‌صد سال پیش و شاید پیش‌تر است می‌تواند برای روشن کردن راهی که در پیش داریم مفید واقع شود.

از فقره 87 فروردین یشت: کیومرث در اوستا «کیه‌مرتن» آمده است در پهلوی «گیومرد» که در فارسی «کیومرث» گوئیم.

از فقره 10، یسنای 36 فروهرهای مردان پاک را می‌ستائیم فروهرهای زنان پاک را می‌ستائیم همه فروهرهای پاک پارسیان را از کیومرث تا به سوشیانت پیروزگر را می‌ستائیم...

از دو فقره یشت15 و یسنائی که در بالا آوردیم معلوم می‌شود که اولاً کیومرث یک عنصر آریائی است نه بومی و ثانیاً نخستین بشر است نه نخستین خدیو. به همین دلیل همه فروهرها از کیومرث که «نخستین بشر» است تا سوشیانت که به زعم زرتشت «آخرین خلقت موعود مزدیسنا» است و باید در آخرالزمان ظهور کند، بدان ترتیب یاد شده است.

کیومرث از نظر بندهش: در بندهش آمده – کیومرث نخستین بشر را اهورامزدا بیافرید «و مدت سی سال در کوه‌ساران تنها به سر برد» در هنگام مرگ از صلب او نطفه‌ای خارج شد که وسیله اشعه خورشید تصفیه گردید... الخ

اما درباره هوشنگ16 در اوستا مکرر به اسم هوشنگ پیشدادی برمی‌خوریم نخست در فقره 21 از آبان یشت و پس از آن در فقره 3 از درواسپ یشت در فقره 7 از رام یشت و در فقره 24 از ارت یشت در هر چهار یشت «هوشنگ پیشدادی» را بالای کوه هرا «البرزکوه نشان می‌دهد»17 که به ایزدان یشت‌های مذکور که ناهید و گوش و وایو وارت باشند نیاز نموده و درخواست می‌کند وی را بزرگ‌ترین شهریار روی زمین گردانند، که وی را به دیوها و مردمان و جادوان و پری‌ها و «کاوی‌ها» و «کرپان‌ها» چیره سازند که همه دیوها از او به هراس افتاده و رو به گریز گذارند که او به دیوهای مازندران و دروغ‌پرستان ورن «گیلان» دست یابد و همه را شکست دهد. ایزدان خواهش هوشنگ را اجابت نموده و او را کام‌روا ساختند.

* * *

با مراجعه به سطور بالا که مقتبس از یشت‌ها و تفسیر دانشمند فقید استاد پورداود است می‌بینیم هوشنگ هم که در اوستا اولین پادشاه معرفی شده است یک عنصر آریائی است، نه بومی مناطق جنوب دریای کاسپی، ولی صحنه داستان قهرمانیش باز در حدود گیلان و مازندران ارائه شده است، در «رام یشت» «کرده»18 می‌خوانیم.

بند 7 – او را بستود هوشنگ پیشدادی در بالای کوه هرای به فلز پیوسته در روی تخت زرین بر روی بالش زرین بر روی فرش زرین نزد به رسم گسترده با کف دست سرشار.

بند 8 – از او درخواست نمود این کام‌یابی را به من ده تو ای اندروای19 زبردست که من دو ثلث از دیوهای مازندران و دروغ‌پرستان ورن «گیلان» را برافکنم.

بند 9 – اندروای زبردست این کام‌یابی را به او داد تا این‌که هوشنگ کام‌روا گردید.

در این قسمت از سرودها هوشنگ چیرگی بر دو ثلث از دیوهای مازندران و دروغ‌پرستان ورن را آرزو می‌کند گوئی که بر یک ثلث آن‌ها مسلط شده است یعنی به سرزمین مازن و وارن راه یافته است20.

در کتاب مقدس ایرانیان از تهمورث که دومین پادشاه معرفی می‌شود دو بار یاد شده است. نخست در فقرات 11 - 13 رام یشت، دوم درفقرات 29 – 28 زامیاد یشت در رام یشت – تهمورث از فرشته هوا درخواست نمود که وی را به همه دیوان و مردمان و جادوان و پری‌ها چیره سازد، که وی اهریمن را به پیکر اسبی درآورده بر او سوار شود تا بدو انتها زمین براند.

در زامیاد یشت – فر کیانی مدت زمانی به تهمورث زنیاوند تعلق داشته از پرتو آن او در روی هفت کشور پادشاهی نمود تا به دیوها و مردمان و جادوان و کاوی‌ها و کرپان‌ها دست یافت و اهریمن را به پیکر اسبی درآورده در مدت سی سال بدو کرانه زمین همی تاخت.

از اعمال مشهور تهمورث که در اوستا از آن یاد شده است رام کردن دیوهاست در یکی از قطعات اوستائی معروف به «ره‌ائو کمدیجا» فقره 91 آمده است تهمورث زنیاوند یونگهان که دیو دیوان را به بارگاه داشت هفت قسم دبیر «خط» از او آورد.

«از این گزارش چنین برمی‌آید که پیش از تهمورث هفت قسم «دبیری» در جنوب دریای کاسپی شناخته شده و وسیله فهم از راه دور بوده است که تهمورث در عهد سلطنت خود بدان دست یافته است».

* * *

هم‌چنین در مینوخرد فصل 37 فقره 21 اشاره به همین معنی شده و در روایت منظوم موسوم «به ادبیات پارسیان» که مستشرق معروف اشپیگل Spiegel طبع نموده راجع به تهمورث چنین آمده است.

تهمورث اهریمن را در مدت سی سال در بند داشت بر او زین نهاد بر پشت او سوار شد و هر روز سه بار گرد گیتی می‌گشته بر سرش گرز پولادین می‌زد با او دریا و کوه و فراز و نشیب البرز را می‌پیمود و وقتی که از گردش برمی‌گشت او را در بند نموده جز زخم گرز گران آشام و خوراکی نداشته ...الخ.

در این قسمت هم می‌بینیم تهمورث دومین پادشاه در حاشیه البرز است، دریا و کوه و فراز و نشیب البرز را می‌پیماید.

در کرده 4 بند 15 رام یشت جمشید را در قلۀ البرز جائی که رود «اردویسور» از بالای آن به بلندی هزار قد آدمی سرازیر گشته و به دریای فراخکرت21 می‌ریزد مشاهده می‌کنیم.

و هم‌چنین در کرده 6 بند 24 می خوانیم «او را ستود فریدون پسر آبتین از خاندان توانا در مملکت چهار گوشه ورن . . . از او درخواست نمود که این کام‌یابی را به من ده ای اندروای زبردست که من به آژیدهاک سه پوزه و سه کله و شش چشم و هزار مکر دارنده، ظفر یابم. به این دروغ بسیار قوی و خبیث، فریفتار جهان، این دروغ بسیار زورمند که اهریمن بر ضد جهانم مادی بیافریند.

از برای فنای جهان راستی. . . الخ.

بند 25 – اندروای زبردست این کام‌یابی را به او داد، تا این‌که فریدون کام‌روا گردید.

 

نتیجه مقایسه

شواهدی که از اوستا و سرودهای مذهبی ایرانیان استخراج و در بالا یاد کردیم همه حکایت از آن دارد که آریائی‌ها هنگام پیشروی در سرزمین ایران از همه جا به سهولت گذشتند ولی در ورن و مازن یعنی گیلان و مازندران به مقاومت شدید برخورد کردند که برای شکستن آن ناچار بودند تا به یزدان خود توسل جویند فدیه و نیاز بدهند و از نیروی ایزدان خود برای تحصیل پیروزی استمداد کنند.

هرچند نام قهرمانان نام‌برده در ودا «veda» کتاب مقدس آریائی‌های هند نیز یاد شده است و با توجه به آن‌که تاریخ ودا تا هزار و چهارصد سال قبل از میلاد پیش می‌رود و طبعاً قدیمی‌تر از اوستای زرتشت است، معلوم می‌گردد این قهرمانان، قهرمانان مشترک آریائی‌های هند و ایران حتی قبل از جدائی این دو دسته آریائی می‌باشند که برای تجلیل آنان هر یک به زبانی و زمانی و مکانی سخن از وصف پهلوانان خود کرده‌اند در این‌صورت سرگذشت آنان فاقد ارزش تاریخی می‌گردد، ولی نکته‌ای که مورد استفاده است اشاراتی است که دلیل اهمیت مناطق مازن و ورن «مازندران و گیلان» می‌باشد.

به طوری‌که می‌دانیم اوستا متصرفات آریائی‌ها را در ایران به ترتیب پیشرفت به شرح زیر ذکر کرده است.

اول ایران واج یا کشور آریان‌ها   دوم سغد   سوم مرو   چهارم باختر   پنجم نیسایه   ششم هرات   هفتم کابل   هشتم غزنین   نهم گرگان   دهم رخج   یازدهم صفحه هیلمند   دوازدهم ری   سیزدهم شاه‌رود   چهاردهمین جا ورن   پانزدهم پنجاب هند   شانزدهم خاک‌های مجاور زرنگ.

از طرز شماره‌بندی خط حرکت آریائی‌ها از شرق به جنوب و انتشار آن‌ها در نجد ایران هویداست که هیچ‌یک از مناطق بالا از نظر یشت زرتشت شایستگی آن نداشته است که صحنۀ تجلیات نام‌داران آریائی تعرفه شود و این خود دلیل بر این است که در زمان زرتشت یعنی تقریباً هزار و ششصد سال پیش شهرت و اعتبار مازندران و گیلان زبان‌زد عامه بوده است و داستان‌هائی از تشکیلات اجتماعی و سازمان‌های دولتی و تجارب جنگی و استعداد منطقه و مردمش از قرن‌ها پیش به یادگار مانده بود که در تهیه سرودهای اوستا و احیاء نام قهرمانان آریائی مورد استفاده یشت زرتشت قرار گرفته است.

باید این نکته را هم به‌خاطر داشته باشیم که زرتشت در زمانی ظهور کرد که عده‌ای قابل ملاحظه رقیب دانشمند و مطلع و متنفذ که در درجۀ اول مغان بودند، در مقابل داشت.

چون زرتشت به صفت مصلح آئین مغان و مؤسس دین تجلی کرده بود و ظهورش منافی با مصالح و نفوذ مغ‌ها بوده است، لاجرم با حریفان بصیر و سرسختی روبرو بود، پس در انتخاب مضامین اوستا می‌باید کمال دقت و احتیاط مرعی می‌داشت تا بهانه تخطئه و سفسطه به حرفای نام‌دار که عنوان رهبری قوم هم داشته‌اند نداده باشد.

با درنظر گرفتن این شرایط نمی‌توان تصور کرد که انتخاب صحنۀ گیلان و مازندران صرفاً به صرافت طبع شت زرتشت بوده است، بلکه بیش‌تر می‌توان اندیشه کرد که انتخاب صحنه مزبور متناسب با دانش و اطلاع مردم زمان از اوضاع روزگاران پبش و مطابق با محفوظات تاریخی و داستانی عامه بود، که از نظر زرتشت قابل تأئید واز نظر مغ‌ها غیرقابل تخطئه بوده است.

نکته دیگری که شایان دقت است اشاره‌ایست که در تعبیر کلمه دئویسنا شده است که در صفحات پیش گفتیم آن را دین غیرایرانی دانسته‌اند. وقتی که مزدیسنا دین ایرانی معرفی شود طبعاً دئویسنا دین غیرایرانی یا به عبارت دیگر دین بومی خواهد بود.

مضافاً چنان‌که در پیش گفتیم این دین غیرایرانی دارای پیشوایانی نیز بوده است که به‌عنوان کرپان‌ها22 و کاوی‌ها23

در آریائی بر گروه رهبران و پیشوایان اطلاق می‌شده، یاد گردیده و قهرمانان آریائی در ادعیه خود غلبه بر آن‌ها را آرزو می‌کردند.

وجود دین و پیشوایان در ناحیه مازن و ورن به گواهی شت زرتشت و مردم زمان وی و هم‌چنین مردمان زمان پیش از زرتشت خود دلیل دیگری است که مردمان سواحل جنوبی بحر کاسپی از لحاظ هم‌بستگی اجتماعی و رشد اجتماعی به مقامی رسیده بودند که وجود قوانین و احکام را برای بقای جامعه و تکمیل شیرازه‌بندی لازم دانسته‌اند و توانسته بودند نظم و اطاعت را که محصول رشد عقلانی و احترام به حدود و حقوق است بین خود جاری سازند و در مقابل قوم دلیر و تازه‌نفس آریائی که از ایران واج سرازیر شده و سیزده استان یا کشور آن‌ روزی را درهم نوردید، مقاومت نمایند و در بین کلیه متصرفات آریائی‌های قبل از تاریخ، امتیاز قهرمان‌سازی را برای خود محفوظ دارند.


 *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-**-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-


پی‌نوشت:

1.      ص 59 از کتاب «تمدن‌های اولیه» م.ژ دمرگان

2.      گزاش رسمی هیئت تحقیقاتی دکتر کارلتون کون به نام «تفحصات در غار هوتو» نسخه‌ای از آن در موزه ایران باستان موجود است.

3.      نخستین خدیوی که کشور گشود ** سر پادشاهان کیومرث بود

4.      کتیبه شلم‌نصر پادشاه آسور، ص 169، ایران باستان

5.      اشاره به صفحات 38 و 39 و 156 ایران باستان پیرنیا

6.      به شرح اکتشافات هیئت‌های مختلفه که نمونه‌هائی از آن به شماره عکس 1 و 2 و 3 همراه این مقاله چاپ شده است

7.      به شرح عکس‌های شماره 2 و 3 منقبس از کتاب تمدن‌های اولیه دمرگان فصل مربوط به تالش

8.      نگاه کنید به شاهنامه فردوسی و پیدایش آتش

9.      نگاه شود به شاهنامه فردوسی و داستان هفت‌خوان و رهائی کیکاوس

10.  برهان قاطع به تصحیح آقای دکتر معین

11.  صفحات 165 – 164

12.  صفحه 28 از یشت‌ها

13.  نگاه کنید به درواسپ یشت و رام یشت که در همین مقاله آمده است

14.  زرتشت یا زردشت – مصلح دین مغان به قول فردوسی به دربار گشتاسب رفت یعنی از آذربایجان به سیستان شد و در حمایت ویشتاسب قرار گرفت، برخی از محققین تاریخ حیات را تا شش هزار سال پیش می‌برند

15.  یشت که در اوستا «یشتیYACHTI» آمده از ماده کلمه یسنا است که مفهوم ستایش و پرستش دارد مزدیسنا مزداپرست است (YASNA)

16.  ص 175 جلد اول یشت‌ها

17.  وجه تسمیه البرز – نام اصلی البرزکوه هر و صفتش برزئیتی یعنی هرای سر برکشیده یا سرفراز به مرور دهور حرف «هـ» به الف و حرف «ر» به لام مبدل شده است و کلمه دیگر برزئیتی است که مبدل به کلمه «برز» شده که دارای همان مفهوم سر برکشیده و سرافراز است «پورداود» ال برز یا هربرزئیتی (HARABAREZAITI) از دیدگاه ایرانیان قدیم محل دیده‌بانی خاص ایزد مهر بود که «ایزد خاص ایران» شناخته می‌شد.

سلسله جبال البرز تمام سرزمین‌های سواحل جنوبی دریای مازندران را فرا گرفته است دارای قله‌ایست به‌نام دماوند و بهیئت عقابی است پرگشوده که یک بال آن تا کوه‌های قفقاز ممتد می‌شود و بال دیگرش پس از انحراف مختصری بین استرآباد و بسطام به سمت خراسان و از آن‌جا به مرغاب و کندوز امتداد یافته و بالاخره به سلسله کوه‌های هدوکش می‌رسد.

طول محوطه‌ای که محدود به سلسله جبال البرز می‌شود «در قسمت مرکزی سلسله» از غربی‌ترین منطقه گیلان تا شرق مازندران و قسمت مختصری از گرگان – 654 گیلومتر است

18.  کرده از کلمه اوستائی کرت KARETA می‌باشد که به معنی کارد و خنجر و برش و یک قطعه بریده شده آمده و مفهومی معادل «فصل» عربی دارد. کرده اول یعنی فصل اول

19.  اندرورا = خرد مقدس که اراده‌اش هم بر آفریده خرد مقدس مستولی است هم بر ساخته خرد خبیث

20.  مازن و وارن به تفسیر برخی از محققین از جمله استاد پورداود همان مازندران و گیلان است که در مقالات آینده دلایل کافی برای آن خوهیم آورد

21.  یسنا جلد دوم ص 149 گوید: چئه چست «دریاچه رضائیه»از بن با دریای فراخکرت اتصال دارد که خود دلیل است بر این‌که مراد از فراخ کرت همان دریای کاسپی است که در جانب شرقی چئه چست قرار دارد به گواهی پاره 2 از فرگرد22

22.  کاوی و کرپان پیشوایانی بوده‌اند که مراسم دینی دیوها یا دین غیرایرانی را به‌جا می‌آورده‌اند در گات‌های زرتشت مکرر از آنان شکایت شده است که اسباب گمراهی مردم‌اند ص 93 گات‌ها

23.  تشابه نام کاوی و کاوه که هر دو به رهبری معرفی شده‌اند و داستان فریدون و ضحاک که شاهنامه و کتاب دینی ایرانیان آن را منتسب به سرزمین ورن کرده این معنی را به‌خاطر می‌آورد که ممکن است کاوه معروف نیز یکی از کاوی‌ها یا پیش‌روان بومی بوده که بر ضحاک شوریده و فریدون را حمایت کرده است، فقره 33 از آبان یشت گوید «فریدون در مملکت چهار گوشه ورن برای ناهید و ..... قربانی نمود و از او خواست که به آژی دهاک ... ظفر یابد» در ص 193 یشت‌ها و نیز در بندهش فصل 29 فقرات 8 و 9 آمده است «این اژدهاک که نیز بیوراسب می‌گویند ... در کوه دماوند زنجیر شده است» «از کتاب دینی تفسیر استاد پورداود»

از اشاره‌ای که در اوستا شده است چنین برمی‌آید که کاوی‌ها نیز سلسله داشته‌اند چنان‌که گوید کاوی دوم به نام «اوسه» Use از ایزد اردوی Ardvi می‌خواهد که او را فرمانروای بزرگ گرداند.

به هر تقدیر نام‌های کاوی، کاوه، کاوات، کاواتان از آن‌جهت که پیشوند نام بعضی آبادی‌های گیلان است مانند کبته Kabate، کاوک ده Kavak dah، کاوان کؤل Kavan kol قابل توجه است

 

 

 

 

ایتأ کۊچي دانه داستان


 


 

فاصله معني اۊني کي مردۊم فيکٚر کۊنده مرأ تؤفير دأره.

آقا ؤ خانمˇ «ش»، هتؤ کي چۊکاچۊک تلويزؤنˇ هچينه فئلمانˈ فاندرستيد

يا اۊ وخته کي ميزˇ پؤشت، کس کسه راستˇ پيش غذا خۊرديدي

يا گاگلفه تختˇ سر، خۊشانˇ تختˇ سينهˈ کس کسأ دخشارديدؤ خۊفتيد،

هر رۊز همديگرˇ جأ دۊرترأ بؤستيد.

* ا *

-

خئلي زمات بۊ کي خانمˇ «ش» اؤخان، آقاىˇ «ش» گۊشˇ دؤر ؤ ورأ دٚنٚوارستي.

أسأ، مۊشکيل، خانمˇ «ش» صدا جأ بۊ يا آقاىˇ «ش» گۊشانˇ جأ، هيچ مألۊم نۊبۊ.

*ا*

--

هرچی بۊ، آقاىˇ «ش»، خانمˇ «ش» گبانأ دئه نيشتاوستي.

خؤره ني أنقد بمانسته بۊ کي نتانستي ايتأ خؤرۊمˇ گب

خۊ ذهنˇ جأ فاکشه بيرۊن ؤ خانمˇ «ش»يأ بگه.

خانمˇ «ش»يم، هأى آقاىˇ «ش» رختانأ وارسي کۊدي ؤ

ايتأ بۊلند ؤ ۊ زردˇ مۊ دۊمبالˈ گردستي! ولکي اۊن،

ايتأ دليل ببه آقاىˇ «ش» نيشتاوستنه.

ولي همشک اۊنˇ يافتنˇ جأ مانستي. . .

*

*

ديشب، ايتأ أچي مأچي خاب بيدئم کي،

.

مي نام ايسه آقاىˇ «ش». . .

 

 

جه أيأ بيشتاويد

 

 

سربس: avocado.blog.ir

 

جنبش‌های دهقانی گیلان در عصر پهلوی (هوشنگ عباسی)


جنبش‌های دهقانی گیلان

در عصر پهلوی


 

ماه نو با روی پر خون شفق را کن نگاه

کان ز داس و دست دهقانان حکایت می‌کند

«فرخی یزدی»

 

 

اوضاع اجتماعی – سیاسی ایران

کودتای سوم حوت (اسفند) 1299 خورشیدی رضاخان را در رأس امور کشور قرار داد. این کودتا «به دست قداره بندانی که از پشتیبانی محافل فئودال و بورژوازی برخوردار بودند انجام شد. اما سازمان‌دهندۀ کودتا انگلیسی‌ها بودند.»1

سال‌های 1299 تا 1304 از نظر سیاسی عصر بسیار پیچیده‌ای برای آرایش نیروهای اجتماعی و احزاب سیاسی بود، به همین سبب به صف‌آرایی و مبارزه بین اشرافیت مرتجع و احزاب دمکراتیک سپری شد. رضاخان ظاهراً در این سال‌ها به مسئله سیاسی توجهی نداشت اما مخفیانه موقعیت خود را در میان صاحب‌منصبان ارتش و سربازان تثبیت می‌کرد و «هرچه تفنگ پیدا می‌کرد به دوش سربازان خود می‌انداخت.»2

رضاخان پس از ایجاد حکومت بورژوا – فئودال به سرکوب نهضت‌های انقلابی در سرتاسر ایران دست زد. به همین منظور قیام جنگل در گیلان _ خیابانی در آذربایجان _ پسیان در خراسان به کمک محافل امپریالیستی به شدیدترین وجه سرکوب و در هم شکسته شد. برای تثبیت حاکمیت و مرکزیت بخشیدن به سیاست دولت و علیه تجزیه‌طلبی عده‌ای از خوانین و سران عشایر، به سرکوب آنان اقدام شد که در این میان امیرمقتدر در شمال، سمیتقو در غرب و شیخ خزعل در جنوب سرکوب شدند. دولت در پس سیاست تمرکز برای نظام سرمایه‌داری وابسته، به شبکه‌های وسیع از جاده‌ها، توسعۀ صنایع، ایجاد ادارات تازه و تأسیس ارتش جدید دست زد. اما بورژوازی وابستۀ ایران به‌خاطر بنیۀ ضعیف از ادارۀ اقتصاد کشور ناتوان بود. دولت برای کمک به سرمایه‌داری و انباشت سرمایه، خود منابع درآمد عمومی را در اختیار گرفت. در پی این سیاست انحصارات دولتی پدید آمد. مقامات عالی‌رتبۀ نظامی در رأس این نهادها قرار گرفتن. اشرافیت با رشد این طبقۀ نو رسیده ضعیف شده و از نفس افتاد. اراضی این طبقه به تصرف و مصادره بورژوا بوروکرات‌ها درآمد. با همه دگرگونی و تحول سطحی که حکومت رضاخان درصدد انجام آن بود، حکومت او بهبودی در وضع زندگی طبقات زحمت‌کش به‌وجود نیاورد. حکومت او از نظر سیستم فرتوت با حکومت‌های قبلی آن‌چنان فرقی نداشت. توده‌های زحمت‌کش دهقانان و کارگران در شرایط بسیار نامساعدی زندگی می‌کردند.

نیروهای متفقین در سوم شهریورماه 1320 خورشیدی وارد ایران شدند. رضاخان از کشور گریخت. فرار دیکتاتور آن شرایطی را که خلق در انتظارش بود به‌وجود آورد. زندانیان سیاسی آزاد شدند. مطبوعات در جوی آزاد به تنفس و افشاگری پرداختندو افشای جنایات 20 ساله به‌وسیلۀ زندانیان سیاسی در مطبوعات انعکاس یافت. جنبش‌های مردمی در سرتاسر ایران اوج گرفت. نفوذ امریکا هم‌زمان در ایران گسترش یافت. فقر و بدبختی، استثمار شدید، توده‌ها، خشونت ژاندارمری و ایجاد رعب به‌وسیلۀ باندهای ترور، فشار و رشوه در ادارات، حیف و میل اموال دولتی به نحو فزاینده‌ای رشد نمود. فقر و گرسنگی روستائیان موجب مهاجرت آنان به شهرها گشت. گیلان در این سال‌ها پیشتاز مبارزۀ دهقانی علیه فئودال‌ها بود.

بورژوازی با احتکار مواد غذایی و تأمین نیازهای ارتش خارجی دست به اندوخت و افزایش سرمایه زد. امپرسالیسم امریکا و انگلیس برای غارت هرچه بیشتر منابع کشور با هم به رقابت پرداختند. دکتر مصدق با خصلت ملی در مقطعی از سال‌های 32 – 31 در رأس امور دولت قرار گرفت، اما کودتای امریکایی 28 مرداد 32 سبب سقوط دولت او را فراهم نمود. با سقوط حکومت ملی، دولت سرسپرده امپریالیسم روی کار آمد.

بحران جهان سرمایه‌داری و شکست سیاست امپریالیسم در جهان حدود سال‌های 38 تا 41 انعکاس شدیدی در اقتصاد ایران داشت. صنایع داخلی ایران ورشکست و فقر و گرسنگی در کشور افزایش یافت. اعتصاب کارگران معادن و کارخانجات و کارمندان دولت سرتاسر کشور را فرا گرفت. تضاد بورژوازی وابسته با فئودالیزم رشد چشم‌گیر یافت. امپریالیسم امریکا خواهان حل این تضاد به صورت مسالمت‌آمیز بود. رفرم ارضی ششم بهمن 41 ضربۀ نهایی را بر پیکر فرتوت فئودالیزم وارد ساخت. محمدرضا شاه این اصلاحات را اهرمی برای بقای سلطنت خود قرار داد. آمریکا از هیچ‌گونه کمک و حمایت از رژیم دریغ نکرد. 15 خرداد 42 قیام عظیمی علیه رژیم به وقوع پیوست. با اجرای رفرم ارضی دهقانان به اقشار مختلف تقسیم شدند. شیول تولید و ساختار اجتماعی در روستاها متحول شد. دهقانان مرفه اهرم‌های ادارۀ روستا را در دست گرفته و در رأس نهادهایی چون شرکت‌های تعاونی _ خانۀ اصناف _ انجمن‌های ده قرار گرفتند. دهقانان متوسط اکثریت خرده‌مالکان روستا را تشکیل دادند. روستائیان فقیر که اغلب از خوش‌نشینان روستایی بودند به کارگران کشاورزی تبدیل شدند و یا به شهرها مهاجرت کرده به کارهای ساختمانی روی آوردند و یا در کارخانجات استخدام شدند. با اجرای اصلاحات ارضی مناسبات بورژوایی در روستاها گسترش یافت و به مبادلۀ کالاها شدت بخشید. با این اصلاحات اغلب مالکان سابق اراضی خود را فروخته و به سرمایه‌داری در بخش‌های مختلف تجاری یا صنایع مونتاژ روی آوردند. اصلاحات ارضی دست زمین‌خواران را از اراضی دهقانان کوتاه نکرد، بلکه طبقۀ جدیدی از زمین‌خواران پیدا شدند. این گروه از خانوادۀ دربار، رؤسای ساواک، مقامات بلندپایۀ ارتش، استانداران و نمایندگان مجلس فرمایشی بودند.

«در گیلان تا اردیبهشت 1343 از 284/2 ده تنها 70 ده شش‌دانگی و 278 ده کمتر از شش‌دانگ خریداری شد.»3 بقیه به بهانۀ وجود نظام اجاره‌ای مشمول اصل خریداری نگردید. امتیاز کشت و صنعت «شادرو» در اطراف سفیدرود در زمینی به مساحت 5000 هکتار با سرمایۀ هشتصد میلیون ریال به یک سرمایه‌دار تبعۀ دانمارک داده شد. «وزارت آب و برق» و «وزارت جنگ» از شرکاء بودند.

برای ایجاد کشاورزی مکانیزه به شیوۀ سرمایه‌داری شرکت‌های سهامی زراعی در 19 بهمن 1346 تأسیس شدند. شرکت سهامی زراعی رودپیش در گیلان روی زمینی به مساحت 739 هکتار با 163 سهام‌دار و تعداد 8645 سهام شروع به فعالیت نموده و شعباتی در دیگر مناطق تأسیس کرد. دهقانان در حالی که در اراضی متعلق به خود از بریدن حتی یک درخت برای ساختن خانه و طویله مورد مؤاخذه و بازداشت قرار می‌گرفتند، هزارها هکتار از اراضی مرتع و جنگلی با وام‌های بلاعوض در اختیار وابستگان به رژیم قرار می‌گرفت. گاهی اراضی دهقانان به زور خریداری یا غصب می‌شد و دهقانان از اراضی خود رانده می‌شدند. این اراضی به انحاء مختلف مورد استفاده قرار می‌گرفت.

در شمال ایران و گیلان برای ایجاد شهرک‌های ساحلی، فروش ویلاها سود سرشاری نصیب صاحبان آن می‌ساخت. گاه به بهانۀ ایجاد اراضی مکانیزه وام‌های بلاعوض نصیب آنان می‌شد. دست‌اندازی و غصب و تصاحب اراضی روستائیان موجب خشم و طوفان مردم را فراهم می‌نمود. این جنبش‌های اغلب پراکنده و بدون سازمان‌دهی بودند. بیشتر این جنبش‌های به نحو شدید سرکوب شده و رهبران و فعالین دهقانی زندانی و مورد شکنجه قرار می‌گرفتند. آن‌چه در ذیل به عنوان جنبش‌های دهقانی می‌آید مشتی از خروار است. در حالی که ده‌ها نوع دیگر را در این ولایت می‌توان جست. بیشتر افراد و آحاد این اینسری قیام‌ها برزگران و روستائیان برنج‌کاری بوده‌اند که تمامی هستی و وجودشان ریشه در زمین و مزرعۀ برنج داشته است. چون مجال پرداخت به همه آن‌ها در این مختصر نمی‌گنجد، تنها به نمونه‌هایی چند از آن اشاره می‌کنیم.

 

قیا مسلحانه روستائیان در اشکور

جنبش‌های مسلحانه دهقانی در اواخر دورۀ قاجار علیه نظام فئودالی و حاکم مستبد در گیلان شکل همه‌گیر یافت. قیام سه روستایی به نام‌های قدرت، ملک و چراغعلی از جنبش‌های معروف این دوره است. این سه روستایی در جنگل‌های اطراف جواهردشت و روستاهای اشکور قیام کردند و علیه مظالم ارباب و حکام ستم‌گر به مبارزۀ مسلحانه پرداختند. این قیام شدیداً مورد حمایت و پشتیبانی روستائیان قرار گرفت. گروه سه تن به حمله علیه فئودال‌ها و پناه در جنگل‌ها اقدام می‌ورزیدند. بسیج نیروهای فئودالی و قواب دولتی علیه آنان سبب ضعف گروه گردید و سرانجام جنگ و گریز این سه تن علیه خوانین با شکست مواجه گردید و رهبران قیام مسلحانه قدرت، ملک و چراغعلی به‌دست خوانین به قتل رسیدند و خون سرخ آنان به جنبش دهقانی رنگ تازه‌ای بخشید و موجب گسترش قیام دهقانی شد.

این درگیری به مدت پنج سال به درازا کشید. خوانین چون در مقابله با روستائیان خود را عاجز و ناتوان یافتند، به روستاها حمله کرده، خانه‌های روستائیان را به آتش کشیده و اموال آنان را به غارت بردند. روستائیان هم به حملات تلافی‌جویانه دست زدند. دامنۀ جنبش، روستاهای اطراف را دربر گرفت. اهمیت قیام وشته و نقش توده‌های روستائی در دفاع از حقوق و منافع خود و نوع برخورد ویژه با خوانین الگوی بسیار جالبی در قیام دهقانان است. «زد و خورد خونین وشته منجر به یک تصمیم عجیب و بی‌اسبقه گردید، روستائیان پس از دستگیری یکی از زورمندانی که در منطقه موجب قتل و ویرانی گردیده بود، در یک طویله زندانی می‌نمایند، به اتفاق آراء و در یک محاکمۀ سریع و کوتاهی او را به نام (محمودخان) با یکی از هم‌دستانش محکوم به اعدام نموده و حکم را بلافاصله در همان طویله اجرا می‌نمایند و بدین ترتیب به یک ماجرای پنج ساله خاتمه داده می‌شود.»4

 

جنبش‌های دهقانی در دیلمان و سیاهکل

جنبش مسلحانه دهقانی در منطقۀ شرق گیلان به رهبری هیبت در میان انبوه قیام‌های روستایی کم‌نظیر یا بی‌نظیر است. اهمیت آن به ویژه هنگامی آشکار می‌شود که زنی روستایی در رأس آن قرار گرفته باشد. هیبت را می‌توان هم‌ردیف زنانی چون قرة‌العین قرار داد. اگر چه از نظر عنصر آگاهی و سازمان‌دهی از او به مراتب پایین‌تر است، ولی از نظر خصلت شجاعت و فداکاری در ردیف زنانی چون اوست. هیبت زنی بلند قامت، زیبا و با شهامت بود. آن‌چه سبب گردید این زن روستایی کشت و کار، دوشیدن دام، بچه‌داری و پخت و پز خانه را کنار بگذارد و اسلحه بر دوش، رهبری عده‌ای از دهقانان را برعهده بگیرد و علیه دیکتاتور و خوانین نابکار به ستیز برخیزد، ظلم و اجحاف فئودال‌ها و ستم حکتم محلی بود. هیبت از بستگان حیدر و قره‌خان بود. اینان دو برادر روستایی بودند که علیه مالکان سر به شورش برداشته بودند. شورش آنان مقارن با رشد نهضت جنگل بود. این دو تن مدتی با نهضت جنگل همکاری کرده ولی از آن‌جا که افرادی تک‌رو بودند و به نظم و انضباط تشکیلاتی پایبند نبودند، همکاری آنان با نهضت جنگل چندان دوام نیافت.

حیدر و قره‌خان در منطقۀ شرق گیلان نفوذ چشم‌گیری به‌هم زدند. نفوذ آنان به دو علت بود. اول به‌خاطر تمایلی بود که توده‌های زحمت‌کش دهقانی علیه مالکان داشتند و آنان را به سوی حرکت‌های ضدفئودالی جلب می‌کرد. دوم مبارزۀ گروه حیدر سمت و سوی ضدفئودالی داشت. این موضوع سبب نفوذ و محبوبیت آنان در میان روستائیان بود. «سرانجام قره‌خان در آسیابر به وسیلۀ گروه‌های شجاع‌الملک به قتل می‌رسد، حیدر انتقام خون برادر خانه‌های خوانین را در دیلمان و سیاهکل به آتش می‌کشد.»5 ولی اندکی بعد خود حیدر به سرنوشت برادر دچار می‌شود. حیدر و گروه او سرکوب شده و حیدر پس از دستگیری به قتل می‌رسد.

قبل از شورش حیدر، کوشش‌های پراکنده و نافرجام دیگری صورت گرفته بود. از جمله آنان قیام میرزا احمد روحانی بود. وی برای مقابله با مالکان عده‌ای از روستائیان را مسلح نموده، برای مقابله با مالکان دیلمان به آن‌جا حمله برد، ولی در برابر نیروهای متحد مالکان و حکام دولتی شکست خورده و سپاهیان روستایی او متفرق و پراکنده شدند. سرانجام هیبت گروهی از دهقانان را دور خود جمع کرده به قیام مسلحانه علیه حکومت رضاخان و مالکان دست زد. قزاقان دولتی برای دستگیری هیبت، روستائیان را تحت فشار قرار داده و به آنان ظلم و اجحاف می‌کردند. روستائیان به‌طور وسیع از این قیام حمایت می‌نمودند. شیوۀ مبارزۀ هیبت شبیخون زدن به قوای دشمن و پناه گرفتن در دل جنگل‌ها و کوه‌ها بود. این قیام خصلت ضدفئودالی _ استبدادی داشت. توسعه و گسترش قیام موجب وحشت فئودال‌ها و حکام دولتی را فراهم نمود. رضاخان قوای بسیاری از قزاقان را برای سرکوب قیام به سیاهکل و دیلمان گسیل داشت. قزاقان برای پیدا کردن هیبت و دسته او، روستا به روستا و خانه به خانه را در منطقه زیر پا گذاشتند. هیبت با جنگ و گریز در حمایت روستائیان خود را از دید دشمن پنهان می‌داشت و در پناه محلات و روستاها به مقاومت خود ادامه می‌داد. بالاخره قزاقان به کمک عوامل محلی، هیبت را تحت محاصره قرار داده و دستگیر کردند. هیبت و یاران او پس از دستگیری شدیداً مورد شنکجه قرار گرفتند و مقاومت دلیرانه از خود نشان دادند. قیام هیبت در ذهنیت توده‌های ستم‌کشیدۀ دهقانان شرق گیلان بازتاب فراوان داشته و در ادبیات فولکلور محلی اثر گذاشته است.

 

جنبش‌های انقلابی روستائیان پس از شکست جنگل

پس از شکست نهضت جنگل شعله‌های نیم‌سوز آن کاملاً خاموش نش، بلکه چون جرقه‌ای در دل جنگل‌های گیلان درخشید و کاخ بیدادگران را به لرزه انداخت. بقایای این نهضت بار دیگر اسلحه بر دوش گرفته، در میان دهقانان شروع به فعالیت نمودند. قیام کربلایی ابراهیم و سیدجلال چمنی از معروف‌ترین آن‌ها می‌باشد. این دو قیام در دهۀ آغازین حکومت رضاخان به وقوع پیوست. رضاخان برای سرکوب و درهم شکستن آن‌ها از خوانین استفاده نمود. کربلایی ابراهیم (معروف به کبریت‌خان) از جنگلی‌های سابق بود. وی پس از شکست نهضت جنگل عده‌ای از روستائیان را دور خود جمع نمود و در مناطق فومن علیه خوانین و قوای دولتی به مبارزه پرداخت. دهقانان و پیشه‌وران از این جنبش حمایت کرده و در تهیه سلاح و آذوقه به انقلابیون یاری می‌رساندند. رضاخان نیروهای زیادی از قزاقان را برای دستگیری کربلایی ابراهیم به گیلان و جنگل‌های فومن فرستاد. تمام مناطق اطراف تحت محاصرۀ قوای قزاقان درآمد. خوانین منطقه نیروهای خود را در اختیار رضاخان قرار داده و عوامل آنان به عنوان بلد و راهنما با قزاقان همکاری می‌کردند. ارتش رضاخان با محاصرۀ جنگل‌ها، روستائیان را زیر فشار گذاشت. قیام درهم شکسته شد و عدۀ بسیاری از دهقانان دستگیر شدند و «رهبر آن کربلایی ابراهیم در رشت تیرباران شد.»6

سیدجلال چمنی یکی دیگر از مبارزان نهشت جنگل بود که جسته گریخته با نهضت همکاری می‌کرد و دویست مجاهد را زیر فرماندهی خود داشت. پس از شکست نهضت جنگل، سیدجلال علیه حکومت رضاخان سر به شورش برداشت و با قوای دولتی به زد و خورد پرداخت. شناخت و آشنایی سیدجلال به راه‌های پر پیچ و خم جنگل سبب گردید مدت‌ها بتواند در مقابل قوای قزاقان مقاومت نماید. او عدۀ بسیاری از افراد قزاق و افسرانشان را به خاک و خون کشید. «او تاکتیک بدوی جنگلی‌ها را به‌کار می‌بست، مثلاً در نقطۀ معینی می‌جنگید و سپس شب و یا روز بعد در محل دیگری که از جبهۀ جنگ مسافت بسیار داشت حمله می‌برد. این تحرک جنگی به ضمیمۀ شدت عمل وی، رعب عجیبی به دل‌ها افکند. به طوری که از برخاستن هر صدائی در قرارگاه به توهم حملۀ سیدجلال، انتظامات و سکون و آرامش به‌هم می‌خورد، دل‌ها می‌تپید و نظامیان به حالت آماده درمی‌آمدند.»7

رضاخان برای سرکوبی این قیام، قوای قزاق را با اسلحۀ مجهز به منطقه گسیل داشت. حلقۀ محاصرۀ جنگلی‌ها روز به روز تنگ‌تر می‌شد. نیروی بدنی مبارزان به علت جنگ و گریز مدوام، به تحلیل رفته بود. با این همه قوای قزاقان با شدت عمل فراوان از دستگیری آنان عاجز بودند. رضاخان برای پایان دادن به کار قیام دست به نیرنگ تازه‌ای زد. فرج‌الله بهرامی (دبیر اعظم) را پیش امیر مقتدر (ضرغام‌السلطنه) از خوانین بزرگ طالش فرستاد و از او خواست تا زمینۀ دستگیری گروه سیدجلال را فراهم نماید. یعقوب‌بیک یکی از خوانین ماسال به دستور خان طالش در پی این سیاست، ترتیب ملاقات با سیدجلال را فراهم نمود و به او اطمینان داد اگر به طالش برود مورد حمایت امیرمقتدر قرار خواهد گرفت و قرآنی ممهور به مهر امیرمقتدر به او هدیه نمود.

سیدجلال و برادرش سید نازآقا و همراهان فریب سوگند خان را خورده به سوی اراضی امیرمقتدر حرکت کردند. امیرمقتدر در روزهای نخست برای جلب اعتماد سید و همراهان از آنان پذیرایی گرم به عمل آورد. پس از آن به سید و همراهان پیشنهاد شد به منظور نظافت به حمام پونل (قصر ییلاقی امیرمقدر) بروند. زمانی که سید و 14 تن از همراهان او لخت در حمام مشغول استحمام بودند به دستور خان طالش سواران جوزی‌خان فولادلو حمام را محاصره کرده، سید و همراهانش را لخت دستگیر و با کت‌های بسته تحویل مقامات نظامی دادند. همراهان سیدجلال همگی به رشت اعزام و تحت محاکمه قرار گرفتند و جز یک تن به نام محمدآقا معروف به عموجنگلی گوراب زرمخی که به اشارۀ امیرمقتدر آزاد شد، بقیه تیربازان شدند. «سیدجلال در موقعی که تیرباران می‌شد فریاد می‌زد: زنده باد سیدجلال.»8

جنبش سیدجلال و گروه او خصلت آزادی‌خواهانۀ ضد استبدادی _ فئودالی داشت. به همین منظور خوانین را به وحشت و هراس انداخت و جبهۀ مشترکی از نیروهای خوانین و قوی دولتی را علیه او بسیج نمود. این جنبش مورد حمایت روستائیان محروم و فقیر بود، چرا که سیدجلال و همراهان او بدون حمایت دهقانان از مقاومت طولانی در برابر قزاقان ناتوان بودند. پس از دستگیری و قتل سیدجلال، قصر ییلاقی ضرغام‌السلطنه، خان طالش دچار آتش‌سوزی شد و به طور کلی ویران گردید. بعدها خان طالش به دست رضاخان به هلاکت رسید. قیام سیدجلال با این‌که توانسته بود جرقۀ امیدی در دل روستائیان به‌وجود آورد، اما عمر آن چندان به درازا نکشید.

متعاقب سرکوب این جنبش، اعتراضات گستردۀ دیگری در میان روستائیان به وقوع پیوست. «در نواحی جنگلی فومن، در استان گیلان از سربازان فراری که مورد پشتیبانی پیشه‌وران و دهقانان بود، دسته‌های پارتیزانی به‌وجود آمد و این دستجات علیه مالکان و حکام شاه مبارزه می‌کردند.»9 هم‌زمان با جنبش مسلحانه در گیلان، دهقانان خراسان، آذربایجان و گرگان علیه فئودال‌ها به مبارزه پرداخته، خواهان لغو مناسبات فئودالی بودند. این قیام‌ها به شدیدترین شیوه، به وسیلۀ خشن‌ترین سربازان سرکوب و درهم شکسته می‌شدند.

 

طغیان قنبرشاه

اعتراض علیه مناسبات ارباب _ رعیتی در گیلان بار دیگر در سال‌های 1307 _ 1308 اوج گرفت. حدود این سال‌ها دهقانی به نام قنبر در روستاهای اطراف کوچصفهان _ خشک‌بیجار علیه حکومت رضاخان و خوانین دست به مبارزۀ مسلحانه زد. او خود را پیرو راه میرزاکوچک‌خان جنگلی می‌دانست و معتقد بود که از مریدان میرزاکوچک‌خان جنگلی می‌باشد. طرف‌داران و پیروان او، وی را به نام قنبرشاه می‌شناسند. قنبر به منازل اعیان و خوانین دستبرد زده و اموال آنان را به غارت می‌برد. هم‌رزمان میرزاکوچک‌خان جنگلی هرگونه پیوند قنبر را با نهضت جنگب انکار می‌کنند. مبارزۀ مسلحانۀ قنبر در زمان تثبیت حاکمیت رضاخان هرچند حرکتی فردی بود اما، بازتاب اعتراض جامعۀ دهقانی علیۀ مناسبات فئودالی بود. قنبر مورد حمایت روستائیان رنج‌کشیده و محروم قرار داشت ولی، از آن‌جا که یک کوشش فردگرایانه بود خیلی زود منجر به شکست و نابودی گردید. قنبر پس از مدتی دستگیر و در رشت تیربارانشد.

 

قیام روستائیان رودبنه لاهیجان

قوام‌السلطنه، دشمن نهضت‌های ملی، نخست وزیر دوره‌های سیاه، سرکوب‌گر آزادی‌خواهان و انقلابیون، نوکر جیره‌خوار بیگانه از بزرگ‌ترین مالکان گیلان بود که باغات چای لاهیجان رودبنه تحت مالکیت او قرار داشت. قوام به وسیلۀ ایادی و مباشران خود نهایت سخت‌گیری و اجحاف را بر روستائیان تحمیل می‌کرد. او با سوءاستفاده از مقام دولتی و با ایجاد گروه‌های اشرار زمزمه‌های اعتراض را در دهقانان خاموش می‌ساخت. دهقانان رودبنه در سال 1325 خورشیدی علیه عوامل مالک و ده‌بان محل که از گماشتگان او بودند سر به شورش برداشتند و خواهان الغای مناسبات فئودالی شدند. اعتراض دهقانان به زد و خورد شدیدی بین آنان و عوامل ارباب منجر شد. روستائیان عوامل ارباب را از روستا بیرون کرده و ازاطاعت آنان سرپیچیدند و از پرداخت عوارض مالکانه خودداری کردند. عوامل ارباب از استاندار وقت گیلان عبدالحسین مسعود انصاری که از ایادی قوام در گیلان بود یاری خواستند.»10 استاندار به ژاندارمری مأموریت داد به این کار خاتمه دهد. غلامحسین دیلمی (این شخص بعداً به سناتوری انتخاب شد) به اتفاق عده‌ای ژاندارم برای استقرار ده‌بان که اهالی از او نارضایتی داشتند به طرف روستای رودبنه حرکت کرد. ژاندارم‌ها پس از ورود به روستا در محاصرۀ دهقانان قرار گرفتند. بین دهقانان و ژاندارم‌ها زد و خورد و درگیری پیش آمد. ژاندارم‌ها به سوی دهقانان تیراندازی نمودند، یکی از دهقانان در این ماجرا به قتل رسیده و عده‌ای از دهقانان مجروح شدند. نهضت و قیام دهقانان رودبنه با دخالت مقامات استان و هجوم قوای مسلح سرکوب و خاموش شد.

 

قیام دهقانان لشت‌نشاء

خاندان امینی از بزرگ‌ترین مالکان گیلان، اراضی حاصل‌خیز لشت‌نشاء را در اختیار داشتند. این اراضی برکت‌خیز به عنوان گنج بادآورده برای این خانواده محسوب می‌شد. این خاندان به وسیلۀ مباشران و کدخدایان نهایت بهره‌کشی از دهقانان را به عمل می‌آوردند و در عمران و آبادانی این قصبه هیچ کوچک‌ترین اقدامی نمی‌کردند. ناصرالدین شاه اراضی این منطقه را به عنوان تیول به میرزا علی‌خان امین‌الدوله از رجال بلندپایۀ قاجار سپرده بود. سپس به عنوان جهیزیۀ فخرالدوله در مالکیت محسن‌خان امین‌الدوله پسرش درآمد. محسن‌خان امین‌الدوله در دورۀ نهضت جنگل با کمک عده‌ای از مالکان درصدد سرکوب نهضت جنگل برآمد، به این منظور عده‌ای از اشرار را مسلح نمود، ولی با پیش‌دستی میرزاکوچک‌خان جنگلی مواجه گردید. محسن‌خان امین‌الدوله به وسیلۀ رهبران نهضت دست‌گیر و به کسما برده شد. بالاخره با تصمیم سران جنگل قرار بر این شد با پرداخت هفتاد هزار تومان آزاد گردد. مباشران مالک برای تهیۀ این پول دهقانان را تحت فشار قرار داده و هر دهقانی موظف بود مبلغی عوارض به نام عوارض آرادی مالک به مباشران پرداخت نماید. این اقدام دو هدف به دنبال داشت. اولاً دهقانان با پرداخت پول در ازای آزادی ارباب نسبت به نهضت بدبین می‌شدند؛ ثانیاً ایجاد ترس و رعب در میان دهقانان بود. پس از مدتی محسن‌خان با پرداخت مبلغ مورد نظر آزاد گردید. در حالی که دهقانان با فروش آذئقۀ سالانه سبب آزادی خان را فراهم نموده بودند.

پس از محسن‌خان امین‌الدوله اراضی منطقۀ لشت‌نشاء در مالکیت پسران او درآمد. دهقانان لشت‌نشاء در سال‌های 32 – 1323 به‌طور یک‌پارچه علیه مناسبات و نظام پوسیدۀ ارباب ‌رعیتی سر به شورش برداشته و عوامل ارباب و مباشران ر از روستاها بیرون کرده و از دادن بهرۀ مالکانه سر باز زدند. سرنگونی دیکتاتوری رضاخان و جو نسبتاً دمکراتیکی که در کشور حاکم شده بود شرایط بسیار مساعدی برای مبارزۀ دهقانان به‌وجود آورده بود. دهقانان در سال 1323 شمسی علیه ارباب و مباشران او سر به شورش برداشتند و از دادن بهره مالکانه سر باز زدند. یکی از مباشرزادگان به وسیلۀ دهقانان ترور شد. ارباب از ژاندارمری کمک خواست، دهقانان روستای نوده _ بلوچ _ لیچاه _ چونچنان و چند روستای دیگر به مرکز بخش آمده و در مقابل ساختمان اربابی تجمع کردند. پیشه‌وران و خرده‌فروشان و کارگران از دهقانان حمایت نمودند. رهبران دهقانان در اجتماع عظیمی علیه مفاسد ارباب و مباشران به سخن‌رانی و افشاگری پرداختند و دهقانان را علیه نظام ارباب _ رعیتی تهییج کردند. ژاندارمری در این کار دخالت کرده، در پی متفرق‌کردن دهقانان برآمد.

دهقانان به ساختمان اربابی حمله‌ور شدند مأموران ژاندارمری به سوی دهقانان تیراندازی نمودند. چند تن از دهقانان به قتل رسیده و عده‌ای مجروح شدند. مأموران در مقابل ایستادگی دهقانان ناچار به عقب‌نشینی شدند. عوامل ارباب ناچار از منطقه فرار کردند.

روستائیان برای ادامه مبارزه دست به تشکیل گروه‌های دهقانی در هر روستا زدند. دهقانان آگاه در هر ده بر رأس این هسته‌های مقاومت قرار داشتند. هسته‌های مقاومت برای دهقانان فقیر بذر تهیه می‌کرد و وسایل کشت را در اختیار آنان می‌گذاشت. مجموع این هسته‌ها در مرکزیتی ادغام می‌شدند. دهقانان لشت‌نشاء به رهبری شخصی به نام تیهو در یک اجتماع عظیمی برای ایجاد پیوند با دهقانان خشک‌بیجار به یک راهپیمایی عمومی دست زدند. هزاران نفر از روستائیان در میتینگی با شعارهای ضدفئودالی به سوی خشک‌بیجار حرکت کردند. عوامل ارباب به وسیله اشرار در امر راهپیمایی اخلال می‌کردند. بالاخره سازماندهی راهپیمایی از دست رهبران خارج شد. با توطئۀ فئودال‌ها شهر خشک‌بیجار به آتش کشیده شد. اموال کسبه و اصناف به وسیلۀ اشرار و عوامل کارشکن به تاراج رفت. عده‌ای از مردم زخمی و مجروح شدند. خسارات زیادی به اهالی وارد شد. با این توطئه، تفرقه در صفوف دهقانان به‌وجود آمد و این‌کار سرکوب دهقانان را تسریع نمود. رهبران جنبش دهقانی و عده‌ای از روستائیان دست‌گیر و زندانی شدند. جنبش دهقانی به مدت محدودی فروکش نمود.

دهقانان لشت‌نشاء در سال 1325 خورشیدی بار دیگر علیه عوامل ارباب و مناسبات فئودالی سر به شورش برداشتند. این‌بار نیز قیام به وسیلۀ نیروهای مسلح سرکوب گردید. اتحادیه‌های روستائی که در اوج مبارزه دهقانان شکل یافته بود بهبسیج دهقانان علیه مالکان اقدام می‌نمود. جنبش‌های دهقانی در این سال‌ها بار دیگر در سرتاسر ایران اوج گرفت و گسترش یافت. «این‌بار نیز گیلان در پیشاپیش سایر مناطق حرکت می‌کرد. نقطۀ اوج جنبش دهقانی گیلان در برخوردهای خونین در «لشت‌نشاء» بود که دهقانان به‌طور دسته‌جمعی به رشت آمده و در آن‌جا با نیروهای مسلح برخورد کردند.»11 عدۀ زیادی از این دهقانان در این درگیری زخمی شدند و تعداد بسیاری از آنان دست‌گیر و زندانی شدند. زندان رشت از انبوده زندانیانی تشکیل یافته بود که در مبارزه علیه مناسبات فئودالی شرکت کرده بودند. دهقانان در زندان هم خاموش ننشسته، بلکه به مبارزۀ گسترده دست زدند. نیروهای پلیس در داخل زندان به سوی دهقانان تیراندازی کردند. چند تن از دهقانان به قتل رسیده و عده‌ای از زندانیان مجروح شدند.

مبارزۀ دهقانان هم‌چنان ادامه یافت «انجمن حمایت از دهقانان» در مبارزه دهقانان علیه مالکان از آنان حمایت می‌کرد و فریاد اعتراض دهقانان را در مطبوعات انعکاس می‌داد. دهقانان در مبارزۀ خود علیه ارباب و مباشران برای کسب حقوق اجتماعی و آزادی از دولت مصدق حمایت و پشتیبانی می‌کردند. رهبران قیام روستائی که به وسیلۀ عوامل ارباب و مباشران شناسایی شده بودند، در جریان کودتای 28 مرداد 1332 شمسی مورد شورش اشرار و قوای مسلح قرار گرفتند. سران و رهبران جنبش به وسیلۀ قوای مسلح دست‌گیر و شدیداً تحت شکنجه قرار گرفتند.

 

قیام دهقانان نخجیرکلا و دیوشل لاهیجان

جنبش دهقانان دو روستای نخجیرکلا و دیوشل از آن‌جا که از حمایت گروه زیادی از دهقانان برخوردار بودند دارای اهمیت ویژه است. روستائیان برای مقاومت در برابر استثمار و یورش خوانین خود را مجهز و مسلح نمودند و دست به مقاومت گروهی و مسلحانه زدند. مالکان از روستاها گریخته و دهقانان به مدت کوتاهی از فشار و ستم خان آسوده و راحت زیستند. «مبارزۀ مسلحانۀ مردم نخجیرکلا در سال 1333 شمسی پس از یک‌بار ترور یکی از قدرت‌مندان محلی که بی‌نتیجه ماند، با ماجرای خونین روبه‌رو می‌گردد و عده‌ای کشته به‌همراه داشت.»12 خوانین فراری برای زهرچشم گرفتن از روستائیان عده‌ای مزدور مسلح استخدام نموده شبانه به دهکدۀ روستائیان شبیخون زده، خانه‌های آنان را به آتش کشیده و اموال‌شان را به غارت برده و عده‌ای از آنان را کشته یا زخمی کردند. دهقانان در برابر این توطئه و جنایت مالکان خاموش ننشستند، بلکه درصدد عمل تلافی‌جویانه برآمدند. خان قدرت‌مند و صاحب نفوذ و عامل توطئه بالاخره به عدالت دهقانی سپرده شدو خشم دهقانان دامن او را گرفت و «به دست سه روستائی در یکی از خیابان‌های لاهیجان به قتل می‌رسد.»13 دهقانان روستای دیوشل به قیام نخجیرکلا می‌پیوندند و علیه خوانین دست به مبارزۀ مسلحانه می‌زنند و عوامل خان را از روستا بیرون کرده و خود قدرت را در روستا به‌دست می‌گیرند. روستائیان برای حفاظت از روستا و جلوگیری از غارت و وحشی‌گری خوانین برای حفظ خانه و کاشانۀ خود برای این‌که چون روستای نخجیرکلا در مقابل حملات غارت‌گرانه غافل‌گیر نشوند، «شب‌ها را به نوبت در مناطق و راه‌های حساس بر دهکده می‌ماندند و به زنان نیز در این پاس‌داری سهمی داده شده بود و چه بسیار شب‌ها جوانان را می‌دیدند که برای دفاع از حریم زندگی در فواصل معین تا صبح بیدار و مراقب می‌ماندند.»14 قیام دهقانان نخجیرکلا و دیوشل با حمایت رژیم از مالکان به وسیلۀ قوای مسلح سرکوب گردید.

 

قیام دهقانان چونچنان

مهدی‌خان امینی پسر ابوالقاسم‌خان امینی مالک لشت‌نشاء پس از سال‌ها اقامت در ممالک غربی به سال 1338 خورشیدی به کشور بازگشت. ارباب نورسیده در خیال خویش سودای روزگار گذشته را در سر می‌پروراند. روزگاری که مالک صاحب جان و مال و ناموس رعیت بود و در ملک خود پادشاهی مطلق‌العنان بود. اما دوران خیلی تغییر کرده بود. روستائیان پس از سال‌ها مبارزه چون فولاد آب‌دیده شده بودند و بسی به آگاهی آنان افزوده شده بود. مهدی‌خان فردی مستبد و هرج و مرج‌طلب بود. او پس از ورود به گیلان در ملک پدری خود به تاخت و تاز و چپاول و زورگویی پرداخت و درصدد برآمد برای خود دم و دستگاهی روبه‌راه سازد و حکومت در حکومتی به‌وجود آورد. به همین منظور با استفاده از اوباش و اراذل به ایجاد باندای ترور در منطقه دست زد و از این باندها برای سرکوب دهقانان بهره جست. او برای دهقانان خاطی محکمه تشکیل می‌داد و در مورد آنان حکم صادر می‌کرد. دهقانان خاطی در سیاه‌چال‌ها انداخته می‌شدند و به دست سگ‌های وحشی او سپرده می‌شدند. بدین وسیله عدۀ بسیاری از دهقانان به دست او مورد شکنجه و آزار قرار گرفتند. با این اقدامات اجحاف و ستم را بر روستائیان به حد نهایت رسانید.

فشار و ستم این خان نورسیده موجب طغیان دهقانان را در منطقه فراهم نمود. نخست عده‌ای از دهقانان چونچنان در روی پل بندر علی‌آباد (زیباکنار فعلی) جلوی اتومبیل ارباب را گرفتند تا اعتراض خود را علیه عوامل ارباب به گوشش برسانند. ارباب که از عمل دهقانان خشمگین شده بود درصدد برآمد با شلاق دهقانان معترض را گوش‌مالی دهد. این عمل ارباب دهقانان را بیشتر متشنج ساخت، دهقانان شلاق ارباب را از دستش گرفتند. ارباب برای متفرق کردن روستائیان به فکر افتاد از تفنگ استفاده نماید. دهقانان تفنگ را از دست ارباب ربوده، شیشه‌های ماشین ارباب را شکستند و تصمیم گرفتند ارباب را از بالای پل به داخل رودخانۀ «اشمک» سرنگون سازند. عده‌ای از ریش‌سفیدان روستایی که در صحنه حضور داشتند این‌کار را صلاح نداستند و به وساطت آنان ارباب آزاد گریدد. ارباب که از دست دهقانان چون گرگ تیرخورده رها شده بود، پیکی به پاسگاه ژاندارمری فرستاد و خواهان اعزام نیرو برای سرکوب دهقانان شد و از سوی دیگر عده‌ای اراذل را مسلح کرده، با یک دستگاه بولدوزر به طرف روستای چونچنان حرکت کرد و درصدد برآمد روستا را غارت کرده، خانه‌های روستائیان را به آتش کشیده، ویران نماید.

روستائیان چونچنان در ده خود سنگربندی کرده آمادۀ مقابله با اوباش ارباب شدند. دهقانان روستی علی‌آباد و روستاهای اطراف به آنان پیوستند. در این هنگام تعدادی خودرو پر از قوای مسلح برای سرکوب دهقانان به سوی منطقه روانه شدند. قوای مسلح در بین راه به عده‌ای افراد چماق‌دار برخوردند. مأموران به هوای این‌که اینان از گروه دهقانان شورشی می‌باشند، همۀ آنان را دست‌گیر کرده برای بازجویی به رشت فرستادند.پس از دست‌گیری و بازجویی این عده معلوم گردید که اینان از هواداران خان می‌باشند. مسئولان در مقابل کار انجام شده قرار گرفته بودند. اصل موضوع را به مرکز گزارش دادند. این امر موجب آبروریزی خان و دار و دستۀ او گردید و تمسخر روستائیان را برانگیخت. دهقانان منطقه شکایتی علیه اعمال خلاف ارباب تنظیم و خواهان محاکمۀ او شدند. مسئولان به علت هراس از طغیان عمومی دهقانان ظاهراً به شکایت روستائیان ترتیب اثر داده، خان را از منطقه تبعید کردند. این تجربه به دهقانان آموخت که با مبارزه و اتحاد می‌توان به حقوق از بین رفته دست یافت. مهدی‌خان آخرین فرد از خانوادۀ امینی بود که در منطقه حضور یافته بود. با تبعید او، املاک امینی‌ها به اجارۀ دهقانان درآمد، و دست آنان برای همیشه از منطقه کوتاه گردید.

 

جنبش دهقانان در حسن‌کیاده لاهیجان

سپهبد نصیری (رئیس ساواک) صدها هکتار از اراضی بایر و موات جنگلی کناره سفیدرود را تحت تصرف خود درآورد. با این سیاست مقدار زیادی از اراضی متعلق به دهقانان روستاهای حسن‌کیاده (کیاشهر فعلی)، محسن‌آباد، لیچاه و چالکش را که ادارۀ جنگل‌بانی از مناطق ممنوعه به حساب آورده بود ضمیمۀ اراضی خود کرد. این امر سبب اعتراض و شورش دهقانان را فراهم نمود. اعتراض دهقانان در سال 1352 خورشیدی موجبات طغیان را در روستای حسن‌کیاده به همراه داشت. روستائیان در حالی که در اراضی تحت تصرف خود حتی جرأت و اجازۀ بریدن یک درخت برای ساختن خانه و احداث طویله نداشتند و بریدن یک درخت منجر به جریمه و درگیری با ادارۀ جنگل‌بانی و گارد جنگل می‌شد، نصیری در اراضی تحت تصرف درختان را می‌برید و جنگل‌ها را به آتش می‌کشید و ترتیب ایجاد اراضی مکانیزه را مهیا می‌ساخت و در این اراضی به پرورش گل‌های متنوع دست می‌زد و با فروش آن جیب‌های خود را از پول انباشته می‌کرد. دهقانان که از این مسئله ناراضی بودند به اراضی تحت تصرف نصیری حمله کرده، تیرهای آهن نصب شده دور زمین را شکسته و سیم‌های خاردار اطراف آن‌را پاره کردند. نصیری برای زیر فشار گذاردن روستائیان با عده‌ای از افراد مسلح به منطقه سفر کرد. دهقانان روستای حسن‌کیاده برای ابراز اعتراض جلوی ماشین نصیری را گرفتند و قصد حمله به او را داشتند. محافظین نصیری با استفاده از مسلسل و تیراندازی توانستند دهقانان را متفرق سازند. پس از آن موج حمله و دست‌گیری دهقانان توسط پلیس و ژاندارمری آغاز شد. 17 تن از دهقانان که در مبارزه علیه نصیری فعال بودند دست‌گیر و زندانی شدند. دهقانان مدت‌ها در زندان به جرم اخلال‌گری محکومیت کشیدند. سپس با سپردن وثیقه به ترتیب آزاد شدند.

 

قیام دهقانان روستاهای ساحلی

شاهپور غلام‌رضا (برادر شاه) و قطبی (دایی شهبانو فرح) اراضی حاصل‌خیز کناره دریای کاسپین شامل زمین‌های موات، استخرها و جنگل‌ها را تحت تصرف خود درآوردند و محوطۀ اطراف را با تیرآهن و سیم خاردار محدود ساختند. این اراضی برای ایجاد شهرک‌های و فروش ویلاها درآمد قابل توجهی نصیب آنان می‌ساخت. این اراضی متعلق به دهقانان روستاهای ساحلی باغ امیرکنده، امین‌آباد، خشک‌اسطلخ، چونچنان و زیباکنار بود. دهقانان که از تجاوز آشکار اعضای دربار به حقوق خود ناراضی بودند، مدت‌ها در مقابل عناصر صاحب‌نفوذ دربار چاره‌ای جز سکوت در خود نمی‌دیدند. این کار عامل تشدید فشار به حقوق آنان را دربر داشت و روز به روز اراضی بیشتری ضمیمۀ زمین‌های آنان می‌شد. اعضای دربار در غصب اراضی دهقانان چون اژدها سیری ناپذیر می‌نمودند. دهقانان جهت اعتراض طوماری جمع کردند و علیه تصرف اراضی متعلق به خود شکوائیه‌ای تسلیم دستگاه‌های دولتی و مقامات ذی‌صلاح کردند. این کار نتیجه‌ای عایدشان نساخت. دهقانان وکیلی گرفته و در دادگستری دادخواست خود را پیگیری نمودند. این کوشش‌ها نیز ثمری نبخشید.

دهقانان روستای خشک‌اسطلخ در اوخر سال 1353 خورشیدی علیه اقدامات شاه‌پور غلام‌رضا در منطقه سر به طغیان برداشتند. دامنۀ شورش به روستاهای اطراف کشیده شد. دهقانان به اراضی شاه‌پور غلام‌رضا حمله نموده تیرهای آهنی اطراف زمین را شکسته و سیم‌های خاردار را پاره کردند. عوامل شاه‌پور غلام‌رضا از ژاندارمری لشت‌نشاء کمک خواستند. ژاندارمری لشت‌نشاء برای متفرق کردن دهقانان دخالت نمود. کار به زد و خورد کشید. ژاندارمری در مقابل ایستادگی دهقانان ناچار به عقب‌نشینی شد و از هنگ ژاندارمری رشت یاری خواست. هنگ ژاندارمری صدها نفر از قوای مسلح را برای سرکوب روستائیان به منطقه اعزام نمود. قوای مسلح با سرنیزه و قنداق تفنگ به سوی دهقانان هجوم بردند. دهقانان در مقابل یورش قوای مسلح به مقاومت پرداختند. نیروهای مسلح به سوی دهقانان بی‌دفاع تیراندازی کردند. یکی از دهقانان به قتل رسید و تعدادی از آنان مجروح و زخمی شدند. دهقانان با داس و چماق از خود دفاع کرده، عده‌ای از قوای مسلح را زخمی کردند. دهقانان جسد مقتول را برداشته با شیون و فریاد به سوی شهر رشت حرکت کردند. دهقانان روستای چونچنان، امین‌آباد و امیرکنده به آنان پیوستند.

مبارزۀ دهقانان به طور وسیع در منطقه انعکاس یافت. افکار توده‌های زحمت‌کش منطقه به سوی آنان جلب گردید. کارگرانی که در شرکت‌های ساختمانی وابسته به رژیم یا در شرکت‌های خصوصی شهرک‌سازی کار می‌کردند و ساختمان‌های رادیو شرکت ورزیدند و دست به اعتصاب زدند. دهقانان معترض پس از ورود به شهر رشت زیر مجسمۀ شاه به تحصن نشستند. این حادثه مقارن با سفر هویدا نخست‌وزیر وقت به گیلان بود. دهقانان درصدد برآمدند به‌طور دسته‌جمعی جلوی اتومبیل هویدا را گرفته و صدای اعتراض خود را به گوش او برسانند. این امر موجب یورش و هجوم پلیس به سوی دهقانان را دربر داشت. صدها نفر از دهقانان در یورش پلیس و ژاندارمری دست‌گیر و زندانی شدند. روستای خشک‌اسطلخ و روستاهای مجاور شدیداً در محاصرۀ پلیس و ژاندارمری و نیروهای امنیتی درآمد. عبور و مرور در سطح منطقه تحت کنترل مأموران قرار گرفت. افراد ناشناس که از آن‌جا می‌گذشتند مورد بازجویی قرار گرفته و حکومت نظامی در منطقه برقرار گردید.

قوای مسلح با هر دهقانی که برخورد می‌کردند با ضرب و شتم پاسخ می‌دادند. زنان و کودکان و مردانی که از دست پلیس جان به در برده بودند خانه‌های خود را رها کرده به استخرهای باتلاقی و جنگل‌ها پناه برده و پنهان و متواری شدند. سرکوب جنبش دهقانی تا مدتی ادامه یافت. عده‌ای از دهقانان مدتی در زندان باقی ماندند. سپس با سپردن تعهد و گذاشتن وثیقه آزاد گردیدند. قیام دهقانان که در این سال‌ها همه‌گیر شده بود سطح منطقه را فرا گرفت. روستائیان ماهی‌گیر روستای لیچاه علیه مأموران مسلح گارد ساحلی سفیدرود دست به مقاومت زدند. دو تن از دهقانان صیاد در برخورد با گارد ساحلی جان خود را باختند. قیام‌های روستایی در مناطق مختلف گیلان از جمله در هشتپر و رضوان‌شهر علیه زمین‌خواران اوج گرفت. این قیام‌ها با سرکوب دهقانان خاموش گردید.

 

جنبش دهقانان رودسر

دهقانان روستاهای رودسر در مرداد 1354 علیه مظالم خان و حکام دولتی دست به اعتراض وسیع زدند. دامنۀ اعتراض به پایتخت کشیده شد. ماجرا از طرف یکی از مالکان و سرمایه‌داران بزرگ املش که از طایفۀ صوفی بود دامن زده شد. خان صوفی اراضی بسیاری از باغات چای و کارخانه‌های منطقه را در اختیار خود داشت. این طایفه از نیروهای مرتجع منطقه بوده و پیوسته در سرکوب آزادی‌خواهان و دهقانان نقش داشته‌اند، در کتاب «تاریخ سی سالۀ ایران» آمده که در سال‌های 25 _ 1323 حزبی به نام «حزب جنگل» با سوءاستفاده از نام جنبش ملی و ضد امپریالیستی نهضت جنگل از مالکان بزرگ و نظامیان مرتجع مثل بهارمست _ حسین‌خان زال _ جعفرخان رشوند و صوفی و ... تشکیل شد. مرکز ان در چالوس بود. افراد اوباش و وابستگان ارباب اعضای آن بودند. ژاندارمری از این دار و دسته حمایت می‌کردند. این دسته سیطرۀ خود را بر شرق گیلان کشاند. خانه‌های دهقانان به یغما و غارت و تجاوز و به آتش کشیده شد.»15 این گروه با خوش‌خدمتی به رژیم پهلوی حتی بعد از اجرای رفرم ارضی نبض اقتصاد منطقه را در دست خویش داشته‌اند.

خان صوفی املشی درصدد برآمد جلوی آبی را که از «پل‌رود» سرازیر شده و روستاهای چینی‌جان، چاف‌جیر، لیسه، گواسرا، کلکاسرا و چند روستای دیگر را مشروب می‌ساخت ببندد و تمام آب را به مزارع خودش سرازیر کند. او با دادن رشوه به فرماندار و مقامات اداری به این منظور رسید. مزرع برنج دهقانان از بی‌آبی پژمرد و شروع به سوختن نمود. دهقانان که مبلغ زیادی به نزول‌خواران و شرکت‌های تعاونی و بانک کشاورزی بدهکار بودند و خطر گرسنگی و فقر آنان را تهدید می‌کرد، ابتدا گروهی از آنان دور هم جمع شده با میراب و رئیس خانۀ انصاف مذاکره نمودند. این‌کار نتیجه‌ای عایدشان نساخت. پس از آن برای مبارزه با فئودال صاحب‌نفوذ وکیل گرفتند. این عمل آنان هم سودی نبخشید. دهقانان که از همه جا ناامید شده بودند سرانجام تصمیم گرفتند با فشار و زور حق خود را به‌دست آورند. «صبح روز سه‌شنبه هفتم مردادماه 1354 دسته‌دسته اهالی روستاهای کلکاسرا، لیسه و چاف‌جیر به طرف رودسر حرکت کردند. چون مسیر دهقانان از چینی‌جان می‌گذشت، در چینی‌جان هم اهالی این روستاها به آنان پیوسته و همگی به سوی شهر رودسر حرکت کردند.

ساعت هشت صبح عدۀ زیادی از دهقانان جلوی فرمانداری اجتماع کردند . از فرمانداری خواستند که آب مزارع‌شان را به آن‌ها بازگرداند. آن‌ها می‌گفتند که مزارع ما تمام سوخته است. فرماندار سعی می‌کرد با وعده و وعید دهقانان را آرام سازد.»16 دهقانان فریب حرف‌های فرماندار را نخوردند. اعتراض آنان گسترده‌تر شد. فرماندار از رئیس شهربانی برای سرکوب دهقانان کمک خواست. پلیس و پاس‌بانان به سوی دهقانان هجوم برده با باتوم شروع به زدن دهقانان نمودند. دهقانان خشمگین شده با سنگ و چماق به سوی فرمانداری حمله کردند و به داخل ساختمان فرمانداری راه یافتند. فرماندار به همراه شهردار از رودسر فرار کردند. شهربانی برای متفرق کردن دهقانان از ژاندارمری کمک خواست. عده‌ای از زحمت‌کشان شهر رودسر به حمایت از دهقانان برخواستند. شهربانی و ژاندارمری در مقابل انبوه جمعیت ایستادگی از کف دادند و عقب‌نشینی کردند. روستائیان تا ساعت چهار بعدازظهر شهر را در اختیار خود داشتند. مقامات منطقه که از دامنۀ جنبش دچار هراس شده بودند برای جلوگیری از گسترش قیام به مناطق دیگر تسلیم خواست‌های دهقانان شدند و فرماندار را برکنار کردند. فرماندار جدید به دهقانان اطمینان داد که مدافع حقوق آنان باشد. دهقانان به روستاهای خود بازگشتند و آب به سوی اراضی آنان سرازیر شد. گرچه بیشر اراضی سوخته و محصولات نابود شده بود.

متعاقب آن عده‌ای از دهقانان که در جنبش شرکت فعال داشتند به وسیلۀ پلیس دست‌گیر و مورد شکنجه قرار گرفتند. دهقانان را شلاق می‌زدند و در طول شبانه‌روز لخت در آب سرد نگه داشته، شکنجه می‌کردند. پس از سرکوب شدید دهقانان از آنان تعهدی گرفته شد. سپس آنان را آزاد کردند. اثرات شکنجه سبب گردید عده‌ای از دهقانان پس از خلاصی از زندان به علت نققص عضو توان کار کردن را از دست بدهند.

روستائیان گیلان در سال 1357 هم‌گام با دیگر اقشار زحمت‌کش علیه کاخ بیداد پرچم مبارزه را برافراشتند. اراضی غصب شده توسط زمین‌خواران را تحت تصرف خود درآوردند. اغلب این اراضی به‌طور یکسان بین دهقانان فقیر و خوش‌نشینان تقسیم گردید.

 

 

منابع و مآخذ

1_ ا. س. ملیکف. استقرار دیکتاتوری رضاخان در ایران ترجمۀ سیروس ایزدی (تهران _ امیرکبیر 1358) ص 42.

2_ ملک‌الشعراء بهار _ تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران (تهران _ امیرکبیر 1313) جلد دوم ص 29.

3_ باقر مؤمنی _ مسئلۀ ارضی و جنگ طبقاتی در ایران (تهران _ پیوند 1359) ص 310.

4_ سیدمحمدتقی میرابوالقاسمی _ سرزمین و مردم گیل و دیلم (رشت _ طاعتی) ص 242.

5_ سیدمحمدتقی میرابوالقاسمی _ نهشت‌های روستایی در ایران ص 99.

6_ م. س. ایوانف _ تاریخ نوین ایران ترجمۀ هوشنگ تیزابی _ حسن قائم‌پناه ص 52.

7_ ابراهیم فخرائی _ سردار جنگل میرزاکوچک‌خان _ (تهران _ جاویدان 1357) ص 417.

8_ همان منبع ص 419.

9_ تاریخ نوین ایران ص 82.

10_ رضا رضازاده لنگرودی _ یادگارنامۀ فخرائی _ (تهران _ نشر نو 1363) ص 169.

11_ ب. ج. تاریخ سی‌سالۀ ایران جلد اول ص 61.

12_ سرزمین و مردم گیل و دیلم ص 242.

13 و 14 _ همان منبع ص 242.

15_ تاریخ سی‌سالۀ ایران جلد اول ص 58.

16_ نبرد خلق شماره 7 _ خرداد 1357.


صدای شالیزار (مجموعه شعر و مقاله درباره برنج و برنجکاری)

به کوشش: رحیم چراغی                                    

نشر گیلکان / 1368                                        



ماري زوانˇ رۊزˇ ره


ماري زوانˇ رۊز هممتأ گيلکانˈ مۊوارک

 

أنم أمي کادؤ

 

ماري زوانˇ رۊزˇ ره

 

جهانگيرˇ سرتيپ پۊرˇ فرهنگˇ لؤغت

 

البت فارسي به گيلکي


دریافت


ببه کي فردأ، ايمرۊ جأ بئتر ببه.


ايتأ کۊچي دانه داستان

 


ايرۊز، جهادˇ کيشاورزي وزير، ايتأ ديهاتˇ ورأ شؤن دۊبۊ.

هأ مييانه ايتأ جوانˇ رئکأ بيده کي تۊنداتۊند،  کرأ اۊ بجˇ وۊشهʹنأ کي أنˇ اراده جأ بکفته بۊيأ، اۊسادأن دره.

اۊنأ نيزيکأ بؤ بۊگؤده: «زاى جان، تي سر خئلي شۊلؤغه، باينن خستهˈ بؤستي.

أيأ بيأ، ايپچه بينيش بزين ايجانا بجˇ وۊشهˈنأ بار زنيمي.»

جوانˇ رئک بۊگؤ: «دسأ قۊربان، مي پئر دۊس نأره. »

وزير بۊگؤده: «سادّه نوأ بؤستن زاى، آدميزاد ايستراحت خأيه. بيأ ناقلن ايتأ پيسخاله آب واخۊر.»

رئکˇ دانه دۊمرتبه واگردست بۊگؤده: «نأ، مي پئرأ خۊش نأيه.»

وزير تۊندأ بؤ بۊگؤده: «آئۊ، أن دئه چي بيخۊدˇ آدمه، مرأ نيشان بدن کؤيأ ايسأ کي،

ايپچه أنˇ گۊشأ فاکشم خۊ کردˇکارأ چاکۊنه.»

رئک بۊگؤ:«خأئي بيديني بره، أنأ، اراده جير گير بۊکۊده دأره.»


گیلان از دیدگاه هنر (جهانگیر سرتیپ پور)


در این گزارش سخن از استان گیلان می‌رود که در شمال ایران بر دریاکنار نشسته، رو به دریا و پشت به البرزکوه دارد و مشتمل است بر دریا و جلگه و کوهسار که آبادی‌هایش به درختستان‌ها و بیشه‌ها و جنگل‌های تنک و انبوه پیوسته است. مناظرش از نقش‌های زیبایی تشکیل می‌شود که بر زمینۀ سبز و آبی است که رنگ‌هایی آرامش‌بخش‌اند. هوایش معتدل است و سرما و گرمایش قابل تحمل، مگر در زمستان‌ها و تابستان‌های استثنایی.

به لطف رطوبتی که در فضایش شناور است آثار لطافت بر روی و خوی کسان می‌نشاند و به یمن اعتدال، از تلاقی سرما و گرمای محیط جریان معتدل پدید می‌آورد که به کیفیت نسیم یا بادهای بی‌شتاب هوا را می‌شکافند و با هر موجی که در گیلان (فر far) خوانده می‌شود صداهایی را که در مسیرشان جاری است به پیش می‌رانند که به تدریج واضح و واضح‌تر شده، تک‌صداها دوصدایی و احیاناً چندصدایی می‌شوند و آوایی به گوش می‌رسانند خیال‌انگیز و گاهی هیجان‌خیز.

از آن آواها بعضی پیام بهار را دریافت می‌کنند و برخی ندای یار را. صاحب‌دلی سماع فلک را می‌شنود و آن‌دیگر نغمه ملک را؛ اما هستند کسانی که از آواها چیزی جز صدا نمی‌شنوند و از نوایی که در دل هر صدایی است غافل می‌مانند که معذورند چون گوش و هوش‌شان معطوف به جای دگر است.

فراوان بودند مردمی که آمدند و زیستند (برگ درختان سبز را) دیدند و گذشتند و ندیدند آن‌چه را که اندیشمند بزرگ سعدی علیه‌الرحمه دید و در آن تأمل کرد و دریافت که هر برگ (دفتری است از معرفت کردگار).

می‌رویم بر سر موضوع. نسیم‌ها و بادها که در گیلان از مبدأ مشخصی برمی‌خیزند و در مسیر معینی پیش می‌روند به دو بخش تقسیم می‌شوند. بخشی نام از مبدأ خود می‌گیرند مانند: سیا وا (باد از کوه برخاسته) _ دریا وا (باد از دریا برخاسته) _ خزری وا _ دشتˇ وا _ گیلˇ وا _ کـۊتيم وا _ منجیلˇ وا یا (باد مه). بخشی دیگر به صفت شناخته می‌شوند مانند: خۊشکˇ وا _ گرمˇ وا يا گرمˇ باد يا (گرمش) _ بيرۊن وا _ سرتۊکˇ وا و جز آن1 که در این گزارش تنها از آن دسته جریان‌های هوایی یاد خواهیم کرد که منشأ درون‌مرزی دارند1 کم‌تاب یا بی‌شتاب‌اند مانند نسیم.

نسیمی که دامن‌کشان از روی دریا می‌گذرد و بر روی آب چین‌های ریز و درشت پدید می‌آورد که با نام‌های زیر مشخص می‌گردند:

1_ شرّه šarra   2_ تلیم talim   3_ سرپاشه sarpâše   و جز آن که سرپاشه‌اش بزرگ‌تر از تلیم و تلیم‌اش بزرگ‌تر از شرّه.

این موج‌ها متوالیاً به سوی ساحل پیش می‌روند با نوار ساحلی برخورد می‌کنند و به تناسب خردی یا کلانی موج، تک‌صداهایی به گوش می‌رسانند که با الفبای موسیقی تطابق دارد. از آمیزش صداها هم‌سرایی ملایمی عرضه می‌شود که نوازش‌گر است.

چنین است تأثیر عبور بادی که در بیشه‌ها و جنگل‌ها از لابه‌لای شاخه‌های درشت و ریز می‌گذرد و همه را هم زمان با نوازشی یکسان می‌نوازد. جنبش کند شاخه‌های بزرگ و دیرجنب، نوسان تند شاخه‌های باریک و جنب و جوش برگ‌های بی‌قرار را به نمایش می‌گذارد که هر یک به حرکتی منشأ صدایی می‌شوند و با هر صدایی مصدر الفبایی از الفبای موسیقی.

از هم‌سرایی آن‌ها الحانی خلق می‌شود که نه ذهن بشر را در ساختن آن دستی است و نه دست بشر را در پرداختن آن دستی. ظاهراً «بادآورد» است اما آسمانی است و از مظاهر طبیعی است که ناشی از نظام حاکم بر کائنات است. چون از نظام برآمده است پس بر قاعده نظم است و مانند هر منظومه‌ای است از جهان هستی، که در آرایش گیتی و فرح‌بخشی آن سهم دارند.

هر بهره و بخشی از آن آواها بر خاطر صاحب ذوقی بنشیند مبنایی می‌شود برای زمزمه‌ای و آهنگی؛ و زمینه‌ای به دست می‌دهد برای بهره‌گیری از الحان دل‌پذیری که در جهان جاریست از قبیل الحان پرندگان، زمزمه چشمه‌ساران، خروش رودها و دیگر صداها، و پایه‌ای می‌شود برای ترانه‌ها و داستان‌هایی که زبان به زبان به حافظه‌ها و از حافظه‌ها به زمان‌ها منتقل می‌شوند و از صافی زمانه می‌گذرند سرانجام به صورت «ترانه‌های بی‌امضاء» یا «آهنگ‌های بی‌امضاء» جای خود را در فرهنگ عامه می‌یابند.

آن‌چنان که آهنگ‌ها و ترانه‌های فراوانی از این دست جای خود را در فرهنگ عامه گیلان یافته است. نظایر این آهنگ‌های بی‌امضاء را در اقلیم‌های دیگر هم می‌توان یافت که مایه از صداهای اقلیم خود گرفته‌اند. که هر محیطی را آوایی مخصوص به خود است. غلغله دریا، همهمه جنگل، پژواک کوهستان، آوای دره‌های عمیق و صدای بیابان هر یک تأثیری جدا بر جای می‌گذارند. در میان آواهای متفاوت؛ آن‌هایی دل‌انگیزتر بر گوش می‌نشیند که از هم‌سرایی لحن‌های گونه‌گون طبیعت مایه‌های بیشتری دریافت کرده باشند که نغمات و آهنگ‌های گیلان از این دسته به‌شمار می‌آیند.

شاید همین امتیاز سبب شده است که آهنگ‌ها، ترانه‌ها و داستان‌های گیلی اعم از دریاکناری، جلگه‌ای و کوهساری در حیات خانوادگی و اجتماعی مردم منطقه نقش گسترده‌ای بیابد که آثار آن در سراسر گیلان در هر مرحله از مراحل زیر مشهود افتاده است:

1_ آهنگ‌های گوناگون لالایی (در کنار گهواره کودکان)2

2_ کلام ضربی برای نظم بخشیدن به حرکات در بعضی بازی‌های نونهالان و نوخاستگان (در صحن خانه یا چمنزار)3

3_ هم‌سرایی زنان کشت‌کار به هنگام نشاکاری و وجین به‌ویژه در روزهای (یاوردهی) (در مزرعه‌های برنج، بجارها)4

4_ نی‌نوازی شبانان برای هدایت گوسفندان و فراخوانی آن‌ها به هنگام گردهم‌آوری و بازگشت (در مراتع و دامنه‌ها)5

5_ صلا زنی یا دعوت عام هم‌جواران به وسیله ساز و نقاره یا سورنا و دمبل جهت شرکت در مراسم زیر:

الف_ مراسم عقد بندان و تشریفات مربوط

ب_ مراسم عروس‌بران6

ج_ شرکت در مسابقات کشتی «گیله‌مردی»7

د_ شرکت در تماشای «بندبازی» و شیرین‌کاری‌های مجریان8

هـ_ شرکت در تماشای «جنگ گاوان نر» که برای زورآزمایی تربیت می‌شوند9

(سه مورد اخیرالذکر غالباً پس از برداشت محصول اجرا می‌شود).

6_ ترانه‌های شب‌های «شب‌پاسی» که حرکات موزون مدعوین هنرمند را بدرقه می‌کند.

7_ سر و صداهای آهنگین و ضربی که تک‌نوازان را همراهی می‌کند (در جشن‌های ختنه‌سوران و سرتراشی) و جز آن.

علاوه بر آهنگ‌های ویژه سنتی معمول در مراسم، آهنگ‌ها و ترانه‌ها و داستان‌های دیگری با گویش مختلف گیلان به گوش می‌رسد مانند («گـۊسپند دۊخان» نک 5) _ «زردˇ مليجاى»10 _ «نی‌زن»11 _ «جنگل‌پر»12 _ «ای یار ای یار»13 _ «شرفشاهی»14 یا «کي تانه» (که به وسیله کرنا اجرا می‌شود)15.

این ترانه‌ها و آهنگ‌های کوتاه و بلند؛ یا از آوای طبیعت مایه گرفته‌اند یا از الحانی که مایه اصلی آن‌ها جدید است و بیانگر نوعی احساس قهر و مهر، و ساخته ذهن و ذوق آدمی است. تاریخ پیدایش لحن‌های دسته دوم با تاریخ پیدایش تفکر هنری در جوامع بشری ارتباط دارد و به زمانی مربوط می‌شود که تیکه و «بهره» کوتاهی که از آوایی بر ذهن می‌نشست و مبنای سرودی می‌شد نمی‌توانست چندان قانع‌کننده باشد. هم‌چنین صدای دستک یا کوبیدن دو قطعه چوب به یکدیگر یا به صدا درآوردن تشتک و چیزهایی از این قبیل ذوق آدمی را ارضا نمی‌کرد به ناچار صاحبان ذوق بر آن شدند برای غنی کردن موسیقی و به دست آوردن ابزار کار مؤثر در غنای موسیقی، چاره‌ای کنند. لاجرم تفکر هنری در زمینه تکمیل صوت‌یابی و صوت‌شناسی و اندازه‌گیری صوت‌ها شیوه بهره‌گیری از تلفیق صدا و تهیه ابزار و آلاتی که بتوان به وسیله آن‌ها بر لطف آوازها، سرودها و لحن‌ها افزود به کار افتاد.

تفکر هنری در سطحی وسیع‌تر آغاز شد. دست‌اندرکاران، طی کاوش‌ها و پژوهش‌ها نغمه‌ و نواهای نویی حتی از درون خویش شنیدند. صدای دل، ندای نیازهای روح که تقلید آن‌ها آسان نمی‌نمود؛ ولی پیگیری متوقف نگردید. سرانجام نیروی خواستن مانند همیشه بر دشواری‌ها غلبه کرد و به برکت تفکر هنری و تأمل در صدا و ندا و هر عامل صداساز و هم‌چنین ساختن‌ها و شکستن‌های ابزار مورد نظر به قصد دست‌یابی به ادواتی کامل‌تر و مراوده و تبادل تجارب به مرور زمان هم به غنای موسیقی دست یافتند هم به طبقه‌بندی الحان و هم‌چنین به تدارک ابزار و ادواتی که به تدریج کامل و کامل‌تر گردید از قبیل سازهای ضربی مانند: دف _ دمبک16 _ تنبک _ نقاره _ دهل و جز آن.

سازهای دمی از قبیل لبک (توتک) _ نای‌های گونه‌گون «مجلسی، میدانی و جنگی» و هم‌چنین سازهای زهی مانند: سه‌تار (سٚتا) _ تنبور _ چنگ _ سنتور _ عود _ قانون و کمانچه و جز آن‌ها. ادوات مزبور را برای همراهی با سرایندگان و هم‌نوازی جهت تحریک عواطف و احساسات به عرصه موسیقی کشاندند تا سراینده‌ای چون سخن ساز کرد، دف و چنگ و نی نیز هم‌آوازی کنند. در این رهگذر قدر سهم ایران چشم‌گیر بوده است.

با بهره‌مندی از مایه‌سازی‌ها و هم‌نوازی‌ها؛ راه‌ها و لحن‌ها خلق شد که نام سازندگان و نوازندگان معدودی از آنان بر اثر تقرب به قدرت‌های زمان، امکان تحصیل شهرت داشتند که در کتاب‌های مربوط به موسیقی آمده است و نام ردیف‌ها، مایه‌ها، راه‌ها و نغمه‌ها نیز در دیوان شاعران بزرگ ایران ثبت شده است. واژه‌ها و اصطلاحات بسیاری در ارتباط با موسیقی وضع گردید که در فرهنگ هنر و موسیقی ایران ضبط و ثبت شد که همه نشانه‌هایی تحسین‌آور از کوشش پردامنه و ثمربخش موسیقی‌شناسان و نوآوران این سرزمین است که گیلان نیز در آن سهم ممتاز دارد که در یادداشت‌های پژوهشی اهل دانش و هنر بدان اشاره شده است.

* * *

از جمله آن اشارات، گزارشی است از ابن خرداذبه که در حوالی سال‌های 255 و 256 هجری قمری ندیم خلیفه عباسی معتمد علی‌الله «احممدبن متوکل» بود و بر آگاهی‌های وی در زمینه رقص و آواز می‌افزود. در کتاب این دانشمند پرمایه به نام «الموسیقی العراقیه» آمده است17:

«آوازخوانی مردم خراسان با زنج – زنگ – است که درای هفت سیم است و زخمه آن مانند زخمه چنگ است و آوازخوانی مردم ری و طبرستان و دیلمان با تنبورهاست»... «ایرانیان تنبور را از بیشتر سازها برتر می‌گیرند».

در صفحه 96 همین کتاب آمده است: «ایرانیان نای را با بربط گرفتند دوتایی را برای تنبورها و سورنای را برای طبل و سنج را برای چنگ...».

* * *

با در نظر گرفتن گزارش بالا درمی‌یابیم که مردم ری و طبرستان و دیلمان به هنگام آوازخانی تنبور را به کار می‌گرفتند و جهت هم‌نوازی با تنبور «دوتائی» به کار می‌بردند که این شیوه‌ای جدید از شیوه خراسانیان بوده است.

در کتاب دیگری که از فیلسوف نامی ابونصرفارابی به نام «الموسیقی»18 به جای مانده است آمده «339 ق» «تنبور خراسانی دارای دو سیم است و گونه‌ای دیگر تنبور جیلی _«تنبور گیلانی»_ است». از این گزارش هم‌چنین برمی‌آید حتی ساز گیلانی هم به سبب بزرگی یا کوچکی کاسه یا کوتاه و بلندی دسته یا تعدد سیم، ساخت جداگانه‌ای داشته است.

آن‌چنان که ساخت نای جنگی «کرنا»ی گیلان19 با ساخت نای جنگی دیگر نقاط ایران متفاوت است.

باز می‌خوانیم: «شیوه کوک کردن تنبور گیلانی از شیوه کوک خراسانیان جداست و کوک گیلانی را با عنوان «تسویه جیلی» ثبت کرده است و معلوم می‌دارد که قواعد فنی گیلان نیز با قواعد مکتب‌های دیگر فرق داشته است».  

از این نکات چنین برمی‌آید که هنرمندان گیلان در راه پیشرفت هنر، راهی جدا داشته‌اند و در مقامی قرار یافته بودند که صاحب‌نظران والامقامی چون ابونصر محمد فارابی شیوۀ آنان را در مقایسه با شیوۀ مکتب‌هایی از قبیل خراسانیان یا عراق قابل یادآوری می‌دانسته...

* * *

این تذکر ضروری است که غرض از تذکار وجوه تفاوت و بازگویی نظرات اندیشمندان بلندپایه ترجیح شیوه‌ای بر شیوه دیگر نیست بلکه مقصود ارائه اثر وجودی مکتب‌هایی است که در خراسان و عراق و گیلان و معدودی نقاط دیگر به خاطر غنای موسیقی ایرانی و بسط آن، کوششی داشته‌اند.

نتیجه تفکر هنری و کار و کوشش مستمری که قرن‌ها ادامه یافت طراز نفایسی است از تراوشات روح و هنر نسل‌ها که در هفت گنجینه موسیقی زیر عنوان «هفت دستگاه» به یاگار مانده است با نام‌های شور – همایون – راست ماهور – نوا و غیره که به زعم موسیقی‌شناسان صاحب‌نام، کامل‌ترین و شامل‌ترین آن‌ها دستگاه شور است که با شاخه‌ها و مایه‌ها و گوشه‌هایش «فرهنگ عامه» سراسر ایران به ویژه گیلان را پرآوازه کرده است که پیش‌تر در اشاره به نفوذ موسیقی در حیات خانوادگی و اجتماعی گیلان، مواردش را برشمردیم. باید بیفزاییم که آثار چنان نفوذ در همه نقاط ایران مشهود است.

صاحب‌نظری که همت به گردآوری آهنگ‌های محلی مصروف می‌داشت و به بیشتر نقاط کشور مسافرت کرد و دست‌آوردهای خویش را منتشر نمود در مقدمه کتابچه‌ای که محتوی شش آهنگ محلی بوده و به سال 1328 شمسی انتشار داده چنین آورده است: «پس از مطالعات زیادی که درباره آهنگ‌های محلی در نقاط مختلف ایران کرده‌ام به یک نتیجه نهایی رسیده‌ام و آن «سلطنت گام شور است در ایران... » که این حکومت تازگی ندارد بلکه قرن‌ها پیش به‌وجود آمده است».

و می‌افزاید: «طواف ایرانی با آواز شور مشتری جلب می‌کند، بنّا آجر را با آواز شور می‌گیرد، روضه با آواز شور خوانده می‌شود، در تلاوت هم لحن شور شنیده می‌شود».

* * *

چنین می‌نماید که دستگاه شور مجموعه‌ای است از نخستین مایه‌هایی که هر یک از اقوام ایرانی از آوای طبیعت اقلیم خود دریافت کرده‌اند که نام آنان هم بر شاخه‌ها و نغمه‌ها و گوشه‌های دستگاه شور به‌جا مانده است20 و هم آن یافته‌هاست که به دست گوهرشناسان هنر موسیقی در ترصیع دستگاه به‌کار رفته و مجموعه‌ای واحد به نام «دستگاه شور» به‌وجود آورده است که به صورت «رمز وحدت و یگانگی» ملت ایران درآمده است. رمزی که نمایان‌گر کوشش هنری همه اقوام ایرانی است و میراث مشترک نسل‌هاست. رمزی که ریشه در روح دارد و از اندیشه‌های متعالی همه دوران‌ها سیراب شده است و مدام در حالت بالندگی است. رمزی که در فراز و نشیب‌های تاریخ مظهر کرامت‌هایی هم بوده است.

این است شاهدی از تاریخ: از کتاب «الاغانی» ج 3 ص 276 چ قاهره 1947 م.

« در نخستین قرن هجری در جریان جنگ‌هایی که بین یزید بن معاویه و عبدالله بن زبیر روی داد و به استیلای ابن‌زبیر بر حجاز و عراق عرب منتهی گردید؛ خانه کعبه به سختی آسیب دید و ابن‌زیبر بر آن شد خانه کعبه را نوسازی کند. اجرای نیت را به بنّایان ایرانی حوالت کردند. آن‌ها به سال 64 هجری قمری به حجاز آمدند و آغاز به‌کار کردند. در حین بنّایی به شیوه خود که معمول ایران بود به آوازه‌خوانی پرداختند و پس از فراغ از کار روزانه به بربط‌ نوازی سرگرم شدند. آن نواها بر دل تازیان صاحب ذوق حجاز نشست. کسانی مانند ابوعثمان سعید بن مسجح به فرا گرفتن آهنگ‌های ایرانی راغب شدند... الخ».

از این ماجرا قرن‌ها سپری شده است ولی صدای آن بنّایان و آهنگ‌های ایرانی که از خانه کعبه برخاست هنوز از متن موسیقی مردم جزیرة‌العرب به گوش می‌رسد. الحان همان بنّایان ایرانی است که متن نغمه‌های ملت‌های مسلمان است اعم از عرب یا مستعرب که از اقیانوس اطلس تا اقیانوس هند و هم از مدیترانه تا خلیج فارس بود و هنوز شنیده می‌شود و کرامت رمزی را که بدان اشاره داشتیم آشکار می‌کند. گمان داریم همین یک نکته کافی باشد.

... در این مقام شایسته است یاد دانشمندان بلندپایه و هنرمندان گران‌مایه را گرامی بداریم که در گذشته و حال عوامل پیوند روحی مردم ایران را گرامی داشتند و هم‌چنان گرامی می‌دارند، بر جاذبه و منزلش افزودند و می‌افزایند و از آلایش‌های پست به دورش داشته و منزه‌اش می‌دارند.

به سائقه همین گرامی‌داشت، از هنرمندی یاد می‌کنیم که شایسته اعزاز است و او موسیقی‌دانی بود به نام ملا موسی و معروف به «مرد».

ملا موسی مرد در نخستین سال‌های قرن چهاردهم هجری قمری به خاطر تعلیم موسیقی و ردیف‌شناسی و پرورش صوت و تربیت داوطلبان شرکت در صحنه شبیه‌خوانی، مکتبی در رشت تأسیس کرد. به کوی سبزه‌میدان ناحیه تکیه مستوفی جنب مسجدی که به همین نام است. مشوقش در این کار میرزا طاهر مستوفی رشتی بود و دستیارش ملا عیسی روضه‌خوان که مانند همه اهل منبر آن دوران، تعلیم یافته از مکتب استادی موسیقی‌دان بوده است. او سال‌ها پس از درگذشت «مرد»، زیست و سرانجام به سن یک‌صد و چند سالگی در رشت بدرود حیات گفت.

از ملا عیسی که هر هفته به روزهای دوشنبه در روضه‌خوانی خصوصی مستفیض‌مان می‌داشت شنیدم که می‌گفت: ملا موسی «مرد» صوتی خوش داشت، بیانش شیوا بود و صوایش رسا و به دقایق موسیقی ایرانی آشنا. طنین صدایش چنان بود که وقتی بر منبر اوج می‌گرفت آویزه‌های چلچراغ مسجد مستوفی را به جنبش درآورده و نظر تحسین حاضران را جلب می‌کرد. ملا موسی مرد، سالی دو ماه در محرم و رمضان به منبر می‌رفت و هر سال دوازده روز نیز در شبیه‌خوانی بر حسب تعهدی که پیش خود کرده بود نقشی بر عهده می‌گرفت. بقیه اوقات سال به تعلیم می‌پرداخت. در مکتبی که گشود شاگردان زیادی بر او جمع شدند. او مرا (ملا عیسی؟) به دستیاری دعوت کرد. پذیرفتم که هم کار، کار خیری بود و هم فرصتی که چیزهای تازه‌ای از او فرا گیرم...

بعد از بنیادگذاری تکیه دولت «تازه‌ای» در تهران که دری هم به کاخ گلستان داشت از او و دیگر خوش‌صدایان موسیقی‌دان بلاد دیگر دعوت شد که در تعزیه‌داری دولت شرکت جویند. ملا موسی همراه حاکم وقت راهی پایتخت شد. سه بار بر منبر و سه بار در صحنه شبیه‌خوانی هنرنمایی کرد و درخشید. باری نقش مقابلش را در شبیه‌خوانی به حریفی واگذاشتند که در «محاوره آهنگین» بر همتایان خود فائق آمده بود اما در مقابله با ملا موسی شکست یافت زیرا «مرد» با لحنی که در مایه مثنوی بداهتاً ابداع کرده و به‌کار گرفته بود حریف را دچار سرگشتگی نمود که این نکته از نظر صاحبان مجلس مکتوم نماند و تقدیر و تحسین خود را با اعزاز و اکرام و انعام ابراز داشتند. مثنوی ابداعی او را «مثنوی مرد» خواندند که چندی به همین نام گوش‌نواز بوده است. ملا موسی مرد در آخرین سال‌های عمر، مجاور بلده طیبه قم شد و مؤذن افتخاری حرم مقدس. سرانجام به سال 1327 هجری قمری به سوی آفریننده‌ای پرواز کرد که «نوا» ازوست و نوازش هم. روانش از نوازش ایزدی بهره‌مند باد22.

 

حواشی:

1_ بادهای بیرون‌مرزی عبارتند از گرمˇ وا یا باد گرم و خشک‌کننده که از صحرای تفته بیرون از مرز اوج می‌گیرد و از جنوب غربی گیلان وارد منطقه می‌شود و از شمال شرقی خارج می‌گردد، موسمی، سست‌کننده و گرم است.

ب_ سر تـۊکˇ وا، از شمال دریای کاسپی برمی‌خیزد و به سوی جنوب پیش می‌آید، موجب تلاطم دریا و بدهوایی می‌شود.

ج_ منجیلˇ وا که در مرز بین گیلان و آذربایجان و زنجان بر اثر تلاقی دو جریان گرم و سرد به‌وجود می‌آید، از تنگه منجیل عبور می‌کند و دشت منجیل را فرا می‌گیرد.

د_ بیرۊن وا و بادهای دیگری که درباره آن‌ها و تأثیرشان باید جداگانه بحث کرد.

2_ لالایی مانند «شاله شاله شال بامؤ – یا – ریکای ریکای – و غیره».

3_ مانند أشترمه اۊشترمه.

4_ سرود بجار «اؤهؤى مار مي مار اؤى».

5_ مانند «گۊسپند دۊخان» که استاد ابوالحسن صبا از دیلمان به‌دست آورد و به نت کشید با نام «دیلمان» ضبط و منتشر نمود.

6_ عارۊس بران: در اختیار استاد ابوالحسن صبا قرار دادم، به نت کشیدند و چاپ شد.

8_ 7_ در اختیار استاد ابوالحسن صبا قرار دادم، به نت کشیدند، به نام «پهلوانان» منتشر کردند، به اهتمام دکتر لطف‌الله مفخم پایان در مجموعه‌ای که شامل 25 قطعه ضربی بود به سال 1327 شمسی انتشار یافت.

9_ نگاه کنید به شماره 8 – 7 چاپ و منتشر شد، به نام پهلوانان «فومنی مقام».

10_ زردˇ ملیجای را استاد صبا از منطقه امارلو به‌دست آورد و به نت کشید. قسمتی از آن را با سرود «ای وطن، ای حب تو آئین من» همراه کردند، ضبط و منتشر شد.

11_ نی‌زن: در اختیار استاد ابوالحسن صبا قرار دادم، ایشان تحت عنوان «گوش به زنگ» به نت کشیدند، در کتابچه نت 25 قطعه‌ای آقای دکتر مفخم پایان چاپ شده است. آهنگ آن را از سلسله (شهریاری مقام) دانسته‌اند.

12_ جنگل‌پر: با ارکستر اداره کل فرهنگ و هنر با خوانندگی بانو خاطره پروانه به افتخار یکی از رئیسان دول خارجی اجرا شد. ترانه در «اوخان» چاپ شده است.

13_ « ای یار، ای یار» در کتابی که از طرف اداره فرهنگ و هنر به چاپ رسید، منتشر گردید.

14_ شرفشاهی: به وسیله آقای ملا مهدی فرزند ملا عیسی روضه‌خوان که شرحش گذشت «با تسلط کامل خوانده شد» و استاد ابوالحسن صبا به نت کشیدند.

15_ «کي تانه يال واکۊنه» که با کرنا نواخته می‌شود. در این مقام مناسب است یادآوری شود که کرنا در گیلان از نی گیاهی ساخته می‌شود، بر سر آن آلتی به شکل «ن» نصب می‌کنند.

16_ دمبک: را در گیلان دمبل می‌نامیدند. در محاورات خودمانی هم با عنوان «دایره دمبل» یا دایره دمبک یاد می‌کردند و دمبل عبارت است از دو طبل بیضی متصل به هم که یکی کوچک‌تر از دیگری و سورنای را همراهی می‌کند. دمبل خیلی کوچک‌تر از نقاره است.

17_ صفحه 25 از کتاب «الموسیقی العراقیه» چاپ بغداد 1370 هجری قمری.

18_ صفحه 167 و 149 از کتاب «الموسیقی» تألیف فارابی موجود در کتابخانه مجلس.

19_ کرنای: مرکب از دو لغت کر و نای می‌باشد. کر به معنی جنگ که در فرانسه به صورت «گر» و به انگلیسی «وهر» خوانده می‌شود، در فارسی کلمه کارزار آمده است که به معنی جنگ است. و نای همان نای است که در گیلان از نی گیاهی نه فلزی ساخته می‌شود، با سری به شکل دایره «ن» یا «ل» و به طول دو تا دو و نیم متر که به وسیلۀ هیئت‌های سه یا چهار نفری در نمایش وقایع جنگی نظیر واقعه کربلا نواخته می‌شود.

20_ نگاه کنید به کتابچه مشتمل بر شش آهنگ محلی از «دشت باوی» گردآورنده منوچهر محمودی، ناشر دکتر لطف‌الله مفخم پایان، آبان 1328.

21_ بر شاخه‌ها و نغمه‌ها و لحن‌ها و گوشه‌های دستگاه شور این نام‌ها هم دیده می‌شود: «نیشابور – نیشابورک – دشتی – دشتستانی – گیلی – آذربایجانی – افشار – قجر – بیات کرد – عراقی – فهلویات – گبری – چوپانی – اسپهبدی – بیات زند» (بیات زند را بیات ترک هم خوانده‌اند ولی نام اصلی همان بیات زند است که پس از استیلای قاجاریه به سبب کینه‌ای که محمدخان قاجار و سلسله‌اش از زندیه داشتند، موسیقی‌دانان آن را به جای بیات زند، بیات ترک شناساندند تا نغمه مزبور را در دستگاه شور حفظ کرده باشند).

* نام اسپهبد که در شاخه‌های شور به‌کار برده شده نام ناحیتی بوده در شمال گیلان که حمدالله مستوفی در کتاب «نزهت‌القلوب» موضع‌اش را معلوم داشته است. «چاپ تهران به کوشش محمد دبیرسیاقی» طول جغرافیایی از جزایر خالدات «فه» = 85 و عرض از خط استوا «لح» = 28 درجه که منطبق است با طالش کنونی و آستارای دو سوی مرز، و حاکم‌نشین آن منطقه «شنیدان» نام داشته است.

** یاوردهي: مراسمی است گروهی که در مواقع کمک اهالی به خانواده زارع مجاور انجام می‌شود. کمک دست‌جمعی و همکاری در خانه‌سازی – کمک دست‌جمعی یک‌روزه مردان خانواده عروس در کشت و زرع به پدر یا رئیس خانواده داماد و متقابلاً کمک یک‌روزه و گروهی زنان خانواده داماد در نشاءکاری یا «وجین مزرعه» با مادر عروس یا خود وی، که با تشریفات شادی‌آوری صورت می‌گیرد.

*** سرتراش: مراسمی است که روز حمام رفتن و اصلاح و آرایش سر و روی داماد (برای اولین ملاقات با خانواده عروس)، در محیطی شاد برگزار می‌شود و هدایایی هم به داماد تقدیم می‌شود.

22_ در شرح حال بالا از گواهی‌های مرحومان محمدی انشائی – سیدعباس جلیل‌زاده – نعمت‌الله فروزش کسمائی به نقل از مرحوم معین‌التجار مقیمی استفاده شده است که در کتاب نام‌ها و نام‌دارها تألیف نگارنده خواهد آمد.

 



به مناسبت 11 آذرماه، سالگرد سردار بزرگ جنگل میرزاکوچک خان جنگلی

 



عکس میرزاکوچک خان جنگلی


وأسي جنگل بۊخۊسيم، ميـرزاکوچي‌خـانˇ مـره     ورخـانـأ، تــازهˈ کـۊنيـم، تــازه جـــوانــانˇ مـره

جــانˇ جــأ ديــل بکنيـم، ايـــــرانˇ آزادي خنـي     مالˇ جأ دس اۊسانيم ميــرزا حـۊسئن خانˇ مـره

صؤبˇ سر، کسما مييان دۊشمندأ نابـۊدأ کـۊنيم      شب بيشيم ماسۊله سنگر، کـاسˇ چــۊمـانˇ مـره

تيـــر بيبيم دۊشمنـدانˇ سينـهˈ نظــاره بيگيــريـم     شير بيبيم جنگ بۊکۊنيم گـۊرگان ؤ شالانˇ مـره

ايـــــرانˇ نــاجـــهˈ بنيــم هممتــا بيگـــانـه ديــلأ     پـا بـه پـا همـرا بيبيم ميـــرزاکـۊچـي‌خـانˇ مـره

ننيـم أ جنــگˇ مييـان خـالـي تـۊفنگم بــه زيميـن    همـه ســــرپـــا بـيـمـيـريـم جنـگـلˇ دارانˇ مــره

خـان ؤ خـان‌زادانˈ بيـرۊن فيشـانيم کشـورˇ جـأ     ستمـأ وأســي بجنگيـم گــيــلـــه‌مــــــردانˇ مـــره

اۊيأ کي گـؤرره کـۊنه تـۊپ ؤ زنه ايجگره تیــر     سـد و سنگـر چـاکـۊنيم پـا ؤ ســر ؤ جـانˇ مــره

سـر فأديم ميـــرزا مانستن، هنـأ سـربازي گيـدي     ويـري «درويـش» کي بيشيم جبهه رفقـانˇ مـره


محمد بشرا (درویش گیلانی) 

مجله دامون / دوره دوم / شماره مسلسل 17 / سال 1359

«ویژه نامه به یاد میرزاکوچک خان»



ادبیات گيلکی (جنگلˇ رۊزنامه)


لوگوی روزنامه جنگل


روزنامه جنگل 

شماره سی‌ام _ پنج‌شنبه بیستم رجب‌المرجب 1336 هـ ق (11 اردیبهشت 1297 هـ خ _ 2 مه 1911 م)

 

این چه بدبختی است

پس از قرن‌ها پریشانی و طی تمام درجات انحطاط و تنزل، پس از سال‌ها فشار طاقت‌فرسا و ابتلای به قتل و غارت و اسارت و ذلتی که مافوق آن برای هیچ ملت ذلیل پریشانی متصور نیست، پس از مدت‌ها تجربیات و امتحانات عدیده، پس از فهمیدن این نکته که ای بسا مواقع گران‌بهای استفاده را چه از دست ما به رایگان گرفتند و چه خود بدبختانه برای فساد اخلاق و دنائت طبع از دست دادیم پس از ادراک همه‌گونه مصائب و تحمل هر نوع متاعب ارادۀ خالق مهربان ما به تغییر حوادث زمان و سرنگون کردن تخت ظالمانۀ نیکولای مخلوع و واژگون شدن دولت مستبدۀ روس تعلق گرفته، طریق ترقی را از خاشاک موانع صاف کرده به ما ارائه نمود، یک سال است که از تاریخ بروز این موهبت خدایی می‌گذرد، یک سال است همه نوع اسباب استفاده برای ما فراهم گشته، یک سال است تمام وسایل اصلاحات و ارتقاء و خودآرایی برای ما تهیه شده، یک سال است یک قدم برنداشتیم و یک ذره به سمت ترقی نرفتیم بلکه مشی قهقهرایی کرده، روزگار ما امروز بدتر و پریشان‌تر از پنج سال قبل گردیده، قشون روس رفت، استیلای روس رفت، مداخلات صریحۀ روس رفت، قشون عثمانی هم از حدود ایران رفت، تمام دول متحاربه همگی تصدیق به بی‌طرفی و حفظ استقلال ایران داشته و دارند (مگر انگلیس)، دیگر چرا وامانده‌ایم؟ دیگر چه تأملی داریم؟ سکوت و سستی ما برای چیست؟ دیگر چه انتظاری داریم؟ ده ماه است اعلان انتخابات اعلام شد، وکلای مرکز تعیین گشتند، ولی هنوز اقدامی به انتخابات ولایات نشده، چرا؟ معلوم نیست.

مسیو براوین، سفیر دولت بالشویک، مدت‌ها است در تهران متوقف و رسماً اخطار کرد که حاضرم برای الغای امتیازات قدیمه و ابطال عهود سابقه و عقد معاهدات جدیده داخل مذاکره شوم، نه او را پذیرفتند و نه درصدد برآمدند که بفهمند مقصودش چیست و چه می‌گوید، وجودش آیا مضر است یا نافع، بیاناتش قابل استماع است یا رد کردنی، دولت قدیمۀ روس منهدم شد اما به ابهت سابقۀ سفیرش (ناخوانا)، اصل از میان رفته به فرع او متمسک شده‌اند و به افتخار رژیم پوسیدۀ نیکلا دو دستی به قزاق چسبیده‌اند، صاحب‌منصبان روسی قزاق‌خانۀ ایران کناره کرده می‌خواهند قزاق‌خانه را تحویل بدهند اولیای امور قبول نمی‌کنند و قول او را خلاف وفاداری، نجابت می‌دانند.

ماژور استوکس انگلیسی و سفیر انگلیس، مارلینگ، در پایتخت مملکت با بودن شاه و این همه رجال و سردارها و سپهسالارها و امیرها و حضرت اقدس‌ها و حضرت اشرف‌ها و ارباب انواع بدبخت ایرانی قزاق‌خانه را به غلبه تصرف می‌کنند، نفس‌داری نیست بگویند چه می‌کنند.

به اسم اتریاد همدان قزاق زیاد می‌کنند، هیچ‌کس نمی‌پرسد همدان کجاست، مملکت کیست و در آن‌جا چه واقعه حادث شده و اتریاد همدان چه لزومی پیدا کرده.

در جنوب و غرب انگلیس‌ها قشون تشکیل می‌دهند، در شرق به سرعت باد سرباز هندی وارد می‌کنند، در مرکز به علاوۀ تزیید قزاق و تسلیح اشرار، سفیر انگلیس به هم‌دستی چند نفر از بی‌شرفان ایرانی کمیتۀ تروریست تأسیس کرده، صلحای ملت را تهدید می‌کند، کسی نیست بگوید به کدام حق اقدام به چنین اعمال قبیحه می‌کنند.

فریاد قحطی از تمام ایران بلند است، در طهران روزی بالغ بر چهارصد نفر می‌میرند، گندم‌ها در انبارهای . . . و رجال ایران‌پرور احتکار شده، یک دانه را به نام دیانت، انسانیت، به نام همان دروغ بزرگی که به خودشان بسته‌اند حاضر نیستند بیرون آورده و مردم را از مرگ نجات دهند، ولایات یا بی‌حاکم یا حکامش همان گرگان گرسنه و شاه‌زادگان خودرو هستند که غیر از پول هیچ چیز را پرستش نمی‌کنند.

اسرار مملکتی و مکاتیب دولتی از بغل همایونی مستقیماً به دفترخانۀ سفارت انگلیس نقل می‌شود، کسی نیست معایب این کار بزرگ را بفهماند. امروز شاه سفیر انگلیس، حاکم سفیر انگلیس، وزیر سفیر انگلیس، فعال مایرید سفیر انگلیس، اختیار دربار با سفیر انگلیس، عزل و نصب حکام با سفیر انگلیس، تعیین وزرا با سفیر انگلیس، قوای دولتی در اختیار سفیر انگلیس، اختیار جراید با سفیر انگلیس، بالجمله رشتۀ حیات تمام مملکت و سلطنت در دست سفیر انگلیس، به هر کاری که دست نهی روی در مقابل سفیر انگلیس است که عرض اندام می‌کنند، تاریخ ایران هیچ‌گاه چنین بی‌شرفی و شرب‌الیهودی را نشان نمی‌دهد، قباحت کارهای ما بدتر از دورۀ شاه سلطان حسین شده، محشر غریبی است، هنگامۀ عجیبی است، واقع انسان متحیر و مبهوت می‌شود، تفکر در این مسئله دل‌ها را کباب می‌نماید، تعمق در این اوضاع مغز اشخاص حساس را پراکنده می‌نماید، چگونه می‌توان تحمل کرد؟ چه‌سان ممکن است طاقت آورد که پادشاه یک مملکت بزرگ، جانشین اردشیر بابک، خود را مطیع صرف ارادۀ یکی از ادنی نوکرهای دولت انگلیس نماید؟

این چه بدبختی است که مجدداً به این کشور محنت کشیده متوجه گشته؟ چه روزگار تیره‌ایست که باز هم در مقابل دیدگان ما جلوه‌گر شده؟

اعلی‌حضرتا، تاج‌دارا، حق و جمیع موجوداتنش گویند که عرایض ما صمیمانه و خالی از شائبه و ریا و تزویر است، خاطر مقدس‌ات را متوجه به این مسئله مهم می‌نماییم که ایران دیگر طاقت کشمکش و مبارزه بین شاه و رعیت را ندارد، مملکت خراب شد، ملت گدا و نابود گردید، ثروت معدوم گشت، تجارت و فلاحت از بین رفت، دیگر ذره‌ای طاقت و توانایی نمانده، در این موقع روا نیست شخص اعلی‌حضرت به فریب خائنین دربار و تشجیع انگلیس‌های غدار به خرابی این کشور بیفزایید.

شهریارا، ملت پس از خلع شاه ماضی (یعنی پدر اعلی‌حضرت) با یک دنیا امید و اطمینان سلطنت ایران را به اعلی‌حضرت تقدیم داشته، از همه حیث مطمئن بودند شاه جوانی که در فضای آزادی پرورش شده هر نوع اقدام جدی در اصلاح مملکت و رفاه رعیت خواهند فرمود، چه‌قدر اسف‌آور است که این امیدها مبدل به یأس گشته، شاه مشروطۀ محبوب یک ملت به خرافات حشرات دربار و تحریک انگلیس به کلی حقوق مملکت و ملت خود را پشت‌پا زند.

شرافت سلاطین به ترقی مملکت و نشر عدالت و رفاه رعیت و مختاریت شخص سلطنت است، نه در خرابی مملکت و تحت‌الامری دولت مجاور بودن است. سلطنت به ترویج قانون مساوات است نه تصویب ارتجاع. قدرت به بسط قوانین حریت و انتخاب مامورین لایق است نه تحصیل تقدیمی از حکام و تسلیط آن‌ها به جان ملت و خنثی گذاشتن مشروطیت و از کار بازداشتن دوایر دولتی. ثروت یک پادشاه آبادی حوزۀ سلطنت و ازدیاد دارایی رعیت اوست، نه اندوختۀ طلا و نقره آن‌هم با ترتیبی که مورد تنقید تمام ملل عالم گردد. هیچ پادشاه به هم‌دستی سفیر دولت همسایۀ متجاوز خود به رعیت مطیع فداکار خویش پادشاهی ننموده و هیچ ملتی هم تا امروز از انگلیس‌های مکار حقیقت و راستی ندیده تا اعلی‌حضرت مشاهده فرماید.

زیاد کردن قزاق با پول و صاحب‌منصبان انگلیسی و روسی قوائم سلطنت را محکم نمی‌کند. عدالت و رأفت فرمایید که همۀ ایرانی فدایی اعلی‌حضرت گردند، زیرا عقلا گفته‌اند و به تجربه رسیده شاهنشاه عادل را رعیت لشگر است.

شاهنشاها، سزوار نیست که با دشمنان بسازید به دوستان بتازید، آیا خبر از حال امروز مملکت ندارید؟ آیا باز هم در فکر نشده‌اید که مستحضر گردید احرار گیلان را چه مقصودی است؟

نمی‌دانیم چه برهان و دلیلی اعلی‌حضرت را متقاعد می‌کند و از چه نوع عملیاتی خاطر مقدست مطمئن می‌گردد که فداییان گیلان جز استقلال مملکت و تحکیم مبانی سلطنت مقصودی ندارد، ولی انگلیس‌ها به هم‌دستی خائنین دربار، ایران را می‌خواهد تصاحب نمایند.

آیا ذات مقدس شاهانه حاضر نیستند که در این قضیه امتحان فرمایند تا خائن از خادم و کاذب از صادق تمیز داده شود؟

اگر شخص شاهانه محصور خائنین است به ملت اعلان فرمایند تا آن‌ها را از اطراف سریر ساحت متفرق نمایند.

اگر خود اعلی‌حضرت شهریاری از روی رضا و میل این ترتیبات ننگ‌آور را تصدیق می‌فرمایند در این‌جا چه نظریه‌ایست آن نظریه را به ملت ابلاغ فرمایند تا همه از حقیقت مسئله مسبوق شده و بدانند جهت چیست شاه تاج‌دار مهربان با دست خود به ریشۀ سلطنت و ملیت ایران تیر می‌زند.

خدیو مصر در تحت فرمان انگلیس سلطان است، پادشاه دانمارک هم در مملکت کوچکی بدون فرمان‌برداری از اجنبی سلطان، کدام یک محترم‌تر و با قدرت‌ترند؟

آیا اقتدار امپراتور آلمان و عظمت او برای اطاعت از دولت بیگانه است یا برای متفق شدن با ملت خود؟ آیا امیر افغانستان محترم‌تر است یا امپراتور اطریش؟ آیا امیر بخارا مقتدرتر است یا سلطان عثمانی؟

وا اسفا! چگونه اعلی‌حضرت شهریاری بدون هیچ مقدمه استقلال یک مملکت قدیم را محو فرموده و تسلیم ارادۀ انگلیس می‌شوند؟

صرف‌نظر از تاریخ گذشتگان، حوادث روسیۀ حاضر نیکوتر گواهی است که اعلی‌حضرت باید به آن متذکر شوند که به قوت بیگانگان به ملت خود تاختن و فشار آوردن جز خرابی و زوال و خسران و (ناخوانا) نتیجه ندارد.

شهریارا، این عرایض ما گرچه به ظاهر قدری خارج از نزاکت جلوه می‌کند ولی از فرط حب به این آب و خاک و علاقه به استقلال ایران و استحکام سلطنت اعلی‌حضرت به نگارش آن مبادرت شد.

خالق عالم را شاهد قرار می‌دهیم که هیچ منظور و مقصودی جز خیر دولت و ملت و قطع ایادی اجانب نداریم و در این طریق حق و صواب بدون پروای از مشکلات و عذاب به تمام قوا قیام داشته و داریم زیرا در این راه مشروع زندگانی ما باشرفانه و مردن ما نیز از روی شرافت‌مندی خواهد بود و از ذات مقدس شاهانه نیز استرحام می‌کنیم که بیش از این به مواعید اجنبی و اظهارات خائنین فریب نخورده، قدری امتحان فرمایند تا مقصود فداییان و سایرین واضح و حقیقت کشف گردد.

ای شاهنشاه ایران، ای جانشین سلاطین کیان، ای قائم‌مقام ساسانیان، راضی نشوید که این ایران، مهد قدیم متمدن، با دست اعلی‌حضرت مثل مصر و بخارا گردد.

مناسب دیدم که این مقاله را به ذکر ابیات ذیل خاتمه دهیم:

 

کــاخ خـاقــان تخـت جمشیـد افسـر نوشیـروان     تــا بـه کــی بــازیچـــۀ دســت خیــــال ایـــن و آن

طـــاق کســـری شد لگـدکــوب ستـور اجنبـی     دجله خـون شد زیـن مصیبت چـون دل نوشیـروان

فارس رفت از دسـت و شد معدوم آثـار عجـم     زیــن مـذلـت خـــاک بـر ســر مـی‌کنـد تــاج کیـان

فتنه چون ضحاک شد در مملکت فرمان گذار     محـــو شــد فـــر فـــریـدون مــرد رســم کــاویــان

نیسـت بـی‌جــا بـا چنین آیین و رسـم ســرگین     خــون بـه تـاج و تخـت ایـــران گــر ببـارد آسمـان

مــرکــز فتنـه اسـت یـک‌ســر پایتخت مملکت     کــــرده بــدنـــامــی مقـــر در مسکـــن نـــام‌آوران

شـــاه مـا از خـواب غفلـت دیــده بگشاید اگـر     گـــــریــه پــرویــز بینــد خشــم پــوریــای نیکــان

مملکت بیمـار و محتــاج حکیمی حــاذق است     تــن همــی فــرسـایـدش در دـست ایـن نـابخــردان

پـادشـاهــا رسـم شـــاهـی یـادگیـــر از ویلهلـم     کــه گــذشتــه قــدرتـش از قیــــروان تـا قیــــروان

ملک ســاســان شـد ســراســر پایمـال دشمنان     هـــــان کجـــاییـد ای یـــلان دودۀ ســـاســـانیـــــان

خســروا دانـی کـه انــدر خـواب‌گـاه داریـوش     دیــو لنــدن خـــواب بینــد جنــگل مــــــازنــــدران

پــادشــاهــا تـو شبـانستـی و ایــن مــردم رمـه     گـــرگ افتــد در رمــه غفلـت اگـــر ورزد شبـــان

 

تي أمؤنˇ يادˇ مرأ - آيدا فتوحى




تي أمؤنˇ يادˇ مرأ (آيدا فتوحی)

نويسا ؤ ايجرا: آيدا فتوحى

لهجه: رشتي


 

کس کسأ فاندرستيد، ايتأ چۊم-دکف، بياد بأورديد

گۊل باهار؟ چيه کاس جان

ترأ ياده اۊ رۊزان کي نأ به دار بيم نأ به بار

اۊ رۊزان کي تي لبˇ خانده مرأ خانده کۊديم باهار باهار

کاس جان خۊ چۊمانˈ فۊچه، ايتأ کۊره-يه آتش بۊ

ديلم أنˇ شين بۊرأ بؤسته زۊغالˇ مانستن چک چک کۊدي

خۊ لاويرأ فاکشه بۊجؤر ناله بۊکۊده کي: هاى هاى هاى

هۊ رۊزان کي ترأ پاک جگا دأئيم مي ديلˇ تان

گۊل باهار وارشˇ مانستن بوارسته کي:

غۊرۊبان هتؤ شؤئي مي خانه بؤستي تاسيان

کاس جان بۊگؤفته: هۊ رۊزان کي تي جۊلان گۊل کۊدي تا خانده کۊدي

گۊل باهار لب-دۊکۊن خانده بۊکۊده کي: مي مرأ گب تا زئي دئه-وختانˈ زنده کۊدي

کاس جان دئه طاقت ناشتي، آخر حله زۊد بۊ کي پۊشت به گۊل باهار رۊ به آفتاب

خۊ دسانأ بۊجؤرأ گيري ؤ خۊ غريبي آوازأ تاوده أ دشت ؤ دمنˇ مئن ؤ ناله بۊکۊنه

نۊشۊ،  نۊشۊ،  ايپچه بئس، رنجه نۊکۊن جانه

نۊشۊ، نۊشۊ، زندگي بي تۊ تاسيانه

أمما فقد نيگا بۊ ؤ آه

گۊل باهارم آه بکشه

بچرخسته خۊ پا پاشنه سر، خۊ گۊلگۊلي دامنˈ پهنˈ کۊده زمينˇ سر

الان هۊ جائي کي ايسا بۊ، پاکين، کاسئى جانˈ رۊبرۊ بۊ

اۊنˇ دۊتا دسأ قاب بزه خانده بۊکۊده کي:

چي صفائي،  چي صفائي،  چي صفا داشتي اۊ وخت

أمي دس ديلˇ مييان، گۊلˇ وفا کاشتي اۊ وخت

بخييالي کي آتشˇ سر آب فۊکۊني

گۊل باهارˇ سردˇ دس، کاس جانˇ شرابˇ شۊرۊبˈ آرامˈ کۊده بۊ

خۊ مشامˈ بچرخانه، ديلˇ جا ناله بۊکۊد:

خۊدايأ گۊل-جانˇ عطرأ هيشکي نأره، بازۊن به زوان باورده کي:

گۊل باهار، خئلي زمات بۊ کي تي دسأ أتؤ مرأ فاندأبي-يأ

ناگي تا واخبأ به، خالي ايتأ دس بۊ رۊ به آسمان، چۊم وازأ کۊده، ماتˈ زه

صاراىˇ برهۊتˇ مانستن خۊشکأزه بۊ، خۊ گۊلي بغضˈ نتانستي فاده بۊ بيرۊن

بترکسته، أبرˇ باهارˇ مانستن أرسۊ،  أرسۊ،  أرسۊ

گۊل باهار،  گۊل باهار،  چيره أنقدر جۊدائي بامˇ سر تۊ را کۊني؟

چي به بئسي مي لبˇ گۊلˈ به خانده واکۊني؟

گۊل باهار عأينˇ هۊ آفتابي کي رادٚواره خۊ چۊمˇ گۊشه جا ايتأ بينيشانه الماسˈ کي

سۊسۊ زئي تاودأ کاسˇ جانˇ پا ورجا ؤ قايمˈ کۊده دردˇ أمرأ بۊگؤفته:

هاى کاس جان، تي درد مره بايه، من کي نامؤبۊم کي نشم

کاس جانˇ رنگ ؤ رۊ مهتاوˇ ديمˇ مانستن بپرسته

خۊ چۊمانˈ دۊرۊشتأ کۊده کي:

بي رحم ؤ بي مۊرۊوت تي واستي پۊر زماته واهيلˈ بؤ مي تسکˇ ديل

مي أ ديل ديله، خييال نۊکۊن ايسه بيجارˇ گيل

گۊل باهار خۊ غۊرصˇ خانده-يأ بشکنه کي: آۊ  آۊ  آۊ

تۊرأ بؤستي خييال کۊني منم هتؤ

تۊ نأني مگر دس-فارٚسˇ سئبˈ مزه نأره خۊردن

تا بۊسۊج واسۊج نيبي دارˇ لچه سر، شواله مانستن به آسمان کي پر نکشي

گۊل باهار هتؤ ايسا بۊ، خۊ دسأ تکام بدأ ؤ بازۊن پۊشتأ کۊده

باينه ايتأ طاوۊس، خۊ دامنˈ فاکشه سبزهˈنˇ سر

کبکˇ خرامانˇ مانستن، خرامان خرامان جه کاسˇ جانˇ چۊم-دکف دٚوارسته

کاسˇ جانˇ کام خۊشکأبؤ

خۊشکأبؤ مشکˇ مانستن تام وازأ کۊده کي:

دئه الان، غۊرۊب کي به   تي أمؤنˇ يادˇ مرأ

گب زنم خانده کۊنم   مره مره بادˇ مرأ

 

 تي أمؤنˇ يادˇ مرأ - آيدا فتوحى


خط ؤ کيليدتأخته | خط و صفحه‌کلید

نامردي


نامردي


********


دؤرˇ مگــزان لابـــدانˇ ويـــرجـــا الکــي-يـه      ميـدان دنٚکـف تــي زۊرˇ بــازۊ همــه پـي-يـه

خئلـي دانمـه کـرچي، کــۊنـي زنجيــلˈ پـــاره      تــي لاسپـــاره ولاّ أمـي ويــرجــا شاليکـي-يـه

چهلˈ بـۊکـۊنـي پنجـا يـا آخـــر نـۊکـۊنـي تــۊ      سـرسـۊم کـي بکفتـي تـرأ اۊ مـؤقه حـالـي-يـه

مئـوه-داري کـي مئـوه نـده خـۊشکــأ بــه بئتـر      کــي پـــۊر خــارأ وا گـــؤفتــــن ليليکـــي-يـه

مي زنـدگـي چـرخˇ ميياني چــۊب تــانٚـود کـي     مـي رگ کي واگــرده جـه نتــاجˇ گيلکــي-يـه

جه خۊشکأ-بـؤسه دارˇ جا مئـوه نيچه هيککس     خـۊشـکˇ خـۊجˇ دارأ دبکـه زئــن الکــي-يـه

مـــرداى نکفـه هيـــزره نـامـــردانˇ پــا جيــر      مــرداکانˇ کفتــن ليـمˇ پـــۊریـــاىˇ ولــي-يـه

وختـي پالـوان زۊرخـانـه گــؤدأ دهــه مـــاچـي     نـامـردانˇ غيـرت اۊنˇ خــاکˇ نعلـه-کي-يـه

«خاجه» واسي خـؤب فانديـري أ دؤره زمـانهˈ     نـامــردي أ بــازارˇ جــا نـامــــردانˇ فـي-يـه


حجت خواجه ميري (ول بيگيفته رادٚوار) 

ايتأ کۊچي دانه داستان





آقاىˇ وزير بهداشت بفرماسته: «کليه فۊرؤختن خۊجير کار نييه، شيمي کليهˈ هتؤ مۊفتکي فأديد!»

هنˇ وأستي جه وزيرˇ مؤترمˇ بهداشت کي خؤرۊم کاران زيياد بۊکۊده دأره، تشکر کۊنيم کي أمرأ

رانمائي بۊکۊده. مألۊمˇ کي آقاىˇ وزير هيزره واخب نييه کؤشان، چي وأستي خۊشانˇ نازنين کليهˈ

فۊرۊشده. بخألي تيتالي يا ثوابˇ ره أ کارأ کۊنده!

ئي نفر کي خۊ کليهˈ بۊفرؤخته بۊ گؤفتي، أگه آقاىˇ وزير اۊ پۊلي کي خايمأ مرأ فأده، مي چۊمانˇ سر،

ايتأ کليه کي ويشتر نأرم، اۊنم ديپيچم کادؤ دۊرۊن باينن کادؤىˇ تولد فأدم آقاىˇ وزيرأ.

وأورسئم أولي کليهˈ چۊتؤ بۊفرؤختي بۊگؤ، مي کؤرکي-يأ خأستيم مردأ-دم هرجگا بۊشؤم وام فأگيرم

نؤبؤسته کي نۊبؤسته، وا جاهاز بهئبيم دئه، جاهاز فاندأ بيم کي مي دسˇ سر مأنستي ؤ اۊبيناستي.  

بازنشسته-يم، مائي ئي تۊمۊنˇ مرأ کي أمي چا پۊرأ نيبه. ايرۊز هأ باغˇ محتشمˇ دۊرۊن نيشته بۊم کي،

ايتأ هأ رۊزنامهˈن چيسه ارشاد تازگي-يان مۊفتکي پخشأ کۊنه، مي دس فارسه. کرأ خاندأن دۊبۊم کي يؤکؤ

ايتأ مۊناقصه آگهي-يأ بيدئم بينيويشته بۊ «شيمي کليهˈ هينيم»

مي مرأ بۊگؤدم: خئلي-يان أ دۊنيا دۊرۊن ايساد ايتأ کليه ويشتر نأرد، من ايتأ کليه عيلاوه دأرم،

عيلاوه کليهˈ چي خأيم بۊکۊنم کي!!؟

چي ره أ خۊدادادي سرمايه جا ايستفاده نۊکۊنم، حؤکمن جه هۊ اول-سر خۊدا فادأ کي هر زمات گير دکفتيم

بيشيم اۊنˇ سر وخت. أتؤ بؤبؤسته کي مي کليهˈ بۊفرؤختم ؤ کؤرˇ دانهˈ اۊسه کۊدم مردˇ خانه.

البت أسأ وا مي اۊ دۊتا کؤرانˇ رئم جاهاز جۊرأ کۊنم، شائد بتانستم أشانˇ مارأ راضي-يأ کۊنم،

ايتأ خۊ کليهˈ مۊفتکي فأده آقاىˇ وزيرأ، ولي اۊنˇ جا وأسي مي کؤرانˇ جاهازأ فأده-يأ.



نؤرۊزبل مۊوارک

1590اسپندارما30-تئران-آثارˇ ملي أنجۊمن


گۊرۊم گۊرۊم گۊرۊم بل     نؤرۊزما ؤ نؤرۊزبل


  نؤسال ببه سالˇ سۊ         نؤ فأدي خانه واشۊ


   نؤزا ؤ بۊد ؤ وابۊ         أمي رۊزي ره واشۊ


*=*=*=*=*=*


1591ˇ گيلکي نؤسال؛ هممتا گيلکانˈ مۊوارک ببه






ايشالا کي هممتانˇ ره خۊجير سال ببه


نوروزی که مال گیلک‌هاست

در واقع این تقویم مال خورشید است

تقویم دیلمی

نظریه‌ای درباره نام تالش (هارون شفیقی عنبرانی)


نظریه‌ای درباره نام تالش (هارون شفیقی عنبرانی)

*******************************************

تالش به یک واحد جغرافیایی از گیلان اطلاق می‌شود که تا امروز دربارۀ آن مطالبی در تاریخ نوشته‌اند. اگر کسی بخواهد امروز دربارۀ همین منطقۀ تالش دست به تحقیقاتی بزند و در این راه باز به جمع‌آوری نظرات سابق محققان بپردازد تصور می‌کنم این‌کار زیاد جالب و قابل‌توجه نباشد، زیرا این اقدام جز تکرار مکررات چیزی به‌شمار نمی‌آید، چه بازگو کردن یک سلسله منقولات از مآخذ مختلفه به عقیدۀ این بنده به درد یک تألیف جداگانه می‌خورد تا به درد یک اظهارنظر تحقیقی و استنباطی از شواهد و قرائن موجوده که در خلال اوراق و افکار فرهنگ اجتماع جای گرفته است.

بشر متمدن همیشه در مقابل دو نوع منشأ معلومات قرار دارد. یکی معلومات در صحیفه‌های مدونات و کتب و دفاتر، دوم آن‌چه در میان اجتماع در سینه‌ها در زوایای روایات در لفافه‌های کلمات بالاخره در مسیر پرنشیب و فراز زندگانی یک جامعه قرار گرفته است. به نظر نگارنده مطالعه یک دایرة‌المعارف محیط و جامع به مراتب آسان‌تر است از مطالعه و استنباط یک سلسله معلومات که در صفحات زندگی یک ملت نهفته است. البته این نظر در دایرۀ خارج از امور مسلمات تاریخ صحت دارد و درست است.

ما اگر من‌باب مثال بخواهیم دست به تحقیقات دربارۀ همین شناختن ریشۀ کلمۀ «تالش» بزنیم می‌توانیم به نظریات محققانی که در این موضوع اظهارنظر کرده‌اند توجه داشته باشیم ولی این کار نه مانع ابراز عقیدۀ کسی می‌تواند باشد و نه مانع انتقاد از نظریات دیگران.

عده‌ای از محققین و مورخین وقتی که می‌خواهند روی همین اسم تالش بحث کنند نمی‌دانم به چه مناسبتی به یاد یونان زمان اسکندر و دارا می‌افتند و با لحنی مقرون به قاطعیت می‌گویند که: تالش از تالوش یونانی یا از کادوس مثلاً زبان فارسی بوده است و توأم با چند حدسیات دیگر. اما اگر ما در مقابل این اظهارعقیده‌ها کمی به خود جرأت بدهیم و در اولین قدم تسلیم بلاشرط نظریات غیرقطعی تاریخ نشویم و تأثیر کلمات و زبان یونانی را روی فرهنگ خودمان در دوهزار و اندی سال پیش نپذیریم، تصور می‌کنم مرتکب گناهی نشده‌ایم.

راستی چرا یونان؟ ما با یونانیان و یونانیان با ما چه روابط و چه مناسبتی داشته‌اند؟ اجازه بدهید عرض کنم. ما می‌تواینیم ارتباط دوهزار و اندی سال پیش ایران و یونان را در سه عنوان خلاصه کنیم.

نخست از راه روابط علمی و شاید تجاری دو ملت. دوم از طریق لشکرکشی خشیارشا به یونان. سوم از نظر هجوم اسکندر مقدونی به کشور ما. البته اگر بتوان این دو عنوان اخیر را «ارتباط» نامید!

اما عنوان نخستین! ما هیچ‌گونه لزومی نمی‌بینیم که در هم‌چنین ارتباطی شاهنشاهی ایران آن زمان برای نام‌گذاری یک منطقه کوچک از کشور بزرگ خود لفظی را به عاریت از بیگانه بگیرد و آن را مورد استفاده قرار دهد!

اما در عنوان دومی! خشیارشا در تمدن و اجتماع یونان نفوذ کرد و تسلط به‌دست آورد، در این صورت باید زبان و لغات ایران در جامعۀ یونان اثر بگذارد نه عکس قضیه.

در عنوان سومی باید گفت: قیام اسکندر و حمله او به ایران و کشته شدن داریوش سوم تا برچیده شدن تسلط مقدونیان از ایران زمانی طولانی نبود. پس دشوار است که ما باور کنیم زبان این قوم برای ما در نام‌گذاری یک واحد جغرافیایی منطقه‌ای کوچک از کشور بزرگ خودمان مورد نیاز باشد. از طرفی دیگر این سؤال پیش می‌آید که آیا منطقۀ تالش آن‌وقت مسکون بود یا نه؟ و اگر نبود پس این قصور که یک دولت مهاجم بیاید و به یک راه سوق‌الجیشی غیرمسکون نامی بگذارد و آن نام هم برای آن نقطۀ غیرآباد اسم خاص گردد و چندهزار سال هم به اعتبار خود باقی باشد صحیح نیست! و اگر بگوییم که: بلی مسکون بود و قومی در این منطقه سکونت داشتند آن‌وقت باید پرسید: آیا این قوم برای محل و موطن خود نامی داشتند یا نه؟

مسلماً جواب این پرسش مثبت است! زیرا محال می‌باشد جمعی در محلی بنشینند و برای آن محل نامی نداشته باشند. پس نتیجه می‌گیریم قبل از این‌که پای لشکریان اسکندر به این خاک برسد این سرزمین کوچک از هر حیث شناخته شده بوده و نام هم داشته است.

بالاخره هر نوع فرض کنیم نمی‌توانیم این موضوع را قبول نماییم که این نقطه از ایران یا هر نقطۀ دیگر از ایران نام خود را از لغت بیگانه گرفته باشد، آن‌‌هم بیگانه‌ای که مانند باد و طوفان مدت محدود و کوتاهی در کشور ما سر برافراشت و بعد برای همیشه خاموش گردید.

با این مقدمه نسبتاً طولانی اگر ما ادعا کنیم که کلمۀ تالش اسمی است که ساکنین این مرز و بوم از زبان خودشان برای محل سکونت‌شان آن‌هم مبتنی بر یک مناسبت معقول و طبیعی برگزیده‌اند حرفی به گزاف نگفته‌ایم. حالا برویم سر نظریاتی که ما می‌خواهیم دربارۀ پیدایش و تکوین نام تالش و ریشۀ این واژه ارائه دهیم، و برای عرضه نظریات خود لازم است از موقعیت جغرافیایی طبیعی این محیط الهام بگیریم.

تالش در ساحل غربی دریای کاسپی واقع شده و همیشه دارای باران‌های موسمی و غیرموسمی است. از این جهت زمین‌اش مرطوب و پر از گل و لای می‌باشد . گل و لای را هم در این زبان «تـۊل = tul» می‌گویند. این کلمه عیناً به همین معنی، امروزه در زبان گیلکی هم به‌کار می‌رود. در زبان تیره‌ای از بومیان این منطقه حرف «ش» ساکن پسوندی است معادل و مترادف با پسوند «زار» فارسی در کلمه‌های «لاله‌زار»، «گل‌زار»، «چمن‌زار»، «گندم‌زار» و امثال آن. گو این‌که این پسوند تالشی در میان کلمات خیلی کم دیده می‌شود و شاید هم موارد انگشت‌شماری داشته باشد ولی قطعاً هست و وجود دارد. پس اگر ما نام تالش را ترکیبی از «تـۊل» به‌علاوۀ پسوند «ش» به معنای «گل‌زار» یعنی جای گل، گل‌خیز توجیه کنیم زیاد هم بیراهه نرفته‌ایم. هم‌چنان که این معنی در اسم گیل و گیلان و گیلک هم منظور بوده است، و تصدیق این نظریه قدمت و اصالت این دو اسم را برای این دو واحد جغرافیایی به وضع روشنی ثابت می‌نماید. یعنی این دو تیره از قوم ایرانی اسم محیط خود را از حالت و کیفیت طبیعی همان محیط اتخاذ کرده‌اند و چه ابتکار بی‌نظیر و ذوق و سلیقۀ واقعاً قابل تقدیری1! هم از این‌رو است که نام گیلان و تالش تناسب تطابق مسمی با اسم خود را برای همیشه حفظ کرده و خواهد کرد زیرا این نام از یک وضع طبیعی و اصیل محیط که باران‌خیز بودن آن نیز هست متأثر گردیده است2.

ما در منطقۀ تالش به کلماتی دیگر برمی‌خوریم که عین این کلمه «تـۊل» را به شکلی کمی متفاوت در خود حفظ کرده است. مانند کلمات: «تالش‌دۊلاب و گیل‌دۊلاب».

ما می‌دانیم که واژه «دۊلاب» به معنی چرخش و درحرکت نیست، بلکه این‌هم ترکیبی است از دو کلمۀ «تـۊل» که تای منقوطه‌اش به دال تبدیل یافته و «دل‌آب» یعنی «آب گل‌آلود» شده است. با این تقدیر «تالش» یک اسم خاص کلی خواهد بود و «تالش‌دۊلاب» یک اسم خاص دیگر شامل یک قسمت از آن و ترکیب کلمۀ «تـۊلش» به همان معنی که گذشت و «تـۊلاب» باهم هرگز تکرار دو کلمه به یک معنی را نمی‌رساند، بلکه این ترکیب به اعتبار دو معنی و دو حالت متفاوت در یک چیز است. مثلاً «تـۊل» به معنی مطلق گل و «تـۊل‌آب» به معنی گل مایع مانند خون و خوناب و احتمال دارد که اصل اين کلمه از «تـۊل» به اضافۀ «اب» یا «ابی» باشد که هر دو به معنای نهر است و مرحوم استاد عباس اقبال به‌کار برده است3.

 

 

حواشی

*********

1-      می‌گویند هوای نقطه‌ای در آذربایجان باعث سلامت و صحت یکی از امراء و بزرگان شد. به‌خاطر این اثر طبیعی نام آن‌جا را تب‌ریز گذاشتند. اگر این روایت صحیح باشد امروز ما نمی‌توانیم برای وجه تسمیۀ تبریز که همان ریختن تب از شخص بیمار است اعتباری قائل باشیم زیرا این نقطه برای همه‌کس و برای همیشه تب‌ریز نیست و شاید هم با این‌همه دود و گازوئیل قرن ماشین و تمدن این اسم با مسمای خود زیاد هم منطبق و صحیح نباشد. باز می‌گویند اسب مخصوص نادرشاه افشار مریض بود و هر مداوا که کردند سود نبخشید تا به رودخانه‌ای در همین تالش ما رسیدند و پس از یک هفته که لب به آب و علف نزده بود در آن‌جا آب خورد و شفا یافت. نام آن رودخانه را «شفارۊد» گذاشتند. باز این معنی شفا یافتن اسب نادر جز در همین مورد نادر مورد دیگری ندارد.  

2-      در این جا سؤالی پیش می‌آید که آیا حرف «ش» پسوند مترادف با «زار» فارسی در کلمۀ «تالش» که گفتیم نظایری هم دارد، مثلاً در چه کلمه‌ای و کجا؟ باید گفت در این خصوص زیاد جستجو نشده است و ما یکی از نظایرش را در زبان تالشی عنبران اردبیل می‌شناسیم. در زبان تالشی عنبران درختچه‌های کوتاه جنگلی به ارتفاع یک متر و کمتر از آن را «کـؤل» با ضم کاف عربی و سکون لام می‌گویند، و جایی که از این قبیل درخت در آن زیاد می‌روید «کـؤلش» نامیده می‌شود به‌معنای «درخت‌زار، بوته‌زار» یا «کـؤل‌زار». کلمه‌ای دیگر هم به‌صورت «ارش» هست که کمی تفاوت معنی با کلمه «تـۊل» و «کـؤل» دارد و به معنی «گردش‌گاه، گذرگاه، سیاحت‌گاه» و امثال این‌ها می‌باشد.  

3-      تاریخ مغول، عباس اقبال آشتیانی، انتشارات امیرکبیر، چاپ سوم، 1347هـ.ش، ص 3، 16 و 60.

 

 

ديالوگي کوتاه با ديوار


جنگل دۊمباله دأره...

بۊکۊش تا ترأ نۊکۊشتده؛ جنگلˇ داب هنه...

اۊ زمات کي دئه راىˇ گۊرۊز نمانه     آدم ناچاري دس به شمشير بره

أن هۊ جنگلˇ تعريفه، ولي سيويليزه بؤبؤ، جه وحشي داب برۊن بامؤ، ايزه ني دس ببردد أنˇ وأگردانˇ دۊرۊن.

جنگلˇ داب أنˇ کي هتؤ بيده نيده وأ کۊشتن، ولي وختي شاري بؤبؤستي ؤ سيويليزه،

وأ اول دليل بأري بزين هرتا کار تي ديل بخأسته تأني کۊدن، هرچن قانۊن مۊک، تي پۊشتي-يأ نۊکۊنه،

ولي خأ، أنقدر نر ؤ مادده دأره کي بتأني جيويشتن...

أنˇ چم ني أتؤيه کي مثن باستاني آثارˇ مسئۊلي؛

نیشیني فک کۊني کي چۊتؤ شأ ايتأ خۊجير کار کۊدن، جه اۊيأ کي تي کارˇ دۊرۊن اۊستائي فیلفؤر ايتأ را ترأ بياد أيه...

هرتا خانه کي سفالسره، همهˈ واچينيد حلب بۊکۊنيد... صفي مچدˇ مانستن.

هرتا قديمي ساختمان کي هني نهأ، فۊگۊردانيد، اۊنˇ جا ايتأ قشنگˇ ساختمان چاکۊنيد... ابتهاجˇ پئري خانه ؤ نؤبلˇ خانه مانستن.

هرتا قديمي بساخته کي نهأ، هنده فۊگۊردانيد اۊنˇ جا هرچي شيمي ديل بخأسته چاکۊنيد، مثن بازارˇ کاروانسرائانˈ همهˈ فۊگۊردانيد أسرنؤ چاکۊنيد، أصن اۊشانˇ جا پاساژ چاکۊنيد، دأنم، شيمي ديل مردۊمˇ ويجا نهأ، خأئيد أتؤ بيکاري کۊنهˈ بتاشيد... (خۊدا شمرأ قؤوت بده پالوانان).

ولي... ولي ايتأ مۊشکيل نهأ، اۊنم أنˇ کي سيويليزه ؤ شاري آدم کي هنقد کارأ ئي-مرتبه نۊکۊنه، ماندي به...

(أمي مييان باشد، وختی أنگۊشدانهˈ گيدي مئدانˇ مشق ؤ آفتاب به آفتاب چئل قدم را کۊنيدي، هتؤ به دئه...

شاري بؤستنˇ عأيب هنه، آدمأ ايزه...)

ناقلن فۊگۊردانيد، پاساژم نؤبؤسته نؤبؤسته، پارکينگ کي به...

مؤضۊ جا دۊرأ بؤستيم؛ خأستيم جنگلˇ داب ؤ دۊستۊرأ ايمرۊ مرأ بيگيم...

هنقدر واچئن ؤ دينچئن ؤ فۊگۊردانئن ؤ آبادأ نۊکۊدن ؤ دؤرسنئن، أنˇ وأستي-يه کي

أ سيويليزه ؤ شاري آدمان خأيد به گزأ شؤنˈ پيش دکفد... هنده وأورسي چۊتؤ؟!

گيلکان گيدي «دۊ زن-دار مچد خۊسه» ولي «اۊيأ کي رانمائي رانندگي مأمۊر بئسه، چراغˇ گبأ نوأ گۊش کۊدن»...

أسأ أشان هيچ، نيديني هيتتا خانه سفالسر نييه؟!

تش سۊجي-يانˈ نييده-ئي؟!

بازۊن أگه بکفه ئي نفرˇ سرأ بگنه، کيسه جواب بدنه؟!!

هنˇ وأستي، صفي مچدˇ چن هيزار ساله سخفˈ حلب بۊکۊدد...

هنˇ وأستي سعادتˇ کاروانسرايأ خرابأ کۊدان درد...

هنˇ وأستي ابتهاجˇ پئري خانهˈ فۊگۊردانئن درد...

هنˇ وأستي نؤبلˇ خانهˈ فۊگۊردانئد؛ أسرنؤ بساختد...

هنˇ وأستي أنقدر کۊنمۊنه بۊکۊدد کي ميرزاکۊچي خانˇ پئري خانه فۊگۊردست،

ساختنˇ مؤقه واخبأ بؤستد (أمان بۊگؤفتيم واخبأ بؤستد، شۊمانم هنأ بيگيد).

أسأ چاره چيسه؛ وا سيويليزه ؤ شاري آدمانˇ مانستن (وحشي-يانˇ مانستن نأ) بیشي تي صفه دۊرۊن ايتأ هشتگ بزني

#نه-به-تخريب- ... (أسأ هرچي)

فلانکسˇ قؤلي هأ ايمرۊ قدرأ بدأنيم کي ديرۊ، ايمرۊ جا بدتر بۊ...

راس گه؛ پۊردˇ عراقˈ کي فۊگۊردانئد هيککس نۊبۊ ايتأ هشتگ اۊنه بزنه... خبرگۊزاري-يانم خيياله أشانˇ پۊلˈ فاندأ بيد،

اعتصابˇ دۊرۊن ايسا بيد، نتانستد ثابت قدمˇ دؤره مانستن مردۊمˇ گبأ هۊزار يأ خۊشانˇ قؤلي {منعکس} بۊکۊند...

نأنم شائد پيرشرفشایأ ديل بدأده کي بۊگؤفته بۊ:

مي ديل به بلا دره، تي زۊلفˈ واچينا

ندانمه مي ديل ؤ تي زۊلف چنينا؟

به کعبه بۊشؤم پنداشتم واچينا

مي کعبه تۊئي، بي تۊ کعبهˈ واچينا

أشانˇ کعبه-يم مردۊمد، هرچي کي بخأيه مردۊمأ به گزأده؛ «واچینا»

ولی جه همه-کس بئتر خۊدابيامرز افراشته بۊگؤده:

شارأ تۊ آبادأ کۊني     شاري شيمي جيره-خۊره

*

*

أسأ را چيسه؛

شئونˇ خۊدابيامرزˇ قؤلي:

اۊشاني کي هسأ أشانˇ سعى دخيله

وأ ويريزيد، ويريزيد، هسأ وختˇ کۊششه، جانˇ براران

وختˇ خۊنˇ جۊششه، جانˇ براران. (حسين کسمائي)

آها، جنگل دۊمباله دأره...

*

ببه کي فردأ، ايمرۊ جا بئتر ببه.