خلوت من

ببه کي فردا، ايمرۊ جا بئتر ببه

ببه کي فردا، ايمرۊ جا بئتر ببه

باشد که فردا، بهتر از امروز باشد

Gil6ki Calendar

داستان شماره 04

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچۀ کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانۀ محقر یک روستائی میهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید:   " نظرت در مورد مسافرت مان چه بود؟ " پسر پاسخ داد:                            _ عالی بود پدر !                          _ آیا به زندگی آنها توجه کردی؟       _ بله پدر !                                 _ چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟   پسر کمی اندیشید و به آرامی گفت: " فهمیدم که ما یک سگ در خانه داریم و آنها چهار تا. ما در حیاط مان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که انتها ندارد. ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آنها بی انتهاست. " با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد:   " متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم. "
  • نیما

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی